از دری تا فارسی
این مقاله به بررسی هویت زبانی و سیر نام گذاری زبان معیار ادبی در حوزهٔ فارس (ایران امروز) میپردازد. مسالهٔ اصلی، تبیین نسبت میان دو واژهٔ «دری» و «فارسی» در آثار ادبی و تحول آن در عصر دولت-ملت مدرن است.
مقاله با استناد به دیوانهای شعرای کهن استدلال میکند که «دری» نام اصلی، اصیل و درون متنی زبان معیار ادبی و دیوانی بوده است (شهرستانی، 199: 1). در مقابل، «فارس/فارسی» نخست نام یک منطقه، قوم و برچسپی بیرونی بود که از سوی اعراب، یونانیان (هرودت، 1386: 75)، رومیان و غربیها به تمام جغرافیای ایران و زبان مردم ایران اطلاق میشد.
در دورهٔ پهلوی، علاوه بر انطباق با الگوی دولت-ملت غربی، نام گذاری «فارسی» به عنوان یک راهبرد سیاسی به کار گرفته شد تا با انحصار مرکزیت فرهنگی به فارس (ایران امروز)، حوزه های اصیل زبانی مانند خراسان/افغانستان و فرارود/تاجیکستان را به حاشیه براند.
۱- شواهد گستردهٔ شعری: «دری» به عنوان روایت خودی و آگاهی ادبی و فرهنگی
بررسی هویت زبانی شاعران در جغرافیای فراگیرِ فرهنگ شرق، نشان میدهد که ذوق ادبی و خودآگاهی تأریخی شاعران، زبان معیاری را که بدان میسروده اند، «دری» مینامیده است. این نام گذاری مکررا در شعر شاعران اقلیمهای گوناگون دیده میشود:
فردوسی طوسی (خراسان):
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبانِ دری ده هزار
ناصرخسرو قبادیانی (بلخ و قبادیان):
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی دُرّ لفظ دری را
فرخی سیستانی (سیستان):
ایا به فعل تو نیکو شده معانی خیر
و یا به لفظ تو شیرین شده زبان دری
سنائی غزنوی (غزنه):
شکر الله که تو را یافتم ای بحرِ سخا
ز تو صلت ز من اشعار به الفاظ دری
قطران تبریزی (آذربایجان):
گر مرا بر شعرگویان جهان رشک آمدی
من در شعر دری بر شاعران نگشادمی
نظامی گنجوی (گنجه):
نظامی که نظم دری کار اوست
دری نظم کردن سزاوار اوست
خاقانی شروانی (شروان):
بربط عجمی صفت هشت زبانش در دهان
از سر زخمه ترجمان کرده به تازی و دری
سعدی شیرازی (فارس):
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
حافظ شیرازی (فارس):
ز شعرِ دلکشِ حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
چو عندلیب فصاحت فروشد حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن
اقبال (از لاهور پاکستان)
گرچه هندی در عذوبت شکر است
طرز گفتار دری شیرین تر است
استاد خلیل الله خلیلی (افغانستان):
من دری گویم، دری آن من است
این زبان، ارث نیاکان من است
نخست به این توجه کنید از گنجه تا آذربایجان، شروان، فارس، خراسان و…. شاعران از قومهای متفاوت، نام زبان شعر خود را دری میگویند؛ دوم به دو نکته در بیتهای فردوسی و حافظ دقت کنید که فردوسی در قرن چهارم هجری قمری از دو زبان به نام پهلوی و دری یاد میکند، بیور پهلوی را به دری ترجمه میکند و میگوید بیور در دری هزار معنا میدهد. این چه معنا دارد؟ مشخص است که در روزگار فردوسی، هنوز در فارس زبان پهلوی رواج داشته و زبان مردم بوده و زبان دری تازه رواج مییافته و زبان نوشتار، ادبیات و زبان رسمی و دربار بوده است.
حافظ در قرن هفتم هجری در شیراز میگوید، زِ شعر من کسی میتواند آگاه شود/ که لطف و طبع سخن گفتن دری داند. از این اشارهٔ حافظ معلوم میشود که هنوز در روزگار حافظ زبان دری در شیراز زبان عام مردم نبوده؛ بل زبان نوشتار، شعر، کتابت، دیوان داری و دفترداری بوده است و عام مردم در روستاها زبانهای محلی خود را داشته اند. زبان دری زبان باسوادان بوده است.
خاستگاه زبان دری فارس نبود، خراسان بود، موقعی که با زبان دری در قرن دوم هجری در خراسان سخن گفته میشد و شعر سروده میشد، هنوز در فارس زبان پهلوی و زبانهای محلی رواج داشت. در توس (مشهد) که بخشی از خراسان بود، زودتر زبان دری رواج یافت، اما در فارس از قرن پنجم به بعد زبان دری رواج پیدا کرد.
۲- «فارسی» از برچسپ و روایتِ بیرونی تا هویت سازی مدرن
در تحلیل زبانشناسی تأریخی، واژهٔ «فارس/فارسی» اصالتا به خطهٔ ایالت پارس و قوم ساکن در آن منطقه بازمی گشت. با این حال، در مواجههٔ تأریخی با بیرون، سیری متفاوت پیدا کرد:
نگاه غربی (یونانی و رومی): یونانیان در مواجهه با سلسلهٔ هخامنشیان، کلِ سرزمین و زبان مردم ایران را Persis و Persian نامیدند که از طریق لاتین به تمام زبانهای اروپائی راه یافت. یونیان و رومیان با قوم پارس (یکی از ده ها قوم ایرانی) درگیر بودند، بدون شناخت از اقوام دیگر و زبانهای شان، بر همهٔ اقوام و بر منطقه ای بزرگ نام پارسیس و بر زبانهای شان پرشیا نام گذاشتند؛ درحالی که مادها پیش از هخامنشیان (پارس) در قدرت بودند. جالب این است که یونانیان بر اساس نام قوم پارس نام زبان آن قوم و دیگر اقوام منطقه را پرشین نهاده بود، اما خود قوم پارس نام زبان خود را پارسی یا پرشین ثبت نکرده است و در دورهٔ هخامنشیان، زبانی به نام پارسی وجود نداشته و معلوم نیست زبان قوم پارس چه نام داشته و با زبان مادها و دیگر اقوام آن زمان چه تفاوتی داشته است. زبان رسمی هخامنشیان (پارس) زبان ایلامی است. (کهزاد و دیگران، 1383: 16).
نگاه عربی: اعراب به تأثیر از یونیان و رومیان، پس از فتح ایران، کل سرزمین ایران را «فارس» و زبان متداول آنرا «الفارسیه/ الفرس/ الفارسی/ فارسی» نام نهاد.
بنابراین، «فارس و فارسی» تا حد زیادی یک «نام، برچسپ و روایتِ بیرونی» (External Label) بود که دیگران بر این جغرافیا و زبان نهاده بودند، درحالی که روایت درونی، بومی و ادبی، همان نام «دری» (زبان معیار دیوانی و ادبی فرامنطقه ای) بود. (خانلری، 1382: 9).
۳- دورهٔ پهلوی: انحصار سیاسیِ میراث فرهنگی و حاشیه رانی حوزه های زبانی
با ورود به عصر مدرن و تسلط مفاهیم دولت-ملت (Nation-State)، مسالهٔ «یک کشور، یک ملت، یک زبان» در صدر برنامه های روشن فکران و سیاست گذاران ایرانی قرار گرفت. در قانون اساسی مشروطه و متمم آن، و به ویژه با به قدرت رسیدن پهلوی اول (۱۳۰۴–۱۳۲۰خورشیدی)، پروژهٔ دولت سازی نیازمند یک مؤلفهٔ هویت بخشِ یک پارچه بود. (بصیرت منش، 1376: 37-39).
در این مقطع تأریخی، چند عامل سبب شد تا نام «فارسی» بر «دری» ترجیح داده شده و رسما جای گزین آن شود:
انطباق نام زبان با نام تأریخی و بین المللی ایران معاصر: در زبانهای اروپائی، ایران امروز (فارس) و فرهنگ آن با نام Persia/Persian شناخته میشد. برای ساختن یک هویت ملی یک دست در سطح بین المللی و داخلی، واژهٔ «فارسی» ارجحیت یافت تا میان نام کشور، تأریخ باستان (پارس) و زبان ملی هم سوئی کامل ایجاد شود. نام خانوادگی رضا شاه پهلوی نبود، او پهلوی را برای احیای سلسلهٔ پهلوی ساسانی انتخاب کرد؛ نام زبان از دری به فارسی برای این تغییر داده شد که استان (ولایت) فارس و قوم فارس متعلق ایران امروز (فارس پیشین) بود؛ و نام کشور از فارس به ایران تغییر داده شد، تا همهٔ فرهنگ منطقه ای بزرگ (ایران بزرگ: فارس، خراسان، فرارود و…) به یک نقطه متمرکز شود که ایران امروز است.
نهادسازی رسمی و یک پارچه سازی آموزشی: با تأسیس «فرهنگستان ایران» (۱۳۱۴خورشیدی) و تدوین کتابهای درسی یک سان برای سراسر کشور، کلمهٔ «دری» که یادآور خراسان، فرارود و دورهٔ سبک و ادبیات خراسانی بود (کهزاد و دیگران، 1383: 62-69، از عناوین رسمی نظام آموزشی کنار گذاشته شد و «کتاب اول فارسی» جای «کتاب اول دری» را گرفت. واژهٔ «دری» به لحاظ تأریخی و تبارشناختی، زبانی وابسته به گسترهٔ خراسان بزرگ، ماوراءالنهر و حوزهٔ شرقی بود. تبدیل نام رسمی زبان به «فارسی» (که نام قومی و جغرافیائی منسوب به جنوب ایران امروزی بود)، این امکان ایدیولوژیک را برای دولت پهلوی فراهم میکرد تا تمام بارِ سنگینِ میراث، تأریخ، ادبیات و مفاخر فرهنگی این زبان فرامنطقه ای را به نام «ایران سیاسی موجود» مصادره و متمرکز کند.
حاشیه رانی کانونهای اصیل تأریخی (خراسان/افغانستان و تاجیکستان): با این نام گذاری انحصاری، چنین بازنمائی شد که سرچشمه و مالک اصلی این زبان، جغرافیا و دولت مدرن ایران است و حوزه های اصیل و تأریخی پرورشِ زبان دری، چون افغانستان (خراسان تأریخی) و تاجیکستان (فرارود/آسیای میانه) به حاشیه هائی جغرافیائی یا پیرامونهائی مصرف کننده مبدل شده اند. این سیاست، واژه سازی و هویت زبانی این مناطق را خارج از «مرکزیت تعاریف رسمی تهران» جلوه میداد.
نهادسازی رسمی و حذف حقوقی: با تأسیس فرهنگستان ایران (۱۳۱۴) و تصوّب قوانین آموزشی جدید، کلمهٔ «دری» رسما از کتابهای درسی و دیوان سالاری حذف گردید تا ساختار زبانی بر محور نام «فارسی» یک دست شود (غلام علی، 1379: 8-17).
نتیجه گیری
تغییر رسمی و حقوقی نام زبان از «دری» به «فارسی» در ایران قرن بیستم، تنها یک تحول زبانی یا پاسخ به نیازهای اداری نبود؛ بلکه یک «سازوکار انحصارگرایانهٔ سیاسی» در راستای ملت سازی مدرن بود. دولت پهلوی با ترجیح دادن برچسپ بیرونی «فارسی» بر نام اصیل و بومی «دری»، توانست کل سرمایهٔ متنی و ادبی این حوزهٔ زبانی را در جغرافیای سیاسی جدید ایران تمرکز بخشد. در این فرایند، نام «فارسی» به افزاری برای مرکزیت بخشی به ایران پهلوی و حاشیه ای سازی مهدها و گهواره های اصلی زبان دری در خراسان، افغانستان، فرارود و تاجیکستان بدل گردید.
دولت مدرن پهلوی برای انطباق هویت سیاسی با جغرافیا و ساختار دولت، نام عام و قومی «فارسی» را جانشین نام تأریخی، ادبی و معیاری «دری» کرد و آنرا در قوانین، کتب درسی و دیوان سالاری ثبت نمود. بنابراین، اگرچه پیکره و ریشهٔ زبان مورد استفاده در ایران همان زبان ادبی و تأریخی «دری» است، اما عنوان «فارسی» در مفهوم انحصاری و رسمی امروزین خود، محصول ارادهٔ سیاسی و حقوقی دولت مدرن ایران امروز (فارس) در قرن بیستم خورشیدی به شمار میرود و یک انتخاب سیاسی است.