څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

زيارت پير بلند


زيارت پير بلند.
ماه جان با قدم هاى لرزان و دل نالان از زينه هاى زيارت پير بلند كه در حدود يكصد پله زينه را ، نفس زنان بالا ميرفت. با دست راستش بر عصا چوب فشار مي آورد تا بتواند به اتكا آن زينه ها را طَى كند.
صبحدم ماه جان خاموشانه و بى صدا از خانه بدر شد . كوچه ها و پس كوچه هاى شهر آرا ، را آرام آرام به كمك عصا چوب پيمود. نور خورشيد از عقب كوهها سرزده و پرتو افشانى ميكرد.
او غرق دراندوه و تفكر بود . در دل نذر كرده بود كه اگر خداوند مرادش را بدهد يك ديگ حلوا با نان هاى پركى به زيارت مى برد و خيرات ميكند . اشك هايش را با گوشه اى چادرش سترد و زير لب چيز هاى ميگفت . هر عابرى متوجه اش ميشد . يگان ادم كنجكاو مى ايستاد و گوش ميداد تا اگر چيزى بشنود ، اما مايوس ميشد.
ماه جان با قدم ها آهسته به پارك مقابل سينما بهارستان رسيد ، لحظه اى دم گرفت و دوباره به راه خويش ادامه داد.
به ليسه نادريه نا رسيده باز چند لحظه نشست و دم گرفت . نفس تازه كرد و دو باره براه خود ادامه داد.
آرام در سرك باغ بالا روان بود ، از مقابل كوچه درمسال هندو ها گذشت . از ديدن خانه هاى زيبا كه همه در دو منزل به يك نقشه اعمار و مرمر كارى شده بود ، با لبخند حزين سرش را تكان داد. زير لب گفت: اى خوشبختى ، مردم ترا گم كرده اند. ايا در اين قصر ها پيدا ميشوى! ؟ يا ... .
از ايستگاه دهن نل گذشت . بسوى سينما آريوب پايان شد . لحظاتى در زير سايه درخت نشست و از تماشاى تصاوير دختر و پسر هاى فلم در مقابل سينما، چند بار لاحول ولله گفت و به كمك عصا يش از جا برخاست و بطرف گردنه باغ بالا بسوى زيارت پير بلند روان شد.
نفس نفس زده از پله ها بالا ميرفت. روز چهارشنبه بود زنان و دختران با سر و وضع منظم با كودكان خويش با بقچه ها ى خورد و بزرگ بدست با شور و شعف زايدالوصف از زينه ها بالا ميرفتند .
اما ماه جان با دل ريش و پر غصه لنگ لنگان غم غم كرده بالاميرفت .
بعد از چند دقيقه نفس تازه ميكرد و دو باره براه مى افتاد . نور افتاب از بالا ها ميتابيد ،گرچه آفتاب بهارى چندان اذيت كننده نبود ، مگر از اثر ضعيفى و كبر سن ، چشمانش را اذيت ميكرد . دست چپش را بالاى ابرو هايش سايه بان ساخت ، تا بيشتر چشمانش از نور آفتاب خسته نشود.
ماه جان هنوز از چند پله زينه بالا نرفته بود ، در زير لب گفت : خدايا همه چيزتغيير كرده .
در افكارش در جستجو بود . بيادش آمد كه بيست و پنچ سال قبل با مادرش آمده بود ، طلب مراد كرده بود و خداوند مراد اش را داده بود.
بيادش آمد كه در ان روز ها زيارت چون حالا زيبا و كانكريتي نبود . همه خاك زار بود و زنان هر چهار شنبه از صبح تا عصر به اين جا مى آمدند. وقتي هوتل انتو كنتو نننننتال( ا نتر كانتيننتال ) ساخته شد ، خاك ده نامش چقه سخت است مه هوتل سر كوه ميگم
اين جا را هم سمتى (سمنتى ) جور كردند .
بعد از دهها بار دم گرفتن و زير لب دعا خواندن بالاخره به زيارت پير بلند رسيد . جمعيتى از زنها و اطفال دور هم نشسته چاى و حلوا ميخوردند و تعدادى هم بدور هم نشسته آرام آرام حرف ميزدند.
ماه جان بوت هايش را از پا كشيد ، در گوشه اى گذاشت و خودش بسوى مرقد رفت . تكه هاى زرى بر توغ ها زيارت جلايش خيره كننده اى داشت.
عصايش را زير بغل تكيه داد ، با هر دو دست بر توغ ها چنگ زد و به قوت تمام آنرا شور داد و زار زار گريست . در همین لحظه صدای شر نگس بگوشش رسید و انگشتر طلایی بعد از چند چرخ در مقابل پایش افتاد .ماه جان خم شد از دیدن انگشتر خشويش بی اندازه خوشحال شد .
در همین لحظه مجاور زيارت كه در گوشه اى به دم و دعا مصروف بود ،از تكان ها و ترق ترق توغ بيرق متعجب شده به پا خاست و به عصبانيت بسوى ماه جان دويد.پرخاشگرانه صدا زد: اوه همشيره به لحاظ خدا ، مسلمانی است یا نه ؟ حالا توغ و بيرق را از بيخ ميكني ، داخل گناه ميشوى. ماه جان بدون توجه به مجاور با خوشحالى صدا زد؛ اى مردم بياييد كه خدا مراد مرا داد .
همه زنان و دختران بسويش هجوم بردند. هلهله وسر و صدا تا دور دست ها ميرسيد .
هرکدام صدا میزد ؛ الله خواهرك ! قصه كو . چطور خداوند مرادت را داد ؟
ماه جان با چهره بشاش و شاد در حاليكه دلش از خوشى ذوق ميزد با تك صرفه اى گلو صاف كرد و چنين گفت :
خواهركها ! ده گور طالعم . به گفته ببوى خدا بيامرزم ، مه از اول طالع نداشتم.
عروس كلان بودم . بعد از من پنج زن ايورم عروس شدند و آمدند . هركدام بِعد از يكي دو سال كاسه را به كوزه زدند و خود را جدا ساخته با اولاد هاى خود خوش خوشحال زندگى كردند.
اما من كه عزتى و قدر دان بودم و خود را براى خسران خوار كردم، تا الحال خدمت شانرا ميكنم .
خشويم ميگفت : تمام عروس هايم يك طرف ماه جان دختر سيال است عزتي و قدر دان است ديگه طرف . عزت مرده و زنده ام است ، من همراهى ماه جان ميباشم .
من هم به خدا خشويم را كم از بوبويم ندانستم . ننو هايم را برابر خواهر هايم و ايور هايم را برابر برادرانم دوست داشتم.الله خواهرك ها ! شما را چه درد بدهم .
فصل خزان بود. هوا كم كم سرد شده ميرفت . يك روز سر و جان خشويم را شستم و در تخت بام كه هوا گرم و ملائم بود ، مو هايش را روغن زرد چرب كردم و خوب شانه زدم و چوتى كردم.
وي ! خاك در ين حافظه شود ، حرف اصلى يادم رفت . در هنگام حمام دادنش انگشترش را از انگشتش كشيدم ، در جيب بغلى همين كرتى سبيل شده كه ده جانم است گذاشتم.
يكى دو روز بعد خشويم صدا زِد او دختر همو انگشترم را بيار كه در كلكم باشه ميگن دست و گوش زن بايد يك زيور داشته باشه.
كرتي در كوت بند آويزان بود . تمام جيب هايش را پاليدم ولى انگشتر پيدا نشد . از همان روز به بعد هر مهمان كه به خانه ما امد ، خشويم قصه كرد كه ماه جان انگشترم را گم كرد.
شب ها تا صبح خواب نداشتم . به در بار خدا زار زار گريستم كه خدايا ! مرا از اين بد نامى نجات بده.
ديشب تمام ننو هايم همراه اطفال شان خانه ما بودند . من در روى حويلى مصروف آشپزى بودم.
وقتيكه از زينه بالا ميشدم ، در تخت بام خشويم به دختر هايش ميگفت : اى زن همو انگشترم را قروت وارى خورد.
خواهر ك ها ! از شنيدن اين حرف سراپايم را لرزه گرفت . پس پائين شدم و در پيش ديگدان تا توان داشتم گريستم و به طالع خود لعنت گفتم.
خاك ده اى رقم طالع . جوانى ام را در پاى شان خاك و دود كردم . نه روز داشتم و نه شب، در بهار و زمستان در يك دوش بودم. از ملا اذان تا خفتن مصروف خسران دارى بودم.هر كدام شان با خيل و ختك خود مى آمدند ، هفته ها در خانه ما ميبودند . يكيش ميرفت ديگيش مي آمد .
آه از جگر نكشيدم ، آخرش هم اين بد نامى نصيب ام شد .
ديشب تا صبح نخوابيدم ، در دم صبح چشمم پيش آمد ، در خواب ديدم كه در زيارت پير بلند هستم . همينكه بيدار شدم ، از خانه برآمدم و از شهر آرا پياده با پاى لنگ خود را به اينجا رساندم . توغ هاى زيارت را شور دادم . چون غم بر من غلبه كرد ه بود به خود نفهميدم ، دو دسته توغ ها را شوراندم .همو بود كه شرنگس كرد و انگشتر پيش پايم افتاد.
همه زنها با سر و صداى بلند مبارك مبارك گفتند و ميگفتند يك چيز ى براى ما هم تبركى بتى . هركدام دست انداخت كه چيز هاى از او بگيرند . ماه جان با صداى رسا گفت : شما خاموش باشيد من براى همه شما يك تحفه ميدهم . همان بود كه چادر گاج ابريشمى خود را از سر كشيد و چادرى خود را بر سر كرد . و چادر را بدست يك خانم مسن و نورانى كه در جمع منتظر بود داد و گفت خواهر! خودت بزرگتر از همه هستى ، همين چادر را پارچه و تكه كرده به همه بتى. و خودش از جمع برامد و رفت.
اين بار با لب خندان و دل شاد كه درد پا را هم فراموش كرده بود ، به سرعت بسوى خانه روان شد.
من كه دختر يازده ساله بودم ،قصه ماه جان را سر تا پا شنيده بودم . روز ها در اين فكر بودم كه انگشتر در خانه مفقود شد و در زيارت پيدا شد !؟ بعد از سالها دانستم كه انگشتر از جيب بغل از كدام سوراخ داخل استر كرتى رفته و در اثر تكان هاى آنروز ماه جان كه از غم و غصّه فراوان بيخود شده بود و به شدت توغ بيرق را تكان داده بود از كدام سوراخ استر كرتى بيرون شد و در پيش پايش افتاد.


صالحه محك يادگار

صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محك يادگار











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us