څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

ظاهر هویدا- دانش آموخته هنرستان چایکوفسکی


هم‏دردان، هم‏نوایان و هم‏نالگان نازنین

ساعتی پیش از سفر برگشتم. چند روز پیش در آستانه سفر، دوستی که از پیشینه دوستی و خویشاوندی و هم‏رشتگی هر چند هم دور این کم‏ترین با شادروان هویدا آگاهی داشت، از من خواست تا نوشته یی به بهانه سومین سال درگذشت آن هنرمند زنده یاد در که‏کشان انترنتی پخش کنم.

گفتم به چشم. اما با پوزش پس از بازگشت از سفر.

...و بی مهابا ترانه جاودانی آن یار از دست رفته آویزه گوش هایم شد:

شنیدم از این جا سفر می کنی

تو آهنگ شهر دگر می کنی (تو عزم دیار دگر می کنی)

خوب، رفتم و برگشتم. در راه بازگشت همه اش در اندیشه بودم که چه بنویسم؟

در این شب هنگام تاریک و اندوه‏بار که در سوگ سفر بی بازگشت آن یار سفر کرده و در زیر آوار خفته به ماتم و اشکریزی نشسته و سر به دامن غم ها نهاده ام؛ درد و آه و سودایم را پایانی نیست.

تنها آرامبخشی که در چنین لحظات اندوهبار می تواند اشک های بی پایانم را فرو بنشاند، شنیدن واپسین سروده مولانا در بستر عروج ملکوتی اش است:

رو سر بنه به بالین

تنها مرا رها کن

ترک منِ خراب شبگرد مبتلا کن!

با دویدن جلو رخ‏دادها می خواهم بزرگترین آرزوی این هنرمند هنرور و سراینده بلندپایگاه و والاجایگاه را که هرگز برآورده نشد و روزگاری (شاید سال 1987) در مسکو در هتل پرزدنت در روند یک گفت و گوی بسیار صمیمانه و فراموش ناشدنی در باره هنر و ادبیات و شعر و آواز برایم باز گفته بود، و شاید کم‏تر کسی از آن آگاهی داشته باشد، یادآور شوم:

«در زندگی راز تلخی در دل دارم که همیشه مرا می آزارد و من با آن می سوزم. چقدر سخت است آرزوی در دل داشته باشی و از پیش بدانی که هرگز برآورده نخواهد شد. این دیگر اوج نومیدی و پوچی است. چون خودت نویسنده هستی و دردآشنا، برایت می گویم، شاید روزی آن را در جایی بنویسی! ما باشیم یا نباشیم، بگذار حد اقل خودت از آن آگاهی داشته باشی.

آرزوی در دل دارم که هرگز در زندگیم برآورده نمی شود. زیرا هنر ما و ظرفیت فرهنگی کشور ما متاسفانه از تحقق آن فرسنگ ها فاصله دارد. بسیار دردآور است، راستش من همیشه این راز را با خود داشته ام، به گونه یی که حتا به نزدیک ترین دوستان و آشنایانم هم نگفته ام. زیرا می دانم که گفتن آن سودی ندارد. کسی برای این چیزها گوش شنوایی ندارد. چنین متاعی در بازار کشور ما خریدار ندارد. گفتن آن تنها روی آتشم هیمه می اندازد و مرا رنج می دهد.

این بزرگ‏ترین آرزویم در زندگی است:

دوست دارم، بهتر است گفت دوست داشتم روزی بتوانم در کشورم آواز خوان «اپرا» شوم و تئاتر و گروه اپرا را بسازم و آن را رهبری کنم. من سال های سال است که به این امید بسر می برم. آواز «بی هنگ»، ناخراش و ناتراشم برای دیگر آهنگ ها، اتفاقاً برعکس برای خواندن اپرا بسیار فیکس و مناسب است. چون بسیار بَم و بلند است. این را از خود نمی گویم. هنگامی که در کنسرواتوریم (هنرستان) چایکوفسکی درس می خواندم، استادان بسیاری برایم سفارش کرده بودند که اگر روزی در کشور تان گروه آواز خوانی «اپرا» تشکیل شود، خودت باید رهبری گروه ساز و آواز را به گردن بگیری.

اما افسوس! اپرا در کشور ما بیگانه و ناشناخته است و شاید برای سالیان سال هم‏چنان بی‏گانه و ناشناخته بماند. مدتی می پنداشتم شاید در ایران بتوانم در این راستا کار کنم، آن جا هم حوادثی آمد که نشد و آرزوهایم برباد رفتند. می دانم من آرزوی آن را با درد و حسرت به گور خواهم برد»

آوخ! چنین هم شد.

حالا آن چه را که در باره هویدا می دانم، چه چیزهایی را که از بزرگان خانواده شنیده ام و چه خاطره های خودم را به گونه فشرده باز می نویسم:

درست یادم نیست، شاید هشت یا نه سال داشتم (شاید سال های 1967 یا 1968) بود که عصری در کابل عمه ام (که اکنون در پاریس زندگی می کند) دستم را گرفت و گفت می خواهد به خانه یکی از خویشاوندان برود. از پیش سینمای پامیر در امتداد جاده میوند به راه افتادیم. در راه برایم گفت که می رویم خانه بی بی گل جان، مادر ظاهر هویدا- همان آوازخوانی که در رادیو می خواند.

تا سر چوک و سپس به سوی گذر پنبه فروشی رفتیم. وارد یک کوچه تنگ و باریک و تاریک شدیم، دروازه یک خانه کوچک را کوبیدیم، کسی در را گشود و ما را به یک اتاق که شکل یک بالاخانه را داشت راهنمایی کرد. بانویی با موهای ماش و برنج با چادر سپید به پیشواز ما ایستاد و عمه ام را سخت در آغوش گرفت و با هم رو بوسی کردند. سپس مرا به بر گرفت و بوسید. نامم را پرسید و نوازش داد. یادم است که سخت زیر تاثیر آن بانو قرار گرفته بودم. از سر و رویش گویی نور می بارید. بسیار مهربان و خوش برخورد و خوش‏رو و آرام و شیرین سخن بود. من سراپا گوش شده بودم و گفته هایش را می شنیدم. حالا نمی توانم چهره اش را به خاطر مجسم بسازم، اما تنها همین به یادم مانده که سخت گرویده او شده بودم و خاطره بسیار نیکی از او به یادم مانده است. به هر رو، روانش را شاد و آرام می خواهم.

سال های سال گذشت، روزی در دروه جمهوری داوود خان که شاید سال های 1974 یا 1975 بود، شنیدم که ظاهر هویدا در سینما زینب شهر نو کنسرت می دهد. در آن هنگام او در اوج شهرت به سر می برد و در کنار احمد ظاهر، دو آواز خوان برجسته و پر آوازه کشور بودند که نه تنها در داخل کشور، بل در پاکستان، ایران و تاجیکستان هم همه آن ها را می شناختند.

من هم از دوستداران آواز او بودم و مانند دیگر جوانان و نوجوانان از بام تا شام ترانه های او را در کوی و برزن زمزمه می کردم:

کمر باریک من

دختر کابل

آسمان

خودت گل

.....

هر چه بود، این نخستین باری بود که هویدا را از نزدیک - هر چند سر استیژ می دیدم. بلند بالا، اما لاغر و باریک و با چهره استخوانی... آن چه برایم تازه بود، این بود که متوجه شدم در پهلوی آواز خوانی، گرداننده بسیار خوب برنامه و سخنگوی بسیار ماهر و توانا هم است.

سال دیگر، هويدا در شب های جشن در چمن حضوری در کمپ وزارت مالیه کنسرت می داد. شاید برای جوان‏ترها جالب باشد، در آن سال ها، همه ساله در سال‏روز جشن استقلال، شهر چراغان می شد و چند روز پی در پی عصر ها و شام ها در ورزش‏گاه کابل مسابقات فوتبال با اشتراک تیم هایی از کشورهای دوست برگزار می گردید و شب ها هم پی در پی در چمن حضوری کنسرت هایی با اشتراک آوازخوانان داخلی و خارجی بر پا بود. سال های آرامی بود و مردم تا نیمه های شب را به خوش‏گذرانی و پای‏کوبی و ساز و سرود و خورد نوش می گذراندند. یادم نرود که در گذشته در این کمپ معمولاً احمد ظاهر کنسرت می داد. اما این بار، ظاهر هویدا می خواند.

هر چه بود، در وقفه تفریح امکان آن فراهم شد با دوستی که با هويدا آشنایی داشت، نزد او رفتیم و من خود را به او معرفی کردم. محبت بسیار کرد و این آغاز آشنایی ما بود.

سال بعد، هویدا مزارشریف آمد و در تالار سینمای بلخ کنسرت داد. به کنسرتش رفتم و او را دیدم. گفت نشانی خانه تان را بده، دیدن پدرت می آیم. بسیار دوست پدرم بود و سر من حق بسیار دارد. همین گونه هم شد. دو، سه روز بعد، یک روز عصر خانه ما آمد. از او با خربزه و تربوز و انگور پذیرایی کردیم. اما او ترجیح داد برایش چای سبز هیل دار بیاورم.

بازهم سال ها سپری شد. این بار من در مسکو بودم. در بنگاه های نشراتی پروگرس و رادوگا و میر به عنوان سرویراستار کار می کردم. شاید سال 1987 بود که روزی شادروان دانش‏ور (برادر رهنورد زریاب) - دوست و هم‏کارم به من گفت که ظاهر هویدا برای تداوی آمده است. در هتل پرزدنت (در آن هنگام هتل کمیته مرکزی) در شوسه دیمیتری در آغاز خیابان لنین است. بیا عصر دیدنش برویم. احمد شاه شهاب، فرید شایان (گویندگان رادیو و تلویزیون) و شاید هم بی‏رنگ کوه‏دامنی و داکتر بهروز هم می آیند.

رفتیم. شام را هم با او در رستورانت مجلل این مهمان‏خانه پنج ستاره خوردیم. هویدا، دوست نداشت در چهارچوب این زندان باشکوه بماند و از این رو، دو سه شب با من و شایان و بیرنگ و احمدشاه در خانه شایان پایید تا بستری شد. نزدیک یک ماه در بیمارستان ویژه ماند. در روزهایی که در بیمارستان بود، من، بیرنگ و شایان و بهروز هر کدام، یکی، دو روز بعد به دیدارش می رفیتم تا این که دوباره ره‏سپار کابل شد.

شبی که پرواز می کرد، من او را به فرودگاه بردم. وارد سالون وی آی پی فرودگاه شیریمیتوای- 2 مسکو شدیم. اتفاقاً همان شب آقای نور احمد نور- عضو دفتر سیاسی حزب حاکم هم روانه کابل بود. هم‏چنان یکی از ره‏بران بلوچستان پاکستان هم کابل می رفت. در سالون نشسته بودیم و چای می نوشیدیم که آقای نور با سفیر یا مستشار سفارت (حالا درست یادم نیست) وارد شدند. شاید انتظار داشتند که هویدا برای مصافحه با آنان از جا برخیزد. اما چنین نشد. آهسته رو به من گفت، بگذار اگر خواستند، خودشان می آیند. من هرگز دم راه کسی از کرسی نشینان بر نخواهم خواست!

هر چه بود، آقای نور خودش به سوی ما آمد و با هویدا روبوسی کرد و دست او را فشرد و گفت شما هنرمند پرآوازه کشور ما هستید و احترام شما بر ما لازم است.

آخرین باری که هویدا را دیدم، در فرانکفورت بود. این بار در سال 1994 یا 1995 کنسرت می داد. هنگامی که دیگر هر دو در آلمان پناه‏نگزین بودیم. موهای سرش ماش و برنج شده بود. بسیار بیمار و ناتوان به نظر می رسید. از شادابی و تازگی جوانیش اثری نمانده بود. او در هامبورگ زندگی می کرد. با هم تماس تیلفونی داشتیم. اما پسان ها با رفتن من به مسکو و سپس به کابل و آلماآتی دیگر بر هم خورده بود، و می شود گفت که سر از سال 2000 دیگر با هم تماسی نداشتیم تا این که از راه رسانه ها آگاهی يفتم که به تاریخ 5 ماه مارچ 2012 دار فانی را پدرودگفته است.

حالا می خواهم آن چه را که در باره هویدا و خانواده اش می دانم و از بزرگان شنیده ام، بنویسم:

می دانستم که ظاهر از من 14- 15 سال بزرگ تر است. از این رو باید در 1945 به دنیا آمده باشد. از خودش شنیده بودم که در دای کندی پا به گیتی گذاشته است. هم‏چنین گفته بود که به سال 1966 بار نخست برای تحصیل به مسکو آمده بود. اما بنا به معاذیری، پس از سه سال تحصیل را نیمه تمام گذاشت و به کشور برگشته بود. در هنگام تحصیل در مسکو، با یک دوشیزه روسی ازدواج کرده بود. اما این پیوند زود برهم خورده و کار به جدایی کشيده بود. سپس با یک دوشیزه هم میهن ازدواج کرد.

پدرش- محمد اسماعیل مایل، در دوره ظاهرشاه مدیر محاسبه اتاق های تجارت استان بلخ بود که در مزار شریف درگذشت و آرام‏گاهش در گورستان شیخ شادمان است. شاد روان اسماعیل مایل- فرزند منشی محمد اکبر خان از فزلباشان سرشناس غزنی بود. ایشان پسر مامای مادرکلان پدری والد بنده (مادر شاد روان میرزا شیر احمد خان شاه‏نشاهی- سرکاتب ضبط احوالات (به مقیاس امروزی- رییس اطلاعات و امنیت) در دوره امان الله خان) بودند. شادروان اسماعیل جان یک برادر دیگر هم داشتند به نام ابراهیم جان مایل که در مزار کارمند بانک ملی بودند.

مادر ظاهر هویدا- بانو بی بی گل، دختر میرزا قاسم آقای نـُه برجه یی کابلی بود.

شادروان اسماعیل جان مایل- آدم قلم به دست، شعر دوست و فرهنگی و موسیقی‏دان بودند. به موسیقی شیقتگی خاص داشتتند و هر از گاهی بزم موسیقی برپا می داشتند و خود نیز تنبور می نواختند. ظاهر کوچک نیز تا نیمه های شب در بزم های پدر اشتراک می ورزید و از نوجوانی نواختن هارمونیه را فرا گرفته یود.

ظاهر، دو برادر دیگر به نام های کبیر هویدا و منیر هویدا دارد.

پس از درگذشت میرزا اسماعیل خان، خانواده هویدا (مایل) دچار تنگدستی و ناداری و در به دری گردید و به سختی روزگار بسر می برد. مادر فداکارش با سه فرزند کوچک که بزرگ همه شان ظاهر نوجوان بود، مدتی در خانه یکی از خویشاوندان شان- شاد روان حاجی غلام رسول خان تاجر در مزار می زیستند. سپس از آن جا روانه کابل گردیدند. در کابل مادر قهرمان با دوزندگی و بافتدگی در خانه و ظاهر با دست‏فروشی و سیگار فروشی در خیابان ها هزینه زندگانی را در می آوردند. تا این که همه بزرگ شدند و زندگی شان رونق گرفت و صفحه تازه یی در دفتر شان گشوده شد.

در یک ماهی که هویدا در مسکو بود، سه، چهار بار با او صحبت های گرم و جالبی در باره هنر، ادبیات و شعر و موسیقی داشتیم. او خاطره های جالبی را از زندگی هنری خود باز می گفت. او را آدم راست، صمیمی، بی آلایش، فقیرمشرب، رهیده از مادیات دنیا، با مطالعه و جهاندیده، بزله گو و سرشار یافتم. او در جهان هنر همه کاره بود: آواز خوان، نوازنده، آهنگ‏ساز، گوینده، گرداننده، برنامه ساز، منتقد،...

چنین می پنداشتم که هرگاه رگ‏باری از باران هم از آسمان هنر بر کویر تشنه این جوینده و پوینده هنرمند سرازیر شود، هرگز نمی تواند تشنگی پایان ناپذیر او را به آفرینندگی فرو بشاند. او پیوسته در اندیشه آفرینش بود و در اثر همین عطش پایان ناپذیر هم بود که 300 پارچه آهنگ ساخت و خواند.

روانش شاد و آرام
حاجی محمد راحت

از کتابخانۀ:

حاجی محمد راحت

نویسنده:

عزیز آريانفر











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us