څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

کاکه ها عیاران کابل زمین


کاکه های کابل
سیستان بزرگ و باستانی ما آشیانه پهلوانان و
جوانمردان بوده و حافظ سرزمین پهناور فلات بوده چنانکه شاعر بزرگ طوس فردوسی خراسانی نقش پهلوانان و سرداران ملی ما را مخصوصأ سیستانیان را در شاهنامه تذکر داده است.
این دلاوران را بنام عیاران سیستان یاد کرده اند و جوانمردان نیز خوانده اند. در آخر، کلمه عیاران و جوانمردان به کاکه ها تغییر نام یافت و دانشمندان و عارفین بزرگ چون شیخ عطار و حسین واعظ کاشفی و خواجه پارسا عارف بزرگ در صف عیاران و جوانمردان صفاتی را برشمردند که اکثرأ از خصایص صوفیان بزرگ ما بوده است.
در این عوض شک نیست که برخی صفات عیاران، جوانمردان یا کاکه ها به مانند عارفان بوده ولی در بعضی قسمتها کاملأ مغایر شیوه صوفی گیری بوده و دارای خصوصت بویژه عیاران میباشند بهرحال درین جا صفاتیکه شیخ عطار و حسین واعظ کاشفی تعیین کرده اند، تذکار مییابند:
ـ اسلام ـ ایمان ـ عقل ـ علم ـ حلم ـ زهد ـ ورع ـ صدق ـ کرم ـ مروت ـ شفقت ـ احسان ـ وفا ـ حیا ـ توکل ـ شجاعت ـ غیرت ـ صبر ـ استقامت ـ نصحیت ـ طهارت نفس ـ علو همت ـ متابعت شریعت ـ کتمان اسرار ـ صله رحم ـ امر معروف و نهی از منکر ـ حرمت والدین ـ حرمت استاد ـ حرمت همسایه ـ سخن به صواب ـ طلب حلال ـ خاموشی از روی دانش ـ افشاء اسلام ـ صحبت نیکان ـ صحبت عقلا ـ شکر گذاری ـ دستگیری مظلومان ـ پرسش بیکسان و مریضان ـ فکرت و غیرت ـ عمل به اخلاص ـ امانت داری ـ مخالفت هوای نفس ـ انصاف ـ رضا به قضا ـ ذکر گفتن سبحان الله ـ آنچه میگوید انجام میدهد.
آنچه جوانمردان از آن اعتراض میکنند:
ـ از مخالفت با شرع ـ از غیبت کردن ـ از مزاق کردن بسیار ـ از سخن چینی ـ از بسیار خندیدن ـ از خلاف وعده عمل کردن ـ از حیله ومکر ـ از حسد بردن ـ از ستم کردن ـ از قمار زدن ـ از محبت به مال دنیا.
البته شیخ عطار صوفی بزرگ و وارسته و مولانا حسین واعظ کاشفی روحانی بزرگ صفات عیاران و جوانمردان را هفتاد و دو قسم تذکر دادند که در فوق تذکر داده شد. ولی آنها صفات بخصوص صوفیان بوده است که برقامت عیاران نیز دوخته اند. چون بعضی صفات کاکه ها به عارفین مانند است از آنرو درینجا نقل گردید.ولی عارف نامور خواجه محمد پارسا در وصف عیاران (کاکه ها) گفتنی دیگر دارد.
خواجه محمد پارسا نیز مانند شیخ عطار و مولانا حسین واعظ کاشفی آئین جوانمردان را هفتاد و دو شمرده که در معنی در برخی جاها باهم فرق دارند. به عقیده من صفات خواجه محمد پارسا در بارهً آئین جوانمردان از شیخ عطار و کاشفی بهتر به نظر میآیند. اگرچه آئین جوانمردان از خود خصوصیاتی دارد که بعدأ تذکر خواهم داد، اکنون از صوفی بزرگ پارسا نقل قول میدارم:
ـ راستی ـ اندیشه کردن از بدی ـ یاری ـ آزاد از بند نفس ـ پاک داشتن چشم و دامن ـ وفا ـ بخشودن به دوست و دشمن ـ خواستن برای راستی ـ اندیشه کردن از بدی ـ یاری ـ آزاد از بند نفس ـ پاک داشتن چشم و دامن ـ وفا ـ بخشودن به دوست و دشمن ـ خواستن برای دیگران آنچه بخود میخواهد ـ جان و دل بستن برای کسی که میزان بریده باشد ـ زبان را به بد گفتن نیاموختن ـ در زور خود را از مورد کمتر دانستن ـ برآوردن مراد نامردان ـ کردن کاری را تلقین و کردن آنچه از دست برآید ـ رضا ندان به چشم ـ دلازار نبودن ـ خویشتن بین نبودن ـ برده باری ـ نان دادن ـ زبان و دل یکی داشتن و در پس و پیش یکی بودن ـ نکردن کاری که دیدن و شنیدن را نشاید ـ از بردباری دم نزدن ـ راه پارسانی ورزیدن ـ تزویر نکردن ـ درون از کین پاک داشتن ـ رفتن بجائی که او را بخوانند، اگر بیم جان هم باشد ـ دماغ از کِبر برداشتن ـ تواضع کردن ـ از تکبیر دور بودن، سخن نرم و لطیف به اندازه گفتن ـ راز دل بهر کس نگفتن ـ حسد نورزیدن ـ به فرزند طمع نداشتن ـ بجا آوردن هرچه گویند اگر هم سربسر آن کار نهند ـ راه مروت پیمودن ـ ریاضت کشیدن ـ ناخوانده به عوض نرفتن ـ به چشم شهوت به دوست ننگریستن ـ کج بین نبودن ـ خود کام نبودن ـ با اهل زمانه مروت کردن ـ جزء مردم سخی را دوست داشتن ـ مدارا کردن با پیران و جوانان را بخشیدن ـ با دوست و دشمن لاف نزدن ـ داد خلق دادن و دستگیرن کردن ـ به خود مغرور نبودن ـ ادب نگهداشتن ـ خدمت کردن ـ به عزت زیستن ـ اگر سیلاب خون آید آنرا پوشاندن ـ نام کسی را بجزء نیکوئی نبردن ـ گِرد عصیان نگشتن ـ هوای نفس خود را کشتن ـ پیرو جوان را چنان تربیت کردن که شرمسار نشوند ـ نصیحت در نهان کردن ـ لباس خود را بهر ناسزا ندادن ـ همه کس را چون فرزند تربیت کردن ـ قناعت داشتن ـ به اطاعت کوشیدن ـ خدای یکتا را پرستیدن ـ قدم در راه نیستی نبردن ـ صبوری پیشه کردن ـ در محنت صبرکردن ـ با مهمان شیرین زبان بودن ـ تکلیف از میان برداشتن ـ در نعمت شکر خدا کردن ـ دلها را به احسان و کرم به دست آوردن ـ در راه احسان چالاک بودن ـ در انتظارِ شکرانه نبودن ـ چون شمع در میان جمع سوختن ـ با عشق صبر کردن ـ گفتار را با کردار درست داشتن و سرانجام پاس نمک داشتن.
از نظر خواجه پارسا جوانمردان به دو دسته اند:
اول ـ قولی: کسی بوده است که به صدق میگفته است و خواستار جوانمردی است.
دوم ـ سیفی: آنکه از راه مردی و پردلی شمشیر میزده است.
شرایط جوانمردی و پذیرفتن شاگرد عبارت از : قیام، خوردن نمک و آب، میان بستن، میان گشادن دستور دادن، ایزار تا پای پوشیدن.
شرایط پایدار ماندن در جوانمردی: صحبت نیکو، داد خود را نستانیدن، رعایت آداب در طعام خوردن، جلسه و برخاست و سازگاری با مردم در اجتماع در آمدن.
نخستین پیشروان فتوت: ابراهیم پیامبر، پیامبر اسلام، علی ابن ابی طالب، سلیمان دری(فارسی) دانسته اند و سه اصل جوانمردی را عملی کرده اند: 1ـ سخای هرچه دارد دریغ نکند. 2ـ صفای سینه را از کینه پاک کنید. وفا با خداوند و حق.
صفاتی را که شیخ عطار و مولانا حسین واعظ کاشفی برقامت جوانمردان و به نام آئین جوانمردی شمرده اند این لباس حتی به جان عارفان بزرگوارما هم گشادی میکند و چه رسد به جوانمردی و آئین جوانمردی
محمود غزنوی زمانیکه به طوس رفت به صوفی بزرگ حسن خرقانی پیام داد که اطاعت از خدا و رسول و پادشاه امر است. من در شهر شما آمده ام به خدمت من بیا.! حسن خرقانی به فرستنده گفت: برو به محمود بگو که من آنقدر به طاعت خدا مشغولم که اطاعت رسول او رسیده نمیتوانم. و به اطاعت پادشاه احیتاج ندارم. محمود که این سخن شنید خود به خدمت صوفی بزرگ آمد و زانو بر زمین زد.
شبی رابعه عدویه پیامبراسلام را خواب دید، پیامبر از رابعه پرسید: مرا دوست داری؟ رابعه گفت: ای پیغمبر خدا، ترا چگونه دوست نداشته باشم. پیغمبر گفت: از شیطان متنفر هستی؟ رابعه گفت: جانم به فدایت ای پیامبر گرامی، آنقدر محبت خدا در دلم جا گرفته است که برای کینه و دشمنی با کسی جائی در دلم باقیاندوخته است.
نزد عارف دشمنی وجود ندارد، کینه وجود ندارد، کفر و اسلام وجود ندارد، از یک چراغ کعبه و بتخانه روشن است. این صفاتیکه شیخ عطار و مولانا حسین واعظ کاشفی شمرده اند حتی به جان صوفیان جور نمیآیند و چه خاصا که به قامت جوانمردان آیند.
صفات جوانمردان چین است که پاس نمک دارند، پاس آشنائی دارند، راستگو و بی ترس اند، بر بیگناه و مظلوم نمیتازند، بلکه به خاطر ظلمیکه بر مظلومان رفته است از سروجان میگذرند، به دراندوخته گان و بیچاره گان بهر وسیله ایکه ممکن باشد، از کمک دریغ نمیکنند و به وعده خود وفا دارند و اسرار کسی را فاش نمیکنند، البته بعضی خصایص آنها به عارفین بزرگوار میمانند.
جوانمردان مطابق عصر به انواع فنون جنگی و ورزشی از قبیل پهلوانی، اسپ سواری، تیراندازی، نشان زنی، و شمشیر بازی آشنائی کامل داشتند. زمانیکه در غرب تفنگ و تفنگچه به میان آمد و عساکر اروپائی به آن مسلح شدند، شاه عباس خواست تا اردو خود را به آن مسلح نماید. زمانیکه عساکر را مسلح میکرد، جوانمردی از صف اردو برآمد و به شاه گفت: اسلحه برای زنان است و مرد به آن احتیاج ندارد. ما را قوت بازو کفایت میکند که با شیر در آویزیم.
جوانمردان لاف و گزاف نمیگویند. اما در مقابل حریف گپ های نیشدار و زهرآلود میزنند که به اصطلاح کاکه ها آن را پراگ میگویند. مثلأ:
زمانیکه امیر شیرعلیخان از خوف قشنون انگلیس جانب مزار حرکت کرد، کاکه رضای غرغری بالای او پُرتک انداخته گفت: کجا میروی؟ امیرشیرعلیخان به خشونت جواب داد: میروم تا از روس کمک بگیرم و زن...، کاکه رضای غرغری به همان آواز کاکه ها گفت: پیش بیگانه چه حاجت که میروی، شیربچه را رها کن!
جوانمردی، چند نفر از عیاران را به خانه اش برد و به غلامش هدایت داد، تا سفره بیآرید. غلام چندی معطل شد، جوانمرد دوبار امر کرد که سفره را بیآورد، غلام بازهم دیر کرد. عیاران گفتند: عحب غلامی که پیش آقایش را نمیپذیرد. در همان لحظه غلام رسید و سفره گسترد. جوانمرد به غلامش گفت: علت تأخیر چه بود؟
غلام گفت: مورچه ای بر سفره بود، هرگاه او را به دور میریختم، شرط مروت نبود، بایست خود خارج میشد، لذا انتظار بردم تا از سفره برآمد. عیاران گفتند: حقا که جوانمردی چنین غلام داشته باشد.
عیاری د رتعقیب دشمنی بود و اورا بیافت. دستش را بست و او را بخانه برد تا گردنش را بزند. جوانمرد درپی خنجر برآمد، زنش پاره نانی را برای آن مرد داد. وقتی که عیار آمد و آن مرد را دید نان میخورد، از او سوال کرد که این نان از کجا آوردی؟
مرد گفت: این نان را خاتون تو برایم داده است، چون جوانمرد این سخن بشنید، خنجر را ازدستش رها نموده گفت: هرکه نان ما را بشکند، دیگر تیغ بروی او نکشم اورا رها کرد.
مرد چون بشنید این پاسخ تمام
گفت: برما شد ترا کشتن حرام
زآنکه هر مردی که نان ما شکست
سوی او با تیغ نتوان برد دست
کاکه های کابل در پی شهرت نبوده و در برخورد با مردم از فروتنی و عجز کار گرفته هیچوقت از کارهائی که میکردند، لاف و پتاق نمیزدند هرگاه داستانی از آنها امروز ورد زبان شهریان کابل است، ازطرف کسانی پخش گردیده که آنرا به چشم سر مشاهده کرده اند.
از جانبی در کشور ما مطبوعات به صورت امروزی وجود نداشت و خط و کتابت هم عده محدودی داشتند که بدربار و یا دفاتر دولتی کار میکردند و از آنها هم نظر به استبداد سلطنتی چیزی به یادگار ناندوخته است. از آنرو نام و نشان کاکه ها حتی گور آنها معلوم نیست.
به اثر توجه و کنجکاوی برخی از اهل خبره و مورخین و مذاکره با خراباتیان و ریش سفیدان نام عده از کاکه ها روشن گردیده و از کارنامه های بعض از آنها به صورت داستان و قصه آمده است. و از متباقی تنها اسمی در خاطرهها اندوختها ست که از این قرار است:
الف: کاکه هائی که در مبارزه با انگلیسها پرچم را بدست گرفته و مردانه با دشمن نبرد کرده اند:
کاکه حاجی کاه فروش ـ
کاکه احمد برنج فروش ـ
کاکه داود قندتول
کاکه بدروی نانوا (ببرو)
کاکه عبدالعزیز لنگرزمین
ـ کاکه عبدل نعلبند
ب: کاکه هائی که از بعضی شان اثری اندوخته است و یا فقط اسم آنها را شهریان به خاطر دارند:
کاکه دوست بچه حاضر خان
کاکه محمد علی برق (معروف – بچه بایی)
کاکه خالوی ریکاخانه
کاکه رضای عرعری
کاکه اکبر - کاکه غنی نسواری
کاکه بابای برق -کاکه سائین قنات
کاکه سائین پیزار
کاکه شیردل
کاکه زاغ - کاکه بخشو
کاکه رمضان بچه جو
کاکه ششپر
کاکه اسلم سونه
کاکه حسن پیس
کاکه یوسف
کاکه اورنگ
کاکه سیدامیر قبرکن
کاکه طاووس
کاکه پطلون
کاکه زنبور
کاکه بچه دوغاب
کاکه نقره
کاکه حسین
کاکه قلندر چتربردار
کاکه شمشم (آغا شمشم)
کاکه یاروی سنگ کش
کاکه خان جان بیک توتی
کاکه سخی داد
کاکه اکرم
برات بچه گلی
سیدجعفر مشهور به برقی
میرعلی احمد مشهور به زنجیری
آخرین کاکه و یا جوانمرد کابل حبیب الله مشهور به «لالا» میباشد.
کسانیکه کاکه و عیار نبوده ولی یکی از صفات جوانمردان و کاکه ها را داشته اند. بعض از لباس کاکه ها تقلید میکردند. برخی از رفتار کاکه تقلید میکردند و بعضیها تنها پراگ گوئی و پرزه رفتن کاکه ها را آموخته بودند و عده هم کمک و دستگیری از بی نوایان میکردند که درحقیقت متصف به تمام قوانین کاکه گی نبوده و صرف از یکی یا دو عمل کاکه ها پیروی میکردند.
محمد ابراهیم: مشهور به «حیدری» بچه سائین پیزار خودش مرد درویش مشرب بود، ولی لباس کاکه ها را بتن میکرد و مثل کاکه ها راه میرفت و مانند کاکه ها پرزه گوی بود.
1- بابه رضاء کشمیری: مانند کاکه ها قدم برمیداشت و بمردم کمک میکرد و دلاور بود.
2- بابه حویلی: مانند کاکه ها پرزه گو بود و پراگ میگفت.
3- کاکه طاهر: مرد درویش بود و مانند کاکه ها راه میرفت و پراک گو بود.
4- کاکه طیغون: مردنظر باز و پاکباز بود و درویش در جوانی لباس کاکه گی میپوشید و با کاکه ها مونس بود.
5- پیرمحمد معروف به پیروی بچه ادی مردخوش مشرب بود و رفیق رفقا
6- ماما کریم خان مثل کاکه طاهر درویش بود و مانندکاکه ها رفتار میکرد.
7- استا براتعلی: مانند کاکه ها لباس میپوشید و طبع مردانه داشت.
8- حاجی یعقوب: سخاوت مردانه داشت.
9- کریم بچه سقو
10-امیر بچه خان الله
11- ملا اسحاق
12- سید مصطفی آغا
13- ترجمان ایوب
14- عثمان قصاب
15- بچه شاقل
ملا اسحق از همدردان و یار افتاده گان بود. اگر محبوسی و یا باقی دهی یا ضرورت مندی ضامنی بکار داشت، ملا اسحاق نظریه اعتباری که داشت ضامن میگردید.
عارفین و مجذوبین و فقرا (درویشان)
شهریان کابل به سادات به عارفین و فقراء اعتقاد و احترام داشته و همیشه به خدمت آنها میرفتند و دعا میگرفتند. عارفین و درویشان و مجذوبین کابل بدینقرار است:
الف : عارفین
1- میرصاحب قصاب کوچه
2- محمد صاحب قصاب کوچه
3- میرمحمد کاظم معروف به آغای بلبل
4- مولوی سرای زرداد
ب: درویشان
1- ماما کریم خان
2- کاکه طاهر
3- کاکه طیغون
ج: مجذوبین
1- شهد ملک
2- سید سکندرشاه
3- بابا خال محمد
4- سید جلال
5- مستان شاه کابلی
د: سادات
1- سید مهدی آتش نفس
2- سید مجنون شاه
3- سید جعفر
4- سید مرد
چوک کابل از عهد بابر، مرکز تجارت و داد و ستد و مرکز اعلانات، اخبار و راه آمد و رفت شهریان کابل و اطرافیان بود. در وسط چوک میدان نسبتاً وسیعی قرار داشت که از میدان راه هائی به اطراف شهر کشیده شده بود. که چوک کابل به اصطلاح ناف شهر بود و عابرین به هر سمتی که میرفتند از چوک میگذشتند. چارچته و چته های آن با سقف پوشیده و بلند با آینه کاری و چوبکاری که توسط معماران وصنعتگران معروف با هنرمندی و ذوق عالی ساخته شده بود، دیدنی وتماشائی و از آبدات تاریخی کشور ما بشمار میآمد.
چوک وچته هایش از مزدحم ترین نقاط شهر بود. برعلاوه داد و ستد تمام اعلانات و اشتهارات در چوک و چته هایش نصب میگردید. هرستون و خشت آن خاطرهها دارند. خاطره های وحشتناک، خاطره های غم انگیز و خاطر ه های شیرین.
امیرعبدالرحمن خان شاه جبار و زیرک، توسط جاسوس هایش همیشه اخبار و اطلاعات خودرا چوک بدست میآورد و هر تصمیمی که میگرفت پیش از آنکه مورد عمل قرا بدهد، میگفت ببینید که درچوک چه میگویند.
چوک را با چته هایش مانند گنبد کوتوالی و کوتی لندنی ناشیانه ویران کردند. آری چوک با چته های زیبایش و با آن فراز و نشیب هایش و به آن حوادث تاریخی اش بخاک یکسان شد که نشانی از آن برجا نماند.
چوک تاریخی و پرحادثه چار مرد تیپبیک و نمونه را در آغوش خود پروریده بود، که شهریان از آنها داستانها داشتند و ساحه شهرتشان در سرتاسر کشور کشیده شده بود. آن چهار یار و چهار مرد تیپیک که عاشق چوک و چته هایش بودند و جوانی خود را در آغوش آن سپری کرده بودند. تحمل ویرانی و عریانی آنرا نداشتند و یکی پی دیگر از غم دق کردند و رفتند و دیگر کسی آنها را ندید.
مرد تنومند و چارشانه و قوی هیکل در چوک دکان میوه فروشی داشت که در هر فصل سال میوه تازه عرصه میکرد، دکان او نمونه یی بود که در شهر مانند نداشت.
بابه حویلی، مرد حساس، حاضر جواب، شوخ طبع و ظریف بود. میگویند: روزی استاد عبدالغفور برشنا هنرمند معروف کشور از دکان بابه حویلی لیمو میگرفت. بابه حویلی دید حالت استاد گرفته است. گفت : چرا؟ خدا ناکرده ناخوش هستی؟ برشنا گفت؛ پس گپ نگرد از زنده گی به سیرآمده ام.
بابه حویلی گفت: چرا خدا نخواسته باشد حویلی سرت باشه خوب میشی.
برشنا دید که بابه پرزه رفت. گفت: لعنت به این حویلی که ما داریم. بابه حویلی فهمید که حریف هم دست کم از او ندارد و هردو بخنده شدند.
( بابه جلال )
مرد کوچک اندام، با ریش دراز که تا نافش میرسد، حتما اگر فوتوی نیمتنه اورا دیده باشید، در پایان آن نوشته اند که باقی دارد
بابه جلال چست و چالاک و به هرکه برمی خورد پرزه میگفت و شوخی میکرد. میگویند: روزی یکی دوستان بیکار و شله بدکانش آمد و بابه جلال را به گپ سرگرم کرد که تعداد از مشیریان را از دست داد.
بابه جلال هم بوت های دوستش را پنهانی در خریط انداخته و بر سر دکانش آویخت. زمانیکه دوستش برخاست هرچه جستجو کرد بوتهایش را نیافت. بابه جلال گفت: اینجا چوک است و ازدحام زیاد است . چرا بوتها را با خود بدکان نیآوردی. حتما کدام آدم ناقلا دزدیده است. بگو بوت هایت کهنه بود یا نو؟
مرد گفت: بوتهایم جدید بود. چند روز قبل خریده بودم بسیار بوت خوب بود.
بابله جلال خودرا متاثر نشان داده گفت: صدقه سرت تو زنده باشی صدها این طور بوتها را کهنه خواهی کرد. حالا مه بوت برایت میدهم که از آن بوت تعریفی تو بهتر خواهد بود. دست بردو همان بوت را پایان کرد و از خریط کشیدو پیش پای رفیقش گذاشت.
مرد دید که بوت های خودش است و نهایت کهنه از گفته های مبالغه آمیز خود خجالت کشید و رفت که رفت
شهر کابل در آن عصر و زمان منحصر به بالا حصار، دروازۀ لاهوری، شوربازاز تا پُل خشتی بود. باقی آنچه به طرف شمال رود کابل از ابنیه و آبادی در اینجا و آنجا دیده میشد همه به اسم حومۀ شهر محسوب میگشت و کسی آنها را در ردیف شهر نمیشمرد. قصبات و دهات مانند ده افغانان و یا گرد و نواح بالا حصار چون تخته پُل، پائین چوک، باغ علیمردان در هر یکی از این مراکز کاکه های بس معروف و ناموری سکونت داشتند که هر یک از آنها چندین یاران و یساولان و بالکهها با خود داشتند و هر کدام در کُشتی گیری، شمشیر و نیزه زنی، جنگ با پیش قبض، دشنه [خنجر، کارد بزرگ] و بیکی سرآمدِ دیگران بودند.
این کاکه ها در ناحیۀ خود مسوول امنیت و نظم و نسق هم بودند. چنانچه اگر در آنجا دزدی، جرح و قتل به ظهور میرسید کاکه میبایست به زود ترین فرصت شخص مجرم را دستیاب نموده به حکومت بسپارد. همچنین در هنگام جنگ با دشمن اجنبی یا داخلی نیز کاکه ها که ما ایشان را در ردیف شوالیهها و پهلوانان قرن یازده و دوازده اروپا میشماریم نقش بس مهمی داشته و در صف اول مبارزین قرار میگرفتند. چنانچه داستان های بس شگرفی از کار نامه های ایشان زبانزد مردم است.
این کاکه ها کمتر از ناحیه و مرکزی که به آن منسوب بودند به ناحیۀ دیگر میرفتند و اگر ندرتاَ چنین چیزی واقع هم میشد تماماَ مسلح با زره ، نیزه و شمشیر و به مشایعت یاران به آن طرف میرفتند. زیرا همچشمی و رقابت های بین کاکه ها موجود بود که غالباَ باعث جنگ و جدال و برهم خوردن امنیت میشد.
گویند روزی کاکه اورنگ که به آن طرف رود کابل سکونت داشت نسبت به امر مهمی با عدۀ از یاران از پُل شاۀ دو شمشیره گذشته جانب بالاحصار روان شد. کاکه بدرو که سر حلقۀ دلیران ناحیۀ پایان چوک بود در دکان سماوارچی جلسهه مصروف نوشیدن چای بود. چون چشمش به کاکه اورنگ افتاد و آن زرق و برق و تور و تلوار را دید با آواز بلند گلویش را صاف نمود.این وضع و حرکت در بین کاکه های آن وقت به مثابۀ انداختن دستکش به روی طرف مقابل در اروپا، یک نوع توهین و تخفیف و تحقیر شمرده میشد. لهذا کاکه اورنگ رویش را گشتانده با آواز بلند، طوری که همه عابرین شنیدند فریاد برآورد: انشاالله بعد از نماز جمعه در شهدای صالحین جواب مرا خواهی گرفت !.
سیف الله فضل

از کتابخانۀ:

سیف الله فضل

نویسنده:

پاینده محمد اکبری












| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us