څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

سنگ و کلوخ


سنگ و کلوخ

مصطفی عمرزی

در زبان دری، یک مثل داریم که «از سنگ، کلوخ می ماند». شاید یکی از درمانده گی های سیاسی ما این باشد که تجربیات کاری و تاریخی، به خرد سیاسی ما مبدل نمی شوند. به این لحاظ، کیش شخصیت، محور تمایل سیاسی مردم ما باقی می ماند.

در کشور های شرقی، به خصوص در کشور های اسلامی که وراثت بیشتر به منظور حفظ سیطره ی افراد، گروه ها یا خانواده ها تابو می شود، بینش سیاسی را محدود به افراد و اشخاصی می کنند که در گذشته به خانواده ها یا اشخاص مشهور مربوط اند. این موضوع در قبال میراث مادی، شاید بسیار مهم نباشد، زیرا بایسته است به بقایا برسد، اما دل بسته گی به دوده ی افراد و اشخاصی که تاریخی شده اند، یک نقطه ی کاملاً ضعف است.

ما در تجربه ی تاریخی مشروطیت، از ایده هایی سود می بریم که با خرد جمعی به یک مکتب بزرگ آرمانی مبدل شدند و با پیروی از آن ها، سعی برای تغییرات بنیادین و رو به جلو، ریشه ی اکثر حرکات مترقی افغانی است. در این جا، خرد جمعی ناشی از آن تجربه، افغان ها را با قایل شدن به تعقل جمعی در برابر کیش شخصیت، وقایه می کند.

تفاوت های کنونی جوامع ما و جوامعی که به قهرمان نیاز داشتند، به فاصله ی سال ها و قرن هاست. در روزگاری که یک فرد معمولی نیز می تواند در یک سیستم دیموکراتیک با آرا و نظریاتش مطرح باشد و از حُسن این کثرت آرا، خرد جمعی، شخص محوری را نفی می کند، چه نیاز داریم با قایل شدن به کیش شخصیت، به افراد و اشخاصی موقع دهیم که حتی به نام پسر و دختر بزرگان، فاقد کمترین امتیاز تاثیرگذاری سیاسی، فرهنگی و اجتماعی اند.

فرزندان و بقایای بسیاری از بزرگان تاریخی، حتی در کسوت جانشین، نتوانسته اند چنانی که از سلف آنان توقع می رفت، باشند. یکی از نمونه های تاریخی آنان در تاریخ افغانستان و منطقه، مسعود غزنوی، پسر محمود غزنوی ست که به بی کفایتی، فساد و ضعف مشهور است و خیلی زود بنیان های یک حاکمیت مقتدر را تضعیف می کند.

سنت گرایی ها و ملاحظه ی بیش از حد باور هایی که در لایه های فکری دگم شده اند، ماهیت دیموکراتیک کار سیاسی را زیر سوال می برند. در گوشه و کنار ما در کشور های همسایه در کشور هایی که با حزبی گری نیز مشهور اند و در کشور هایی که با تک حزبی بودن فعالیت می کنند، قایل شدن به وراثت سیاسی که پس از یک مسوول، منسوب به او، همه کاره باشد، خرد جمعی مردم را نفی می کند و با رشد کیش شخصیت، در گرو ماندن تعقل میلیونی، مردم را در حد سلایق افراد و اشخاصی خورد می کند که در یک مقطعه ی دیگر، فاقد درک تجربیات لازم سیاسی اند.

از چند سال به این سو، پسر مرحوم احمد شاه مسعود را با آرایش کامل، به هر سو می چرخانند. این پسرک محجوب که به اصطلاح مردم هنوز از دهنش بوی شیر می آید، مجبور شد ازدواج کند تا تخمه ی کاریزمای به اصطلاح «آمر صاحب!؟» بماند و حتماً توقع دارند در هر نوبت، چهار گانه گی تحول دهد؛ زیرا در گذشته ی عقده های حقارت شان، چنان پیامبر سودآور، غیر از کورسوی سامانی، دیده نمی شود و این در حالی ست که معلوم نیست در شرایطی محفوط بمانند که مجوس گرایان شورای نظاری، حتی از سوی اخوانیسم پنجشیری، تهدید می شوند.

پسر مسعود که در چند سال برآمد سیاسی اخیر، هیچ چیز جالب، نه فقط ندارد، بل آن چه از آدرس او می آورند، چند نوشته ی شعارگونه و منافق گونه ی تنظیمی زده است که معلوم می شود این جوان ریزرفی را برای چه می خواهند. جوانان زیادی در همان ولایت پنجشیر، زنده گی می کنند که با کار فرهنگی و سیاسی، ده ها مراتبه بیشتر از پسر مرحوم مسعود، بهتر اند.

از متن زنده گی مرحوم مسعود معلوم می شود که هیچ علاقه ای برای وارد کردن جزئیات زنده گی مشکوک سیاسی اش در میان فرزندانش نداشت. نمی دانم که دختران او، مصروف چه کار هایی اند، اما پسرش بیشتر به درد معلمی در یک مکتب ابتدائیه می خورد.

می دانیم که بسیاری از به اصطلاح شخصیت هایی که در جهاد مطرح شدند، محصول جنگ سرد اند. اگر می بینیم که یک چریک کارخانه ی آی. اس. آی(مسعود) که بعداً در جنگ های کابل، کمتر از یک جوانک محصل(شفیع دیوانه) شد، این تبلیغات جنگ بودند که از آدم های معمولی قهرمان تراشیدند و مکتب های ویران شهر ها و روستا های ما بودند که مردم را محتاج قهرمانان کذایی کردند.

بقایای خلقی و پرچمی، دنبال فرزندان شخصیت های کمونیستی اند. مُسکا احمدزی، دختر مظلوم شهید داکتر نجیب الله را دوره کرده اند تا به نام او، ابراز وجود کنند؛ زیرا زمینه ی اجتماعی افغانستان، هیچ گاه آماده ی پذیرش شطحیات سرخ نبود و نیست و... بقایای تنظیمی که با عشرت مادی، حتی حمل درست سلاح را نمی دانند. در چنین شرایطی، باور به کیش شخصیت، خرد جمعی را در میان افراد و اشخاصی منفی می کند که بقایای شان، هیچ نسبتی با گذشته ی شهرت شان ندارند.

در کشاکش شدید و بی امان کنونی که زیر سوال بُردن مشروعیت تاریخی اکثریت، اصل کار فرهنگی بیگانه گان و بیگانه پروران را تشکیل می دهد، متاسفانه ناشناس هایی نیز با تهیه ی سوژه ی تمسخر به بار مشکلات ما افزوده اند. یک زن مُسن با آرایش زننده، از چند سال بدین سو، همیشه باعث تکدر خاطر ما می شود.

شاید عمر دختر مرحوم شاه امان الله، به حدود 90 سال رسیده باشد، اما در این زن، کمترین نشانه ی تعقل سیاسی و قومی وجود ندارد. شاید تولد در دیار بیگانه و رشد در فرهنگ های غیره، او را از ما دور کرده باشد. به احترام شاه امان الله، ذوق زده منتظر بودم که دختر او، چه قدر خوب باشد، اما برخلاف انتظارم، یک زن کم خرد، کوته فکر و عقده یی ظاهر شد.

سنگینی شخصیت اعلی حضرت شاه امان الله، باوجود اشتباهات و عدم ثباتی که در شرایط بحرانی افغانستان، دچار آن ها شد، به اندازه ای ست که نمی توان فراموش کرد، اگر بقیه ی عمرش را در فقر به سرد بُرد، اراده کرده بود مردمش به رفاه برسند؛ اما این حقیقت، شاه امان الله نام دارد.

اعلی حضرت شاه محمد ظاهر(رح) نیز با کمال ایمان داری به کشور خدمت کرد و در بدل آن سی سال با کمک های ناچیز دوستانش چون سلاطین عربستان، زنده گی می کرد، زیرا ترجیح داده بود از پول ملت، استفاده ی شخصی نکند، اما آن چه از انتساب به او می آید، چند فرزند دختر و پسر است که بسیاری معلوم نیستند و اگر ظاهر شدند، در هرج و مرج چپاول هایی بود که می دیدند دزدان و فرزندان دزدان تنظیمی، مملکت را با چور و چپاول، مصادره کرده اند. فروش املاک و جایداد ها و سپس غایب شدن، به بزرگانی نیز خدشه وارد کردند که همانند شاه امان الله و شاه محمد ظاهر، به بیت المال، خیانتی نکرده بودند.

یگانه بازمانده ی خاندان محترم نادری در افغانستان، نادر نعیم که از پشتوانه ی احترام بزرگانش، سود می برد، بی هیچ تاثیرگذاری مثبت، در یک تبارز سیاسی، اعلام کرده بود که اگر به قدرت برسد، تمام افراد و اشخاص درگیر در مصیبت های چند دهه ی اخیر را می بخشد. مردم به احترام خانواده ی او، دور وی گرد آمده بودند، ورنه از سنگ، کلوخ می ماند.

شاهدخت هندیه در مصاحبه با داوود سلطان زوی، به تمسخر، زبان دری را زیر سوال برد و گفت در زمان ما فارسی بود. من کتاب هایی از زمان امیر عبدالرحمن خان دارم که در روی جلد آن ها، نام دری به وضاحت دیده می شود. این کتاب ها زمانی چاپ شده اند که حتی شاه امان الله، تولد نیافته بود. اگر دری، دیرینه گی نمی داشت و جزو ذهنیت فرهنگی و اجتماعی ما نمی بود، معلوم است که احیای آن درست نیست، اما چنین نبود. دلم می خواست کسی نزدیک به اصطلاح شاهدخت می بود و با جلد آن کتاب ها به رویش می زد. این زن، چنانی که از سال تولدش معلوم است(1929) پس از هجرت شاه امان الله، به دنیا آمده و تمام عمرش را در خارج گذرانده است. دری، دست و پا شکسته ای را که نیز یاد گرفته، محصول روابط فامیلی ست که همیشه به ذوق مردم ما می زند، چرا کسی کوشش نکرده پشتو یاد بگیرند، زیرا جزو افراد اول کشور «افغانستان»، شناخته می شوند.

به اصطلاح شاهدخت هندیه در مصاحبه ای گفت که قبلاً فقط در زمان شهید داوود خان به افغانستان، آمده بود. تا آن زمان، نام دری، نه فقط به حیث زبان رسمی، بل به وجاهت فرهنگی ما مبدل شده بود. این زن، چرا این را نمی داند و از نزاکت های آن بی خبر است؟

دار و دسته ی ناقلین به حد توهین، به ما حمله می کنند و طویله می خواهند(خر-آسان)، اما احیای نام کهن دری مشکل دارد، زیرا پشتون ها درگیر آن استند؟! در یک مصاحبه ی دیگر، تمسخر به اصطلاح شاهدخت به نام پوهنتون نیز پنهان نماند که گفت پوهنتون چیست؟ ما در آن زمان دانشگاه می گفتیم. کسی از این زن فرتوت کم خرد نپرسید که در زمان شاه امان الله، دانشگاه نداشتیم. آن چه بعداً تاسیس شد، به نام پوهنتون معروف است. جالب تر این که این زن، اکثر عمر خویش را در بیرون از کشور به سر بُرده است. شاهدخت؟ در آخرین هنر نمایی ضعف عقل، بازسازی قصر دارالامان را نیز به تمسخر گرفت.

اگر میراث تاریخی شاه امان الله نباشد، چه چیزی او را محترم می سازد؟ اگر مشروعیت کار های مثبت تاریخی آنان نباشد، تفاوت شاه و گدا چیست؟ اصلاً به هندیه، به خاطر چی احترام می گذارند؟ این زن فرتوت با آن آرایش غلیط که به زور، چادر به سر می کند، بیش از این که مایه ی دلگرمی باشد، برای متحجرانی سوژه می سازد که حالا به نام سیکولاریم نیز به مشروعیت تاریخی بزرگان ما می تازند، زیرا یکی از عوامل اصلی مخالفت با شاه امان الله، رسمیت ظرفیت بشری زنان افغان در زمان حکومتش بود.

با دیدن یک زن فرتوت با آرایش غلیط، بار ها به کسانی لعنت فرستاده ایم که حداقل سعی نکردند به او بفهمانند، چادر به سر کند. ما به ظواهر اهمیت نمی دهیم، اما این بلای تحجر مذهبی در کمین، باز از همین بهانه های کوچک، از کل مملکت قربانی می گیرد.

من آگاهی دارم که به اصطلاح شاهدخت هندیه، درب تقریباً تمام کلان های پشتون در افغانستان را برای دریافت پول، زمین و جاه کوبیده است، اما مشکل او این است که این نمونه ی عتیقه را جز به نام بزرگان خانواده اش با هیچ نامی نمی شناسند. این ها جز مظلوم نمایی و استفاده از نام پدر، مشنه ی هیچ خیری نیستند. بیان قصه های گرسنه گی در خارج که برای پرواری مجبور بودند به پرورشگاه بروند، عقده های شان را تعریف می کند.

شاهدخت هندیه با آن آرایش زننده، چند سال در شمال کابل در مناطق حامیان بچه ی سقو نیز در رفت و آمد بود. او بسیار سعی کرد با قباله هایی که با پایان حکومت ها از چلش می افتند، زمین و جایداد کسب کند، اما موفق نشد. باری در یک واکنش خشن مردم، مجبور شد فرار کند و در یک کنفرانس مطبوعاتی، گله کرد که شخصی موصوف به کماندو، او را فراری داده است که چرا در مناطق سقوی شان، طلب زمین می کند.

تعریف مدام قحطی زده گی در خارج، بخشی از تاریخی ست که هندیه از گذشته اش به یاد دارد. به هر حال، امثال او باید شکرگزار باشند که زنده اند و احترام می شوند. پس از سقوط شاه امان الله، حبیب الله کلکانی به طرز فجیع کشته شد. اعلی حضرت نادر خان ترور شد. داوود خان با هفده تن از نزدیکانش از خورد و بزرگ، به شهادت رسیدند. تره کی خفه شد. امین، بی قبر است. نجیب را خون آلود آویختند. مسعود به قتل رسید. ربانی را در حالی دفن کردند که بر اثر حمله ی انتحاری، نصف چهره اش نبود و این جریان ادامه دارد.

به اصطلاح شاهدخت در آخرین نمونه ی تمسخر، دعوت رییس جمهور غنی را نیز رد کرد که می خواست با تبارز سیاسی او، به جریان نو حمایت از گذشته ی امانی، به باور های مترقی آن دوره، جان تازه ببخشد. استفاده ی کمپاینی یا غیر آن در جایش، بازخوانی تواریخ شکوهمند، بسیار ارزشمند است. در فضایی که با تحجر داعش، به ما حمله می کنند، محور سازی هایی که مردم را به نام تعالی و جامعه ی مدنی جمع می کنند، امیر خیر فی نفسه اند. دیدیم که در کنار حامیان ارتجاع، تحجر مذهبی پاکستانی و ایرانی نیز بر میراث مشروطیت پُر افتخار ما حمله می کنند، زیرا در نماد آن(شاه امان الله) تعیین مرز های بیگانه، به ثبات درونی افغانستان می انجامد.

تقابل بی امان، بی رحمانه و توهین آمیز، به جایی رسیده است که فقط مایل به تبارز کار منفی است، اما تعدادی از میان خود ما از عقب به ما خنجر می زنند. از نمونه ی ایوبی ها و نبیل ها و ناشناس ها تا هندیه ها، مصیبت اخلال فکری، ما را راحت نمی گذارند به اولویت هایی بپردازیم که مردم ما فقط با تبارز هویت ملی و واحد سیاسی می توانند به رفاه برسند. در یک جغرافیای مورد منازعه که همه چیزش زیر سوال برود، کار کردن برای یک ملت، بی مفهوم است.

از بزرگان ما می خواهم به این زن عقده یی، کم خرد و کوتاه فکر که حالا فقط منبع و ماخذ افغان ستیزان شده است، کمک نقدی کنند تا هرچه زودتر شرش را گم کند. او فقط به همین منظور به افغانستان آمده است. در مصاحبه با بی بی سی گفت، یکی از کشور ها می خواست به برادرم احسان الله، کمک سیاسی مثبت کند، اما او امتناع کرد و گفت که نه وسیله ی استفاده ی افغانستان استم و نه افغانستان، وسیله ی استفاده ی من است. اکثر بقایای بزرگان ما با ما و گذشته ی ما بیگانه اند.


از کتابخانۀ:

نویسنده:

مصطفی عمرزی











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us