څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

لمعه در ذکر مجمل حال افغانان در عهد سلاطین غور


چون در سال پانصدوپنجاه و پنچ هجری سلطان علاءالدین غوری ملقب به جهان سوز وفات کرد و ملک سیف الدین پسرش پادشاه شد و او هر دو برادرزاده ای خود غیاث الدین محمد و معزالدین محمد انبای شام را که در قلعه غرجستان محبوس بودند براورده ولایت سنجه را مثل قدیم به غیاث الدین محمد داد و چون بعد یکسال ملک سیف الدین در جنگ غزان کشته شد بعد از او غیاث الدین محمد به سلطنت فیروزکوه رسیده، برادر خود معزالدین محمد ملقب به سلطان شهاب الدین غوری را سپه سالار لشکر نموده در اندک مدت خراسان و هندوستان را مسخر ساخت. بیان اینقصه بر سبیل جمال آن است که چون غیاث الدین محمد دارالسلطنت غزنی را از دست امراء خسرو ملک نواسه سلطان محمود غزنوی بار دوم کشیده بسلطان شهاب الدین پسر دوم سلطان شهاب الدین به اجازت غیاث الدین محمد داعیه تسخیر هندوستان کرد. اول ملتان و اوچ را مسخر ساخته حکومت ملتان و اوچ را به علی کرماج حواله نموده بعد ازان در سنه پانصد و هفتاد و پنج از غزنی باوچ و ملتان آمده از راه ریگستان به سمت گجرات روان گشت و رایی بهم دیواز نسل راجه پرم دیو که حکومت آن دیار است بقابله سلطان بر آمده و با سلطان محاربه سخت نموده، چنانچه سلطان به محنت تمام جان بسلامت بیرون برده بی نیل مراد به غزنی مراجعت فرمود. سال دیگر آن ناحیه با ضرب شمشیر مسخر ساخت. بعد از آن در سال دیگر لشکر به لاهور کشیده و خسرو ملک در قلعه محاصره نموده تا آنکه خسرو ملک پسر خود ملک شاه نام با یک زنجیر فیل که ازان بهتر در سرکار نبود نزد سلطان فرستاده وسلطان صلح منظور داشته مراجعت کرد. سال دیگر بسمت دیول از متعلقات سندهه رفته تمام کناره بحر را تصرف کرده و پس رفت - سال دیگر به لاهور آمده خسرو ملک بسبب نقض عهد نامه پناه به قلعه برده و سلطان نواحی لاهور را غارت ساخته و قلعه سیالکوت را در میان دریائی رادی و چناب بنا نهاده حسین جرنیل را قلعه دار ساخته مراجعت کرد و بعد مراجعت او ملک خسرو بشمول کهکران قلعه سیالکوت را در محاصره داشته اما نا کامیاب بازگشت. سال دیگر با لشکر جرار بلاهور آمده خسرو ملک را با پسرش ملک شاه بدست آورده و حکومت لاهوری را به علی کرماج حاکم ملتان سپرده باز رفت و خسرو ملک و پسرش را با دیگر خویشان و اقربا به فیروز کوه فرستاد و سلطان غیاث الدین همه را در قلعه غرجستان محبوس کرده آخر در حادثه خوارزم شاه تمامی را بکشتن ذر داده از سلسله سلاطین محمودیه اثری باقی نگذاشت. در سنه 577 باز از غزنی متوجه هندوستان گشته قلعه بهیز را که تختگاه غظیم الشان را جپوت شده بود از دست مردم راجه اجمیر کشیده ملک ضیاءالدین توتکی را یکهزاز و دویست سوار انتخابی دران گذاشته، خواست که مراجعت کند، ناگاه خبر رسید که پرتهی راج راجپوت چوهان راجه اجمیر با برادر خود کهاندی رائی راجه دهلی و چندین رایان راجپوت با دولک سوار و سه هزار فیل بعزم استرداد قلعه تهیز کوچ به کوچ متوجه وی می آید. با شنیدن این خبر سلطان شهاب الدین نیز به استقبال او رفته در موضع ترائن کنار آب سرستی بفاصله هشتاد کرده از تهانیر و چهل کرده از دهلی فیمابین طرفین مقابله سخت رد نموده، کار بجائی رسید که سلطان از دست راجپوتان زخم خورده از اسپ فرود افتاده نزدیک بود که مخالفان او را طمعه تیغ بیدریغ سازند درانوقت جماعتی از افاغنه شیردل خود را سپرجان سلطان نموده و به ضرب سیوف رستمانه دشمنانرا از سلطان باز داشته تا آنکه غلامان خاص سلطان را از میان معرکه بر گرفته بیرون بردند و بعد از آن فوج سلطان هزیمت خورده بمعیت سلطان رو نهاد غزنی شده میرفتند تا به غزنی رسیدند. چون سلطان از غزنی به غور رسید و همت مردانه افاغنه را درین جنگ پیش غیاث الدین محمد بیان نمود غیاث الدین محمد به سزار علت سستی و بزدلی امراء غور و خلج توبرها پر چو بگردن در آویخته گرد شهر بگردنید و افاغنه را انعام و اکرام فرمود. القصه بعد هزیمت سلطان شهاب الدین پرتهیر قلعه بهیز را از ضیاءالدین اتوتکی بصلح گرفت و سپرد سپاه خود کرد، سال دیگر سلطان شهاب الدین برخصت برادر بآئین سلطان محمود غزنوی سرداران افغان را با ایل دوازده هزاری طلبیده و علاوه از افواج قلمی خود هزار ها افواج از طوائف ترک و تاجیک و غور و خلج و غیره جمع آورده و افواج افاغنه را مقدمته الجیش ساخته متوجه هندوستان شد، چون بقام پشاور رسید جشنی عظیم آراسته و هر یک را علی قدر مناجب و استحقاق خلعت و کمر بند مرصع بخشیده روز دیگر رایات نصرت آیات بر افراشته متوجه ملتان گشت و امیران صوبه ملتان را که درغیبت دولتخواهی کرده بودند و نیز صوبه دار را نواخته بلاهور رفت و در آنجا قوام الدین حمزه را که اعیان ملک و مشاهیر دولت بود حجابت با جمیر فرستاده راجه و رعایائی اجمیر را باسلام خواند اتاپر تهیراج چوهان بجواب او سخنان درشت نوشته و از تمامی راجگان کشور هند مدد خواسته بقول مصنف مرات الافاغنه با هشت صد هزار پیاده و سواره به قول دیگران به سه صد هزار سوار راجپوت جرار و چند هزار فیل و پانصد هزار پیاده جنگی به مقابله سلطان شهاب الدین شتافت و هم در موضع حرکه سابقه در سنه پانصدو هشتادوهشت هجری تلاقی قریقین دست داده و لشکر بر کنار آب سرسننی فرکش شدند، روز دوم سلطان شهاب الدین کثرت وحشمت راجگان را دیده مقاله با ایشان مشکلی سخت تصوریده پیغام فرستاد که بعد ار استخاره از برادر با شما بدین مشرط صلح منظور دارم که سر هند و پنجاب و ملتان از آن ما بوده باقی ملک هندوستان از آن شما باشد فقط از شنیدن این پیغام سرداران راچپوت لشکر اسلام را زبون دانسته در خواب خرگوش رفتند و سلطان غفلت و بیباکی اوشان را غنیمت دانسته صبح که راجچوتان بی اندیشه جهت قضا و حاجت انسانی و دست و روی شستن از دائره معسکر خود بیرون آمده بود سلطان صف ها آراسته بمیدان جنگ در آمد و راچپوتان و هندوان این تعبیه سلطان را دیده سراشیمه شدند با وجود آن بجمعیت پرداخته و دندان برجنگ فشرده بقابله و مقاتله سلطان شتافتند و از صبح تا چاشتگاه سلطان شهاب الدین حسب قاعده نائره جنگ را مشتعل داشته بعد زا آن با دوازده هزار سوار انتخابی از ترک و غور و افغان با شمشیر های برهنه باران سنانهاجان ستان نیزه ها برگوش اسپان راست کرده براعدا حمله آوردند و خاکه معرکه را بخوان دلیران اغشته در یک طرفته العین تزلزل در صفوف هندیان انداخته همدرینحال تمامی سرداران افواج از هرطرف حمله آور شده سپاه هندیانرا شکست دادند و کهاندی رای راجه دهلی با بسیاری از دیگر راجگان در همین هنگام جنگ بقتل رسیده اما پرتهیراج از میدان معرکه بدررفت درد بفرار نهاده در حدود سرستی بدست غازیان اسلام گرفتار گشته آخر کار بحکم سلطان مقتول گشت و ازین فتح غنایم بسیار بدست لشکر اسلام افتاده و قله سرستی وهانسی و کهرام و غیره مسخر گردیدند. آنگاه سلطان با جمیر رفته آنحدود را نیز بقبضه آورد و کنیزان و غلامان بسیار اسیر ساخته و در کشت مردان کار تقصیری نکرده پس ازان بنابر صلاح ملک باج و خراج بمیان آورده اجمیر را به کوکه پسر نهیراج مذکور تفویض نموده متوجه دهلی شد چو رائی دهلی بعجز و نیاز پیش آمد و هرگونه تحائف بخدمت سلطان فرستاد بنابر آن سلطان از دهلی کوچ کرد و ملک قطب الدین ایبک را که غلام برگزیده او بود بفاصله هفتاد کرده از دهلی مع فوج افاغنه در کهرام گذاشته خود در کوهستان سوالک واقع در شمال هندوستان در آمده تاراج کنان به غزنی رفت چون درین غزوات در هرمهم شجاعات شایان و خدمات نمایان از افغانان رد نموده بود لهذا ملک قطب الدین در خواست بودن افاغنه نزد خود نموده سلطان بموجب درخواست او افاغنه را نزد او گذاشت.


لمعه در ذکر مجمل حال نیات ملک قطب الدین ایبک و عروج افاغنه

آورده اند که بعد مراجعت سلطان شهاب الدین ملک قطب الدین در همان سال لشکر کشی نموده و قلعه میرتهه و دهلی را مقر خود گردانید و اطراف و نواحی آن ملک را بنوک شمشیر غازیان اسلام که سر حلقه آنها افاغنه بودند بضبط آورده اشعار اسلام را دران رواج داد – دهلی شهریست بادشاه نشین بناکرده راجه دهلو راجپوت است در زمانه قدیم بسیار آبادان و مع

مور بود. بعد ازآن مدتی قبل از دولت اسلام چنان ویران و خراب گردید که جای و خوش و سباع گشت باز در سنه سه صد و هشت هجری دا پته تونر آنرا در پهلوی شهر قدیم اندرپت بنا ساخت بعد از داوپته هفت نفر از تونران نوبت بنوبت حکومت آن کردند و بعد زوال حکومت تونران حکومت آن بطائفه راجپوت چوهان رسید. اول مانکد یوچاهان بران مستولی شد و بعد از پنج کس دیگر از چوهان دران راج کردند آخرین ایشان راجه پرتهی راج بود.


لمعه در ذکر فتح نمودن سلطان شهاب الدین قنوج را و رسیدن ملک قطب الدین بسلطنت هند و ترقی عزت ا فاغنه.

چون ملک قطب الدین را دارالمک اسلام مقرر کرد همدران سال سلطان شهاب الدین بعزم استیصال جی رائی راتهور راجه قنوج که مردم مسلمانان متوطن شهر قنوج را بترغیب برهنمان بقتل رسانیده بود از غزنی متوجه هندوستان گشته، ملک قطب الدین را از خود اعلام فرموده که قبل از وصول رایات سلطانی بقنوج در اثنائی راه مع خون ملازم رکاب گردد و موافق حکم ملک قطب الدین مع تمامی فوج جرار از افاغنه و غیره تعمیل نمود جی چند رائی والی قنوج و بنارس چون از توجه سلطان آگاه شد جمیعت نموده با لشکر گران و سه صد و نه زنجیر فیل عمده که فیل سپید از آنجمله بود باستقبال سلطان بر آمد در نواحی میدان چندوار و اتاوه بمقابله رسیده واول بافواج مقدمته الجیش سلطان که امیران ملک قطب الدین و لشکریان اکثر افاغنه بودند تلافی نموده نیران محاربه اشتعال یافت و بعد مقابله سخت از ضرب سیوف و سنان فوج ملک قطب الدین شکست یافته . فیلان وحشم را گذاشته به سمت قنوج روی بهزیمت نهاد در روایتی آنکه در حالت فرار کشته شد و قولی آن است که بقنوج رسید اما در آنجا نیز مجال اقامت نیافته مع آل و عیال و اطفال واقربا و تابعان از قنوج بر آمده بقلعه اسنی رفت و از آنجا هر قدر خزائن و جواهر که ممکن شد برداشته بممالک مالوده ماروار گریخته رفتند. سلطان شهاب الدین فیلان و اسپان او را که در معرکه جنگ گذاشته رفت ضبط نموده بعده به قلعه اسنی رفته ازان قلعه خزاین بسیار ازسیم و زر و جواهر بیشمار بدست آورده به بنارس رفت و در آنجا یک هزار تخانه را شکسته و آنرا مساکن مومنان ساخته بکول رفت و دران مقام بر طبق رسیدن فرمان برادر خود سلطان غیاث الدین محمد چترو افتابه و سلطنت دهلی و هندوستان را بطریق استعلال به ملک قطب الدین سپرده منصور و مظفر بدارالسلطنت خود غزنی مراجعت فرمود.


لمعه در ذکر مجمل حال استقلال سلطنت ملک قطب الدین ایبک در هند و عروج افاغنه

آورده اند که چون ملک قطب الدین بالاستقلال و استبداد بادشاه هندوستان شد در قدر و منزلت افغان افزائیده چنانچه ملک بتنی متی را بخطاب خانعالم و وزارت سرفراز فرموده و ملک قدر دادمبتی را بخطاب خانخانان و منصب سپه سالاری ممتاز نموده و هر یک را از افغانان فرخور قدر و حیثیت پرورش ساخت و اول کسی از سلاطین اسلام که بر تخت دهلی جلوس فرموده ملک قطب الدین ایبک بود و وی سبب صفت کمال سخاوت قطب الدین لک بخش ملقب گشت چون در عهد او افغان بحشمت و دولت تابحد وزارت و سپه سالاری رسیدند بعد از آن هرقدر سلاطین اسلام کشور هند که از عهد قطب الدین ایبک تاعهد فیروز شاه بسلطنت هند فائز شدند همه اینقوم را رعایت فرمودند.


لمعه در ذکر مجمل حال عزت افاغنه در عهد سلطنت فیروزشاه.

چون اورنگ سلطنت هندوستان به فیروزشاه زینت یافت از قدرت ایزد بخشنده درالغهد حل و عقد و قبض و بسط امورات بادشاهی فیروز شاه بسدت قدرت افاغنا آمده چنانچه خان جهان لودی وزیر اعظم دبیرم خان متی سپه سالار قرار یافته جز وسیله پشتو و پشتو گوئی دربار فیروزشاهی احدی را پیش قدمی مقدور نبود و طائفه افاغنه را فیروز شاه از تمامی شرفادر هندوستان عزیز تر میداشت و چند مواضع ساکن و اماکن که افاغنه در هندوستان بنا کردند در عهد دولت آن بادشاه عالم پناه بودند و قبل از وصول امیر تیمورگورگان از عرصه نود سال همین طائفه معزز و مقرب بادشاهان هند بودند.

چون در سال پانصدوپنجاه و پنچ هجری سلطان علاءالدین غوری ملقب به جهان سوز وفات کرد و ملک سیف الدین پسرش پادشاه شد و او هر دو برادرزاده ای خود غیاث الدین محمد و معزالدین محمد انبای شام را که در قلعه غرجستان محبوس بودند براورده ولایت سنجه را مثل قدیم به غیاث الدین محمد داد و چون بعد یکسال ملک سیف الدین در جنگ غزان کشته شد بعد از او غیاث الدین محمد به سلطنت فیروزکوه رسیده، برادر خود معزالدین محمد ملقب به سلطان شهاب الدین غوری را سپه سالار لشکر نموده در اندک مدت خراسان و هندوستان را مسخر ساخت. بیان اینقصه بر سبیل جمال آن است که چون غیاث الدین محمد دارالسلطنت غزنی را از دست امراء خسرو ملک نواسه سلطان محمود غزنوی بار دوم کشیده بسلطان شهاب الدین پسر دوم سلطان شهاب الدین به اجازت غیاث الدین محمد داعیه تسخیر هندوستان کرد. اول ملتان و اوچ را مسخر ساخته حکومت ملتان و اوچ را به علی کرماج حواله نموده بعد ازان در سنه پانصد و هفتاد و پنج از غزنی باوچ و ملتان آمده از راه ریگستان به سمت گجرات روان گشت و رایی بهم دیواز نسل راجه پرم دیو که حکومت آن دیار است بقابله سلطان بر آمده و با سلطان محاربه سخت نموده، چنانچه سلطان به محنت تمام جان بسلامت بیرون برده بی نیل مراد به غزنی مراجعت فرمود. سال دیگر آن ناحیه با ضرب شمشیر مسخر ساخت. بعد از آن در سال دیگر لشکر به لاهور کشیده و خسرو ملک در قلعه محاصره نموده تا آنکه خسرو ملک پسر خود ملک شاه نام با یک زنجیر فیل که ازان بهتر در سرکار نبود نزد سلطان فرستاده وسلطان صلح منظور داشته مراجعت کرد. سال دیگر بسمت دیول از متعلقات سندهه رفته تمام کناره بحر را تصرف کرده و پس رفت - سال دیگر به لاهور آمده خسرو ملک بسبب نقض عهد نامه پناه به قلعه برده و سلطان نواحی لاهور را غارت ساخته و قلعه سیالکوت را در میان دریائی رادی و چناب بنا نهاده حسین جرنیل را قلعه دار ساخته مراجعت کرد و بعد مراجعت او ملک خسرو بشمول کهکران قلعه سیالکوت را در محاصره داشته اما نا کامیاب بازگشت. سال دیگر با لشکر جرار بلاهور آمده خسرو ملک را با پسرش ملک شاه بدست آورده و حکومت لاهوری را به علی کرماج حاکم ملتان سپرده باز رفت و خسرو ملک و پسرش را با دیگر خویشان و اقربا به فیروز کوه فرستاد و سلطان غیاث الدین همه را در قلعه غرجستان محبوس کرده آخر در حادثه خوارزم شاه تمامی را بکشتن ذر داده از سلسله سلاطین محمودیه اثری باقی نگذاشت. در سنه 577 باز از غزنی متوجه هندوستان گشته قلعه بهیز را که تختگاه غظیم الشان را جپوت شده بود از دست مردم راجه اجمیر کشیده ملک ضیاءالدین توتکی را یکهزاز و دویست سوار انتخابی دران گذاشته، خواست که مراجعت کند، ناگاه خبر رسید که پرتهی راج راجپوت چوهان راجه اجمیر با برادر خود کهاندی رائی راجه دهلی و چندین رایان راجپوت با دولک سوار و سه هزار فیل بعزم استرداد قلعه تهیز کوچ به کوچ متوجه وی می آید. با شنیدن این خبر سلطان شهاب الدین نیز به استقبال او رفته در موضع ترائن کنار آب سرستی بفاصله هشتاد کرده از تهانیر و چهل کرده از دهلی فیمابین طرفین مقابله سخت رد نموده، کار بجائی رسید که سلطان از دست راجپوتان زخم خورده از اسپ فرود افتاده نزدیک بود که مخالفان او را طمعه تیغ بیدریغ سازند درانوقت جماعتی از افاغنه شیردل خود را سپرجان سلطان نموده و به ضرب سیوف رستمانه دشمنانرا از سلطان باز داشته تا آنکه غلامان خاص سلطان را از میان معرکه بر گرفته بیرون بردند و بعد از آن فوج سلطان هزیمت خورده بمعیت سلطان رو نهاد غزنی شده میرفتند تا به غزنی رسیدند. چون سلطان از غزنی به غور رسید و همت مردانه افاغنه را درین جنگ پیش غیاث الدین محمد بیان نمود غیاث الدین محمد به سزار علت سستی و بزدلی امراء غور و خلج توبرها پر چو بگردن در آویخته گرد شهر بگردنید و افاغنه را انعام و اکرام فرمود. القصه بعد هزیمت سلطان شهاب الدین پرتهیر قلعه بهیز را از ضیاءالدین اتوتکی بصلح گرفت و سپرد سپاه خود کرد، سال دیگر سلطان شهاب الدین برخصت برادر بآئین سلطان محمود غزنوی سرداران افغان را با ایل دوازده هزاری طلبیده و علاوه از افواج قلمی خود هزار ها افواج از طوائف ترک و تاجیک و غور و خلج و غیره جمع آورده و افواج افاغنه را مقدمته الجیش ساخته متوجه هندوستان شد، چون بقام پشاور رسید جشنی عظیم آراسته و هر یک را علی قدر مناجب و استحقاق خلعت و کمر بند مرصع بخشیده روز دیگر رایات نصرت آیات بر افراشته متوجه ملتان گشت و امیران صوبه ملتان را که درغیبت دولتخواهی کرده بودند و نیز صوبه دار را نواخته بلاهور رفت و در آنجا قوام الدین حمزه را که اعیان ملک و مشاهیر دولت بود حجابت با جمیر فرستاده راجه و رعایائی اجمیر را باسلام خواند اتاپر تهیراج چوهان بجواب او سخنان درشت نوشته و از تمامی راجگان کشور هند مدد خواسته بقول مصنف مرات الافاغنه با هشت صد هزار پیاده و سواره به قول دیگران به سه صد هزار سوار راجپوت جرار و چند هزار فیل و پانصد هزار پیاده جنگی به مقابله سلطان شهاب الدین شتافت و هم در موضع حرکه سابقه در سنه پانصدو هشتادوهشت هجری تلاقی قریقین دست داده و لشکر بر کنار آب سرسننی فرکش شدند، روز دوم سلطان شهاب الدین کثرت وحشمت راجگان را دیده مقاله با ایشان مشکلی سخت تصوریده پیغام فرستاد که بعد ار استخاره از برادر با شما بدین مشرط صلح منظور دارم که سر هند و پنجاب و ملتان از آن ما بوده باقی ملک هندوستان از آن شما باشد فقط از شنیدن این پیغام سرداران راچپوت لشکر اسلام را زبون دانسته در خواب خرگوش رفتند و سلطان غفلت و بیباکی اوشان را غنیمت دانسته صبح که راجچوتان بی اندیشه جهت قضا و حاجت انسانی و دست و روی شستن از دائره معسکر خود بیرون آمده بود سلطان صف ها آراسته بمیدان جنگ در آمد و راچپوتان و هندوان این تعبیه سلطان را دیده سراشیمه شدند با وجود آن بجمعیت پرداخته و دندان برجنگ فشرده بقابله و مقاتله سلطان شتافتند و از صبح تا چاشتگاه سلطان شهاب الدین حسب قاعده نائره جنگ را مشتعل داشته بعد زا آن با دوازده هزار سوار انتخابی از ترک و غور و افغان با شمشیر های برهنه باران سنانهاجان ستان نیزه ها برگوش اسپان راست کرده براعدا حمله آوردند و خاکه معرکه را بخوان دلیران اغشته در یک طرفته العین تزلزل در صفوف هندیان انداخته همدرینحال تمامی سرداران افواج از هرطرف حمله آور شده سپاه هندیانرا شکست دادند و کهاندی رای راجه دهلی با بسیاری از دیگر راجگان در همین هنگام جنگ بقتل رسیده اما پرتهیراج از میدان معرکه بدررفت درد بفرار نهاده در حدود سرستی بدست غازیان اسلام گرفتار گشته آخر کار بحکم سلطان مقتول گشت و ازین فتح غنایم بسیار بدست لشکر اسلام افتاده و قله سرستی وهانسی و کهرام و غیره مسخر گردیدند. آنگاه سلطان با جمیر رفته آنحدود را نیز بقبضه آورد و کنیزان و غلامان بسیار اسیر ساخته و در کشت مردان کار تقصیری نکرده پس ازان بنابر صلاح ملک باج و خراج بمیان آورده اجمیر را به کوکه پسر نهیراج مذکور تفویض نموده متوجه دهلی شد چو رائی دهلی بعجز و نیاز پیش آمد و هرگونه تحائف بخدمت سلطان فرستاد بنابر آن سلطان از دهلی کوچ کرد و ملک قطب الدین ایبک را که غلام برگزیده او بود بفاصله هفتاد کرده از دهلی مع فوج افاغنه در کهرام گذاشته خود در کوهستان سوالک واقع در شمال هندوستان در آمده تاراج کنان به غزنی رفت چون درین غزوات در هرمهم شجاعات شایان و خدمات نمایان از افغانان رد نموده بود لهذا ملک قطب الدین در خواست بودن افاغنه نزد خود نموده سلطان بموجب درخواست او افاغنه را نزد او گذاشت.

لمعه در ذکر مجمل حال نیات ملک قطب الدین ایبک و عروج افاغنه

آورده اند که بعد مراجعت سلطان شهاب الدین ملک قطب الدین در همان سال لشکر کشی نموده و قلعه میرتهه و دهلی را مقر خود گردانید و اطراف و نواحی آن ملک را بنوک شمشیر غازیان اسلام که سر حلقه آنها افاغنه بودند بضبط آورده اشعار اسلام را دران رواج داد – دهلی شهریست بادشاه نشین بناکرده راجه دهلو راجپوت است در زمانه قدیم بسیار آبادان و مع

مور بود. بعد ازآن مدتی قبل از دولت اسلام چنان ویران و خراب گردید که جای و خوش و سباع گشت باز در سنه سه صد و هشت هجری دا پته تونر آنرا در پهلوی شهر قدیم اندرپت بنا ساخت بعد از داوپته هفت نفر از تونران نوبت بنوبت حکومت آن کردند و بعد زوال حکومت تونران حکومت آن بطائفه راجپوت چوهان رسید. اول مانکد یوچاهان بران مستولی شد و بعد از پنج کس دیگر از چوهان دران راج کردند آخرین ایشان راجه پرتهی راج بود.

لمعه در ذکر فتح نمودن سلطان شهاب الدین قنوج را و رسیدن ملک قطب الدین بسلطنت هند و ترقی عزت ا فاغنه.

چون ملک قطب الدین را دارالمک اسلام مقرر کرد همدران سال سلطان شهاب الدین بعزم استیصال جی رائی راتهور راجه قنوج که مردم مسلمانان متوطن شهر قنوج را بترغیب برهنمان بقتل رسانیده بود از غزنی متوجه هندوستان گشته، ملک قطب الدین را از خود اعلام فرموده که قبل از وصول رایات سلطانی بقنوج در اثنائی راه مع خون ملازم رکاب گردد و موافق حکم ملک قطب الدین مع تمامی فوج جرار از افاغنه و غیره تعمیل نمود جی چند رائی والی قنوج و بنارس چون از توجه سلطان آگاه شد جمیعت نموده با لشکر گران و سه صد و نه زنجیر فیل عمده که فیل سپید از آنجمله بود باستقبال سلطان بر آمد در نواحی میدان چندوار و اتاوه بمقابله رسیده واول بافواج مقدمته الجیش سلطان که امیران ملک قطب الدین و لشکریان اکثر افاغنه بودند تلافی نموده نیران محاربه اشتعال یافت و بعد مقابله سخت از ضرب سیوف و سنان فوج ملک قطب الدین شکست یافته . فیلان وحشم را گذاشته به سمت قنوج روی بهزیمت نهاد در روایتی آنکه در حالت فرار کشته شد و قولی آن است که بقنوج رسید اما در آنجا نیز مجال اقامت نیافته مع آل و عیال و اطفال واقربا و تابعان از قنوج بر آمده بقلعه اسنی رفت و از آنجا هر قدر خزائن و جواهر که ممکن شد برداشته بممالک مالوده ماروار گریخته رفتند. سلطان شهاب الدین فیلان و اسپان او را که در معرکه جنگ گذاشته رفت ضبط نموده بعده به قلعه اسنی رفته ازان قلعه خزاین بسیار ازسیم و زر و جواهر بیشمار بدست آورده به بنارس رفت و در آنجا یک هزار تخانه را شکسته و آنرا مساکن مومنان ساخته بکول رفت و دران مقام بر طبق رسیدن فرمان برادر خود سلطان غیاث الدین محمد چترو افتابه و سلطنت دهلی و هندوستان را بطریق استعلال به ملک قطب الدین سپرده منصور و مظفر بدارالسلطنت خود غزنی مراجعت فرمود.

لمعه در ذکر مجمل حال استقلال سلطنت ملک قطب الدین ایبک در هند و عروج افاغنه

آورده اند که چون ملک قطب الدین بالاستقلال و استبداد بادشاه هندوستان شد در قدر و منزلت افغان افزائیده چنانچه ملک بتنی متی را بخطاب خانعالم و وزارت سرفراز فرموده و ملک قدر دادمبتی را بخطاب خانخانان و منصب سپه سالاری ممتاز نموده و هر یک را از افغانان فرخور قدر و حیثیت پرورش ساخت و اول کسی از سلاطین اسلام که بر تخت دهلی جلوس فرموده ملک قطب الدین ایبک بود و وی سبب صفت کمال سخاوت قطب الدین لک بخش ملقب گشت چون در عهد او افغان بحشمت و دولت تابحد وزارت و سپه سالاری رسیدند بعد از آن هرقدر سلاطین اسلام کشور هند که از عهد قطب الدین ایبک تاعهد فیروز شاه بسلطنت هند فائز شدند همه اینقوم را رعایت فرمودند.

لمعه در ذکر مجمل حال عزت افاغنه در عهد سلطنت فیروزشاه.

چون اورنگ سلطنت هندوستان به فیروزشاه زینت یافت از قدرت ایزد بخشنده درالغهد حل و عقد و قبض و بسط امورات بادشاهی فیروز شاه بسدت قدرت افاغنا آمده چنانچه خان جهان لودی وزیر اعظم دبیرم خان متی سپه سالار قرار یافته جز وسیله پشتو و پشتو گوئی دربار فیروزشاهی احدی را پیش قدمی مقدور نبود و طائفه افاغنه را فیروز شاه از تمامی شرفادر هندوستان عزیز تر میداشت و چند مواضع ساکن و اماکن که افاغنه در هندوستان بنا کردند در عهد دولت آن بادشاه عالم پناه بودند و قبل از وصول امیر تیمورگورگان از عرصه نود سال همین طائفه معزز و مقرب بادشاهان هند بودند.

- See more at: http://www.jame-ghor.com/archive/tarikhi/single_tarikhi_topics/0013_09112012_shir_mahamad_khan.htm#sthash.21brs1cN.dpuf

چون در سال پانصدوپنجاه و پنچ هجری سلطان علاءالدین غوری ملقب به جهان سوز وفات کرد و ملک سیف الدین پسرش پادشاه شد و او هر دو برادرزاده ای خود غیاث الدین محمد و معزالدین محمد انبای شام را که در قلعه غرجستان محبوس بودند براورده ولایت سنجه را مثل قدیم به غیاث الدین محمد داد و چون بعد یکسال ملک سیف الدین در جنگ غزان کشته شد بعد از او غیاث الدین محمد به سلطنت فیروزکوه رسیده، برادر خود معزالدین محمد ملقب به سلطان شهاب الدین غوری را سپه سالار لشکر نموده در اندک مدت خراسان و هندوستان را مسخر ساخت. بیان اینقصه بر سبیل جمال آن است که چون غیاث الدین محمد دارالسلطنت غزنی را از دست امراء خسرو ملک نواسه سلطان محمود غزنوی بار دوم کشیده بسلطان شهاب الدین پسر دوم سلطان شهاب الدین به اجازت غیاث الدین محمد داعیه تسخیر هندوستان کرد. اول ملتان و اوچ را مسخر ساخته حکومت ملتان و اوچ را به علی کرماج حواله نموده بعد ازان در سنه پانصد و هفتاد و پنج از غزنی باوچ و ملتان آمده از راه ریگستان به سمت گجرات روان گشت و رایی بهم دیواز نسل راجه پرم دیو که حکومت آن دیار است بقابله سلطان بر آمده و با سلطان محاربه سخت نموده، چنانچه سلطان به محنت تمام جان بسلامت بیرون برده بی نیل مراد به غزنی مراجعت فرمود. سال دیگر آن ناحیه با ضرب شمشیر مسخر ساخت. بعد از آن در سال دیگر لشکر به لاهور کشیده و خسرو ملک در قلعه محاصره نموده تا آنکه خسرو ملک پسر خود ملک شاه نام با یک زنجیر فیل که ازان بهتر در سرکار نبود نزد سلطان فرستاده وسلطان صلح منظور داشته مراجعت کرد. سال دیگر بسمت دیول از متعلقات سندهه رفته تمام کناره بحر را تصرف کرده و پس رفت - سال دیگر به لاهور آمده خسرو ملک بسبب نقض عهد نامه پناه به قلعه برده و سلطان نواحی لاهور را غارت ساخته و قلعه سیالکوت را در میان دریائی رادی و چناب بنا نهاده حسین جرنیل را قلعه دار ساخته مراجعت کرد و بعد مراجعت او ملک خسرو بشمول کهکران قلعه سیالکوت را در محاصره داشته اما نا کامیاب بازگشت. سال دیگر با لشکر جرار بلاهور آمده خسرو ملک را با پسرش ملک شاه بدست آورده و حکومت لاهوری را به علی کرماج حاکم ملتان سپرده باز رفت و خسرو ملک و پسرش را با دیگر خویشان و اقربا به فیروز کوه فرستاد و سلطان غیاث الدین همه را در قلعه غرجستان محبوس کرده آخر در حادثه خوارزم شاه تمامی را بکشتن ذر داده از سلسله سلاطین محمودیه اثری باقی نگذاشت. در سنه 577 باز از غزنی متوجه هندوستان گشته قلعه بهیز را که تختگاه غظیم الشان را جپوت شده بود از دست مردم راجه اجمیر کشیده ملک ضیاءالدین توتکی را یکهزاز و دویست سوار انتخابی دران گذاشته، خواست که مراجعت کند، ناگاه خبر رسید که پرتهی راج راجپوت چوهان راجه اجمیر با برادر خود کهاندی رائی راجه دهلی و چندین رایان راجپوت با دولک سوار و سه هزار فیل بعزم استرداد قلعه تهیز کوچ به کوچ متوجه وی می آید. با شنیدن این خبر سلطان شهاب الدین نیز به استقبال او رفته در موضع ترائن کنار آب سرستی بفاصله هشتاد کرده از تهانیر و چهل کرده از دهلی فیمابین طرفین مقابله سخت رد نموده، کار بجائی رسید که سلطان از دست راجپوتان زخم خورده از اسپ فرود افتاده نزدیک بود که مخالفان او را طمعه تیغ بیدریغ سازند درانوقت جماعتی از افاغنه شیردل خود را سپرجان سلطان نموده و به ضرب سیوف رستمانه دشمنانرا از سلطان باز داشته تا آنکه غلامان خاص سلطان را از میان معرکه بر گرفته بیرون بردند و بعد از آن فوج سلطان هزیمت خورده بمعیت سلطان رو نهاد غزنی شده میرفتند تا به غزنی رسیدند. چون سلطان از غزنی به غور رسید و همت مردانه افاغنه را درین جنگ پیش غیاث الدین محمد بیان نمود غیاث الدین محمد به سزار علت سستی و بزدلی امراء غور و خلج توبرها پر چو بگردن در آویخته گرد شهر بگردنید و افاغنه را انعام و اکرام فرمود. القصه بعد هزیمت سلطان شهاب الدین پرتهیر قلعه بهیز را از ضیاءالدین اتوتکی بصلح گرفت و سپرد سپاه خود کرد، سال دیگر سلطان شهاب الدین برخصت برادر بآئین سلطان محمود غزنوی سرداران افغان را با ایل دوازده هزاری طلبیده و علاوه از افواج قلمی خود هزار ها افواج از طوائف ترک و تاجیک و غور و خلج و غیره جمع آورده و افواج افاغنه را مقدمته الجیش ساخته متوجه هندوستان شد، چون بقام پشاور رسید جشنی عظیم آراسته و هر یک را علی قدر مناجب و استحقاق خلعت و کمر بند مرصع بخشیده روز دیگر رایات نصرت آیات بر افراشته متوجه ملتان گشت و امیران صوبه ملتان را که درغیبت دولتخواهی کرده بودند و نیز صوبه دار را نواخته بلاهور رفت و در آنجا قوام الدین حمزه را که اعیان ملک و مشاهیر دولت بود حجابت با جمیر فرستاده راجه و رعایائی اجمیر را باسلام خواند اتاپر تهیراج چوهان بجواب او سخنان درشت نوشته و از تمامی راجگان کشور هند مدد خواسته بقول مصنف مرات الافاغنه با هشت صد هزار پیاده و سواره به قول دیگران به سه صد هزار سوار راجپوت جرار و چند هزار فیل و پانصد هزار پیاده جنگی به مقابله سلطان شهاب الدین شتافت و هم در موضع حرکه سابقه در سنه پانصدو هشتادوهشت هجری تلاقی قریقین دست داده و لشکر بر کنار آب سرسننی فرکش شدند، روز دوم سلطان شهاب الدین کثرت وحشمت راجگان را دیده مقاله با ایشان مشکلی سخت تصوریده پیغام فرستاد که بعد ار استخاره از برادر با شما بدین مشرط صلح منظور دارم که سر هند و پنجاب و ملتان از آن ما بوده باقی ملک هندوستان از آن شما باشد فقط از شنیدن این پیغام سرداران راچپوت لشکر اسلام را زبون دانسته در خواب خرگوش رفتند و سلطان غفلت و بیباکی اوشان را غنیمت دانسته صبح که راجچوتان بی اندیشه جهت قضا و حاجت انسانی و دست و روی شستن از دائره معسکر خود بیرون آمده بود سلطان صف ها آراسته بمیدان جنگ در آمد و راچپوتان و هندوان این تعبیه سلطان را دیده سراشیمه شدند با وجود آن بجمعیت پرداخته و دندان برجنگ فشرده بقابله و مقاتله سلطان شتافتند و از صبح تا چاشتگاه سلطان شهاب الدین حسب قاعده نائره جنگ را مشتعل داشته بعد زا آن با دوازده هزار سوار انتخابی از ترک و غور و افغان با شمشیر های برهنه باران سنانهاجان ستان نیزه ها برگوش اسپان راست کرده براعدا حمله آوردند و خاکه معرکه را بخوان دلیران اغشته در یک طرفته العین تزلزل در صفوف هندیان انداخته همدرینحال تمامی سرداران افواج از هرطرف حمله آور شده سپاه هندیانرا شکست دادند و کهاندی رای راجه دهلی با بسیاری از دیگر راجگان در همین هنگام جنگ بقتل رسیده اما پرتهیراج از میدان معرکه بدررفت درد بفرار نهاده در حدود سرستی بدست غازیان اسلام گرفتار گشته آخر کار بحکم سلطان مقتول گشت و ازین فتح غنایم بسیار بدست لشکر اسلام افتاده و قله سرستی وهانسی و کهرام و غیره مسخر گردیدند. آنگاه سلطان با جمیر رفته آنحدود را نیز بقبضه آورد و کنیزان و غلامان بسیار اسیر ساخته و در کشت مردان کار تقصیری نکرده پس ازان بنابر صلاح ملک باج و خراج بمیان آورده اجمیر را به کوکه پسر نهیراج مذکور تفویض نموده متوجه دهلی شد چو رائی دهلی بعجز و نیاز پیش آمد و هرگونه تحائف بخدمت سلطان فرستاد بنابر آن سلطان از دهلی کوچ کرد و ملک قطب الدین ایبک را که غلام برگزیده او بود بفاصله هفتاد کرده از دهلی مع فوج افاغنه در کهرام گذاشته خود در کوهستان سوالک واقع در شمال هندوستان در آمده تاراج کنان به غزنی رفت چون درین غزوات در هرمهم شجاعات شایان و خدمات نمایان از افغانان رد نموده بود لهذا ملک قطب الدین در خواست بودن افاغنه نزد خود نموده سلطان بموجب درخواست او افاغنه را نزد او گذاشت.

لمعه در ذکر مجمل حال نیات ملک قطب الدین ایبک و عروج افاغنه

آورده اند که بعد مراجعت سلطان شهاب الدین ملک قطب الدین در همان سال لشکر کشی نموده و قلعه میرتهه و دهلی را مقر خود گردانید و اطراف و نواحی آن ملک را بنوک شمشیر غازیان اسلام که سر حلقه آنها افاغنه بودند بضبط آورده اشعار اسلام را دران رواج داد – دهلی شهریست بادشاه نشین بناکرده راجه دهلو راجپوت است در زمانه قدیم بسیار آبادان و مع

مور بود. بعد ازآن مدتی قبل از دولت اسلام چنان ویران و خراب گردید که جای و خوش و سباع گشت باز در سنه سه صد و هشت هجری دا پته تونر آنرا در پهلوی شهر قدیم اندرپت بنا ساخت بعد از داوپته هفت نفر از تونران نوبت بنوبت حکومت آن کردند و بعد زوال حکومت تونران حکومت آن بطائفه راجپوت چوهان رسید. اول مانکد یوچاهان بران مستولی شد و بعد از پنج کس دیگر از چوهان دران راج کردند آخرین ایشان راجه پرتهی راج بود.

لمعه در ذکر فتح نمودن سلطان شهاب الدین قنوج را و رسیدن ملک قطب الدین بسلطنت هند و ترقی عزت ا فاغنه.

چون ملک قطب الدین را دارالمک اسلام مقرر کرد همدران سال سلطان شهاب الدین بعزم استیصال جی رائی راتهور راجه قنوج که مردم مسلمانان متوطن شهر قنوج را بترغیب برهنمان بقتل رسانیده بود از غزنی متوجه هندوستان گشته، ملک قطب الدین را از خود اعلام فرموده که قبل از وصول رایات سلطانی بقنوج در اثنائی راه مع خون ملازم رکاب گردد و موافق حکم ملک قطب الدین مع تمامی فوج جرار از افاغنه و غیره تعمیل نمود جی چند رائی والی قنوج و بنارس چون از توجه سلطان آگاه شد جمیعت نموده با لشکر گران و سه صد و نه زنجیر فیل عمده که فیل سپید از آنجمله بود باستقبال سلطان بر آمد در نواحی میدان چندوار و اتاوه بمقابله رسیده واول بافواج مقدمته الجیش سلطان که امیران ملک قطب الدین و لشکریان اکثر افاغنه بودند تلافی نموده نیران محاربه اشتعال یافت و بعد مقابله سخت از ضرب سیوف و سنان فوج ملک قطب الدین شکست یافته . فیلان وحشم را گذاشته به سمت قنوج روی بهزیمت نهاد در روایتی آنکه در حالت فرار کشته شد و قولی آن است که بقنوج رسید اما در آنجا نیز مجال اقامت نیافته مع آل و عیال و اطفال واقربا و تابعان از قنوج بر آمده بقلعه اسنی رفت و از آنجا هر قدر خزائن و جواهر که ممکن شد برداشته بممالک مالوده ماروار گریخته رفتند. سلطان شهاب الدین فیلان و اسپان او را که در معرکه جنگ گذاشته رفت ضبط نموده بعده به قلعه اسنی رفته ازان قلعه خزاین بسیار ازسیم و زر و جواهر بیشمار بدست آورده به بنارس رفت و در آنجا یک هزار تخانه را شکسته و آنرا مساکن مومنان ساخته بکول رفت و دران مقام بر طبق رسیدن فرمان برادر خود سلطان غیاث الدین محمد چترو افتابه و سلطنت دهلی و هندوستان را بطریق استعلال به ملک قطب الدین سپرده منصور و مظفر بدارالسلطنت خود غزنی مراجعت فرمود.

لمعه در ذکر مجمل حال استقلال سلطنت ملک قطب الدین ایبک در هند و عروج افاغنه

آورده اند که چون ملک قطب الدین بالاستقلال و استبداد بادشاه هندوستان شد در قدر و منزلت افغان افزائیده چنانچه ملک بتنی متی را بخطاب خانعالم و وزارت سرفراز فرموده و ملک قدر دادمبتی را بخطاب خانخانان و منصب سپه سالاری ممتاز نموده و هر یک را از افغانان فرخور قدر و حیثیت پرورش ساخت و اول کسی از سلاطین اسلام که بر تخت دهلی جلوس فرموده ملک قطب الدین ایبک بود و وی سبب صفت کمال سخاوت قطب الدین لک بخش ملقب گشت چون در عهد او افغان بحشمت و دولت تابحد وزارت و سپه سالاری رسیدند بعد از آن هرقدر سلاطین اسلام کشور هند که از عهد قطب الدین ایبک تاعهد فیروز شاه بسلطنت هند فائز شدند همه اینقوم را رعایت فرمودند.

لمعه در ذکر مجمل حال عزت افاغنه در عهد سلطنت فیروزشاه.

چون اورنگ سلطنت هندوستان به فیروزشاه زینت یافت از قدرت ایزد بخشنده درالغهد حل و عقد و قبض و بسط امورات بادشاهی فیروز شاه بسدت قدرت افاغنا آمده چنانچه خان جهان لودی وزیر اعظم دبیرم خان متی سپه سالار قرار یافته جز وسیله پشتو و پشتو گوئی دربار فیروزشاهی احدی را پیش قدمی مقدور نبود و طائفه افاغنه را فیروز شاه از تمامی شرفادر هندوستان عزیز تر میداشت و چند مواضع ساکن و اماکن که افاغنه در هندوستان بنا کردند در عهد دولت آن بادشاه عالم پناه بودند و قبل از وصول امیر تیمورگورگان از عرصه نود سال همین طائفه معزز و مقرب بادشاهان هند بودند.

- See more at: http://www.jame-ghor.com/archive/tarikhi/single_tarikhi_topics/0013_09112012_shir_mahamad_khan.htm#sthash.21brs1cN.dpuf
سیف الله فضل

از کتابخانۀ:

سیف الله فضل

نویسنده:

تواریخ خورشید جهان، تصنیف ، سنه 1311 هجری











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us