څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

زهر لحظه های تلخ تنهايی


روزغبار آلود وتاریک دیگری آغاز می شـود، اما من هنوزدر بسـترم افـتاده ام. دلم نمی خواهـد که برخیزم وچشـمانم را بگشـایم. به چشـمانم فـشـار می آورم ودر رویای خود غرق می شـوم. زمانی، جایی و آدمهایی در ذهـنم ظاهـر می شـوند

ولی تصویرکاملی ازآنها ندارم. انگار روی زمین نیسـتم، در مه شـنا می کنم و همه چیز در خیال می گذرد. صدای افـتادن جسمی را از اتاق مجاور می شـنوم. مثـل این که کسی یگانه گلدانٍ قیمتی خانه را از بالای الماری ظروف انداخته وشـکسـته اسـت. گلدانی اصیلی را که هدیهء لیلا خواهر حمیرا بود. ضرور نیسـت تا به اتاق نشـیمن بروم وببینم که حدسـم درسـت بوده یا نه؟ چرا که من صدای شـکسـتن و ریز ریزشـدن یک چینی اصیل را ازطنین دل انگیز آن تشـخیص می دهم.راسـتـش، پدرم در تشـخیص چینی اصل از بدل اسـتاد بود. من این مسـأله را از او آموخته ام. از ضربه های کوچک سـر انگشـتـش که به لبهء کاسـه ویا پـیاله می زد و اگر صدای ترَنگ ترَنگ آن دل انگـیز می بود وبه دل می نشـسـت، شـادمان می شـد، چشـمانش برق می زد وبا مباهات وغـرور می گفت: این چینی اصل اسـت، جانان اسـت یا گردنر اسـت، فرفور اسـت. ولی اگر صدای خفه یی برمی خاسـت، چیزی نمی گفت ولی می دیدم که آن آذرخش شـادمانی؛ دیگر از چشـمانش سـاطع نمی شـود... ولی چه کسی گلدان را انداخت و شـکسـت؟ مگر من تـنها نیسـتم؟ چشـمانم را می گشـایم، روی بسـترم می نشـینم. می خواهم بلند شـوم، به آن اتاق بروم و ببینم که چه کسی دسـت به این جنایت زده اسـت؟ یک نوع قـسـاوت ناشـناخته یی احسـاس می کنم. نه! من نمی توانم کسی را که آن گلدان را شـکسـت ببخشـم. گلدان قـرمزیی را که در دو طرفـش نقـش خیال برانگیز گیشـا دختری بود با دسـتانی پر از گـُـل آتـش وبه تو لبخند می زد. آن روزی که لیلا گلدان را به حمیرا تسـلیم می کرد، کاملاً یادم اسـت. در آن روز رُمان صد سـال تـنهایی را می خواندم. و به آنجا رسـیده بودم که روملیوس* خوشـگله، هنگامی که لباس های شـسـته را به طناب آویزان می کرد، یک نیروی فرا طبیعی – نسـیم خفـیفی از نور- وی را همراه ملافه های شـسـته از زمین بلند کرد، به هوا های بالا برد. جایی که حتا بلند پرواز ترین پرنده گان خاطرات نیز به او نمی رسـیدند... یادم اسـت که لیلا در آن روز می گفت: " مال جاپان اسـت، میراثی اسـت. پدرِ پدرم تاجر بود. ظروف چینی را از چین و ما چین و جاپان وارد می کرد. دو تا گلدان قلمکار را در جاپان برایش تحفه داده بودند. گفته بودند، چیز اسـرار آمیزی در خمیر این گلدانها اسـت. یک چیز جادویی، که داشـتن شـان خوشـبختی می آورد و از دسـت دادن شـان سـیه روزی و ورشـکسـته گی. یکی از این گلدان ها چند سـال قـبل افـتاد وشـکسـت، بدون این که علت آن معـلوم باشـد. مادرم می گفت، دسـت ناپاکی به آن تماس کرده بود. می گفت اول دود سـفید رنگی از درون گلدان برخاسـته و به هوا شـده و سـپـس گلدان ریز ریز شـده بود. پس از آن شـوهرم ناگهانی مریض شـد و به فاصلهء چند روزی در گذشـت. حیف که تو این گلدان را بسـیاردوسـت داری ورنه بهـتر بود تا در نزد خودم باشـد. " یادم هسـت که در تمام این سـالهای اشـک وخون و عبور از جنگل ها ودریا ها، حمیرا چطور این گلدان کوچک را به سـینه می فـشـرد و مانند مردمک چشـمش از آن محافظت می کرد. با یاد آوری سـخنان لیلا، ناگهان سـایهء یک ترس موذی را در ذهنم احسـاس می کنم. ترس نه، شـاید چیزی به وسـعت سـرد یک تردید. فاصله ام با آن اتاق بیشـتر از چند قدم نیسـت. بروم یا نروم. دلم نمی خواهد به شـکسـته ها و توته های آن گلدان اصیل نگاه کنم. هـر چند که من به مسـایل فرا طبیعی اعـتـقادی ندارم و در آن هـنگام که لیلا این سـخنان را گفـته بود به شـدت خندیده بودم. ولی در این دنیای بی قاعـده وبی قانون مگر هـر روز اتفاقات عجیب وغـریبی رخ نمی دهد؟ نشـود که همان نیرویی که در گلدان قـلمکار حـبس بود و ضامن خوشـبختی ما، حالا تـقاص آنهمه سـالهای حبس وتبعـیدش را از ما بسـتاند. آخر آدم از کجا بفهمد که این چه نیرویی اسـت و چه نام دارد؟ می ترسـم. تکان نمی خورم. بااحتیاط، چراغ خواب را روشـن می کنم وبرسـایه ام که بر دیوار اتاق نقـش بسـته اسـت خیره می شـوم. سـایه ام اسـت یا همـزادم؟هم این و هم آن. اما چرا اینقـدر زشـت وبد ترکیب! مگر دسـتهای من همینطور هسـت به همین شـکل، مثـل یک بیلچه؟ و گوشـهایم اینقـدر بزرگ؟ خوب اسـت که دندانهایم را درگیلاس آب مانده ام. خوب اسـت که سـایه ام به طرفم دهن کجی نمی کند. خوب اسـت که مجبورنمی شـوم دهـنم را باز کنم و جای خالی دندانهایم را به سـایه ام، نشـان دهم. نداشـتن دندان مگر یک شـرمسـاری بزرگ تاریخ نیسـت؟ به قاب عکسی که در دیوار مقابل آویخته و در زیر سـایه ام پنهان شـده اسـت خیره می شـوم. همسـرم اسـت. چنان به او خیره میشـوم، انگار توقع دارم، تا برخیزد واز قاب عکس بیرون شـود وپـیش رویم بنشـیند. از خود می پرسـم، کجا رفـته اسـت. کجا را دارد که برود؟ فـراموش کرده ام که دیشـب گفته بود: " صبح باید سـَر سـاعت نهُ درشـهر داری باشـم. عکسـم را خواسـته اند. وزارت عـدلیه شـاید برایم Nationalitite بدهـد. امروز همرایم مصاحبه می کنند، به زبان خود شـان. اگربه سـوالات شـان جواب درسـت بدهم، حتماً نشـنالیتی می دهـند. نشـنالیتی را که گرفتم می روم به کابل، نزد لیلا. پشـت لیلا دق شـده ام. چهارده سـال می شـود که نه او را ندیده ام ونه اولاد های نازنینش را." آه! پس او رفـته اسـت به شـهرداری شـهر. اما تکلیف من چیسـت؟ خدایا! چقـدر از تـنهایی نفرت دارم. کاش همین حالا می آمد. پیش از آن که آن نیرو، به این اتاق داخل شـود. اما در حال حاضر اگر اصلاً به گلدان و به آن موجود فرا طبیعی فکر نکنم چه می شـود؟ باش ببینم که امروز چه دلخوشی ها وچه دلمشـغـولی هایی می توانم داشـته باشـم: باز خوانی نقـد مثبتی که بر رمانم نوشـته اند. تماشـای مسـابقات جام ملت های اروپا. وعـدهء وکیل دعوا که نامهء اعتراض آمیزی مبنی بر رد شـدن پـناهنده گی ام به شـعـبه ( IND **) وزارت عدلیه بنویسـد. دیگر چه؟ هـیچ. اما این دلخوشی ها چقدر حقـیر و کوچک اند؟ در عوض اضافه محصول گاز را تحویل نکرده ایم. دو صد یوروی خالص! همچنان، امروز باید بروم برای حاضری دادن. پنجشـنبه ها اگر زمین به آسـمان هم بچسـپد مجبوری بروی به یک شـهردور دسـت به نزد پولیس خارجی. یک سـاعت رفت و یکسـاعت برگشـت توسـط سـرویس. اردوگاه از پناهنده گان سـیاه وسـفـید و زرد و مسـلمان و هـندو و گبر و ترسـا لبریز اسـت. به اردوگاه که می رسی دیگر احسـاس بی هویتی نمی کنی چرا که در رنگارنگی این چهره ها و جامه ها، سـیاهی غربت را می بینی. رنگی راکه در پیشـانی هرکسی نشـسـته. تو هم که به آنجا رسـیدی دیگر جزئی از آن جامعه می شـوی. کسی به تو نمی گوید، بیگانه. بسـیاری ها را می شـناسی. برخی ها برایت دسـت تکان می دهند یا دسـتان ترا می فـشـارند. خدایا چه صمیمتی چه یگانه گیی. در قطار طولانیی می ایسـتی، قطار دو نفری. مردم ناراحت اند، بیقـرار و در تب و تاب اند. هـیاهو و سرو صدا ی زن و مرد به آسـمان رسـیده. همه انتظار می کشـند. در هوا چیـزغریبی موج می زند. چیزی مانند خشـم وتحقـیر. چیزی که پوسـتت را می شـگافـد ودر تنت نفوذ می کند. از انتظار خسـته می شـوی. سـرت را بر می گردانی به پهلو دسـتی ات لبخند می زنی. و باب صحبت را باز می کنی. مهم نیسـت که زن اسـت یا مرد. مهم نیسـت که زبانش را می فهمی یانه؟ در اینجا همه با زبان بین المللی حرف می زنند. با ایما واشـاره. مثلاً به آسـمان اشـاره می کنی و به ابر های سـیاهی که فضای اردوگاه را پوشـانیده و بدینترتیب باب صحبت را باز می کنی. نوبتت که رسـید کارت سـبز و کارت هویتت را نشـان می دهی. پولیس به سـر تا پایت نگاه می کند. چنان نگاه می کند که انگار سـرت را برمه کند و ذهنت را بشـگافـد. بعـد کارت سـبزت را تاپه می کنند و میروی پی کار وبارت. ملال انگـیز نیسـت تمام این ماجرا؟ دسـتی از زمین ترا می رباید، از میان دود و آتش وخون. بعـد به اینجا که آخرین نقطهء غرب اسـت پـرتابت می کند. ولی در اینجا حسـاب سـالهای جنگ وسـتیز غرب وشـرق را از تو می گیرند. می گویند باید بی گناه بود تا به مراد رسـید دلت می خواهد به آنها بگویی، به من نشـان دهـید چند تا آدم بیگناه را در زیر این چرخ کبود! وانگهی؛ مادامی که شـما خود تخم گناه را می پاشـید، بی گناهی یعنی چه؟ آیا این یک پرسـش انجیلی نیسـت؟ یک مسـأله یی فرا زمینی نیسـت؟

در همین افکارمسـتغـرق هسـتم. فراموش کرده ام که در اتاق نشـیمن چه اتفاق افتاده. خواب، نرم و آرام مثـل بخمل به سـراغم می آید. صدای باز شـدن دروازهء خانه را می شـنوم. باید حمیرا باشـد.....

* * *

خانه، آگنده از بوی اشـتها آور سـیر و پـیاز سـرخ کرده اسـت. صدای خفه ولی بغض آلود حمیرارا می شـنوم که در تـیلفون حرف می زند و برای دخترش می گویدکه درشـهرداری، سـوال های فروانی ازنزدش نموده اند اما بسـیاری پرسـشـهای آنان را نفهمیده و از روی حدس وگمان پاسـخ هایی به ایشـان داده اسـت. می گوید، نزدیک بود گریه کنم، چراکه از نگاهی که باهم رد وبدل می نمودند؛ معلوم بود که برایم نشـنالیتی نمی دهند. ولی یکی از آنها با دیدن چشـمان پـر از اشـکم گفت، ما که هـنوز تصمیم نهایی نگرفته ایم تو چرا پیش از وقـت گریه می کنی؟ بعـد عکس وپول را گرفت و گفت روز دو شـنبه سـاعت نهُ بیا. خدایا چقدر دلم می خواهد که کابل بروم. پیش خاله ات ...

چشـمانم را می گشـایم. خانه همچنان تاریک اسـت. نمیدانم چند سـاعت از روز گذشـته. سـگـرتم را آتش می زنم. و دود تـلخ آن را با ولع فراوان می بلعم. صدای سـرفهء خشـکی از سـینه ام برمی خیزد. حمیرا دروازهء اتاق را باز می کند؛ به طرف پنجره می رود. پـرده ها را کنارمی زند. پنجره را باز می کند. اتاق غرق در نور و هوای پاکیزه می شـود. حمیرا می گوید: چقدر می خوابی؛ روز حاضری ات اسـت. لحظه یی مکث می کند وبعـد با حزن و اندوه فراوانی می پرسـد، پنجرهء آشـپز خانه را دیشـب تو باز مانده بودی؟ پشـک ... اما صدای زنگ دروازه که بلند می شـود با عجله اتاق را ترک می کند. ازشـرکت برق آمده اند.دونفـرهـسـتند. میتر برق را می خوانند، مگر یک نفر کافی نبود؟ اما این مسـأله به من چه ربطی دارد. مگر نه آن که، امور مملکت خویش خسـروان دانند؟ باید اضافه مصرف شـده باشـیم. آهی می کشـم و برمی خیزم. از اتاق نشـیمن بدون شـتاب می گذرم. فراموش کرده ام که همین امروز صبح؛ صدای شـکسـتن یگانه شی نفـیس وقیمتی این خانه را از همین اتاق شـنیده ام.انگار هرگز چنین اتفاقی نیفتاده. سـر وصورتم را شـسـتـشـو می دهم، قهوه ام را بدون شـتاب می نوشـم. به صورت همسـرم که در آشـپز خانه روبرویم نشـسـته اسـت می نگرم. می دانم که چقدر غمگین اسـت، اگرچه ظاهر بی تفاوتی دارد. اما میدانم که به چه سـاده گیی غمگین می شـود و چطور در سـکوت می گرید. ازوی نمی پرسـم که درشـهرداری چه گذشـته، یا پشـک همسـایه چه گلی به آب داده؟ نمی خواهم گریه سـر دهد. حمیرا که گریه کند؛ خویشـتن را مقصر احسـاس می کنم؛ چه گناهکار باشـم چه بیگناه. می گویم حالا تصمیم قطعی گرفته ای برای کابل رفـتن؟ جوابی نمی دهـد. به سـرعت از آشـپز خانه بیرون می شـود. احسـاس می کنم که با رفـتن من بغـضش خواهـد ترکید و لحظات فراوانی خواهـد گریسـت.

لباسـم را می پوشـم. و از خانه بیرون می شـوم. هنوز چند قـدمی نرفـته ام که یادم می آید، کارت سـبز حاضری را فراموش کرده ام. برمی گردم. حمیرا را می بینم که دوان دوان به طرف من می آید. کارت سـبز در دسـتـش اسـت. خدایا این زن چه جواهری اسـت. اما چه عمری تلف کرده با آدم قـدر ناشـناس و بی احسـاسی مثـل من! به شـهر نزدیک می شـوم. به کوچه های تنگ، پرپیچ وخم و سـنگـفرش شـدهء آن می رسـم. ازکنار مجسـمهء کوچک مردی که کتاب گشـوده یی در دسـت دارد و با وقار همیشـه گی ایسـتاده اسـت، و از پیش روی سـوپـر مارکیت" البرتاین"، گلفروشی آقای هنری و پُسـته خانهء شـهر می گذرم ومی رسـم به جاده اصلیی که از وسـط شـهر می گذرد. آسـمان باز وگسـترده تر می شـود .کلیسـای عظیم وقدیمی شـهر چه اُبهتی دارد و مسـتی و خروش" راین"، چه شـکوهی. زنگ کلیسـا دو ضربهء پیهم می نوازد. شـهر جامه یی به رنگ نارنجی به تن کرده. رنگی که سـمبول ملی کشـور اسـت. بسـیاری ها پـیرهن یا جمپر و یا کلاه نارنجی پوشـیده اند. پرچم های سـه رنگ هالند بالای دروازه و پنجرهء خانه ها و مغازه ها در اهتزاز اسـت. با خود می گویم باید روز تاریخی مهمی باشـد. می خواهم ازکسی پرسـان کنم. اما ناگهان به خاطرم می آید که امروز تیم های فتبال هالند با جمهوری چـِک مسـابقه دارند. و لابد به همین سـبب این شـهر، درتب فـتبال می سـوزد.

موتر سـرویس به وقت معـین می رسـد. یک خانم ایرانی که رگشـایی در دسـت دارد، دوان دوان می رسـد. او هم برای حاضری دادن به اردوگاه می رود. در بالا کردن رگشـای پسـرش به سـرویس، کمکش می کنم. جوان اسـت و خوش برخورد.می گوید: مرسـی، قـربون دسـت شـما! سـرویس در این سـاعات روز تـقـریباً خالی اسـت، و کسی نیسـت که خلوت ترا برهم بزند. نمی دانم چرا امروز حتا برای یک لحظه هم چهرهء اندوهـناک حمیرا از نظرم محو نمی شـود. با خود می گویم به هـر قیمتی که شـود او را باید بفـرسـتم به کابل، به نزد لیلا. اگر نشـنالیتی گرفت که چه بهتر، در غیرآن از طریق پشـاور،همه می روند چرا او نرود. اما پول از کجا کنم؟ دسـت کم یک هـزار یورو. تکت رفت وبرگشـت طیاره و حوایج ضروری سـفر. باید از دوسـتی بگیرم. ولی از چه کسی. پول کمی نیسـت. چه کسی اعتبار می کند در این روز و روز گارِ غـدار؟ ناگهان به یاد روزبه می افتم. روزبه از پنج سـال به این طرف با خانواده اش در کمپ زنده گی می کند. بزرگ منش و جوانمرد اسـت. صدایم را خالی نمی ماند....

پس از حاضری به اتاق دوسـتم می روم. روزبه، خانه نیسـت. یادداشـتی برایش می گذارم وبر میگردم به سـوی خانه... شـاگردان مکتب ها، تازه رخصت شـده اند. هر کودکی یک پرچم یا کلاه پوپک دار یا پوقانه یی نارنجی رنگی در دسـت دارد. آنقـدر رنگ نارنجی از در و دیوار می بارد که مرا به یاد نارنجسـتان های با صفا و پاکیزهء وطنم می اندازد. در همان جا بود که با حمیرا آشـنا شـده بودم. مهمان پدرش بودیم و در زیر درختان نارنج حویلی بزرگ منزل اشـرافی شـان با هم سـخن گفتیم. نمی دانم چه چیز او مرا به سـویش کشـانید. زیبایی به خصوصی که نداشـت. اما جذاب بود ومتین. حرف که می زدم سـاکت بود وپـذیرا. به زمین نگاه می کرد وبا تکان دادن سـرش حرف های مرا تصدیق می نمود. حرکاتش طبیعی ودلپذیر بود. سـعی نداشـت تا بهتراز آن چه که هسـت خود را نشـان دهـد. دختر سـاده یی بود. ازدواج هم که کردیم از روی عشـق نبود. آن و قـتها اصلاً عشـق را نمی شـناختم. در جسـتجویش بودم. از زنان زیبا خوشـم می آمد اما چند روزی که می گذشـت فراموش شـان می کردم. گرفـتار عشـق هیچ زنی نشـده بودم. بسـیاری وقت ها فکر می کردم که عشـق تـنها در ذهن آدمهای عاشـق وجود دارد و واقعیت بیرونی ندارد. رابطهء من و حمیرا مانندرابطهء دو دوسـت راه و همراه بود. عاشـق هم نبودیم ولی در توالی یک زنده گی پـر از فـراز ونشـیب خانواده گی به همدیگر دلبسـته شـدیم، عادت کردیم. وهمین مگر موهبتی نیسـت در این غرب وحشی که به بسـیاری ها که برمی خوری، می شـنوی که زنش از نزدش طلاق گرفـته و یا دارد طلاق می گیرد.

در همین افکارنا بسـامان مسـتغـرق هسـتم که کسی مرا به نام صدا می کند. آقای " مگـدی Magdi " اسـت. مالک شـوارم فـروشی inxSph، پـیتزا هم می فـروشـد. مرد جوانی اسـت ازکشـور مصر. از طریق پسـرم که با او کار می کرد آشـنا شـده ایم. آدم دسـت و دل بازی اسـت. اصرار دارد که حتماً چیزی بخورم. اما من هیچ اشـتهایی ندارم. تـنها یک کولا می خواهم. رسـتوران تقریبا خلوت اسـت. مگدی می گوید، مردم پس از دیدن مسـابقه فـتبال می آیند و در باره برد وباخت بحث می کنند. زنی با دختر کوچکش می آید و پـیتـزا فرمایش می دهد. دخترک شـیطان وبازیگوش اسـت. با گلدان چینی روی میز بازی می کند. گلدان سـرخ رنگ و ظریفی اسـت و اندازش مرا به یاد گلدان نفـیس قـرمزیی می اندازد که در جایی دیده بودم. در کجا، هیچ یادم نیسـت. مادر دخـترک؛ گلدان را از دسـترسـش دور قرار می دهـد. اما دختر دسـت بردار نیسـت. دسـتش را دراز می کند. دسـتش به گلدان می خورد. گلدان می لغـزد. به زمین می افتد. صدای خفه یی برمی خیزد.گلدان پارچه پارچه می شـود و من زیر لب می گویم: اصل نبود. بدل بود.

* * *

سـرانجام به خانه می رسـم. حمیراخانه را رفت وروب کرده، همه چیز برق می زند. مثـل همیشـه برایم قهوه می آورد، مثـل همیشـه در برابرم می نشـیند. مثـل همیشـه از من می پرسـد که آیا کدام روشـنیی، خبر خوشی در بارهء قبولی ات پیدا شـده، نشـده؟... به چشـمان من که نگاه می کند، خاموش می شـود. انگار پاسـخ خود را دریافت می کند. به چشـمانش نگاه می کنم، نوعی اضطراب و ترس نا شـناخته یی درآن می یابم. می خواهم برایش بگویم که اگر نشـنالتی برایت بدهـند یا ندهـند، به هـر قیمتی که شـود، روانت می کنم به نزد لیلا.اما تیلفون زنگ می زند.برمی خیزد، می رود به سـوی buffet تا گوشی تیلفون را بردارد. روزبه اسـت. تیلفون را به من می سـپارد و اتاق را ترک می کند. روزبه می گوید، پیغامت را گرفتم. پول را فـردا برایت می رسـانم. مدتی باهم حرف می زنیم. محکمه در پـیش دارد. ولی ازهمین حالا می داند که جواب رد برایش می دهند. خدا حافظی می کنیم. و من رُمان " چاه بابل " را می گشـایم. دیشـب به اینجا رسـیده بودم که " مندو "، قهرمان داسـتان، همینطور که از چشـمانش آتـش زبانه می کشـید، ابیاتی ازغزل حافظ را برای معـشـوقه اش " فلیسـا " می خواند: طایر گلشـن قـدسـم، چه دهم شـرح فراق/ که دراین دامگهء حادثه چون افـتادم ...."

هنوز چند جرعه از قهوه ام را ننوشـیده ام. غرق خواندن هسـتم که ناگهان صدای بلند خُرناس کسی را می شـنوم. جهت صدا را تشـخیص میدهم. از اتاق مجاور اسـت. در چنین حالاتی که من مصروف می باشـم، حمیرا در آن اتاق غالباً به تماشـای تـلویزون و ویدو مشـغـول می شـود. نمی خواهـد که مزاحم کتاب خواندن یا نوشـتن من گردد. به نظرم می رسـد که حمیرا را خواب برده باشـد. گاه گاهی چنین می شـود.نمی خواهم بیدارش کنم. بعـد از آن همه هیجان به چند لحظه آرامش ضرورت دارد. بیدار که شـد در باره یی رویای سـحـرگاهی و رفتنش به کابل با او صحبت می کنم. بلی بگذار بخوابد. بگـذار راحت باشـد. شـروع به خواندن می کنم. بند دیگـر آن شـعـر را می خوانم: من ملک بودم و فـردوس برین جایم بود / آدم آورد دراین دیرخراب آبادم...

صدای خرناس بار دیگر بلند می شـود. به نظرم می رسـد که کسی گلوی حمیرا را فـشـار می دهـد. با شـتاب از جایم بر می خیزم. چشـمم به جای خالی گلدان چینی می افتد. آه از نهادم بر می خیزد. فاصله دو اتاق را در چند ثانیه طی می کنم. حمیرا را می بینم که بالای کــَوچ افتاده، از گوشـه های لبش کف سـفـیدی بیرون برآمده، پلکها باز اسـت اما چشـمانش نمی بیند، به سـختی نفـس می کشـد. در برابرش زانو می زنم. می گویم حمیرا، حمیرا بیـدارشـو. چشـمانت را باز کن. بیدارنمی شـود. چیغ می زنم. گوشـم را به قـلبش می گذارم. صدایی نمی شـنوم. قـلبش را با هـردو دسـتم فـشـار می دهم. دهنم را به دهـنش می گذارم. با تمام نیرو نفـسـم را به ریه هایش می دمم. روح و روانم به لرزه درمی آید. می دوم آب می آورم، آب را به دهنش می اندازم، به سـرو رویش پاش می دهم. چیغ می زنم. چیغ ها میزنم. کمک می خواهم.همسـایه ها می شـنوند. نمیدانم همسـایه ها از کدام راه می آیند و امبولانس را چه کسی خبر می دهـد. نیلاب وشـوهرش سـراسـیمه پیدا می شـوند، پسـرم نیز دوان دوان می رستد. صدای شـیون و مویهء نیلاب بلند اسـت. نیلاب نه تنها دختر بلکه بهترین دوسـت حمیرا اسـت. نیلاب پاهای مادرش را می بوسـد. دسـتانش را غرق بوسـه می کند. چیغ میزند، ازوی می طلبد که چشـم هایش را باز کند. امبولانس تـنوره کشـان سـر می رسـد. خانه پـر می شـود از نرس ها وداکتر ها و پلیس ها وهمسـایه گان دور ونزدیک. از پشـت پردهء اشـک چشـمم به پاکتی می افـتد که در کنار دسـت حمیرا قـرار دارد. پاکت را باز می کنم، تـوته ها و خرده ریـزه های گلدان شـکسـته را می بینم. دود از دماغم برمی خیزد. نرس ها ماسـک تنفـس را به دهان حمیرا نزدیک می کنند. اما من می بینم که حمیرا از من دور می شـود. دور تر می شـود و می رود در هـوا های بالا. آنقـدر دور می شود که به مشـکل او را می بینم. کوچک می شـود، کوچکتر می شـود. نقطه می شـود. سـتاره می شـود و من درتمام این مدت با بُهت غریبی نگاهـش می کنم.

برانکارد را می آورند. می خواهم فریاد بزنم که بردنش به شـفاخانه بی فایده اسـت، می خواهم به آنها بگویم که من با چشـمان خودم دیدم که حمیرا مانند رمیولوس خوشـگله از زمین بلند شـد، به هـوا های بالا رفت،کوچک شـد، کوچکتر شـد، نقطه شـد، سـتاره شـد ولی چگونه می توانم نیلاب راقانع سـازم یا پسـرم را که مانند مجسـمهء ابوالهول ایسـتاده و از فرط وحشـت می لرزد. درشـفاخانه دوکتوران با تمام وسـایل و امکانات خویش سـعی می کنند تا حمیرا را بار دیگر به زمین بر گردانند. می دانم که کوشـش عبثی اسـت و حاصلی ندارد. اما حرفی نمی زنم. شـب با درد و دریغ می گذرد. تمام شـب به حمیرا فکر می کنم. خدا یا چقـدر به او ضرورت دارم. کاش اینجا می بود، در پهلویم، تا زهر این لحظه های تلخ تـنهایی را با من تقـسـیم می کرد، مثـل همیشـه. اما جای او خالی اسـت. سـرد اسـت. در پهلویم که می بود، بسـیاری وقت ها به طرفـش نگاه نمی کردم. اما حضور زندهء او را حس می کردم. هر چند که نمی دیدمـش. چقدر گرم بود، چقدر مهربان بود وبا چه چشـمانی به من نگاه می کرد، درسـت مثـل یک دلباخته ... روز دیگر، دامادم شـتابان به شـفاخانه می آید. کاغـذی در دسـتش اسـت کاغـذ را به دسـت من می دهـد و می گوید، به شـهرداری رفـته بودم. به مادرم نشـنالتی داده اند. پاسـپورتش تیار اسـت. به کاغذ نگاه می کنم، فوتو کاپی پاسـپورتی اسـت که حمیرا باید خودش برود و تسـلیم شـود. درسـت در همین لحظه دوکتوران می آیند و گردن آویز حمیرا وحلقهء ازدواج مان را به من تسـلیم می کنند وبا تأسـف می گویند همسـرت سـکتهء مغـزی کرده، ولی آیا چنین ادعایی را می توان باور کرد؟

پایان

هالیند: مارچ 2005
حاجی محمد راحت

از کتابخانۀ:

حاجی محمد راحت

نویسنده:

محمد نبی عظیمی











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us