څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

اتنو گرافی بلوچ های سیستان



شکی نیست که نویسندگان ومحققان انگلیسی درتحقیقات خود بدنبال منافع ملی ونفوذ امپریالیستی خود بوده اند ولی آنچه مسلم است اینست که آنها به دولت ها متبوع خود گزارش نادرست وگمراه کننده نمیدادند. بطورمثال:کتاب “بیان سلطنت کابل ” تالیف وگزارش مونت استوارت الفنستون (ترجمه پشتو از داکترحسن کاکر ونصرالله سوبمن،چاپ اکادمی علوم افغانستان) و ترجمه دری آن بنام [افغانان] ازمحمدآصف فکرت هروی( چاپ ایران)، ازچنان ارزش تاریخی وجامعه شناسی برخورداراست که با وجود گذشت ۲۰۰ سال از زمان نوشتن آن(۱۸۱۵) تا هنوز همتا وهمسنگ آنرا نه خود نوشته ایم ونه کسی دیگر از استادان جامعه شناسی تحصیل کرده درغرب ارائه کنند.

در همین راستا کتاب “حیات افغانی”تالیف دیپتی کمشنر محمدحیات خان [پولیتکل کمشنرانگلیس درمنطقۀ قبایل بنو]،ترجمه پشتو از داکترلطیف یاد وفرهاد ظریفی، ذخیرۀ بزرگی از اطلاعات گونه گونه در بارۀ زندگی وحیات اقوام مختلف افغانستان می باشد که هنوزهم بحیث یک منبع معتر برای پژوهش های اتنوگرامی به حساب میرود.

همچنین است کتابهای “نژادهای افغانستان” و”پژوهشی در بارۀ اتنوگرامی افغانستان” (هردو از داکتر بیلیو محقق ونژاد شناس معروف انگلیسی) ونیزکتاب ” بشرشناسی سیستان”، از جارج پیتر تیت،مورخ، بشرشناس ونقشه بردار وصاحب منصب انگلیسی وتحقیقات هنری رالینسون در مورد مردم شناسی سیستان، از جمله آثار ارزشمندی اند که تا کنون درکشورما وکشورهای همسایه از اعتبارزیادی برخورداراند ومورد استفاده محققان قرارمی گیرند.

داکتربیلیو:

درسال ۱۸۷۲ همراه با جنرال پالک و سید نورمحمدشاه صدراعظم امیر شیرعلیخان از راه گرمسیر وخان نشین و رودبار و چهار برجک وارد سیستان شده وبعد به بندکوهک یعنی نقطه آعاز تقسیم سیستان میان افغانستان وایران رفته و با هیات حکمیت جنرال گولد سمید پیوسته وسپس عازم لاش وجوین شده و بعد از مشاهده خرابه های قلعه پشاوران ولاش وجوین از راه قلعه کاه فراه به هرات و از آنجا به تهران رفته است. ومطالب مهمی در باره آثار تاریخی سیستان ومردم آن نوشته است.

داکتر بیلیو،علاوه برکتاب ( نژاد های افغانستان) یک اثر تحقییقی دیگری بنام “پژوهشی دربارۀ اِتنوگرافی افغانستان ” دارد که آنرا در نهمین کنگرۀ شرقشناسان درسال ۱۸۹۱ ارائه کرده است. این کتاب چند سال قبل توسط سهیل سبزواری به دری ترجمه شد ودر سایت اریائی به نشر رسید. دربخش هفتم این ترجمه درمورد طوایف سیستان بحث شده وپس از آنکه میگوید:

“با بلوچها درسیستان چندین طایفه وقبیله مانند سربندی، نهروی، سنجرانی، تاوکی[طوقی]، مماسنی، کوردگلی و دیگر آوارگان در مسیر دشتها تا جنوب و امتداد یافته تا نواحی کرمان، یزد، قاین و تمام کوههای خراسان تا مشهد و قم ترکیب گردیده است. سربندی قبلا یک قبیله مهم در اینجا بود تا اینکه قدرت ایشان بواسطه تیمورلنگ از بین رفت و گفته می شود یک کتله قبیله را درهمدان کاشت[تبعید نمود] و بعد تعدادی از آنها بواسطه نادرافشار دو باره به سیستان آورده شدند. ناهوی[براهوئی؟] ازجمله آخرین تازه واردان از بلوچستان اند.”

بیلیودر مورد اتنوګرافی بلوچهای سنجرانی وبلوچهای طوقی ومماسنی مقیم سیستان مینویسد:

“با بلوچها درسیستان چندین طایفه وقبیله مانند سربندی، نهرویی، سنجرانی، تاوکی[طوقی]، مماسنی، کوردگلی و دیگر آوارگان در مسیر دشتها تا جنوب و امتداد یافته تا نواحی کرمان، یزد، قاین و تمام کوههای خراسان تا مشهد و قم ترکیب گردیده است. سربندی قبلا یک قبیله مهم در اینجا بود تا اینکه قدرت ایشان بواسطه تیمورلنگ از بین رفت و گفته می شود یک کتله قبیله را درهمدان کاشت[تبعید نمود] و بعد تعدادی از آنها بواسطه نادرافشار دو باره به سیستان آورده شدند. ناهوی[نارهوی؟] ازجمله آخرین تازه واردان از بلوچستان اند.”

بلیودرادامه مینویسد:«سنجرانی یک قبیله ترک بوده و اکثراً کوچی اند که درغرفه ها یا آلونک های ساخته شده از بوریا [خانه های چپری]ی چوبی زندگی میکنند؛ و در زمان حکمرانی شاهان سنجر در کندهار قبیله مسلط در این ناحیه بوده اند. توکی(طوقی) یک قبیله نوکر و مخلوط چند نژاد (عمدتا سنجرانی) اند. مماسنی شاید نمایانده ممیسی متذکره بواسطه پلینی و باشنده چهار گانه ممیسیه در کوئیل سوریه باشد؛ تعداد زیاد آنها درمکران و کرمان بوده و در زمان تهاجم اسکندر در حوالی جاکسارتیسزندگی میکردند. مماسنی، تاوکی و سنجرانی جمعا بنام نخای[نخعی]یا نوغای[نغعی] نامیده میشود؛ اینها همه ترک بوده و کم وبیش کوچی اند.

به نظربیلیو، براهوهی ها دراصل کورد اند ومینویسد:”کوردگلی” درسیستان یک شاخه کُرد (کوردیونی و کاردوخی قدیمیها) کردستان است که یک سلطنت را در لُرستان (بین کرمان و خوزستان) در حوالی آغازسده دوازدهم تاسیس نموده و قدرت خود را تا زمان شاه عباس نگاه داشتند که آن ولایت را ضمیمه خود ساخت. …

اطلاعات جالب بیلیو در بارۀ بلوچها وبراهوئی ها:

داکتر بیلو به دنبال اثبات تذکرات مورخان یونانی وتطبیق آن با منابع هندی(سانسکریت) در بارۀ قبایل وطوایف مسکون در خط سیر فتوحات اسکندر کبیر درشرق است و دربارۀ اصلیت افغانها، کوردها وبلوچها وبراهوئیها وتاجیک ها اطلاعات ً جالبی را ارائه میکند که تاکنون برای بسیاری از ما افغانها ناشنیده وناگفته مانده است ومی باید آنرا بدون تعصب مرورکرد.

او مینویسد:«ستراپی هفدهم متشکل از پاریکانوی و اسیاتیکایتیوپیانهاست. این ستراپی مربوط به بلوچستان فعلی است: گدروسیا یا گیدروسیای سترابو، پلینی، آرین وغیره و تشکیل کننده تمام آن منطقه کوهستانی، خشک، عقیم و در اکثر حصص دشت و مسکونه های پراگنده که از اندوس تا ولایت پارسی کرمان در شرق و غرب ادامه دارد؛ و درشمال محدود است به دشت ریگی جدا کننده آن از کندهار و سیستان و در جنوب به بحیره عرب.

قسمت غربی این منطقه مربوط فارس است و بنام بلوچستان فارسی تشخیص میشود؛ این ستراپی در اکثر حصص پوشیده با کوهها و فلات سرحد بوده و دربرگیرنده نواحی سرحد، بمپور (شهری باین نام مرکز این بخش بلوچستان است)، دیزک، گاه وغیره است. قسمت شرقی مربوط به هند است که بنام کلات بلوچستان یاد میشود (شهری باین نام مرکزاین بخش بلوچستان است) ودربرگیرنده ولایات ساراوان، جالاوان، کاچ، گنداوه، لسبیلا و کاج مکران است. قدیما نام تمام این منطقه که حالا بلوچستان نامیده میشود قرارمعلوم کاش، کاچ، یا کاج (یا کوش یا کوج طوریکه پارسیها آنرا تلفظ میکنند) بوده که این نام درهردوقسمت شرقی وغربی بنام کاچ گنداوه و کاچ یا کاج مکران دیده میشود؛ واینجا بواسطه نژاد کاش یا کاچ (کوش بایبل – “کوش بیگت نیمرود”)، ایتیوپی های هیرودوتس مسکون شده بود. ازاین کاش یا کاچ، کاشواهه یا کچواهه بزرگ (کوشواهه یا کوچواهه) شجره راجپوت اشتقاق شده است.

پاریکانوی (جمع پارسی شکل هندی پرا-کا یعنی “کوهنورد”) متذکره بواسطه هیرودوتس یکجا با ایتیوپی های اسیاتیک حالابواسطه براهویی، براوی یا باروهییک واژه بومی دارای عین معنی “کوهنورد” نمایانده میشوند. اصطلاحایتیوپی هایاسیاتیک هیرودوتس متذکره دراینجا بیک شاخهکوشیتیزقدیمی اطلاق میشود که در زمانهای بسیارقدیم دروادی تاگریس مسکون بوده و ازآنجا بامتداد ساحل تا اندوس[سند] امتداد داشته است. ازاین حصص اینها بطرف شرق تا قلب راجپوتانه یا راجواره بحیث کچواهه و بطرف شمال تا هندوکش توسعه یافتند، جائیکه ما قبایل کچواهه را دربین مردمان کافرستان و کنر یا کاشکار[کاشغر] دیدیم. عادات موجود دربین بلوچ واجداد ایشان که از الیپو در سوریه آمده اند بطورآشکارا نشان دهنده منشای کوشایتی باشندگان قدیمی منطقه میباشد.

سترابوبا توضیح این قسمت آریانای باستان یا افغانستان ما میگوید که قبایل ساحل شرقی از اندوس تا کرمانیا (کرمان پارسیها)، شامل اربیس، یک قبیله درساحل شرقی دریای اربیس، که آنها را از اوریتای جدا میسازد؛ در پهلوی آنها ایختیوفاگوی و بعدا کرمانوی قراردارند؛ و اینکه دربالای ایختیوفاگوی، گیدروزیا قرار دارد. پلینی نیز اوریتای را بحیث ایختیوفاگوی اوریتای ذکرمیکند که با زبان مخصوص خودشان صحبت میکنند که لهجه هندی نبوده و همسایه های گیدروسیا و پاسیریس بوده و توسط دریای ارابیس ازهندیها جدا شده است. آرین با تشریح مارش الکساندر از طریق این منطقه میگوید که پس از شروع نیرکوس جهت عبور نیروها از بحیره، الکساندر خودش بامتداد ساحل تا دریای ارابیوس مارش نمود تا به اوریتای حمله نماید، یک قوم هندی مسکون درنزدیکی آن دریا؛ و بهنگام تقرب موصوف، اوریتای به دشت فرار نموده و الکساندر با تهاجم به قلمروی آنها به دهکدۀ آمد که رمباکیا نام داشت و حیثیت مرکز آنها را داشت. کورتیوس درگزارش همین مارش میگوید که الکساندر یک شهر در اینجا اعمار نموده و با مردم اراخوتوی آنرا مسکون گردانید. در آنسوی اوریتای، آرین ادامه میدهد، الکساندربا نگهداری در نزدیکی ساحل، از طریق یک دره باریک داخل قلمروهای گیدروسوی شد که مارش بعدی بفاصله دورتر از بحیره، از طریق یک مسیربسیارخطرناک وعدم دسترسی بتمام احتیاجات زندگی، تا اینکه به پورا (بامپور) مرکزگیدروسیا رسید (درروزشصتم پس ازترک قلمروی اوریتای). پس ازیک استراحت در پورا، او بداخل کرمانیا مارش نمود.

یگانه مردم متذکره بواسطه آرین بحیث باشندگان اینحصه آریانا عبارت بودند از اوریتای و گیدروسی. نام اوریتای شاید یک واژه یونانی باشد (“کوهنوردان”) و مربوط به نام بومی پاریکانی مستعمل بواسطه هیرودوتس بوده و هر دو بواسطه نام محاوره ای فعلی براهوی نمایانده میشوند. ازطرف دیگر دراینجا سلسله کوههای حارا و جدا کننده لاس بیلا (منطقه اوریتای) ازمکران است که شاید منبع اصلی نام اوریتای باشد. دراینصورت، هردوی این مردم (گیدروسی و اوریتای) تحت نامگذاری ایختیوفاگوی آمدند که معادل یونانی پارسی ماهیخوران، هنوز درمکران فعلی زنده است.

پورا (بامپور) مطابق آرین، مرکزگیدروسوی بوده که پس ازآن تمام این منطقه بنام گیدروسیا نامیده شده است. اینها شاید درآنزمان مسلط ترین و پرنفوس ترین قبایل بوده اند؛ نام اینها هنوزدرنمایانده های فعلی آنها یعنی گادار و لاس بیلا زنده است، جائیکه آنها عمدتا درمعاملات بازرگانی مصروف بوده اند. بخشهای گیداربعضی قبایل پتان کوههای سلیمان شاید ازهمین منبع و یا بطورمستقیم ازلومری، یک نام دارای عین اهمیت بوده باشد؛ و طوریکه قبلا گفته شد، جدران کوههای سلیمان در نزدیکی غزنی نمایانده عین مردم اند. اما گیدروسی قدیمی شاید حالا بصورت عمده در بلوچستان بواسطه لومری نمایانده شود که یگانه شکل هندی دیگر گیدار باشد، هردو واژه بمعنی “جاکال” یا “روباه” است. از طرف دیگر گیدار پتان شاید همان ویدورا مهابارت سانسکریت باشد درحالیکه گاداری نمایانده گاودرای سریع، دشمن ناگا است.

محل گیدروسی قدیمی حالا بواسطه بلوچها اشغال گردیده،توسط پرنفوس ترین قبیله درمنطقه که پس ازایشان (گفته میشود)بواسطه نادرشاه، این منطقه بنام بلوچستان نامگذاری میشود(حدود 150 سال قبل)، زمانیکه او افغانستان مورد پژوهش ما را تحت سلطه پارسیان درآورد. من دریکی از فقرات قبلی بلوچها را منحیثبلایچهراجپوت تشخیص کردم. اینها قبلا بایست یک قبیله قدرتمند بوده و نام خود را بحیث نام قومی مخلوطی از قبایل ونژاد ها داده باشند که حالا بحیث طوایف بلوچ باهم ترکیب شده اند. با آنهم حالا بلوچها قبیله مسلط دراین منطقه نیستند که دربرگیرنده نام آنها است. این موقعیت برای براهوی ها داده شده است. حالا ترکیب این دو قبیله بزرگ گیدروسیای قدیمی و بلوچستان فعلی یعنی براهوی نمایانده پاریکانوی یا اوریتای قدیمی وبلوچ نمایانده ایشیاتیک قدیمی یا گیدروسوی را بررسی میکنیم.

براهوی– این نام تغییرشکل با – روهی، “ازکوهها” یا “کوهییان” بوده ومتمایزکننده این مردم ازبلوچ هاست که آنها را نا- روهی، “نه ازکوهها” یا “همواریان” باشنده ایالات ساروان و جالوان[جهلوان] کلات بلوچستان میدانند و براهوی یا براهویک، سلسله کوههای امتداد یافته بطرف جنوب ازطریق این نواحی و لاس بیلا، از شالکوت (کویته) در شمال تا ساحل بحردرجنوب و محدود بواسطه کاچ گنداوه درشرق و نوشکی و خاران درغرب است. این ساحه وسیع کوهها و فلات مرتفع عبارت از خانه مرکزی کوهیانی اند که براهوی نامیده میشوند و منطقه ایست که درآن زبانشان بنام براهویکی غالب است. نام براهوی طوریکه تشریح شد، مربوط به اصطلاح کوهستانی تطبیق شونده به “کوهیان” مناطق سوات و بونیر درشمالی ترین حصه مرزهای اندوس بوده و نام اصلی قومی مردمانی نیست که بالایشان اطلاق میشود. نام دقیق قومی براهویی و زبان آنهاباراهااست، یک قبیله بومی هم نژاد لومری.

اما نامهای باراها و براهوی، براهوا و باروهی در واقعیت یکی بوده و این مردمان ازعین ایل کورد یا کوردگلی میباشد. با وجودیکه اکثرا درساحه فوق الذکرمتمرکزاند. براهوئی درتمام بلوچستان وحتی سیستان موجود اند؛ باوجودیکه درخانه بومی خویش بصورت عام بنام براهویی یاد میشوند،درخارج آن بصورت عام بنام کورد یا کوردگلی نامیده میشوند؛ درحالیکه هردونام براهوئی و کورد درهرجا برایشان عام است. براهویی یا کورد درواقعیت اولاده قدیمی آشوریها یا خالادی است.درجریان سده های ۱۳ و ۱۴، کوردها مردم مهمی درافغانستان بودند که درزمان جانشینان چنگیزخان، حاکمیت هرات، غور و کندهار را تا محدوده ایالات اندوس در اختیار داشتند. سلطنت مَلِک کرد در افغانستان بواسطه تیمورلنگ از بین رفت؛ اما در بلوچستان بواسطه جد خان فعلی کلات، یک رئیس طایفه کمبر[یا قمبر] کورد احیا گردید. من این جزئیات تاریخی را بخاطری ذکرکردم که میتواند تا اندازه زیادی مخلوط عناصر ترک را در ترکیب قبایل بلوچستان روشن سازد، صرفنظر از اینکه طوایف براهوئی یا بلوچ باشند. اکثریت نامهای طوایف و بخشهای این دو قبیله بزرگ با پسوند جمع فارسی –انی (که بعضی اوقات به –انری یا –اری تغییرمیکند) ختم میشود که مربوط به هندی – کا یا – کی و افغانی – خیل و – زی میباشد.

بلیو درادامه میگوید:«طوایف عمده براهوی عبارتند از:امل، بنگل، بیزنجو، غجگی،جاتاه، کالوی، کمبر، کیدر،کوچیک ،کورد، لنگاو، لاری،لوتی، محمودشاهی، مندر، مینگل،،نوشیروانی، پازه فوگ، رئیس،رخش ،رود سهولی، سماله،سرپره، شیروانی، شیخ حسنی، سوناری، تمبر، زیهری[زهری]، زیگروغیره.

ازاین نامهاغجگیهمانکج-کیبومیکاجیاکیجاست. جتاه جت است.کیدرهمان کیهدر راجپوت بازرگان؛لنگاوهمان لنگاهه چالوک یا سولانکی راجپوت ؛لاریهمان بلار(کورد) بومی است.لوتیهمان لوت بومی یا دشت یزد و کرمان است.محمودشاهیشاید اولاده ناقلینی است که بواسطه محمود غزنوی در اینجا مسکون گشتند.مندرقبلا دیده شده است.نوشیروانی و شیروانیظاهرا یکی بوده و نمایانده اولاده نوشیروان شاه فارس است.پازییا پاش شاید عین پاس، پاش یا پاخ، پشای قبل الذکر بوده ویا عین باش قبیل باشد مانند باشگلی کافرستان.رئیس یا رئسانیشاید همان راوکا، سولانکی درتغییرشکل اسلامی باشد.رخشیا راکاش (راکشانی) همان راخاج، بومی عربی آر روخَج، و اراخوتای یا اراخوسیا یونانی است.سمالاراجپوت است.سرپرهشاید سرپرای قبلی است که بواسطه پلینی دربین قبایل تا جنوب پاروپامیزوس ذکرشده است.شیخ حسنیآشکارا عنوان اسلامی ونام داده شده به یک گرویده مسلمان است.سون یا سوناریهمان سونی راجپوت بازرگان است. دیگران همه طوایفکوردیا براهوی اند؛ دربین آنهاکمبرقبیله رئیس حاکم درکلات، کمبرانی خان است. امل، یا املاری و تمبرانی هر دو بخشهای فرعیبیزنجو کرداست.زیگریک شاخه مینگل بوده و هر دو نمایانده هندو جاخر و منگل اند. در پهلوی اینها یکتعداد بخشهای فرعی دیگر نیز وجود دارد که نامهای ایشان بدون تفاوت دربراهوی و بلوچ بمشاهده میرسد.[2]

بلوچ – بلوچ(بلایچه چوهان اگنیکولا راجپوت) قرارمعلوم از دیگرقبایل راجپوت افغانستان از زمانهای قدیمترجدا شده و برای سالهای زیاد تحت نفوذ مستقیم و کامل پارسیان باقی ماندند. شاید منطقه آنها در قلمروی واگذار شده بواسطه سیلوکوس به سندراکوتوس قبل الذکر شامل نبوده است. بلوچها هیچ چیزی درباره اجداد دور خود نمیدانند، بجزازمسلمانان که ادعای نسب عربی از اجداد مسکون شده درالیپو دارند؛ ادعای که شاید از یک عنعنه در منطقه باشندگان اولی آن بوجودآمده باشد که ازآنقسمت آمده بودند. گفته میشوددر کاج مکران و کاچ گنداوه،بلوچ بنام ناهروی (نروهی) بواسطه برهوی یاد میشود، بخاطرتمایزازخودشان (بروچی)؛ لیکن این نام هیچگونه ربطی با تقسیمات فرعی آنها ویا نامگذاری نژاد آنها ندارد.


درکلات، براهوی بصورت عام بحیث یک بخش بلوچ شناخته شده و گفته میشود که تمام قبیله بلوچ متشکل ازسه شاخه بزرگ است؛بنامهای براهوی، ریند و نومری یا لومری.اینها درحقیقت، نمایانده سه عنصرمهم قومی تشکیل کننده قومیت فعلی بلوچ اند؛براهوی نمایانده براهه و کورد بومی است؛ریند راجپوت و هندی است؛و لومری، ایتیوپیائی و کوشیتی است.لومری یا نومرییک مردم بسیارقدیمی وشاید نمایانده نمرودی یا مردم بابیلون باشند که تابع نیمرود “شکارگرقدرت” پسر کوش همیتی باشد که پس از او سیستان بنام نیمروزیاد گردید؛ لذا اینها باید یک شاخه آشوریهای قدیمی، آشورای مهابهارت، شاید رکشاسای راکاشا راخاج یا اراخوسیا باشد.رینداصلا از رین یا ران کاچ، باتلاق بزرگ نمک وایجاد شده بواسطه دریای لونی (“نمک”) راجواره است؛ یک نامیکه مطابق تاد مشتق از ارانیا سانسکریت (“زباله”) بوده وتوسط نویسندگان یونانی بشکل ایرینوس زنده نگهداشته شده است.

ما قبلا نام ارانیا را در بین قبایل کافرستان بشکل ارینیا یا ارانیا، همسایه های کلاشه دیدیم که فکرمیکنم کلاچه سولانکی راجپوت (اگنیکولا) باشد. نامریندیک نامگذاری ساحوی مربوط به بلوچ، یا بلایچه ودیگرقبایل چوهان راجپوت است که مهد اصلی آنها درمنطقه چوهان، در سواحل لونی است؛ و بعوض اینکه یک شاخه بلوچ باشند طوریکه حالا شناخته میشوند، قبیلۀ اند که بلوچ اصلی (بلایچه) یک شاخه آنهاست. بآنهم بمقصد توضیح، مطلوب اینستکه بسه بخش فوق الذکر بلوچ توافق نمائیم. ما براهوی را توضیح دادیم و حالا به بررسی ترکیب نومری و ریند میپردازیم.

نومری،شامل سه بخش عمده است: نومری لاس بیله، بولفت یا بورفت و جوکیا که هرکدام به بخشهای متعدد تقسیم شده اند. تمام اینها به جدگلی یا جتگلی، یک لهجه (متغیردربین طوایف مختلف) زبان جتکی یا جت سند صحبت میکنند.

بخشهای نومری یا لومری عبارتند از:

اچره، انگریا، بهرا، برودیا بورا ،غاتوچوته،

دودا، گدریا، گنگا، جمهوت، منگیا، مندوری،

مسور، رنجا، رونغا، شالوکه، شیخ سور،سینهان، سینگر، سوترا وغیره

دراینجا بیلیو ریشه هریک ازاین نام ها را در ساسنکریت دنبال کرده وبا نام قبایلی که درهند در زمان حیات مولف حضور داشته اند بیان میکند.


ریند– ریند متشکل از طوایف بزرگ است که بصورت عام باصطلاح عموم بلوچ شناخته میشوند و این قبیله آخری یک شاخه آنست. تمام این طوایف یا قبایل به بخشهای متعدد تقسیم میشوند که بعضی از ایشان صرف چند فامیل میباشند. قبایل عمده بلوچ قرار ذیل است (اکثریت بخشها دارای پسوند –انی یا –اری است که قبلا توضیح شد)

باری بولیدا بوزدار، بوگتی، بُوردی،

دریشاک،دور، دومکی، گیچکی گوریچ ،

همر ،هاتجکر، جالوی، جاتوی،

کاودای، کسار، کتوار،ختران ،

خوسه کور،وا لغاری، لندی،

لشاری،لتی، لوری، لوند مگازی،

ملای، مماسانی،مرواری، مری،

مزاری، مید نبکا، نوهانی،

نوشیروانی، رکش، ریند ،

سجودی سنگریا یوتان وغیره

ازنامهای فوق بلوچ همان بلایچه چوهان راجپوت؛ باری همان باری یا بارو برهمن است. بولیدا (متذکره بواسطه پتولیمی- بطلیموس) عین پولادی یا فاولادی هزاره قبل الذکر و قبلا یک قبیله مهم دراین حصه بوده و نام خود را بناحیه مهم مکران داده است؛ قرارمعلوم نام اصلی آن بول، بولا یا پولا (ازاینجاست معبد بول ملتان، دره بولان و زیارتگاه پولاجی نچندان دور از آن) همان بالا برهمن و شکل بولیدا وابسته سندی بولیکا هندی،”از بولا، پولا یا بالا” است. بوزدار (بزدار پارسی) شاید شکل پارسی بخش بعدی، بوگتی باشد که همان بهاگتا قبیله گله دارهندی است. بوردی همان بهورتا راجپوت سولانکی است. دومکی همان دومرکی ونمایانده دامره قبلی است. گیچکی عین کجکی و همان کاش یا کاچ است یعنی کچواهه قبلی. گوریچ همان کیروچ راجپوت قبلی است. همر یا همراری نمایانده اولاده همیر فوق است. هوت آشکارا عین یوتان بوده وهمان یوتی هیرودوتس، یا یوت و عتمان قبل الذکر در بین یوسفزی است. جر همان جاخر قبیله هندو دشت هند در بین جت است. جالوی همان راجپوت جالیا است. جاتوی جت است. کاودای نمایانده کای قدیمی (ازاینرو کیانی) از طریق شکل سندی کاودا “از کاو” و کاودای پارسی “ازکاودا” است؛ عین کاو درکاو کافرستان مشاهده میشود. کتوار همان کتیار راجپوت است. ختران همان ختیران، شکل جمع ختیر راجپوت بازرگان است. خوسه یک قبیله هندو دشت هند و جیسلمیراست. کوروا همان کوری جت است. لغاری و لشاری تلفظ های مختلف لساری و نمایانده بومیان لاس است که بعضا بنام لاسی یاد میشوند بخصوص توسط فعلیها؛ مراحل انتقالی لاس، لاش، لاخ، لاغ بوده و شکل آخری در لغجام با لساری واقع شده، شرکل اولی در سپین ترین قبل الذکر، لغجم یک ترکیب لاسی و جموت و لساری شکل جمع لاسی است؛ و لاسا و لاغا بحیث بخشهای گورچانی و کسرانی (شکل جمع کسار و یک شاخه ریند درلیست فوق قبایل بلوچ) که قبلا توضیح شد. لندی و لوند عین هم بوده و همان لونی، لوانیا سانسکریت قبل الذکر است. لتی شاید بمعنی لاسی باشد. لوری همان لاری بومی لاریستان و نمایانده آشوریهای قدیمی است. مگزی شاید مگراسی گهلوت، ملای همان ملاهی یا مهولی رهتور باشد. مماسانی قبلا دیده شد. مرواری همان بومیان مروار است. میری همان موری پراماره یا میرقبیله بومی هند است. مزاری همان میساری قبیله هندو دشت هند است. مید قبلا دیده شد. نتکا یا نتکانی همان نات قبیله هندی کولیها، ساحران، رقص-ریسمانی وغیره است. نوهانی همان لوهانی، لونی، لوانیا فوق الذکر است. نوشیروانی همان نوشیره فوق یا همان اولاده نوشیروان، شاه مشهور فارس است که مرکز آن مداین یا تیسفون در دجله بوده و در579 ق م وفات نمود، پس از 48 سال پادشاهی که در جریان آن این قسمت منطقه را تا اندوس در اختیار داشت. رکش همان راکاش و نمایانده اراخوسوی یونانیها است که فوقا ذکرشد. ریند قبلا دیده شد. سجودی شاید سجاتی راجپوت بازرگان باشد. سنگریا همان سینگرح راجپوت است.

قبایل عمده فوق شامل بخشهای ذیل است: بخشهای مری عبارتند از

علی بیجار چلگری غزنی گوساه جنگی

قلندر کندر کیانی کونگره لنجا لوهار

پوادی سهیجه سالار سرور شیرا سومرا وغیره

ازاینها بیجار همان بیرجیریا راجپوت (ریند) است. چلگری (چلوکاری) همان چالوک یا سولانکی راجپوت؛ این همچنان بنام شلگری یاد شده و نام خود را به ناحیه شلگرغزنی داده است. گوساره همان گسوره راجپوت بازرگان است. کونگره همان خنگریا خنجر قبیله بومی هندوی کولی است. لنجه همان لنگاهه سولانکی است. لوهر همان لاهیری برهمن است. پوادی همان پاوریا قبیله خنیاگراست. سهیجا همان ساهانی ختری است. سرورهمان سروریا سولانکی است. سومره همان سومرا پراماره است.

بخشهای مزاری عبارتند از

بلوچ بنگی باتیل بهیمبر چاوغی دهارو

گولا هرو ایسان جالا جسک کسار

لوت مچی ماسید مستک میر میروی

مینگل مورکا موسی پندی پولاتی رستم

سادو سهیجا ساماله ساناته سنجر سیلات

سیاف سولا سوت سوریجه تاکر تالپور

تورکا عمرا واو زمکا وغیره

بیلیو بعد از نشان دادن ریشه نام این قبایل درمیان قبایل راچپوت هند، میگوید:درپهلوی قبایل فوق بلوچستان یکتعداد افغانها وعربهای پراگنده نیز وجود دارند. عربها عمدتا در نواحی ساحل غربی یافت میشوند، جائیکه آنها در امورتجارتی و زراعتی مشغول اند؛ اینها تشکیل دهنده یک مجموعه فرقه مذهبی در اینحصه بلوچستان اند که بنام زیکاری یاد شده و قرارمعلوم یک شاخه روشانیه و شاید مانیکائیها باشند. اولی دارای یک مسکونه کوچک و عمدتا مسکون در کلات بوده و از قبیله افغان بابی اند که تقریبا کاملا دراموربازرگانی مصروف اند؛ اینها احتمالا مشتق از بهیبو پراماره راجپوت باشند. درعین ناحیه کلات نیز یک مجمع مسکون دارای منشای پارسی یافت میشود که بنام دیهوار یا “دهاتی” یاد میشوند؛ اینها مربوط به دیهکان سیستان بوده، به پارسی صحبت نموده و تماما مصروف زراعت اند. بعضیها اینها را بحیث تاجیک میشناسند، اصطلاحی که درافغانستان و آسیای مرکزی بصورت عام بتمام رعیت یا نفوس پارسی گوی اطلاق می شود که دردهکده ها و شهرها مسکون بوده و درصنایع کشاورزی ومدنی مشغول اند، درتقابل با طبقات مسلط که نظامی، کوچی واند. این تکمیل کننده بحث ما از قبایل باشنده بلوچستان، گیدروسیای قدیمی، منطقه ستراپی هفدهم هیرودوتس است.»

بشرشناسی هنری رالینسن:

محقق وسیاستمدار نامدار انگلیس در قرن ۱۹،در باره جغرایای تطبیقی سیستان قدیم مقاله معروفی دارد که در آن به نژاد شناسی سیستان نیزپرداخته است وچون برای تکمیل موضوع مورد بحث ما مفید است، آن بخش را ذیلا اقتباس میکنم.

«فکرمیکنم که نژادشناسی در سیستان هم به اندازۀ جغرافیای طبیعی جالب توجه باشد.درحال حاضر(۱۸۷۳) سه نژاد متمایز در سیستان زندگی میکنند که عبارتند از ایرانی(پارسی)، افغانی و بلوچی. سیستانی های واقعی، پرشیائی، آنهم از خالص ترین نژاد آریائی هستند و در واقع شاید واقعی ترین نمونه های نژادخالص آریا را بتوان بین سیستانی ها وجمشیدی های هرات پیدا کرد. زبان، ظاهر فزیکی وسایر مشخصه های کلی پرشیائی های هخامنشی دراین گوشه و منطقۀ مرزی امپراتوری بهتر از سایر جاها حفظ شده و باقی مانده است. این امر به ویژه از آن جهت اهمیت دارد که این منطقه مرزی یک نام تورانی دارد و در واقع مدتی در دست تورانیان بوده است. شکی نیست که افتخار سیستانیان به رستم، که بعدها از حد یک پهلوان محلی به یک اسطوره ملی ارتقای مقام یافت، بیشتر ابزاری بوده تا آنها بتوانند خلوص خون خود را ثابت کنند….

رالینسن درادامه مینویسد:دو نژاد دیگر،یعنی بلوچها وهزاره ها هم در سیستان وجود دارند که ملاحظات آنها از نظرمردم شناسی یک معمای کامل است. تا آنجا که به مشخصه های فزیکی مربوط میشود، بلوچها، بیشتر به نژاد عرب شبیه هستند تا ایرانی، ترک یا هندی، ولی همۀ روایات محلی مبنی براینکه آنها از شبه جزیرۀ عربستان واز طریق دهانۀ خلیج به مکران آمده اند، متفق القول نیستند. از طرف دیگر امکان ندارد که یک کُلنی کوچک از مهاجران بتواند، بدینصورت درتمام جنوب شرق پرشیا پراکنده شده و توسعه یابد. وبالاخره هیچ اثری از کلمات عربی در لهجه های بلوچی یافت نمیشود. نا گفته نماند که اعراب نام دو طایفه مهاجر را ذکر میکنند که به ایران هجرت نموده اند. این دو طایفه کوفص وبلوص [(کوچ) و (بلوچ)] می باشند که ظاهراً دو طایفۀ مستقل بوده اند. بعدها در مهاجرت، هردو طایفه در یک ملت بنام کوفس وبلوس ادغام گردید(درفارسی کوچ وبلوچ). خصوصیات آنها توسط یاقوت ذکر شده است. یاقوت محدودۀ سکونت آنها را همان جائی ذکر میکند که امروز به محدودۀ جغرافیائی براهوئی و بلوچها موسوم می باشد.

راولینسن می افزاید: بنده معتقد هستم که نژاد بلوچ، همان اتیوپین های (Aethiopians) یا کوشیت ها(Cushites) توصیف شده توسط هرودوت می باشد که احتمالاً از ریشۀ دراویدین (Dravidian) هستند. اما در طول ۲۳ قرن، تعداد کثیری قبائل وطوایف مهاجر را مانند:سامی ها از جنوب غرب،آریاها از شمال،تورانیان از شمال شرق وشرق، در خود حل کرده اند. قسمت اعظم ملت بلوچ حالیه به یکی از لهجه های محلی وقدیمی پرشیائی صحبت میکنند که البته چندان بی شباهت به گویش سیستانی ها نمی باشد.براهوئی هالهجۀ مستقل و بسیار قابل توجهی دارند که ثابت شده از ریشۀتامیل یا دراویدینمی باشد و احتمال دارد که باقی مانده زبان اصلیکوشیت هاباشد. در هیچ جای آسیا نمیتوان نژادها را بیشتراز بلوچستان جدید، مشاهده نمود. سرریز جمعیت و مهاجرین مختلف از ماورای جیحون، در طول هزارسال قبل و بعد از میلاد مسیح، به این منطقه رانده شده اند، زیرا در آنجا با حد اقل مقاومت روبرو بوده اند. با این وجود به نظرمن امروزه هیچ اثری از لهجه های تورانی(ترکی)، در سرزمین های بین سیستان وکرمان وسند یافت نمیشود. درحالی که زمانی سکنۀ غالب درمناطق مزبور بودند.»

بشرشناسی جارج پیتر تیت:

یکی دیگر ازبشرشناسان انگلیسی “جی. پی. تیت” است که تقریباً مدت بیست سال ازآواخرقرن نزدهم را در بلوچستان مصروف تحقیقات بشرشناسی واتنوگرافی بوده وچندین کتاب در باره بلوچستان وکلات وسیستان نوشته است. او در سال ۱۹۰۲ -۱۹۰۵ جزو هیات حکمیت ماکماهون در سیستان بوده و به اصطلاح وجب وجب خاک سیستان را دیده وبا طوایف وقبایل مختلف مسکون در سیستان صحبت کرده وبرای ریشه یابی طوایف مذکور نتایج تحقیقات دانشمندان زیادی را نیز مطالعه کرده است ، درکتاب سیستان خود(در بخش مردم شناسی) درمورد طوایف مسکون در سیستان اعم از فارسی وافغان وبلوچ وبراهویی وغیره مطالب دلچسپی نوشته است.

تیت،در مورد بلوچها مینویسد:«زبان قبایل بلوچ را “بلوچی ” میگویند. زبان مزبور از نظرتکنیکی به شاخه ایرانی آریا والسنه هند واروپائی ازتباط داده میشود. زبان مزبور را ازاین نظر بلوچی نامیده اند که این قبایل به این زبان تکلم میکنند….مرز غربی زبان مذکور نامشخص ونامعلوم است ولی مرز شرقی آن آبگیر رودخانه سند میباشد. قبایل بلوچی زبان ، این زبان را به درۀ سند وپنجاب نیز بردند که بدانجا منتقل گردیدند. دراینجا زبان بلوچی باز زبانهای محلی(بعنوان مثال جدگالی وسندی)طوری بهم آمیخته گردید که برای مردم کیچ ومکران که از زبان درست وصحیح استفاده میکنند نامفهوم گردید.

تیت برای اثبات این تفاوت زبان بلوچی شرقی با بلوچی غربی مثال میدهد که درسال ۱۸۹۱فرمانده دسته پنجگوراز من(تیت) خواهش نمود تا ترتیب ملاقاتی را با سردار پنجگوری فراهم نمایم.دراین فرصت مناسب فرمانده مزکوردرکراچی درحضور سردار محمدعلی خان گجکی، به بلوچی که در سند مورد استفاده است،یک سخنرانی عالی کرد.سردارگجکی با من سرگوشی نمود وگفت :(صاحب ایا شما بمن میگوئید که آن جناب چی میفرمایند؟) ومولف(تیت) محبور شد که متن کامل سخنرانی را به لهجه بلوچی غربی(کیچ ومکران) ترجمه بنماید.

این روایت تیت نشان میدهد که زبان بلوچی در بلوچستان شرقی با زبانهای محلی دیگر هندی مخلوط شده وفهم آنرا برای باشندگان بلوچستان غربی مشکل ساخته است. تیت در ادامه میگوید: بلوچ از زمان قدیم در سراسر امپرتوری ایران به عنوان قبایل اسپ سوار وچوپان شناخته شده است وجمعیت آنها منظره ای ازجزر ومد را ارائه میکند. فردوسی درحماسۀ بزرگ خود شاهنامه ، بلوچها را شامل عساکر خسروان[انوشیروان] به لقب کوچ وبلوچ یاد نموده است. منظور وی این بود که در قرن یازدهم میلادی یک چنین روایتی موجود بود که در قدیم نیز این روایت به پندار در می آمد ودارای یک واقعیت تاریخی نیز بود. ماخذ های این حماسه بزرگ اکنون فقط بطور جزئی مشخص ومعلوم میباشد، ولی اغلب آنها در دورۀ فردوسی موجود بودند و او از آن ماخذ استفاده نمود.اضافه براین فردوسی روایات مسلم ورایج زمان را قلمداد نمود که در اوایل قرن سیزده میلادی، در زمان حملات هلاکت بار مغولها از بین رفتند.

تنظیم وسازماندهی قبایل بلوچ، همیشه همان بوده است که مصنفین کلاسیک راجع بهقبایلسیتهابیان نموده اند وگفته اند که قسمت بزرگی از آسیای غربی را گرفته وحتی اروپای شرقی رانیز در زیر پنجه وشکنجه خود در آورده بودند. حالا چنین پنداشته میشودکه که این قبایل، قشرخارجی وکم تمدن تر نژاد آریائی بودند. بنابرین بلوچهای موجود قسمتی از همین پوشش خارجی وقدیمی اند واین رشته تعلق بوسیلۀ برخی ازنمونه منتخب انسان شناسی در دیرۀ غازیخان ودیرۀ اسماعیلخان آشکار میشود.

وقتی که “ام.ا و جفلوی”۶۰ کاسۀ سرتاجیک را باسرهای بلوچ مزبور مقایسه نمود، تناسب وشباهت حیرت انگیزی بدست آورد. حداکثر اندکس هردو ۹۵ یا ۹۶ بود. اندیکس بینی بلوچها۸/۶۸ بود. بنابرین تاحدی که بشکل سرتعلق دارد بلوچها را باید از ایرانیها طویل الراس بحساب بیاوریم ونه صغیرالراس های عرب وهندو.

کوچ وبلوچ:

سازماندهی قبایل بلوچ آن شیوه ای را روشن میکند که بوسیله آن، این قبایل خانه بدوش از قرنهای نامعلوم ونامشخص پاره هایی از نسلهای دیگررا در خودشان جذب کرده اند «تنظیم سازماندهی قبایل بلوچ هم شبیه تنظیم براهوئی هاست.»[7]

در آغاز “بلوچ” هرمفهوم ونسلی که داشته باشد، در طول زمان اربین رفته ولفظ بلوچ را منطبق برنسل مخلوطی از خانه بدوشها کردند. اصطلاحکوچ وبلوچیعنی خانه بدوش، از زمانهای طولانی رایج است.

در قرن دهم میلادی جمعیت ایالت کرمان شامل کردها، بلوچها وجات ها وقبایل قفص بود.افراد جات خیلی زود ویژگی های خصوصی خودش را ترک نموده دریک جمعیت کشاورزی جذب گردید واز سوی دیگر تا حدامکان درکوچ وبلوچ ملحق گردید، ولی کردها وقفص ها حتی درکنارهم جدا ماندند و ازجمعیت کشاورز نیزهمچنین. محمدابراهیم درتاریخ حکمرانان سلجوقی این رویداد را بخوبی روشن نمود وبه اثبات رسانده است که این دو قبیله در قسمتهای مخصوصی ازاستان کرمان متمکن بودند. قفص ها منطقه ای را در دست داشتند که از جنوب جیرفت آغاز و مکرانات را از اطراف فراگرفته تا ساحل دریا میرفت. اینها مردم وحشی بودند و در شمال تا خراسان ودر غرب تا فارس تاخت وتاز میکردند، زیرا تعداد شان زیاد وجنگجو بودند ودیالمه کرمان نتوانستند آنها را کنترول کنند ودر درۀ “فرید” و”دره سریزان” معین الدین ابوالخیر دیلمی از دست آنان شکست خورد ویک دست خود را از دست داد.

ملک قاورد سلجوقی[مدت حکومت ۴۴۲-۴۶۶هق] بعد از اشغال کرمان(مقارن سال ۱۰۴۰ میلادی) دره های فوق الذکر وناحیه میانی دریای عمان را به اینها داد واینان را مطمئن ساخت ولی وقتی که منابع نواحی کوهستانی کرمان نتوانستند نیازها وضرورتهای هواداران وی را برآورده سازد، نقشه ای برای درهم شکستن قفص هایی ریخت که درمنطقۀ کوهستانی”بارجان” اقامت داشتند. بمناسبت برگزاری یک جشن عروسی سردار قفص ها وپیروانش در جیرفت گرد هم آمده بودند که بطورناگهانی”مَلِک قاورد” به آنان حمله کرد وهمه آنان را کشت وحتی یک کودک آنها را هم زنده نگذاشت. وبدین ترتیب “قاورد سلجوقی” نواحی گرمسیر یاکرمان را به اشغال خود در آورد. دراین کتاب تاریخ ذکر بیشتری راجع به قفص ها موجود نیست.

بعد ازاین فقط ذکر بلوچ وکوچ دیده میشود. این قبایل درگرمسیر کرمان بودند وقلعه”راسوخان” در تسلط آنان بود. حکمران غُـــزکرمان(ملک دینار) بعد از فتح آنجا بسوی”منوجان” حرکت کرد. هنگامی که غزها این استان را زیر رو کردند، گمان میرود که پاره هایی از نسل عرب وجات وتاجیک نیز از مدارج ومقام خود افتاده وبرمبنای خواسته های دفاعی باین قبایل خانه بدوش یعنی کوچ وبلوچ ملحق شده اند که بعلت سازماندهی قبیله ای ویژه وسبک زندگی وحرکت سریع خودشان میتوانستند علیه غزها از خویشتن محافظت کنند یا از آنها بگریزند.

حمله های غز، مدتی قبل از حملات وحشت آور مغولها رخ داد وبلوچها(که تا آنزمان بشکل نسلی درهم آمیخته در آمده بودند) مبادرت به نقل مکان ورزیدند و به نواحی دور تر شرق یعنی لاشار، مگسی وسِب وسوران وبگ واطراف بمپور در “دومبک” ودر نواحی غربی درکیچ و بلیده وغیره کوچ کردند. بعد ازمدتی ازاینجا به سند مهاجرت نمودند ولی این واقعیت وحقیقتی بودکه تا این زمان، این قبایل اسامی قدیمی شان را از دست داده بودند وبه همان نواحی منسوب گشته بودند که در آن هنگام برآن مسلط بودند. دلیلی که برای این موضوع وجود دارد که آنها یک نسل بهم آمیخته بودند که نمیشد آنها را بیک نسل مشترک منسوب کرد واینان فقط خانه بدوش یا صحرانورد ویاجهانگرد شدند یعنی کوچ وبلوچ آن نواحی نامیده شدند.

در شرقی ترین ناحیه ایالت کرمان یعنی درسرحد، طایفۀغُزامروز هم وجود دارد که یاراحمدزائی وگمشادزئی وطوایف موجود دیگری(که امروزه قبایل دامنی یامرزی نامیده میشوند) بطورحتم اولاد غزها هستند وهمان بی قانونی ها ونهاد قزاق مآبانه وحریف طلبی های که در آنها مشاهده میگردد از خصایص آباء واجدادی آنها یعنیغزها بشمار میرفت.

تیت می افزاید: در داستانهای منظوم بلوچها، اشاراتی به جنگجویان شام(سوریه) وترک، نشانۀ آنست که الزاماً ریشۀ قسمتی از قبایل بلوچ از خوارج عرب و باقیماندۀ لشکر یزید بن مُهلَب اند که( در ۲۴اگوست ۷۲۰میلادی بعد از مرگ سالار خود بسوی کرمان گریخته بودند) وبعد از آن تازه واردینغُـــزوارد این دیار شدند.

قبیله ای از بلوچها بنام “رند” که بعدها سراز هند در آوردند احتمالاً از اولاد خوارج اند.

ریگیهای جلک وماشکیل شامل همین ترک کنندگان زمین اند. بنابرین خودشان رارندبحساب می آورند. چنین به نظرمیرسد که که رندها دارای اهمیت سیاسی بوده اند.[تیت: کلات، کلکته،۱۸۹۶]

قراقوینلوهای ترکمان که ازنیمه قرن پانزده تا اوایل قرن شانزدهم کرمان را در تسلط خود داشتند، جانشینان ترکهای غز و لشکر خوارزمی ومغولها وتیموری ها اند. ورود بلوچها به سند، طبق روایات خود بلوچها در زمان زندگی جام نظام الدین سمه اتفاق افتاد که در تاریخ ۲۹ نوامبر۱۴۶۱جانشین جام سنجر گردید وبین سالهای ۹۹-۱۴۹۸میلادی فوت کرد. لیکن بلوچها فقط تا ایالت کرمان محدود نبودند بلکه درخراسان نیز دریک ناحیه وسیع وگسترده ای پراگنده بودند. طبق نوشته “روضه الجنات فی اوصاف مدینه هرات” آنها در قرن های ۱۳ و۱۴ در شمال هرات در سمت بادغیس، قسمت بزرگی از جمعیت خانه بدوش (کوچی)را تکشیل میدادند. هنوز هم درناحیه زمینداور(بخصوص درریگستان هلمند) بلوچها قسمتی مهمی از جمعیت آنجاهستند.

به نظر جی.پی. تیت،«اکثر براهوئیهای موجود از قبایل معروف وقدیمی دیگری ریشه گرفته اند. بعنوان مثال مامسنی ها لُـراند. میرواریها مدعی اند که عرب واجداد شان از عمان آمده اند یا آمیخته از پاره نسلهای مختلف میباشند که بعلت عداوت ودشمنی های خونی جزء این قبایل شدند. منگلهای جهلاوان مثال آشکاری دراین خصوص اند.آنها مسلماً ریشه های ایرانی- افغان وجدگال هستند.مردوئیهاجدگال هستند که از اولاد جام بادین پسرچهارم جام آری می باشند که خود وارث اعلای بولاخان کراچیوبیبرانیهاتونگ وحملانیولوهارانی جوام(موسوم به نُمریا) بود. قبیله هایی را که نمیتوان ریشۀ آنها رابیک نسل مشهور ومعروف منسوب کرد، شاید بمرکز اصلی براهوئیها یا”هیولی” بتوان نسبت داد. بعنوان مثال قسمتی از قبایل زهری درجهلاوان ورودینی در سراوان- قبایل براوهوئی ناحیه استان کلات را بوضوح کامل میتوان به ریشه دیگری منتسب نمود.»

جی.پی.تیت ،بخشی از براوهوئیها را بازماندگان غزها میداند واز وجود آنها در سرحدکرمان وبرخی دیگر از بخش های بلوچستان خبر میدهد.

تیت، میگوید:حملات غزها، مدتی قبل از حملات وحشت آور مغولها رخ داد وبلوچها(که تا آنزمان بشکل نسلی درهم آمیخته در آمده بودند) مبادرت به نقل مکان ورزیدند وبه نواحی دور تر شرق یعنیلاشار، مگسی وسِب وسوران وبگ واطراف بمپور در “دومبک” ودر نواحی غربی درکیچ و بلیده وغیره کوچ کردند.بعد ازمدتی ازاینجا به سند مهاجرت نمودند ولی این واقعیت وحقیقتی بودکه تا این زمان، این قبایل اسامی قدیمی شان را از دست داده بودند وبه همان نواحی منسوب گشته بودند که در آن هنگام برآن مسلط بودند. دلیلی که برای این موضوع وجود دارد که آنها یک نسل بهم آمیخته بودند که نمیشد آنها را بیک نسل مشترک منسوب کرد واینان فقط خانه بدوش یا صحرانورد ویاجهانگرد شدند یعنی کوچ وبلوچ آن نواحی نامیده شدند.

در شرقی ترین ناحیه ایالت کرمان یعنی درسرحد، طایفۀغُزامروز هم وجود دارد که یاراحمدزائی وگمشادزئی وطوایف موجود دیگری(که امروزه قبایل دامنی یامرزی نامیده میشوند) بطورحتم اولاد غزها هستند وهمان بی قانونی ها ونهاد قزاق مآبانه وحریف طلبی های که در آنها مشاهده میگردد از خصایص آباء واجدادی آنها یعنیغزها بشمار میرفت. درسال۱۸۸۹ که در “دزک” بودم، مردم “خواش” می گفتند که تمام مرز نشینانغُزهستند…. دامنیها وناروئی ها(که خود را عرب میدانند وماخوذ نهروان در نزدیکی بغداد) نیز بلوچ بحساب می آیند.

تیت از قبایل براهوئی درسراوانچنین نام می برد:۱-رئیسانی،۲-شاهوانی،۳-بنگلزئی،۴- محمدشاهی، ۵- سربره،۶- کرد، ۷-لهری، ۸-لانگو، ۹-دهوار. وسپس درمورد رگ وریشۀ این قبایل میگوید:

تیت،درمورد اصل و ریشۀ طوایف مذکورمیگوید:«ریشۀ قبیلۀ اول یعنی رئیسانی ها،سپین ترین افغانواقع درناحیه سیبی میباشد. شاهوائی از ریشۀ بلوچ وافغان میباشد. محمدشاهی ها قدیمی ترین سراوانی ها میباشد که اصل ومرکز آنها به شخصی بنام محمدشاه منسوب میباشد درحالی که بعداْ بلوچهای دیگری نیز به اینها پیوستند.کردهااز شاخۀ ایرانی کردها هستند.لهرها، بلوچهای دومبکی میباشند که بلوچهای دیگر ورندهابه آنها پیوسته اند.لانگوها از ریشه جت وکشاورز اند وبه ملتانی های لنگاه متعلق اند.دهواریهاتاجیک هستند که عده ای دیگر به آنها پیوسته اند.(رک: بلوچستان گزتر،جلد ششم ص۴۹) قبایل مزبور از نظرسیاسی براهوئیها محسوب میشوند نه از نظرنسل ونژاد.»(جی.پی. تیت)

درباۀ غُزها:

غزها که درکشتار و غارت خود همرديف مغولان به حساب آمده آند، مرکب از نه طايفه بودند که بعداً سلجوقيان و عثمانيان و ترکمنهای قاجار از ميان ايشان برخاستند. قلمروزيست شان ميان رود اورال و دريای خزر بود. در زمان سلطنت سنجر، قبايل غُز متعهد شدند تا سالانه ۲۴۰۰۰گوسفند به آشپزخانه سلطان به عنوان خراج بپردازند، اما چون خوانسالار سنجر در گرفتن اين گوسفندان با آنها بدرفتاری کرد، او را کشتند و در نتيجه سلطان بر آنها حمله برد، ولی برخلاف گذشته که در همه جنگها پيروزشده بود، اين بار ازدست غزها شکست خورد و با همسرش به اسارت غزها درآمد و سه سال دراسارت غزها ماند. سلطان سنجرکه از حلب تا کاشغرقلمرو سلطنت او دانسته ميشد، همچنان در اسارت آنان بود، ولی بعد ازمرگ ترکان خاتون ، جمعی از غلامان وی سنجر را به بهانه شکارتا کنار جيحون بردند و در آنجا او را به کشتی که آماده کرده بودند نشاندند وفراردادند و سنجربار ديگر به مروآمدو به سلطنت نشست، اما اندکی بعد از آن از شدت اندوه درگذشت.

پس از آن غزها به مرو ريختند و سه شبانه روزآنرا غارت کردند و بسياری مردم شهری را برای نشان دادن ذخاير مخفی شان در زير شکنجه کشتند. بعد به نيشاپورحمله بردند و آن را نيز به باد غارت دادند و به نوشته ابن اثير، خرد وبزرگش را طعمه شمشيرکردند وشهر را به آتش کشيدند. نظير اينکار را در طوس کردند و « آنجا را که معدن علما و زهاد بود يکسره به ويرانی کشاندند. مردان را کشتند وزنان را به اسارت گرفتند و مساکن کسان را زير و زبرکردند و کتابخانه های آنرا که شهره جهان بود به آتش کشيدند،و از همه آنديار جز مقبره علی بن موسی الرضاباقی نگذاشتند.»

برای شرح تاخت وتازغزها درایالت کرمان، ترجمه بخش آخر کتاب تاریخ سلاجقه(از محمدابراهیم)لازم وضروری است.«کرمان زیر رو گردید وجعیت کشاورز بعلت استیصال از دست آنان به تنگ آمده زمینهای خود را ترک نموده بکشورهای همسایه ومجاوری گریختند که در آن کشورها ظلم وجور این وحشیان کارگر نبود.»

به نوشته راحة الصدور« همه جا مردم را خاک نرم در دهان کردندتا خفه شدند و عده ای از مشاهيرعلما را بدينگونه هلاک کردند. بر روی هم بجز هرات و دهستان ، ساير بلاد خراسان را کندند و کاويدند و غارت کردند وسوختند، چندانکه از شهرهايی چون مرو ، بلخ ، طوس، نيشاپور و سرخس چيزی باقی نماند و مساجد وبقاع و ابنيه و آثار اکثر بلاد وقری بالمره ويران شد.

جانشينان سلطان سنجرنيز چون خوداو در تمام مدت اين تاخت و تازها از عهده مبارزه با غزان برنيامدند، و در زمان محمودخاقان خواهرزاده سنجر، بار ديگرطوايف غز به خراسان ريختند و از نودست به قتل وغارت وحشيانه زدند. بعدها غزان مغلوب خوارزمشاهيان شدند و سپس در جمع مغولان تحليل رفتند، ولی بخش مهمی ازآنان بنام ترکمن باقی ماندندکه سلسله قاجاراز درون آنها برخاست .


سایت آریائیُ داکتر بیلیو،پژوهشتی در بارۀ اتنوگرافی افغانستان (بخش هفتم)

سایت آریائیُ داکتر بیلیو،پژوهشتی در بارۀ اتنوگرافی افغانستان (بخش هشتم)

سایت آریائیُ داکتر بیلیو،پژوهشتی در بارۀ اتنوگرافی افغانستان (بخش هشتم)


– دکتر حسن احمدی، جغرافیای تاریخی سیستان یا سفر با سفرنامه ها، ۱۳۷۸، صفحات۳۲۰-۳۲۵.

– جی.پی. تیت،سیستان،ج۲، به اهتمام رئیس الداکرین،ص۳۱۴-۳۱۵

جی.پی. تیت،سیستان،ج۲،ص۳۱۷(لانگ ورث دیمز، دبلوچ ریس،لندن۱۹۰۴،ص۱۱)

جی.پی. تیت،سیستان،ج۲،ص۳۱۷

جی.پی. تیت،سیستان،ج2، ص۳۱۸-۳۱۹

جی.پی. تیت،سیستان،ج۲،ص۳۲۵

-تیت،ج۲، صص ۳۱۸-۳۲۱

جی.پی. تیت،سیستان،ج2، ص۳۱۸- ۳۲۱

جی.پی. تیت،سیستان،ج۲،ص۳۲۶

– دکتر شفا، پس از ۱۴۰۰ سال، ج۲،ص۶۴۷

– راحه الصدور در تاريخ سلاجقه، ص ۱۷۷، شفا، ج۲، ص۶۴۷

جی.پی. تیت،سیستان،ج۲،ص۳۲۵

– همان جا، ص ۱۸۱، شفا، ص ۶۴۸

– دکترشفا، همان اثر،ص۶۴۸

استاد محمد اعظم سیستانی

از کتابخانۀ:

استاد محمد اعظم سیستانی

نویسنده:

کاندید اکادمیسین سیستانی












| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us