څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

همه آب شد


هر تابستان استاد اکرم را عادت بر آن بود کهاز مکتب بیاید و چند کنده یخ را ازدستگاه تولیدی یخ فروشی نور آغا پنجشیری بر دارد تا آنرا بطور پرچون بالای کراچی کهنه اش در کولائی سه سرکه بفروش برساند. معلم اکرم هر روز شام ناوقت ها بخانه میرسید و همیشه یک و یا دو قرص نان را باخود می آورد.

پسر بزرگش عثمان سال گذشته از رشته ای ژورنالیسم پوهنتون کابل فارغ میشود، وی تلاش زیاد مینمایدتا اگر خواست خدا باشددریکی از ادارات دولتی و یا موسسات خارجی ایفائی وظیفه نماید اما بتاسف که چانس با عثمانیاری نمیکند، خداوند مغفرتش کنددر شهر و دیارما هر لحظ یک اتفاق. عثمان جوان با قد بلند،و چشم های سبز رنگش هنوز لذت زندگی را نچشیده بود که در حادثهانتخارینزدیک پل محمود خان به شهادت میرسد و همه آرزوهایش را با خود می برد. عثمان که دست راست معلم اکردم بود نتوانیست پدر، خواهر و برادر کوچکشرا در برابر همه نابسامانی های زندگی یاری نماید با همه خیالات و آرزوهایش با جهان ابدیت پیوست.

دو طفل معلم اکرم صفیه صنف چهارمو قیس صنف ششممکتب نزدیک منزل شان همه روزه تا نا وقت ها منتظر پدر در مقابل دروازه منزلشان منتظر میمانند تا پدر جان شان بیاید، ولی امروز چون شام ناوقت شده بود از آنها همدرکی نبود.

هوا گرم بود برق نداشتیم، اصلا امشب نوبت ما نبود خواستم از خانه بیرون برآیم کوچه ما امشب خالی و تاریک بنظر میرسید ولی نه آنقدرکه چیزی دیده و شنیده نشود.صدای چر چرک ها و غو غو سگ نور آغا از طرف شت در کوچه ما یک امر ضروریست که باید به گوش های همه برسد ، روشنائی برق های منزل قوماندان نورآغاآنطرف کوچه اندکی به کوچهما هم نور افشانی میکرد که هر کس میتوانیست در فاصله نزدیک طرف مقابل را بیبیند. یک لحظ استادم به آسمان نگریستم هوای شهر ما مثل سابق نبود، نتوانیستم مهتاب را بیبینم، از ستاره ها هم تا هنوز خبری نبود صرف یک چند ستاره کوچک در آسمانکوچۀ ما از دور دزدانه چشمک میزدند. بیاد روزهای گذشته رفتم وقتیکه بهار میشد باران میبارید، غچی ها آواز میخواند و ما مکتب میرفتیم. از گدی پران های سه پارچه و پنج پارچه خو یاد مکن... خوب بیاد دارم مادرم خدا بیامرزم را یخن قاق پیراهنم را آراسته میساخت و بوت هایم را بپایم میکرد، از استگاه نزدیک سوار ملی بس ها میشودیم.... دیری نگشته بود کهصدای کرپ کرپ کراچی معلم اکرم را شنیدم منتظرش ماندم تا نزدیکم برسد ولیپیش از آنکه من به او سلام دهم از فاصله نه چندان دور صدایم زد.

- توهستی احسان جان.همیشه وقتیکه برق نباشد به کوچه می برآیی. نزدیکم رسید مثل همیشه تبسم به لبان داشت.
گفتمش:

- استاد اکرم خوش آمدی، خلاص کردی، خوب است امروز تمام کنده های یخ را فروختی. بیشترنزدیکم شد بوی عرق وخستگی اش را احساس کردم به سخنانش ادامه داد:

- نه فروختم، ولی تمام شد،همه آب شد. مثل زندگی من و تو،ما معلمین....سی سال میشود معلم هستم زندگی ما مثل همینکنده هاییخآب میشود و به هدر میرود، نه فروختیم تا از آن حاصلِ بدست آوریم و نه هم ساختیم تا دیگران از آن حاصلِ بگیرند.

استاد اکرم امشب هیچ چیزی در دست نداشت و بدون تک تک دروازه داخل خانه اش میشود.
نیستانی
خیرخانه مینه
18 سرطان 1395
کابل، افغانستان
داکتر محمد علی ابدالی

از کتابخانۀ:

داکتر محمد علی ابدالی

نویسنده:

ح، نیستانی











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us