څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
facebook

مادر٬ مرا ببخش


تجربهٔ تلخ تهاجم روس در افغانستان و چپی گرایی بارق شفیعی باعث شده که تعدادی از افغانان زیبایی اشعار این استاد سخن را نادیده گرفته و او را به باد فراموشی بسپارند. اما او سخنوری است که صور خیالش خواننده را مجذوب و گرویدهٔ خود می سازد. او در سرودن اشعار در سبک قدیم و نو استاد است. اکثر اشعار او توسط بزرگترین آوازخوانان افغان و هندی٬ چون احمد ظاهر٬ استاد خیال٬ ناشناس٬ ساربان٬ خانم ژیلا و محمد رفیع کامپوز و خوانده شده است. بطور مثال میتوان از آهنگ دلکش صادق فطرت «ناشناس» یاد کرد.

عاشق ام عشق من خدای منست

دل من عرش دلربای منست

صوت بال فرشته نیست چنین

گوش کن٬ گوش کن٬ صدای منست

خیزد از دل به دل نشیند و بس

آرزو بال ناله های منست ...

و یا این شعر که توسط استاد «خیال» کامپوز شده:

ای دل خموش باش!

کمتر به سینه زن.

آهسته تر بتپ که محیط تو کوچک است

گیرم قفس شکست،

پروازگاه کو؟

اینجا فضا کثیفتر از سینه ها بود ...

بارق شفیعی در شعری از وطن٬ که او را مادر گفته صدا میزند٬ پوزش خواسته و از آرزوهای ناکام سخن میگوید.

مادر، مرا ببخش!

میخواستم به باغ تو، نخل امید من:

سبز و بلند و شنگ و شگوفا شود، نشد !

هر شاخه،

هر ستاخ

پُر برگ و بار و خرم و زیبا شود، نشد !

هر برگ گل به شاخ:

تصویر جلوه پرور فردا شود، نشد !

مادر، مرا ببخش !

میخواستم به گاهِ بهارِ شگوفه ها

ذرات جان من

چون نور عشق

گرم و شتابان و پُر فروغ:

در رگ رگِ شگفتن گلها شود، نشد !

مادر، مرا ببخش !

میخواستم ز چاکِ گریبانِ دره ها

این پاره های پیکر خونین کوهسار

- وادی خامشان -

تا شعله زار دامن تفتان دشتها

با شبنم بهار چمن شستشو دهم

تا هر که بنگرد به تو، شیدا شود، نشد !

مادر، مرا ببخش !

میخواستم که هر چی ز خاک تو سر زند :

با رنگ و بوی زینت روی زمین شود،

میخواستم که هر کی به نام تو میزید :

نیروی آفرینش عصر نوین شود،

- جهان آفرین شود-

طراح نظم تازۀ دنیا شود، نشد !

مادر، مرا ببخش !

میخواستم به دامن صحرا، چکادِ کوه،

بر اوج سبز شاخ سپیدار دیر سال:

هر زند خوان زندۀ باغ و بهار تو

بهتر ز هر عقاب فضا گردِ کاینات:

سیمرغ رهگشای ثریا شود، نشد !

مادر، مرا ببخش !

که در روزگار من:

« آیین طالبانۀ » بگذشته های دور،

پرغوی جنگلی ستمباره گان زور :

دست ستم ز دامن پاکت رها نکرد .

مادر، مرا ببخش !

میخواستم برون و برونتر ز خویشتن:

هر همزمان من

از دانه گی برون جهد و خرمنی شود

یعنی به رغم « من » همه جا « ما » شود، نشد !

مادر، مرا ببخش !

زین واپسین «گناه»

میخواستم تمامت این نا تمامها،

این ایده آلها،

از من جدا شود

وین جان نا توان:

ز « آینده » نا امید،

بی انتظار و بیخود و تنها شود، نشد


حسیب الله فضل

از کتابخانۀ:

حسیب الله فضل

نویسنده:

حسیب فضل











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us