څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

محمد رحيم ضيائى متخلص به شيون کابلى


محمد رحيم ضيائى

سردار رحیم ضیائى متخلص به »شیون کابلى« فرزند سردار محمدعمرخان ابن امیر عبدالرحمن خان بود . او یکى از مشروطه خواهان پرشور عصر امانى بود که پس از سقوط دولت امانى به تاشکند رفت و با غالم نبى خان چرخى به مزار شریف برگشت و نیروهاى محلى را بر ضد سقاویان تا سمنگان وبقول فیض محمد کاتب تا غوربند رهبری کرد، اما با اطالع از بیرون رفتن شاه امان الله، از به تاشکند رفت و در عهدنادرشاه دوباره بوطن برگشت . اما از آنجائى راه طی کرده برگشت و مجدداً که زبانى تند داشت و عملکرد نادرشاه را در نابودى مشروطه خواهان انتقاد میکرد، نادرشاه قصد گرفتارى او را نمود، مگر با آگاهى از قضیه بکمک یکى از دوستانش از چنگ نادر فرارکرد و از کابل به امام صاحب رفت و ازآنجا از رودخانه آمو گذشت و پا بخاک شورى گذاشت ، و توسط سربازان روسى دستگیر و بزندان افتاد ولى پس ازچندى آزاد شد. شیون چند سالى در تاشکند اقامت وبا یک خانم روسى ازدواج نمود که از این خانم صاحب یک  دختر و یک پسر شد . تا این وقت او زبان روسى را بدرستى یاد گرفته بود و زندگانى نسبتاً داشت، مگر این آرامى دیر نپائید و درآستانه جنگ دوم جهانى درسال ١٩٣٧ ،شیون دوباره زندانى گردید . اینبار به امر ستالین تمام اتباع خارجى مقیم اتحاد شوروى از سراسر آن کشور جمع آورى وبه اردوگاه کار اجبارى به سابیریا تبعید شدند. در این نوبت شیون کابلى با دو نفر تبعه افغانى مدت هشت سال را درهواى بسیار سرد)تا ٥2 درجه زیر صفر( در حالى که به هردو نفر زندانى فقط یک پ توى بدون توشک ودر هر 24 ساعت نیم قرص نان خشک جیره داده میشد ، با مشقت بارترین کارها سپرى کرد. دونفر تبعه افغانى خیلى زود از سردى وکار طاقت فرسا مقاومت شان را از دست دادند و در زندان بیمار و بعد جان دادند. شرایط بسیار غیرانسانی زندانهای سایبریا ، گرسنگی وسردی توان فرسای )منفی٥2 درجه ( سانتی گراد ، درد بی سرنوشتی وهمواره گرسنگی ، بیماری و بی داروئی عواملی بودند که باالخره تن و روان انسانهای بدبخت اسیر را خورد وخمیر میکرد و شیون ، این شهزادهً خوش ریخت وخوش سیما و در ناز ونعمت بزرگ شده را بسختی رنج م یداد و از زندگی بیزار و مایوس میساخت. وگاهی آرزومیکرد : شمع زندگی اش بخموشی گراید تا از آن همه رنج وفرسودگی تن وروان آسوده گردد. باری میگفت:
 
اگرحيات چنين است، به که درگذرم
 بـــرم بگور از اين زندگی تلخ پناه
 هجـوم يأس بجائی رساند ضعف مر
ا که نيست حوصله برادای شيون و آه

شیون حیران و پریشان بود از اینکه بگناه خارجی تبار بودن او را به زندان انداخته بودند که براثر شرایط طاقت شکن وتوان سوز زندانهای استالینی در سایبریا درسن ٣6 سالگی دندانهایش اقتادند و شش هایش آسیب دیده بود ! پس از اتحاد امریکا با شوروى در جنگ ،درسال ١٩٤2 یک کشتى امریکایى با تیم طبى به بنادر شمالى سایبریا لنگر مى اندازدو دراثر تقاضاى استالین هئیت طبى امریکایى به تداوى مریضان کمپ هاى سایبریامى پردازد. درجمله مریضانى که توان کار کردن نداشتند و در کمپ مانده بودند، یکى هم شیون کابلى بود که دیگردرحال بدى قرار داشت .حین معاینه، د اکتر از شیون مى پرسد به چه ضرورت دارد؟ شیون میگوید به سگرت و پیاز، فرداى آن روز داکترامریکایى براى شیون پیاز و چند قطى سیگار مى آورد و شیون به زبان انگلیسى به داکتر امریکایى میگوید: »من افغان هستم !«، این را گفته و کاغذ باطله ایکه در آن نام نجیب الله توروایانا و سید قاسم رشتیا نوشته شده بود، دور از چشم پاسبان در جیب داکتر میگذارد. یک سال بعد از آنکه شیون نام خود را به طبیب امریکایی داده ونوشته بود که "من افغان هستم " درسال١٩٤٣ شارژدافیرسفارت امریکا درکابل، دریک دعوت رسمى با آقایان رشتیا )شوهرخواهرشیون( و نجیب الله توروایانا، آشنا میشود وهر دو را بکنارى میکشد و موضوع مریضى و وضعیت ناگوار »شیون افغان« را با آنها در میان میگذارد. براثر تالش هاى نجیب الله توروایانا و سیدقاسم رشتیا از طریق سردار سلطان احمدشیرزوى سفیر افغانستان در مسکو و تقاضاى شخصى سفیر از استالین، هنگام ختم وظیفه اش درمسکو، شیون افغان به حرمت وتقدس نام افغانستان،در سال ئ اردوگاه کار اجبارى به سابیریا تبعید شدند. در این نوبت شیون کابلى با دو نفر تبعه افغانى مدت هشت سال را درهواى بسیار سرد)تا ٥2 درجه زیر صفر( در حالى که به هردو نفر زندانى فقط یک پ توى بدون توشک ودر هر 2٤ ساعت نیم قرص نان خشک جیره داده میشد ، با مشقت بارترین کارها سپرى کرد. دونفر تبعه افغانى خیلى زود از سردى وکار طاقت فرسا مقاومت شان را از دست دادند و در زندان بیمار و بعد جان دادند. شرایط بسیار غیرانسانی زندانهای سایبریا ، گرسنگی وسردی توان فرسای )منفی٥2 درجه ( سانتی گراد ، درد بی سرنوشتی وهمواره گرسنگی ، بیماری و بی داروئی عواملی بودند که باالخره تن و روان انسانهای بدبخت اسیر را خورد وخمیر میکرد و شیون ، این شهزادهً خوش ریخت وخوش سیما و در ناز ونعمت بزرگ شده را بسختی رنج م یداد و از زندگی بیزار و مایوس میساخت. وگاهی آرزومیکرد : شمع زندگی اش بخموشی گراید تا از آن همه رنج وفرسودگی تن وروان آسوده گردد. باری میگفت: اگرحيات چنين است، به که درگذرم بـــرم بگور از اين زندگی تلخ پناه هجـوم يأس بجائی رساند ضعف مرا که نيست حوصله برادای شيون و آه شیون حیران و پریشان بود از اینکه بگناه خارجی تبار بودن او را به زندان انداخته بودند که براثر شرایط طاقت شکن وتوان سوز زندانهای استالینی در سایبریا درسن ٣6 سالگی دندانهایش اقتادند و شش هایش آسیب دیده بود ! پس از اتحاد امریکا با شوروى در جنگ ،درسال ١٩٤2 یک کشتى امریکایى با تیم طبى به بنادر شمالى سایبریا لنگر مى اندازدو دراثر تقاضاى استالین هئیت طبى امریکایى به تداوى مریضان کمپ هاى سایبریامى پردازد. درجمله مریضانى که توان کار کردن نداشتند و در کمپ مانده بودند، یکى هم شیون کابلى بود که دیگردرحال بدى قرار داشت .حین معاینه، د اکتر از شیون مى پرسد به چه ضرورت دارد؟ شیون میگوید به سگرت و پیاز، فرداى آن روز داکترامریکایى براى شیون پیاز و چند قطى سیگار مى آورد و شیون به زبان انگلیسى به داکتر امریکایى میگوید: »من افغان هستم !«، این را گفته و کاغذ باطله ایکه در آن نام نجیب الله توروایانا و سید قاسم رشتیا نوشته شده بود، دور از چشم پاسبان در جیب داکتر میگذارد. یک سال بعد از آنکه شیون نام خود را به طبیب امریکایی داده ونوشته بود که "من افغان هستم " درسال١٩٤٣ شارژدافیرسفارت امریکا درکابل، دریک دعوت رسمى با آقایان رشتیا )شوهرخواهرشیون( و نجیب الله توروایانا، آشنا میشود وهر دو را بکنارى میکشد و موضوع مریضى و وضعیت ناگوار »شیون افغان« را با آنها در میان میگذارد. براثر تالش هاى نجیب الله توروایانا و سیدقاسم رشتیا از طریق سردار سلطان احمدشیرزوى سفیر افغانستان در مسکو و تقاضاى شخصى سفیر از استالین، هنگام ختم وظیفه اش درمسکو، شیون افغان به حرمت وتقدس نام افغانستان،در سال ١٩٤٤ بحالت نیم جان از زندان سای بریا آزاد میگردد. شیون که بعد از این بنام شیون کابلی شهرت می یابد، نمیداند کجا برود، مگربرفحواى این کالم که :» زقفس مرغ به هرجا که رود بوستان است «، شهزاده شیون، »با لباسهای پاره پاره، بوتهای فرسوده و یک باالپوش خزانی انگلیسی که از چرک وفرسودگی رنگش قابل تش خیص نبود« به سراغ خانواده اش در تاشکند میرود ولى سالها قبل خانواده او ازهم پاشیده بود و آشیانه اش ویران شده بود. زن روسى اش شوهر دیگرگرفته بود، پسرش مرده بود ودخترش در شهر دیگرى درس میخواند. شیون با تحمل رنجهاى بیکران و مرارت هاى استخوان سوز ازتاشکند به مسکو میرود وبه هردرى سرمیزند تاکارى پیدا کند، سرانجام در رادیو مسکو در بخش فارسى با معاش بخور نمیرى استخدام میگردد. ولى چون رسماً فاقد هویت بود ، هرازچند گاهى مورد آزار واذیت پولیس قرار میگرفت ، درحالى که عرایض متعدد برای گرفتن پاسپورت افغانى به سفارت افغانستان در مسکو تقدیم کرد، مگر موفق به گرفتن پاسپورت افغانی نگردید.] اوتوسط دوستان خود و از جمله شاعر دربارظاهرشاه استاد خلیلی پیغام های مکرر به ظاهرشاه فرستاد، اما ظاهرشاه تا آخیر سلطنت خود از دادن پاسپورت به شیون دریغ ورزید.[ شیون در مدت ۵٧ سال سرگردانى در اتحاد شوروى با وجود اذیت وآزار پولیس آن کشور، هرگز تابعیت روسیه شوروی را قبول نکرد و پاسپورت روسی نگرفت. تا باالخره با حسرت تمام بنام و یاد وطن )در ١٥ فبروری ١٩8۶ ) پس از ٥٧سال دوری کشور وفات نمود و در شهر تبلیسی گرجستان در قبرستان مسلمین آن جا دفن شد .او در فراق وطن سروده بود :

 وطن چو نام تو بردم بلب، زبانم سوخت
 بـريـزم اشک کـز آتش تمام جانم سوخت
 سزد کـه شمع بروبد ز خـــاک تربت من
 چـرا کـه آتـش عشق وطن روانم سوخت
 ز نا امـيـدی دل نـيـست تاب نـالـه از آن
 کشـيـدم آهـی و انـدر گـلو فـغانم سوخت
 به بـزم سوخـتن ای شـمع، نـيستی تـنه
ا بـبين مرا که فـراق وطن چسانم سوخت
 توهمتی کن و ای چشم پاس "شيون" دار
 کـه نالـه های سحـر گاهی آشـيانم سوخت

متاسفانه شیون پس از سرنگونی سلطنت و حتی در عهد رژیم کودتای ثوری که هنوز زنده و ٧6 سال عمر داشت، نیزاجازه نیافت تا به وطن مألوفش سری بزند وچشمانش را به دیدار وطن ووطندارانش روشن کند . این انسان رنجدیده و زندان کشیده وعاشق میهن آرمان دیدار وطن را که بیش از پنجاه سال بدرد دوری از آن سوخته بود باخود بگور برد و در دیار غربت چشم از جهان پوشید. 

بنابر نوشتۀ داکتر صاحب کاظم:» سردار رحیم بتاریخ ١٥ فبروری ١٩8٧ در مسکو درگذشت و بنا بر وصیت خودش اورا در حضیرۀ مسلمانان در تبلیسی دفن کردند. آخرین آرزویش این بود که در زیر صخره یی در کوهستان وطن بخاک سپرده شود. ]تولدش در١٩02 بوده است.[ سردار رحیم خان پدر میرمن پروین هنرمند پیش کسوت میهن ما و مردی وطن پرست بود. او شعر میگفت، آواز می خواند، انواع آالت موسیقی به خصوص رباب را به نیکوئی می نواخت. برعالوۀ زبانهای ملی دری وپشتو، به زبانهای انگلیسی، هندی، ترکی، عربی و روسی وارد بود و با رجال و شخصیت های ادبی و فرهنگی کشور ارتباط داشت.« ]تاریخ تولد ومرگ مرحوم شیون از روی مقالۀ داکترصاحب کاظم منشرۀ افغان جرمن آنالین اصالح گردید.[ آنطورکه از آثار واشعار سردارشیون کابلی پیداست، او مردی شجاع و آزادیخواه نترسی بود و با زبان آتشین خود هزاربار دلیرتر وصادق تر وحقیقت گوتر از استاد خلیلی ودیگرمتملقین درباری بود. او برخالف مداحان دربارسلطنت ، نسبت به خاندان نادرشاه وظاهرشاه بی باور بود و نادرشاه را غاصب سلطنت شاه امان الله میدانست. رحیم ضیائی) شیون( ، مردى آزاده طبع ، عدالت خواه و وطن پرست ی بود و از فقر مردم خود رنح مى برد و از حاکمیت استبدادى خاندان نادرشاه نفرت داشت و این نفرت خود را در اشعار بسیارى ابراز نموده است. »شیون« که از دست استبداد از وطنش دور شده بود، میگفت: 

بــهــرکـرسى ی بــزرگى هـــــرگــز
 پيش هر دله و ديوث خم و چم نکنم
 بنويسم ز وفادارى سگ صـد ديـوان
 مصــرعى حيــف به مداحى آدم نکنم

»شيون کابلى« وقتى ميخواست براستبداد حمله کند، وخاينان را افشاء نمايد، با تيغ قلم بر او يورش مى برد، و با شمشير شعرتصفيه اش ميکرد. در قطعه زير ميگويد: 

ما نه آنيم که ازخانـۀ سلـطان ســرمـا
 هـرنجـاست که بـريزند تحمـــل بکنيــم
 همـه آتــش زده نغــمه مــوسيــقـاريم
 می بسوزيم و زخاکستر خود گــل بکنيم
 گرخــدا يار و مـددگــار شود آخــرکـار
 پــاک از مـزبلـه هـا گلشن کـابل بکني
م خاينان را به سنن نعش سِرچـته زنيم
 گل فشان منــدوى وچوک وسرپل بکنيم

منظور شیون از این خاینان معلودارنادرخان و برادران مستبد او بود . شیون بخاطر چوکی ومقام هرگز نزد ارباب قدرت گردن خم نکرد . شیون خاطرات وچشم دیدهای خود را از سختی های زندگی و سیاستهای مزورانۀ انگلیس نسبت نادرخان ، سالها پس از مرگ نادرشاه، درمسکو نوشت و در آن قضاوت خود را از وقایع و رخداد های جنگ استقالل وبه قدرت رسیدن نادرشاه به کمک انگلیس ها بیطرفانه و بدون ملحوظات قومی وسردار مآبی انجام داد. 

خاطرات شیون بعد از مرگش ابتدا به زبان روسی وبعد از روسی به همت غالم سخی غیرت زیرعنوان "برگهای از تاریخ معاصر وطن ، خاطرات سردار محمد رحیم ضیائی"به فارسی ترجمه وچاپ گردید. داکتر کاظم،در تبصره برکتاب خاطرات سیاسی و تاریخی سردار محمد رحیم ضیائی )شیون کابلی( به نکات بسیارمهمی اشاره کرده از نامه نادرخان به برادرش شاه ولی مورخ ه ٣0 می ١٩١٩ (26 شعبان ١٣٣٧ق(که مجلۀ »دجمهوریت غږ« در شمارۀ مورخ 22 اکست ١٩٥2 چاپ شده ،یاد میکند که رحیم ضیائی آنرا درخاطرات خود اقتباس کرد ه ونوشته است :» پيروزی نادرخان از برکت ياری و مساعدت انگليس ها و برپايۀ پالن قبالً طرح شده، بدست آمد" وسپس از قول متوند ادامه میدهد: "اگر خوانندگان ما بدین سخن باور ندارند، در آن صورت نامۀ نادرخان را بخوانند و متن نامه را به شرح آتی می آورد" [قسمتی از متن نامه[ : " من به موفقيت کامل دست يافته ام و شمايان با آرامش خاطر کار خود را بکنيد. طبق اطالعات که در دست است،عساکر انگليس به جنگ نمی پردازند و داوطلبانه از مواضع خود عقب نشينی مينمايند. وقت را از دست ندهيد، از موقع استفاده کنيد و بسوی وانه به پيشروی بپردازيد، هيچگونه مقاومتی عليه شما نخواهد بود، به من اطمينان قطعی داده شده است. به هوشياری و زيرکی شما باور دارم. هيچکس نبايد از موضوع اطالع يابد و بفهمد که شما بر آنجا و من درينکامياب ميشويم.«] متن مکمل اين نامه در مقالۀ از اين قلم تحت عنوان "نقش انگليس ها در عروج و سقوط رژيم سقوی و پايه گذاری سلطنت محمد نادر شاه شهيد"، قسمت سوم، صفحه 4، مورخ ۱۰ جنوری ۲۰۱6 ، منتشرۀ افغان جرمن آنالين درج گرديده است .کاظم [ داکتر کاظم در ادامه مینویسد:»رحیم ضیائی در صفحه ١0١ کتاب خود در بارۀ رژیم سقاوی در یک جملۀ کوتاه، مطلب بسیار مهمی را بیان میکند و می نویسد :» زمانی که حبيب الله )کلکانی( در کابل به تخت نشست، بسياری ها می فهميدند که اين يک چهرۀ تصادفی در تاريخ کشور است که به کمک انگليس ها مؤقتا به قدرت رسيده است و به زودی تعويض ميشود. « ودر همانجا نکته دیگری جلب توجه میکند که شورش مالی لنگ ، توطئۀ انگلیس برضد شاه امان الله و رژیم تحول طلب مشروطیت بود. داکتر کاظم بحوالۀ صفحات 89 و 90 کتاب خاطرات شیون کابلی، علت برکناری سپهسالار نادرخان را از کار و اعزام او به سفارت فرانسه چنین بدست میدهد :» علت سبکدوشی نادرخان اين بود: امير امان الله اسنادی بدست آورد که ارتباط مستقيم نادرخان و برادرانش را با سرکردگان شورش منگل با اشخاص مانند مال عبدالله لنگ ]مشهور به مالی لنگ کاظم]، برادرش عبدالرشيد ونيز يکی ازاقوام نادر خان يعنی عبدالکريم نواسه شيرعلی خان فرزند مدعی تخت و تاج افغانستان يعقوب خان که در راولپندی هند می زيست، ثابت می ساخت. در حقيقت اين عبدالکريم بود که انگليسها او را نزد قبايل منگل فرستادند، برای اينکه در جنوب کشور پايگاه مخالف با امير امان الله را ايجاد کنند. در زمينه تعيين سرنوشت نادرخان، امير امان الله نارضايتی سفارت شوروی را مبنی بر ارتباط نادر خان با بسماچی ها نيز در نظر گرفت. امان الله خان نادر خان را به کابل احضارنمود.
]از قطغن و بدخشان کاظم[ و برای اين که وی را دور ساخته باشد، درعوض محمود طرزی که ]از سفارت فرانسه کاظم[ به افغانستان آمده بود، در فرانسه سفير ساخت«. خاطرات شیون کابلی، از لحاظ محتوا و نیز بیان حقایق درون خاندان سلطنت کابل،برای تاریخ کشور از ارزش فوق العاده ای برخوردار است وسخنان اشخاصی که هیچگونه درکی ازعلم تاریخ و روش تحقیق درتاریخ ندارد،نمیتواند از ارزش واهمیت آن اثر بکاهد. 


استاد محمد اعظم سیستانی

از کتابخانۀ:

استاد محمد اعظم سیستانی

نویسنده:

محمد اعظم سیستانی











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us