څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
facebook

عدم


وا‌‌ژه عدم هم سخت در نگارشهای دری رخنه کرده است، حال آن که در بسا جاها به جای آن می توانیم کلمه های دری را بنشانیم.
طورمثال :
عدم دسترسی : نبودن یا نداشتن دسترسی ، دردسترس نبودن ،
عدم توجه : بی توجهی
عدم توانایی : ناتوانی
عدم برگزاری : برگزارنشدن
چند عدم را در « دهخدا» می نگریم :
- عدم استحقاق ؛ مستحق نبودن ، حق نداشتن ، شایستگی کاری نداشتن .
ـ عدم استعداد ؛بی استعدادی ، ناقابلی ، بی کفایتی .
ـ عدم اشتهار ؛ مشهور نبودن . شهرت نداشتن، گم نامی .
ـ عدم اعتماد ؛ سوء ظن ، بدگمانی ، بی اعتمادی ، ناباوری .
ـ عدم امکان ؛ محال بودن ، ممکن نبودن ، ناممکن .
ـ عدم انقطاع ؛قطع نشدن . همواره بودن ، دوام داشتن .
ـ عدم اهلیت ؛ اهل نبودن . شایسته کار نبودن ، کارآیی نداشتن ، بیکارگی .
اصطلاح حقوقی که حق استفاده از حقوق مدنی نداشته باشد. اهلیت نداشتن ، ناسزاواری.
ـ عدم بضاعت ؛ توانایی مالی نداشتن ، نادار بودن، ناداری ، تهیدستی ، تنگدستی .
ـ عدم تعرض ، به حق یکدیگر دست درازی نکردن .
ـ عدم تساوی ؛ مختلف بودن . مساوی نبودن ، نابرابری .
ـ عدم ثبات ؛ بی ثباتی ، ثابت نبودن ، ناپایداری ، پایدار نبودن .
ـ عدم حضور ؛ حاضر نبودن و غایب بودن .
ـ عدم ذکاوت ؛ کم هوشی ، کند ذهنی ،غباوت .
ـ عدم سیاست ؛ بی سیاستی . سیاست نکردن، سیاست نداشتن .بی وقار بودن .
ـ عدم ضرورت ؛ضرور نبودن . نیازمندی نداشتن . بکار نبودن .
ـ عدم طهارت ؛ ناپاکی ، آلودگی . پاکیزه نبودن.
ـ عدم فرصت ؛ فرصت نکردن . فرصت نداشتن.
ـ عدم قابلیت ؛قابلیت و لیاقت و شایستگی نداشتن . ناسزاواری .
ـ عدم کفایت ؛ بی کفایتی ، نالایقی ، ناشایستگی ، ناتوانی .
به سود است که زبا ن را ازاین « عدمها » سترده سازیم.
چراعبارتهای تازی ؟
وقس علی هذا = براین قیاس کن، به همین گونه یا همین گونه .
مع ذالک= با آن وصف ، باوجودآن .
من بعد = پس ازاین ، بعدازاین ، ازاین پس.
قبل الذکر= پیش ازاین گفته شده ، بیان شده ، ذکرشده .
فی المجموع = درکل ، به صورت کل.
فی نفسه = دراصل ، بذات خود .
عندالموقع= دروقتش، درزمانش .
عندالزوم = گاه ضرورت .
آخرالامر به فتح ری است = سرانجام.
ابن الوقت= ناپای دار ، سودجو ، استفاده جو .
علی السویه = برابر، یکسان .
حتی المقدور= به قدرتوان .
بالاخره = درفرجام .
بوالفضول = یاوه گوی، بیهوده گوی
حسب الوعده = قراروعده . حسب واژة اضافه ازعربی است. یعنی موافق ، مطابق ، قرار و همسو با.
عنداللزوم = وقتی که لازم شود
عندالمطالبه = گاهی که خواسته شود
علی السویه = برابر
دراین جا یادآوردنی است که همینگونه عبارتها ازواژه های فارسی نیزساخته شده است که ازکاربردآنها پرهیزبایدکرد، مانند: حسب الفرمایش، حسب الخواهش. که حسب خواهش وحسب فرمایش می توان بکاربرد.
بوالهوس یا بلهوس :
بل یکی ازپیشاوندهایی است که بسیار معنی می دهد. وبا واژه های هوس ،‌کامه می آید ، برآن بنا
بلکامه و بلهوس درست است، یعنی کسی دارای هوس بسیارو شخص بسیاربه آرزورسیده ، نه بوالکامه وبوالهوس.
چنان که شاعری گفته است :
درپیش خود آن نامه چو بلکامه نهم
پروین زسرشک دیده بر جامه نهم
وبلعجب را بوالعجب هم نوشته اند، که بلعجب دارای شگفتی زیاد و بوالعجب پدرشگفتی معنا دارد.

داکتر اسدالله حبیب

از کتابخانۀ:

داکتر اسدالله حبیب

نویسنده:

داکتر اسدالله حبیب











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us