څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

نامه آغوشته با خون


کابل شهر خاطره ها، قصه ها و داستانها، تا آن جائیکه مرا وا داشت تا زبان دری کابلیانم را زبان خواب ها و رویا های شرین خود سازم. زمستان بود، هوا بسیار سرد، آن سال برف زیاد باریده بود شاخچه های درختان کوچه ما از برف سنگینی میکرد، گونجشک های خانگی هر زمانیکه بالای شاخجه های بی برگ و پر درختان می نشستند، ریزه برف ها را چون ژاله بر زمین میریختند می آمدند و دوباره پروازمیکردند. بچه ها برف جنگی میکردند و یکدیگر شانرا با برف می زدند میخندیدن و هر طرف می دویدند. تا جائیکه دیده میشد همه چیز ساده بود مثل زندگی گونجشکها از یکسو به سوی دیگر بال میزدیم، می پریدیم و می خواندیم. ولی عثمان در میان این همه شوردگی و نا برابری های اجتماعی بین ما چوانان بیشتر در فکر دختری بود که جز ناتوانی و دوری ازهمه جا و همه کس چیزی دیگری را برایش نمی بخشید. وی از عشق و عاشقی چیزی نمیدانیست روزی عاشق دختری میشود، دختری با موی های کوتاه، پیراهن سیاه، که واسکت سرخ رنگش از دور در میان آن همه برف های سپید کوچه توجه همه را جلب میکرد، دخترک از میان رهرو برف های کوچه با ناز و کرشمه آهسته و ارام قدم بر میدارد تا مبادا برف ها سبب آزار پاهایش داخل بوت ها نشود. عثمان اینباربیشتر و بیشتر متوجه او میشود، ولی از عشق و محبت با دخترک تا این لحظه چیزی در دلش نیست. دخترک نزدیک کوچه مسجد میرسد و به عقب نگاه میکند شاید بخاطریکه بداند که آیا عثمان هنوز هم متوجه او است و یا نه. هر باریکه دخترک
بطرف خانۀ شان نزدیک میشد یکبار نظرش را به عقب می افکند یا از روی محبت و یا از نفرت و کراهت که باعثمان داشت، بلاخره این همه نگاه ها سبب آن می شود تا عثمان بیچاره آهسته و آرام درتلاطم امواج جادوئی دخترک ناپدید و گم شود. داستان واقعی عثمان هم از اینجا آغاز میگردد.
عثمان را در کوچه ما گاه گاهی بنام استاد عثمان هم یاد میکردند، زیرا اکثرا مشکلات زبان انگلیسی بچه ها را حل مینمود. عثمان قد بلند داشت، چشم های سبز رنگش تیپ خاصِ بوی بخشیده بود، اعتماد که با من داشت
وقت و نا وقت می آمد و همرایم قصه میکرد و مه هم تا حدی امکان وی را رهنمائی درست میکردم، ولی از نامۀ عاشقانه ایکه به دخترک کوچهء نزدیک مسجد نوشته بود به مه هیچ یاد آور نشده بود. روزی از روز ها کنارم نزدیک می آید و راز که از مدت ها در قلبش پنهان داشته بود آنرا با مه در میان میگذارد و از حقیقت عشقش با دخترک پرده بر میدارد:
صدا اش سکتگی میکرد، چشمانش اشک آلود شده بود، اینسو و آنسو چنان مینگریست تو گویی کسی در تعقیب اوست و تهدیدش میکند. وی ادامه داد
- من جرات آنرا نداشتم تا همرایش صحبت کنم هر وقتیکه او را میدیدم وجودم را لرزه میگرفت و قلبم بشدت می تپید.... خودش، بخدا خودش خواهر کوچکش را بمن فرستاد و یکروز خواهرش نزدیکم آمد و گفت او میگوید هر چه میگویی در یک نامه برایم بنویس.... بخدا آنشب نخوابیدم صبح آنروزنامه ها خریدم و بار بارنوشتم و پاره کردم تا اینکه در یک نامه موافقت قلبم حاصل میشود. نامه را با خود گرفتم چند بار از خانه بیرون شدم تا اگر خواهر کوچکش را بی بینم. با پدرم نمیتوانستم این موضوع را شریک بسازم زیرا یگانه همراز مه مادرم بود او که سالها قبل از دنیا رفته بود. اصلا میخواستم با دخترک دوست باشم تا در آینده عروسم باشد. شب ها نخوابیدم نمیدانستم که عاقبت کار به کجا میرسد. کاش آن لحظه ها من نبودم و یا او را نمیدیدم..... بی صبرانه چند روز گذشت، شاید هم پنج روز. یکروز خواهر کوچکش نزدیکم مقابل دکان کوچه آمد و گفت
- بیگی این هم جواب خطت .... او نه تنها جواب نامه ام را نداده بود، بلکه نامه ام را با خاک و گل آمیخته بود،
پاره، پاره آنرا برایم سپرد. من نامه را به عجله به جیبم بردم تا کس متوجه آن نشود و بسوی خانه دوان دوان درحرکت شدم. به تهکوی خانه پائین رفتم، گریستم آنقدریکه در مرگ مادرم گریه نکرده بودم تا شام نا وفت با خود فکر میکردم که چرا اینطور شد .... چرا آخر بامن اینچنین کرد؟ من فکر میکردم او هم مرا دوست دارد و به همین خاطر خواهر کوچکش را نزد مه روان میکند و من هم هر آنچه در قلبم داشتم و بروی صفحه کاغذد با خطوط سیاه ولی با جهان امید به او نوشتم، "بخدا دوستت دارم میخواهم تا آخر عمر با تو باشم....." ولی همه چیز برعکس بود. شاید کسی بود که از شیشه عقب دکان کوچه مرا تعقیب میکرد و درست و نادرست را باهم می آمیخت و همه را بخاله اش در میان میگذاشت تا که کارم به اینجا رسید. والله العلم
عثمان هنوز داستانش را به آخر نرسانیده بود که برادرش او را صدا میزند: عثمان، عثمان. وی یک دو قدم از من دور میرود رویش را طرفم میچرخاند و دستش را بمعنی خدا حافظی طرفم بلند میکند و راه می افتد. و اما بعد از چند روز عثمان را کسی مقابل دکان نزدیک خانه نمی بیند. وی از کوچه هم نا پدید میشود. میگفتند عثمان در لیلیه زندگی میکند سال آخرش است میخواهد که بیشتر درس بخواند و بعد از فراغت پوهنتون صاحب یک کارخوب شود.
چند ماه بعد عثمان از رشته اقتصاد پوهنتون کابل فارغ می شود، فراغتش را نه خود و نه هم کسی دیگری جشن می گیرد، بناآ کسی به او تحفه هم نمی دهد. او را دیروز از قاصلۀ دور دیدم لباس سیاه پوشیده بود، عاجزانه ازکوچه گذشت دلم برایش گریست عثمان، دیگرعثمان سابق نبود حالا پیش رویش را نگاه میکند و کوشش دارد تا از کوچه نزدیک مسجد هم گذرش نشود.
بعد از فراغت پوهنتون عثمان تلاش زیاد می نماید تا دریکی از ادارات دولتی و یا موسسات خارجی ایفائی وظیفه نماید اما بتاسف که چانس با عثمان یاری نمیکند. عثمان از همه بریده و گریخته شده بود. بعد از فراغتش او را راهی جبهه جنگ میکنند دیگر او را کس نمی بیند مگر اینکه یکروز جنازه اش را به خانه آوردند، عثمان مرده بود.
میگوفتند: چشمانش باز بود تو گوئی منتظر کسی است تا آخرین لحظات را با وی وداع گوید. صرف یک مرمی به قلبش اصابت کرده بود، همه لباس هایش با خون آمیخته بود.... جنازه اش را همسایه ها برای آخرین بار از نزدیک کوچۀ مسجد عبور دادند تا به مسجد ببرند و مرا آنوفت یادم آمد که گفته بود:
"استاد: کاش میدانیستم اولین کسیکه بعد از مرگم سیاه میپوشد کی باشد، تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم .
وی که هنوز لذت زندگی را نچشیده بود همه آرزوهایش را با خود میبرد. عثمان سالها قبل مادرش را از دست داده بود نتوانست پدر، خواهر کوچک و برادر کوچکش را در برابر همه نابسامانی های زندگی کمک نماید با همه خیالات و آرزوهایش قلب شکسته و پاره پاره اش را با خود میبرد. یکروز جمپر سیاه بر تن داشت، موهایش جر و نا منظم بود، بسیار خسته به نظر میرسید نزدیکم شد. گفتمش عثمان بسیار خسته بنظر میرسی گفت
- خلاص شد استاد دیگر امید چیزی نمانده، به من همان بهتر بود تا دزدیده از دور نگاهش میکردم و آن هم قسمیکه بجز او )خداوند( کس دیگری مرا نمی دید. بچه های کوچه.....آه ، لعنت کند خداوند کسانی را که مرا رنجانید و گریانید....
وقتیکه عثمان را غسل میدادند از جیبش پارچه های نامه بیرون جهید، ولی اینبار آغوشته با خون.

ح نیستانی
August 31, 2016
پایان
داکتر محمد علی ابدالی

از کتابخانۀ:

داکتر محمد علی ابدالی

نویسنده:

ح، نیستانی











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us