مردم هزاره افغانستان رابطهٔ مستقیم خونی با چنگیز خان دارند!
محققان علم ژنیتیک یا زیست شناسی در سال 2003 محاسبه کردند که نزدیکترین جدِّ مشترکِ هر مرد هزاره افغانستان و پاکستان که نشانهٔ ژنیتیکی دی ان ای تبارِ مغولی (خوشهٔ ستاره C3) را حمل میکند، حدود ۱۰۰۰ سال پیش میزیسته است. چارچوبِ زمانی که تقریباً دقیقاً با دورۀ زنده گی خود چنگیزخان همخوانی دارد؛ که حدود سال ۱۱۶۲ متولد شد و در ۱۲۲۷ درگذشت، یعنی حدود ۸۰۰ سال پیش از این که این داستان در حال روایت شدن است. پژوهشهای دقیق ترِ بعدی تأیید کردند که هزاره ها این نشانِ خاصِ کروموزوم وای (y) را با فراوانیِ بیش از ۳۰٪ حمل میکنند.
قضیه از چه قرار است؟
جائی در کوهستانهای مرکزی افغانستان، تقریباً از هر سه مردی که ملاقات میکنید، به استناد کروموزوم وای (Y) خود، یکی از آنها نوادۀ مستقیم پدری یک مرد خاص است که نزدیک به ۸۰۰ سال پیش مرده است. نه یک نوادۀ نمادین، نه یک نوادۀ فرهنگی یا روحانی. بلکه یک خط بیولوژیکیِ بی وقفه و قابل ردیابی از پدر به پسر که هم اکنون در سلولهای زندۀ این کشور نشسته است؛ کشوری که جهان بیشتر در بستر جنگ از آن میشنود.
برای قرنها، مردم این منطقه به این باور بودند که نیاکانشان سربازان چنگیزخان، از یکی از هراس انگیزترین اردوهای تأریخ بشر، بودند که پس از فروپاشی یک امپراتوری، در کوهستانها و دره های مرکزی افغانستان رها شدند. با آنکه شواهد فزیکی حقیقت این افسانه ها را تصدیق میکردند مگر از نظر مؤرخان عدم موجودیت اسناد تأریخی این ادعاها را به عنوان افسانه های محلی میپنداشتند. سپس ژنتیک دانان واقعاً به جستوجو پرداختند و آنچه در کروموزوم وای (Y) مردم هزارۀ افغانستان یافتند، کاری کرد که به ندرت در ژنتیک نفوس رخ میدهد: یک افسانۀ شفاهی خاص را – که بیشتر محققان فرض میکردند اغراق آمیز است – به یکی از بحث برانگیزترین و از نظر علمی قابل دفاع ترین ادعاهای نسب مستقیم از یک شخصیت تأریخیِ نام دار در سراسر کرهٔ زمین تبدیل کرد. این داستان راز دی ان ای ۸۰۰ سالۀ هزاره های افغانستان است و اینکه علم تا چه اندازه به حل آن نزدیک شده است.
برای درک اهمیت این کشف، ابتدا باید بدانید چه چیزی افغانستان را در تأریخ ژنتیک بشر به مکانی عجیب و قابل توجه تبدیل کرده است. افغانستان دقیقاً در چهارراهی قرار دارد که آسیای مرکزی، جنوب آسیا، فلات ایران و جادۀ ابریشم باستانی همگی به صورت فیزیکی به هم برخورد میکنند. و این جغرافیا برای هزاران سال، این کشور را به یکی از پرترددترین راه های مهاجرت در کرهٔ زمین تبدیل کرده است. امپراتوریهای پارسی از آن عبور کردند و قرنها آنرا به قلمرو خود ضمیمه کردند. اردوهای اسکندر کبیر در قرن چهارم پیش از میلاد از آن گذشتند و شهرهای پادگانی را در آنچه آن زمان باختر نامیده میشد، بر جای گذاشتند؛ برخی از آنها به قدری دوام آوردند که در دره های کوهستانیِ دورافتاده، جوامعی با چشمها و موهایِ نسبتاً روشن زنده گی میکنند که قرنها گمانه زنی را دامن زد – هرچند هنوز بسیاری از آنها حل نشده و تنها به صورت ضعیف توسط ژنتیک دربارهٔ میراث پراکندۀ یونانی-باختری در نقاط دورافتادهٔ منطقه پشتیبانی میشود. مردمان ترک و آسیای مرکزی نیز برای قرنها پس از آن از گذرگاه های کوهستانی آن گذشتند و امتعه، زبان و ژنها را با هرکسی که در مسیر ملاقات میکردند، مبادله نمودند. قبایل هندو-آریائی نیز مدتها پیش از هر یک از این موجهای بعدی، در دره های دریا ای آن ساکن شده بودند و بستر عمیق زبانی و فرهنگی را در زیرِ همۀ آنچه بعداً آمد، تشکیل دادند. جوامع نورستانی که در برخی از دورافتاده ترین دره های شمالشرق کشور جای گرفته اند، سنتهای دینیِ پیشااسلامی و زبانهای متمایز خود را تا دوران مدرن حفظ کردند؛ زیرا به وسیلهٔ سلسله کوههای آن قدر دشوار از جمعیتهای اطراف جدا شده بودند که اردوها و حاکمان مناطق اطراف برای قرنها آنها را به حال خود رها کردند.
افغانستان، بعبارت دیگر، هرگز از نظر ژنتیکی ساده نبوده است. این کشور برای هزاران سال، یک موزائیک از مهاجرت انسان بوده است؛ دقیقاً همان نوع مکانی که انتظار میرود ژنتیک نفوس روزی چیز فوق العاده ای را در آن کشف کند.
و سپس در اوایل قرن سیزدهم، بزرگترین امپراتوری خشکی ای که جهان تا آن زمان دیده بود، وارد شد. و با خشونتی ویرانگر و مستند تأریخی وارد شد. در سال ۱۲۲۱ تقویم مشترک، اردوی مغول به رهبری چنگیزخان، شهر بامیان را در آنچه اکنون افغانستان مرکزی است، محاصره کرد؛ جائی که امروز صخره های بلندی که مجسمه های معروف بودا در آن قرار داشتند، قرار دارد. مجسمه های عظیمِ سنگیِ قرن ششم که بیش از ۶۰۰ سال پیش از آمدن مغولان بر همین دره نظارت داشتند؛ پیش از آنکه خودشان در سال ۲۰۰۱ توسط طالبان نابود شوند – اقدامی برای پاک سازی فرهنگی که محکومیت جهانی را برانگیخت و به عنوان پژواکی تلخ از تأریخ طولانیِ فتح و فقدان در این منطقه باقی ماند. بر اساس چندین روایت تأریخی، یک تیرِ سرگردان در جریان آن محاصرۀ قرن سیزدهم، نواسهٔ محبوب چنگیزخان را کشت. و در تلافی، رهبر مغول دستور نابودی کامل شهر و کشتن هر موجود زنده ای در آنرا صادر کرد و به بامیان نام تأریخی هولناک «شهرِ غلغله» – شهرِ فریادها – را داد.
این افسانه نیست. این تأریخ ثبت شده است؛ در چندین وقایع نامۀ قرون وسطائی که لشکرکشی مغولان در منطقه را توصیف میکنند، همخوان است. اما آنچه پس از آن اتفاق افتاد، در فضائی بسیار مبهم تر میان سند تأریخی و روایت شفاهی قرار دارد.
بر اساس تأریخ شفاهی که قرنها توسط یک گروه قومی خاص در همان منطقه حفظ شده است، سربازان و مدیران مغول به ساده گی از آنجا عبور نکردند و نرفتند. تعداد قابل توجهی از آنها ماندند، ساکن شدند، با زنان محلی ازدواج کردند و پدران بنیانگذار نفوسی جدید شدند که سرانجام بنام «هزاره» معروف شدند – از کلمۀ دری «هزار»، که احتمالاً به ساختار واحدی نظامی اشاره دارد که مغولان سربازان خود را در آن سازماندهی میکردند. برای نزدیک به هشت قرن، مردم هزاره این روایتِ خاصِ خاستگاه را تقریباً بطور کامل از طریق شجره نامه های شفاهیِ خانوادگی، نسل به نسل، حمل کردند و اصرار داشتند که آنها نواده گان مستقیم سربازان خود چنگیزخان استند، تا حدِ خطهای نسبیِ مشخصی که به فرماندهان مغولیِ نام دار منسوب میشد.
مؤرخان خارجی این ادعا را برای مدتها با تردیدِ واقعی نگاه میکردند و درک دلیل آن آسان است. بسیاری از گروه های قومی در طول تأریخ، داستانهای اصیل سازیِ پرآوازه ای ساخته اند که خود را به فاتحان مشهور یا پادشاهان باستانی پیوند میدهد. و پیش از ژنتیک مدرن، هیچ راه مطمئنی برای جدا کردن یک خاطرۀ اجدادیِ واقعاً حفظ شده از یک افسانۀ چاپلوس آمیز وجود نداشت که به ساده گی در طول قرنها به تأریخ پذیرفته شدهٔ جامعه تبدیل شده بود.
امروزه جمعیت هزاره در سراسر جهان بین هفت تا هشت میلیون نفر تخمین زده میشود که بیش از سه و نیم میلیون نفر آنها در داخل افغانستان زنده گی میکنند و آنها را به سومین گروه قومی بزرگ کشور تبدیل میکند؛ همراه با جمعیتهای قابل توجهی در پاکستان همسایه و جوامع دور از وطن پراکنده در سراسر ایران، اروپا، استرالیا و آمریکای شمالی. از نظر ظاهری، هزاره ها دارای خصوصیات صورت و بدن آسیای شرقی-مغولی استند که آنها را از همسایگان پشتون، تاجیک و ازبک خود جدا میکند؛ تفاوتی قابل دید که متأسفانه آنها را در طول تأریخ افغانستان، تا به امروز، هدف مکرر آزار و اذیتِ قومی و فرقه ای قرار داده است. دقیقاً به این دلیل که هویت قومیِ متمایز، سنت مذهبیِ عمدتاً شیعی در کشوری با اکثریت سنی، و ظاهرِ فیزیکیِ متفاوتشان آنها را به هدفی آسان و تکراری تبدیل کرده است.
این تأریخ طولانی و دردناکِ آزار، بخشی از دلیلِ وزنِ عاطفیِ این داستانِ ژنتیکی خاص برای خودِ جامعه است. این تنها یک پانوشتِ تأریخی جالب دربارهٔ فتح قرون وسطائی نیست. برای بسیاری از مردم هزاره، تأییدِ واقعیِ سنت شفاهیِ نیاکانشان توسط شواهد ژنتیکیِ محکم، به عنوان نوعی تأییدِ کوچک اما معنادار است.
مطالعات سال 2003
همین تمایزِ فیزیکی به تنهائی، پرسشِ نژادِ مغولی را برای نسلها در تخیلِ عمومی زنده نگه داشت؛ مدتها پیش از آنکه کسی بتواند آنرا به طور مستقیم آزمایش کند. نقطۀ عطفِ علمیِ واقعی در سال ۲۰۰۳ رخ داد، زمانی که تیم تحقیقاتی به رهبریِ ژنتیک دان تاتیانا زرژال و نویسندۀ ارشد کریس تایلر اسمیت1 ( Tatiana Zerjal and senior author Chris Tyler-Smith,)، مطالعه ایِ شاخص را در مجلۀ آمریکائی ژنتیک انسانی منتشر کردند با عنوانِ صریح «میراث ژنتیکی مغولان». این تیم، کروموزومهای وای را – مواد ژنتیکی که منحصراً از پدر به پسر منتقل میشود – از بیش از ۲۱۰۰ مرد نمونه گیری شده از ۱۶ جمعیت مختلف در سراسر گسترهٔ وسیعی از آسیا، تقریباً از شمالشرق چین تا آناتولی، تجزیه و تحلیل کردند. آنچه یافتند، تقریباً در ظاهر غیرقابل باور بود: یک نشانِ ژنتیکیِ خاصِ کروموزوم وای که محققان آنرا «خوشۀ ستاره ای» نامیدند (چون شکل آن بر روی درختِ ژنتیکی ظاهر میشد)، در حدود ۸٪ از کل مردان نمونه گیری شده در این منطقۀ عظیم یافت شد. با تعمیم به جمعیت مدرنِ کل آسیا، این فراوانی چیزی شگفت آور را نشان میداد: اینکه در جائی در حدود ۱۶ میلیون مرد زنده در زمان انتشار مقاله، دقیقاً همین تبارِ پدریِ ژنتیکی را حمل میکردند. رقمی آن قدر بزرگ که اگر نمونه گیریِ مطالعه واقعاً نمایندۀ جمعیت گسترده تر بود، این کروموزوم وای یک مرد باستانی خاص را به یکی از گسترده ترین نیاهای منفردِ مستند در کل ژنتیک انسانی تبدیل میکرد.
با استفاده از نرخِ جهشِ کروموزوم وای به عنوان یک ساعتِ زیستی، و با مقایسۀ تعداد تغییرات ژنتیکیِ کوچکی که در میان مردانِ حمل کنندۀ این نشانِ مشترک انباشته شده بود، محققان محاسپه کردند که جدیدترین جدِّ مشترکِ هر مردی که تبارِ خوشۀ ستاره ای را حمل میکند، حدود ۱۰۰۰ سال پیش میزیسته است. چارچوبِ زمانی که تقریباً دقیقاً با دورۀ زنده گی خود چنگیزخان همخوانی دارد؛ که حدود سال ۱۱۶۲ متولد شد و در ۱۲۲۷ درگذشت، یعنی حدود ۸۰۰ سال پیش از این که این داستان در حال روایت شدن است.
وقتی محققان نقشۀ جغرافیائیِ دقیقِ حضورِ این خوشۀ ستاره ای را ترسیم کردند، الگو تقریباً در دقت خود هولناک بود. پراگندگی این تبار، مرزهای تأریخیِ واقعیِ امپراتوری مغول را درست در لحظۀ مرگ چنگیزخان دنبال میکرد و با قلمروهای تحت کنترلِ جانشینانِ مستقیم او با دقتی شگفت آور مطابقت داشت؛ مرزی که نه توسط نقشه نگاران مدرن، بلکه توسط دی ان ای مردانی ترسیم شده است که به طور تصادفی در دو سوی مرزی زنده گی میکردند که نزدیک به هشت قرن پیش از گسترش بازمانده است. به طور قابل توجه، یک استثنای جغرافیائیِ آشکار در این الگویِ غیرمنتظره وجود داشت: جمعیتی که به خوبی خارج از هستۀ تأریخیِ امپراتوری مغول زنده گی میکرد، اما با این حال، خوشۀ ستاره ای را با فراوانیِ فوق العاده ای بالا حمل میکرد. آن جمعیت، هزاره های افغانستان و پاکستانِ بودند.
پژوهشهای دقیق ترِ بعدی تأیید کردند که هزاره ها این نشانِ خاصِ کروموزوم وای را با فراوانیِ بیش از ۳۰٪ حمل میکنند؛ یکی از بالاترین غلظتهای ثبت شده در هر نقطۀ زمین، که حتی با فراوانیِ یافت شده در میان برخی از جمعیتهای داخل خود مغولستان برابری میکند یا از آن فراتر میرود. برای جامعه ای که سنتِ شفاهیِ آن برای نزدیک به هشت قرن بر یک ادعایِ خاص و نام دار از تبارِ مستقیمِ پدری از سربازانِ مغول اصرار داشت، این تا حد امکان به تأییدِ علمی نزدیک بود که ژنتیک جمعیت واقعاً میتواند ارائه دهد.
تیم زرژال یک قدم فراتر رفت و در واقع تلاش کرد تا مشخص کند که این تبارِ خاصِ کروموزوم وای در ابتدا به احتمال زیاد متعلق به چه کسی بوده است. از آنجا که هیچ بقایایِ فیزیکیِ تأییدشده ای از خود چنگیزخان بازیابی یا آزمایش علمی نشده است – محل دقیقِ آرامگاه او تا به امروز عمداً ناشناخته باقی مانده، رازی که گفته میشود طبق سنتِ مغول در زمان مرگش عمداً محافظت شده تا از هرگز برهم خوردنِ آرامگاهش جلوگیری شود – محققان به جای آن، بر منطقِ تأریخی و ژنتیکِ جمعیتِ تطبیقی تکیه کردند. تعداد کمی از مردان در هزار سال اخیرِ تأریخِ ثبت شده به سلطۀ تولیدمثلیِ نزدیک به سلسلۀ سلطنتیِ مغول که توسط چنگیزخان بنیانگذاری شد، دست یافته اند؛ پسران و نواسه هایش بر بخشهای عظیمی از آسیا برای نسلها حکومت کردند، هر یک حرم سراهای بزرگی داشتند و فرزندانِ بیشماری را پدر شدند که خودشان هم قدرتِ سیاسی و هم – از همه مهم تر – همان کروموزوم وای را به ارث بردند.
با توجه به همخوانیِ فوق العادۀ نزدیک بین پراگندگی جغرافیائیِ خوشۀ ستاره ای، سنِ تخمینیِ آن، و موفقیتِ تولیدمثلیِ مستندِ خطِ سلطنتیِ مغول، تیم تحقیقاتی نتیجه گیری کرد که محتمل ترین توضیح این است که خود چنگیزخان، یا یکی از بستگانِ نزدیکِ خطِ مردانه در فاصلۀ یک یا دو نسل از او، دقیقاً همین کروموزوم وای را حمل میکرده است و اینکه نوادگان او که در سراسر امپراتوریِ گسترده ای در بیشترِ آسیا مورد لطف و قدرت قرار گرفتند، به ساده گی همگان را با حاشیه ای تقریباً بی سابقه از نظر تولیدمثل پشت سر گذاشتند.
مطالعات سال 2018
اما علم، علم است و این یافتۀ چشمگیر و اکنون به طور گسترده ای مورد استناد، به ساده گی برای دو دهۀ بعد بی سؤال باقی نماند. در سال ۲۰۱۸، تیمِ تحقیقاتی به رهبریِ ژنتیک دان لانهای2، با استفاده از یک مجموعه دادۀ به مراتب بزرگتر، کل پرسش را بازنگری کرد و حجمِ کلِ نمونه را به بیش از ۱۸۰۰۰ کروموزوم وای گسترش داد، از جمله بسیاری از توالیهای کاملِ کروموزوم به جای نشانگرهای ژنتیکیِ محدودتری که در سال ۲۰۰۳ در دسترس بودند؛ جهشی تکنولوژیکی که در زمان انتشارِ مطالعۀ اصلی، در مقیاسِ مورد نیاز، نه مقرون به صرفه بود و نه عملی.
این پژوهشِ پیگیرِ دقیق تر، پالایشِ مهمی از داستانِ اصلی ارائه داد؛ پالایشی که علمِ مسئولانه باید آنرا در بر گیرد، نه اینکه برای روایتیِ تمیزتر، از آن چشم پوشی کند. تیم لانهای استدلال کرد که گستردگیِ قابل توجهِ جغرافیائیِ خوشۀ ستاره ای در سراسر آسیا، در واقع میراثیِ واقعی از فتوحاتِ مغول است، اما نه لزوماً به این دلیل که چنگیزخان و نوادگانِ مستقیمِ سلطنتیِ او از طریق سیستمِ حرمِ به طورِ منحصربه فردِ مسلط، همگان را پشت سر گذاشتند. در عوض، آنها پیشنهاد کردند که ممکن است این تبارِ کروموزوم ایگرگ به ساده گی در میان سربازان و مدیرانِ معمولیِ مغول رایج بوده باشد؛ جمعیتی که خود در جریان فتوحاتِ مغول به سرعت و به شکلِ خشونت آمیزی در سراسر بخشِ عظیمی از آسیا گسترش یافتند و یک تبارِ پدریِ از پیشِ موجود را با خود حمل میکردند. در هردو نسخۀ داستان، رویدادِ تأریخیِ زیربنائیِ مسئولِ گسترشِ این نشانِ ژنتیکی یکسان باقی میماند: فتوحاتِ مغول در قرن سیزدهم. چیزی که واقعاً محلِ بحث است، این است که آیا کلِ سیگنال به یک فردِ خاص و نوادگانِ مستقیمِ خطِ مردانۀ او برمی گردد، یا به جمعیتِ گسترده تری از سربازانِ مغول که اتفاقاً تبارِ پدریِ مشابهی با رهبری خود داشتند، پیش از آنکه فتوحات حتی آغاز شود.
و سپس، به طورِ قابل توجه، داستان مستقیم ترین پیچشِ خود را برداشت و از استنباطِ آماری به چیزی نزدیک به تأییدِ فیزیکیِ مستقیم در تحقیقاتی حرکت کرد که فقط به تازگی به انجام رسیده است.
محققانی که بر روی گورستانهای باستانی در قزاقستان مرتبط با «اردوی زرین» Golden Horde – دولتِ تأسیس شده توسط مغولان که نسلها پس از مرگ چنگیزخان بر بخشِ زیادی از استپهای اوراسیا حکومت کرد – کار میکردند، دی ان ایِ باستانی را مستقیماً از بقایایِ انسانیِ بازیابی شده از چندین مقبره که از طریقِ سنتِ محلی به نوادگانِ نام دارِ چنگیزخان، از جمله پسرش جوجی، مرتبط بودند، استخراج و توالی یابی کردند. و بنا بر افسانۀ محلی، خودِ دخترِ جوجی. این تیم که با همکارانِ ژاپنی که فرایندِ ظریفِ استخراجِ مواد ژنتیکیِ قابل استفاده از بقایایِ اسکلتی که حدود هفت قرن در این مقبره ها قرار داشتند را رهبری میکردند، دی ان ایِ باستانی را از چهار فرد در مجموع بازیابی کردند: سه مرد و یک زن، هر کدام از یکی از این مقبره هایِ مهمِ تأریخی گرفته شده اند.
وقتی محققان کروموزومهای وای حفظ شده در این بقایایِ اسکلتیِ چندقرنه را تجزیه و تحلیل کردند، دریافتند که سه فردِ مذکرِ جداگانه که در مقبره های مختلف دفن شده اند، اما همگی از طریق سنتِ سلطنتیِ اردوی زرین به هم مرتبط استند، دقیقاً همان تبارِ پدری را به اشتراک میگذارند. به طورِ خاص، همان تبارِ C3-خوشۀ ستاره ای که نخستین بار در سال ۲۰۰۳ به عنوان نشانِ احتمالیِ خانوادۀ چنگیزخان شناسائی شده بود. نیایِ ژنومیِ گسترده تر آنها همچنین وابستگیِ ژنتیکیِ واضح و غیرقابل انکاری را با جمعیتهای قرون وسطائی از خودِ فلاتِ مغولستان نشان داد که به طورِ بیشتری خاستگاهِ اصیلِ مغولی آنها را تأیید میکرد.
این نشان دهندۀ برخی از مستقیم ترین شواهدِ دی ان ایِ باستانیِ جمع آوری شده تاکنون است که یک اسکلتِ واقعیِ حفاری شده – به جای یک استنباطِ صرفاً آماری از جمعیتهای زندۀ پراکنده در سراسر آسیای مدرن – را به نشانِ ژنتیکیِ خاصی که مدتها مظنون به تعلق به خونِ سلطنتیِ مغول بود، مرتبط میکند. این نمیتواند و نمیتواند به طورِ قطعی ثابت کند که این تبار دقیقاً از خود چنگیزخان سرچشمه گرفته است، نه از یک عمو، برادر، یا یکی دیگر از بستگانِ نزدیکِ مرد که اتفاقاً تبارِ پدریِ او را به اشتراک میگذاشته است. اما به طورِ معناداری، این فرضیه را تقویت میکند که این کروموزوم ایگرگِ خاص واقعاً به خانوادۀ سلطنتیِ مغول تعلق داشته است – نه به سربازانِ مغول به طورِ کلی – و وزنِ فیزیکیِ واقعی را به نظریه ای میافزاید که تا همین اواخر کاملاًً بر مدل سازیِ آماریِ مردانِ زندۀ پراکنده در سراسر آسیای مدرن استوار بود.
شایسته است در اینجا صادق باشیم و دقیقاً مشخص کنیم که این تحقیق چه ادعاهائی میتواند و چه ادعاهائی نمیتواند داشته باشد، زیرا گزارش گریِ علمیِ مسئولانه مدیونِ مخاطب خود است که این تمایز را به وضوح بیان کند.
آنچه شواهدِ ژنتیکی به طورِ قوی از آن پشتیبانی میکند، این است که مردمِ هزارۀ افغانستان یک تبارِ کروموزوم وای را با فراوانیِ به طورِ قابل توجهی بالا حمل میکنند؛ تبارِ که تقریباً هزار سال قدمت دارد و الگویِ جغرافیائی و تأریخیِ آن به طورِ قابل توجهی با دورۀ زمانی و قلمروِ امپراتوریِ مغول همخوانی دارد.
آنچه تا حدودی کمتر قطعی است – و همچنان در میانِ ژنتیک دانانِ جمعیت به طورِ فعال مورد بحث است – این است که آیا هر مردِ هزارۀ حمل کنندۀ این تبار، به طورِ خاص و انحصاری از خونِ شخصیِ خودِ چنگیزخان تبار میبرد، در مقابل اینکه به طورِ گسترده تر از جمعیتِ سربازان و حاکمان مغولی که پس از لشکرکشیِ بامیان در منطقه ساکن شدند، تبار ببرد؛ برخی از آنها ممکن است تبارِ پدریِ مشابهی با خانوادۀ چنگیزخان داشته باشند، بدون اینکه اصلاً نوادگانِ مستقیمِ شخصی او باشند.
همچنین یک شکافِ مهمِ دیگر در تحقیقات وجود دارد که یک بررسیِ جامعِ سال ۲۰۱۹ از ژنتیکِ جمعیتِ هزاره به طورِ خاص به آن اشاره کرد: بیشترِ کارهایِ ژنتیکیِ انجام شده بر روی هزاره ها تاکنون به طورِ محدود بر کروموزوم وای و دی ان ایِ میتوکندریائی متمرکز بوده است، یعنی خطوطِ پدری و مادری که به طورِ مجزا در نظر گرفته شده اند، در حالی که یک تحلیلِ کامل و دقیقِ اتوزومال – نوعی که کلِ ژنومِ به ارث برده شده از هردو والد را با هم بررسی میکند و میتواند دقیقاً اندازه گیری کند که چند درصد از کلِ نیایِ هزاره ها واقعاً شرق آسیائی است در مقابل آسیایِ مرکزی در مقابل جنوبِ آسیا – هنوز به طورِ جامع تکمیل نشده است. به عبارتِ ساده، شواهدِ کروموزوم وای برای یک پیوندِ پدریِ باستانیِ مغولیِ واقعی و خاص، واقعاً قوی و تا حد امکان قانع کننده است که این نوعِ ژنتیکِ تأریخی میتواند باشد. تصویرِ کامل از اینکه دقیقاً چه مقدار از ژنومِ گسترده ترِ هزاره، فراتر از فقط آن خطِ پدریِ واحد، به نیایِ مغولی برمی گردد، در مقابلِ بسیاری از جمعیتهای دیگر که در طول هزاران سال تأریخ از همان گوشه از افغانستان عبور کرده و در آن ساکن شده اند، همچنان یک پرسشِ باز و به طورِ فعالِ مورد مطالعه است.