څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

مولانا، بزرگترين شاعر وعارف افغان


از آنجا که درافغانستان پس از طالبانيزم ايجاد خانه مولانا در بلخ ، يکی از اقدامات مهم و قابل توجه انسانهای خبير بوده که من فکر ميکنم که کارفرهنگی شان را همه فرهنگيان غربت گرفته به ديده قدر می نگرند، زيرا مولانا جلال الدين بلخی بزرگترين شاعر عارف سده هشتم قمری وطن عزيز مابوده چنانچه که کتاب « مثنوی معنوی» از آثارمشهور و ماندگار جهانی است زيرا که شعرمولا نا، آهنگ دل است و نغمه روح بشر، حقيقتأ مولانا با روح بشر بازی دارد و در روح همه شاعران جا باز نموده که اينک اين بزرگ مرد فرهنگی وطن عزيزم افغانستان را با مساعدت رسانه ها معرفی ميدارم: کودکی و نو جوانی مولانا: مولانا يکی از بزرگترين حکما و عرفای جهان است که در سال 604 هجری قمری درشهربلخ کشور عزيز مان افغانستان تولد يافت، سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است، بنابه نوشته تذآره نويسان وي درهنگامي آه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت ميآرد پنجساله بود، اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلالالدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است، جلالالدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت آوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را آرد، چون بهاءالدين به بغداد رسيد، بيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيتااللهالحرام بر بست، پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به" ارزنجان" رفت، ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بود و فخرالدين بهرامشاه نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي آتاب مخزنالاسرار را به نام وي به نظم آورده است، مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود. به قول افلاآي، جلالالدين محمد درهفده سالگي درشهرلارنده بهامرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را آه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و دو پسر مولانا از اين زن تولد يافتهاند، خانه مولانا در شهر بلخ که زادگاه او بود مثل يك معبد آهنه ولی آآنده از روح وانباشته از تقدس بود، آودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند –جلال الدين محمد .پدرش" بهاء ولد" آه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين آودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند، شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي آودآي در خاطر اين آودك خاندان خطيبان شكفته بود،عروج روحاني او از همان سالهاي آودآي آغاز شد از پرواز در دنياي فرشته ها دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها آه سالهاي آودآي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي آرد، در آن سالها رؤياهايي آه جان آودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي آنجكاوش را در نوري وصف ناپذير آه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره آننده اي غرق مي آرد مي گشود، بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد، در پرواز پروانه هاي بي آرام آه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي آردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت، فرشته ها آه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها آه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند طي روزها وشبها با نجوايي آه در گوش او مي آردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي آردند ، پرواز به سوي خدا . موجب مهاجرت مولانا: پدرمولانا « محمدبن حسين» خطيبي معروف به" بهاءالدين ولد" بلخي وملقب به سلطانالعلماء و ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاآي احمد در مناقبالعارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي ميپيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود آه محسود و مبغوض« سلطان محمد خوارزمشاه» شد. علت مهاجرت "بهاءالدين ولد"، و بزرگاني مانند شيخ« نجمالدين رازي» به خارج از بلاد، را به نسبت اخباروحشت آور قتلعامها و نهب و غارت و ترآتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر که بوده است ميدانند آه مردم دور انديشي چون بهاءالدين را به ترك شهر و ديار خود واداشته است، اين نظريه را اشعار" سلطان ولد" پسر جلالالدين در مثنوي« ولدنامه» تأييد ميآند. چنانكه گفته است: آرد از بلخ عزم سوي حجاز..... زانكه شد آارگـــر در او آن راز بود در رفتن و رسيد و خبر..... .آه از آن راز شد پديد اثـــر آرد تاتار قصد آن اقـــلام ... منهزم گشت لشكر اســـلام بلخ را بستد و به رازي راز..... آشت از آن قوم بيحد و بســــار شهرهاي بزرگ آرد خراب......هست حق را هزار گونه عقاب اين تنها دليلي متقن است آه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش ازسال 617 هجري آه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است. جواني و مسافرتهای مولانا: مولانا تحصيلاتش را در محضر پدر آغاز کرد و پس از فوت بهاءالدين ولد، جلالالدين محمد آه درآن هنگام مولانا بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين آيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد، يكسال بعد برهانالدين محقق ترمذي آه از مريدان پدرش بود به وي پيوست، جلالالدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت، سپس با اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت آرد تا در علوم ظاهر ممارست نمايد، گويند آه برهانالدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد، در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده آمالالدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابنالعديم قرار داشت و چون آمالالدين از فقهاي مذهبي حنفي بود ناچار بايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد، پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق آرد واز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بود وهمه علوماسلامي زمان خودرا فرا گرفت، مولانا درهمين شهربهخدمت شيخ محييالدين محمدبن علي معروف به ابنالعربي (560ـ638(آه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب آتاب معروف فصوصالحكم است رسيد، ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهانالدين محقق ترمذي آه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است. مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام آه گويامجموع آن به هفت سال نمي رسد به اقامتگاه خود، قونيه* رهسپار شد، در باز گشت به قونيه به تدريس علوم دينی اشتغال داشت تا اينکه در سال 642 هجری قمری با عارف بينادلی بنام شمس الدين تبريزی آشنا شد و چنان شيفته و مجذوب نفس گرم و جاذبه معنوی وی گرديد که هيچگاه از ارشاد سالکان راه حق تا دم واپسين باز نه ايستاد، مولانا پس از مفارقت از شمس تبريزی به دمشق سفر کرد و پس از مراجعت مجددأ به ترويج و ارشاد خلق پرداخت و صلاح الدين زرکوب را خليفهء خود کرد و پس از ده سال به سبب فوت صلاح الدين، در سال 657 هجری قمری حسام الدين چلبی خليفه شد و به اين ترتيب او پانزده سال درحيات مولانا و دوازده سال پس از وی مکتب را اداره کرد، چون به شهر"قيصريه" رسيد صاحب شمسالدين اصفهانيميخواست آه مولانا رابه خانه خودبرد، اما سيد برهانالدين ترمذي آه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده آه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل ميآرده است، سيدبرهانالديندرقيصريه درگذشت وصاحب شمسالدين اصفهاني مولانا را ازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و آتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد، پس ازمرگ سيدبرهانالدين مولانا بالاستقلال برمسند ارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري آه قريب پنج سال ميشود به سنت پدر و نياآان خود به تدريس علم فقه و علوم دين ميپرداخت. نا توانيهای جسمی ورحلت مولانا : درسال672 مولانا دربستر بيماري افتاد و به تبي سوزان وخطر ناک دچار گشت و هر چه طبيبان به مداواي او آوشيدند و اآملالدين و عضنفري آه از طبيبان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعي آردند، سودي نبخشيد تا اينکه در روزيكشنبه پنچم ماه جماديالثانی سال672 هجری قمری مطابق 4 جدی 652 خورشيدی و 17 دسمبر 1273 ميلادی روان پاآش از قالب تن بدرآمد و جانبهجان آفرين تسليم آرد، اهل قونيه ازخرد وبزرگ درتشييع جنازه او حاضرشدند و حتي عيسويان و يهوديان در ماتم او شيون و فغان ميآردند، شيخ صدرالدين قونوي برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او را برگرفته و با تجليل بسيار در تربت مبارك بر سر گور پدرش" بهاءالدين ولد" به خاك سپردند. پس از وفات مولانا،علمالدين قيصر آه از بزرگان قونيه بود با مبلغي بالغ بر سيهزار درهم بر آن شد آه بنائي عظيم بر سر تربت مولانا بسازد، معينالدوله سليمان پروانه آه از اميران زمان بود، او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت آردوپنجاه هزارديگربه حوالت بدو بخشيد و بدينترتيب تربت مبارك آه آنرا قبه خضراء گويند بنا شد و عليالرسم پيوسته چند مثنوي خوان و قاري بر سر قبر مولانا بودند، مولانا درنزد پدرخود سلطانالعلماء بهاءالدين ولد مدفون است واز خاندان و آسان وي بيش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاك سپرده شدهاند، پس از رحلت مولاناحسامالدين چلبي جا نشين وي گشت، "چلبي" يا (چالابي) آلمهء است ترآي به معني آقا وخواجه ومولاي من، واصل آن چلب يا چالاب به معني معبود ومولاوخدااست درترآيه غالبأ اين لغت عنوان بر تخت نشينان و مسند نشيني اطلاق ميشود حسام الدين در683 هجري در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبي جانشين وي گشت . آثار مولا نا عبارتند از : 1 ـ مثنوی معنوی، درشش دفتر به بحر رمل مسدس سروده شده که حدود 26 هزار بيت دارد، اين منظومه يکی از بهترين نتايج انديشه و ذوق فرزندان آدم و چراغ فروزان راه حکمت و عرفان است . مولانا مسائل عرفانی واخلاقی و دينی را در قالب تمثيلات و مزين به آيات قرآن کريم و احاديث نبوی ( ص ) بيان می کند، موصوف اين کتاب را بنا به خواهش حسام الدين چلبی به نظم در آورده است. 2 ـ ديوان شمس تبريزی با ديوان کبير، که شامل 30 هزار بيت و غزل ها و رباعيات و ترجيعات عرفانی است که مولوی بسبب ارادتی که به شمس داشته بنام وی سروده است. 3 ـ فيه مافيه و مکاتيب و مجالس سبعه که به نثر نوشته شده اند، روش مولانا در مثنوی همان روش عطار و سنائی است که خود فرمايد: عطار روی بود و سنائی دو چشم او..... ما از پی سنائی و عطار آمديم يا هفت شـــهر عشق را عطـــار گشت ..... ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم مثنوی با بيت زير آغاز می گردد بشــنو از نــی چـون حــکايت می کـند..... از جدايــی ها شـکايت مـــی کند ک گــــز نيستــان تـا مــــرا ببــريــده انــد..... از نفيرم مرد و زن ناليـــــــده اند سيـنـه خـواهـم شـرحـه شرحه از فراق..... تا بــگويـم شرح درد اشتيـــــــاق هر سی کو دور ماند از اصل خــويش..... .باز جــويد روز گار وصل خويش مولوی شناسان را اعتقاد بر آنست که آن عارف عاليقدر تمام انديشه های خود را در همان پنجاه، شصت، بيت سر آغاز مثنوی بيان فرموده و تمام مثنوی در حقيقت تفسير آن بيت ها است، در اين مقدمه مولانا از روح انسان که مبداء کل جدا افتاده است تمثيل می کند به يک شاخه« نی » از نيستان بريده شده، و استناد دارد به: کل شيئی يرجع الی اصله، داستان تقلای روح برای بازگشت به منبع اصلی محتوای اصلی را دارد. گز نيستــان تــا مــرا ببــريـــــــده اند ..... از نفيــرم مـرد و زن نـالـيـده انـد سينــه خــواهم شرحه شرحه از فراق ..... تا بگويــم شــرح درد اشتيـــــــاق هرکسی کو دور ماند از اصل خويش ..... باز جويد روز گار وصـل خـويش تا امروز صدها شرح و تفسير به مثنوی نقل شده که نمونه ای باشد از جذبه و شوق مولانا: نـــالـــه کــن عـاشــقانه درد محــرومی بــگو ..... پارسی گو ساعتــی و ساعتـی رومـی بگو خواه رومی، خواه تازی، من نخواهم غيرتو ..... از جمـال و از کمـال و لطـف مخـدومی بگو هم بسوزی، هم بسازی، هم بتابی در جـهان ..... آفتــــابی، مهتـــابی، آتشـــی، مـــومـی بـگو گر کسی گـويـد که آتش ســرد شد باور مکن ..... تو چه دودی وچــه عـودی،حی قيومی بگو ای دل پــران مـن تـا کـی از ايــن ويرانه تن ..... گرتو بازی بر پر آنجا ور تو خود بومی بگو تربيت و مقبره مولانا : تربيت مولانا درشهر قوانيه است و مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است آه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخيدرزمان سلاطين عثماني بنا گرديده است ، درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطي هاي زيبا و قاليها و پارچههاي قيمتي ديده ميشود، مقبره مولانا عبادتگاهي است آه Aug 2005 www.zhwak.com درآن قبور بسياري ازآسان مولانا ومريدان او قرار گرفته است، حجرات درويشان و مطبخ مولانا وآتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چند رواق تقسيم ميشود آه سبك همه رواقها گنبدي وشبيهي بگديگراست، صورت قبرهايي آه مشاهده ميشودهمه باآاشي فرش شده با، پارچههاي زربفت مفروش گرديده است، برروي صورت قبر پدرمولاناصندوقي از آبنوس قرارداردآهخودازشاهكاري هنرياست موزه مولانا نسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني ميباشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد آوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچههاي زربفت وقالي است، بعضي ازاين رواقها به نسخههاي خطي قديم اختصاص داده شده است . مدخل بزرگ و موزه مولانا: بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» ميگويند اين بنادرسال1926 م، به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو درسال1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است، در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنرا ديوارها احاطه آرده است، مدخل موزه بزرگ يا باب درويشانازطرف مغرب بهسوي حياط موزه باز ميشود، درب ديگر به سوي حديقةالارواح گشاده ميشودآه سابقا گورستان بوده وامروز دروازه خاموشان نام دارد، دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز ميشود آه به باب چلبي معروف است، مدخل بارگاه مولانا از حياطي ميگذرد آه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است آه دورآنرا نرده آشيده ودر وسط آن فوارهاي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده است آه ازاطراف آن آب مي ريزد درآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجرههايي وجودداشته آه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني آرده وموزهاي زيبا ترتيب داده اند آه در آنها آتابهاي خطي بسياروآلات وافر، از درويشان و جامههاي ايشان موجود است ./ سراج الدين اديب دنمارک ---------------------------------------------------------------------- * قونيه شهری است در حدود 200 کيلو متری جنوبغربی انقره ـ گويند هنگام ورود مولانا به قونيه، علاء الدين کيقباد حاکم آسيای صغير 5000 دانشمند و اديب را به استقبال وی فرستاد. از منابع ذيل استفاده شده : 1 ـ ياداشتهای شخصی 2 ـ سايت : ( عرفان شمس ). 3ـ کتاب : اطلاعات عمومی پيام : گرد آورنده : دکتر سيد محمود اختريان.
زینب نیک بین

از کتابخانۀ:

زینب نیک بین

نویسنده:

سراج الدین ادیب











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us