څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
Montréal, February 21, 2017 کابل, چهارشنبه، ۴ حوت ۱۳۹۵ ۰۶:۰۹
facebook

حاجی خیرو و شفیعی کدکنی؟


من حاجی خیرو استم. چیزی را که دیگران نمی گویند من می گویم.

چند روز پیش در منزل یکی از دوستان٬ که برای یاد بود از ابولمعانی بیدل محفلی گرفته بود٬ دعوت بودم. او بسیار زحمت کشیده و سفرهٔ رنگینی با پلو٬ چلو٬ آشک٬ شامی کباب٬ چوپان کباب و چند غوری شیرینی تهیه کرده بود. خلاصه این که٬ شبی بسیار خوب بود و تعدادی از دوستان منور و ادیب آنجا جمع شده بودند. چند نفر از کابل٬ دو نفر از قندهار٬ یک تن ازبک از سمنگان٬ دو تاجیک از دوشنبهٔ تاجیکستان٬ دو ایرانی و دو نفر از بدخشان و تخار در آنجا تشریف داشتند. بعد از صرف غذا٬ چای آوردند و طبق معمول سفرهٔ سخن گسترده شد. مهماندار٬ از همهٔ مهمانان٬ بخاطر تشریف آوری٬ تشکر کرده شمعدانی را که آغازکن شب ادبی بود روبروی استاد بدخشی گذاشت و گفت: «استاد٬ رهگشای مجلس امشب شمائید!» همه سکوت کردند. استاد بعد از عرض سلام٬ مجلس را با یک غزل زیبای «بیدل»٬ که مطلع اش این است٬ آغاز کرد.

شکست رنگ را هم اعتبار است

خزان در موسوم خود نوبهار است

بعد از سرودن این غزل٬ استاد شمع را روبروی جلیل جان که یکی از فارغ التحصیلان پوهنتون کابل در رشتهٔ ادبیات بود گذاشت و خواهش کرد تا او چیزی بخواند. جمیل بدون درنگ این شعر رحمت بدخشی٬ پدر استاد را با آواز دلکش خود در راگ یمن زمزمه کرد.

ای نور ديده ديدهٔ تو ديده ديده ام

گرديده ديده ام نه چنين ديده ديده ام

كی ديده سوی ديده تو ديده واكند

گر ديد هم به ديده دزديده ديده ام

گرديده ام در عالم و هر ديده ديده ام

چون ديدهٔ تو ديده كجا ديده ديده ام

رحمت بديده ديده هر ديده ديد و گفت

كم ديده ام چو ديدهٔ تو نور ديده ام

جمیل٬ که در پهلوی ادبیات دری به موسیقی کلاسیک درسترسی کافی داشت٬ این شعر را با چنان مهارت خواند که همهٔ شنونده گان این شعر گیچ کننده را با تمام نازک خیالی هایش فهمیدند و از آن لذت بردند. بعد از اجرای این پارچهٔ جالب٬ جمیل به نوبهٔ خود٬ شمع را روبروی محسن آقا که در پهلویش نشسته بود گذاشت و خواهش کرد تا او چیزی بگوید و یا بخواند. محسن آقا اول عرض ادب کرد و ثانیا گفت که او بیدل را آنقدر نمی شناسد که بتواند در بارهٔ او و يا اشعارش ابراز نظر کند. تا جایی که در نوشته های استاد شفیعی کدکنی خوانده است٬ او شاعریست بلند پایه با اشعار غیر قابل فهم است. بعداً او از بکس خود کتاب آقای کدکنی «شاعر آیینه ها» را درآورده و این جملات را خواند:

«گويندگانی مانند بيدل،كه تمام كوشش آنان صرف اعجاب و ايجاد حيرت و سرگردانی برای خواننده است، فراموش می‌شوند و اين خصوصيت در مورد بيدل كاملاً روشن است. عدم موفقيت بيدل در ايران، با آنهمه خيال‌ های نازك و انديشه ‌های باريك، درس عبرتی است برای گويندگان جوان امروزی كه آگاهانه می‌كوشند سخنان خود را بگونه ای ادا كنند كه هيچ كس از آن سر درنياورد و می‌پندارند كه ابهام، آن هم ابهام دروغين و آگاهانه، می‌تواند شعرهای ايشان را پايدار و جاودانه كند و در كنار آثار گويندگان بزرگ زبان فارسی برای نسلهای آينده محفوظ نگاه دارد. اما تجربهٔ كه از وجود بيدل، با آنهمه شعر و با آنهمه تصويرها و خيالهای رقيق و شاعرانه٬ اما دور از طبيعت زندگی و حيات٬ داريم بهترين درس عبرتی است كه می‌تواند آيندهٔ چنين گويندگانی را پيش چشم ايشان مجسم دارد. براستی كه تمام نقاط ضعف شعر بيدل را بگونه‌های ديگر در آثار اين دسته گويندگان جوان امروزی بخوبی می‌توان ديد.»

بعد از شنیدن این الفاظ چند لحظه سکوت بر مجلس چیره شد٬ تا بالاخره دوست دیگری رشتهٔ کلام را بدست گرفته به ادامهٔ مجلس پرداخت. من میخواستم که در این مورد چیزی ارائه کنم اما سکوت کرده و ذهن خود را مشغول گفتار و پارچه های موسیقی ساختم. شبی دلپسند بود و به خوبی خاتمه پیدا کرد.

چیزی را که در آن شب نگفتم٬ میخواهم امروز با شما در میان بگزارم.

با تمام احترام و حرمت به مقام علمی و ادبی جناب شفیعی کدکنی، باید با صراحت بگویم که جناب کدکنی بیدل را٬ در کتاب خود٬ به اتهام صرف اعجاب و ایجاد حیرت و سرگردانی برای خواننده محکوم نموده و او را عبرتی برای شاعران و گویندگان جوان امروزی مرز و بوم خودش که دوچار سرگشتگی و حیرانی شده اند، میداند. در حقیقت٬ این امر٬ فهم شعری جناب کدکنی را در مورد اشعار بیدل زیر سئوال میبرد. و جای تاسف است که این برداشت جناب کدکنی را اکثر ایرانیان مانند خط قران قبول کرده٬ همه به آن استناد میکنند. نباید فراموش کرد که جناب شان برای تحقیق چند لغت عامیانهٔ زبان گفتاری دری مردم افغانستان، از شهر به شهر محنت را بر خود متقبل شده جویای معانی مثل :« شکست خانه، آیینه خانه و تخته کردن دوکان» شدند، تا اینکه یک افغان عام به داد شان رسید و تکلیف شان را روشن ساخت.

فکر کنم جناب کدکنی زبان بیدل را اشتباه گرفته است. زبان بیدل و بخصوص زبان خیال او «زبان دان» میخواهد و بیدل خود چه زیبا گفته است:

هیچ کس نیست زبان دان خیالم بیدل

نغمهٔ پردهٔ دل از همه آهنگ جداست

بيدل ميگويد: زبان دان، يعنی كسی كه زبان مرا بداند و آنهم زبان خيال و تخيل مرا، در اين زمان كجاست؟ بيدل به تخيلات خود كه نهايت بالا و پرپيچ بوده و اذهان را توانايی و يارای درك به آسانی میسر نمیشود، اشاره ميكند. او ميگويد، آنچه از ساز دل من بيرون می آيد، آنچه از پرده های ساز دل من و افكارو تخيل من تراوش ميكند، از تمام آهنگ ها جداست. اين آهنگ های كه همه به آن دسترسی دارند و موجود است، چيز ديگری است و نغمهٔ پردهٔ دل من چيزی ديگر و آهنگ آن از نوع ديگر است.

بلی ما میدانیم و بیدل هم به عظمت و پیچیده گی گفتار و افکار خود بارها اشاره کرده است که:

مشق معنیم بیدل بر طبایع آسان نیست

سر فرو نمی آرد فکر من به هر زانو

بیدل میگوید: معنی که من مشق میکنم، هر طبیعت و ذهن آن را نمیتواند درک کند. فکر من با ایجاد معانی برای هر کس قابل درک نیست. من مطابق طبع مردم سخن نمیگویم تا فکر و کلام من به هر زانو سر خود را فرو ببرد، بلکه من مشق معنی میکنم و این مشق از طبایع مردم بلند افتاده.

در جای دیگر بیدل میگوید:

گوش پیدا کن که بیدل از کلام خامشان

معنی ی کز هیچکس نتوان شنود آورده است

با این بیت بیدل رمز قدسیت و بزرگی کلام سحر آفرین خود را که کار گهٔ عرش معانیست و مانند غلغلهٔ صور قیامت بر پا میکند، آشکار میسازد و آن الهام است که از جانب حق برایش میرسد. بیدل میگوید: خوب دقیق بشنوید و تامل کنید که بیدل بشما الهام را میرساند و آنچه استاد ازل برایش الهام میکند و اسراریکه از کلام خامشان برایش میرسد، بشما تقدیم میکند. شما این معنی تازه و نازک و نفیس را به یقین که از هیچ کس تا بحال نشنیده اید و امکان ندارد که از دیگران بشنوید.

خوب٬ رشتهٔ سخن را به دراز ها نمیکشم. در این جای شک نیست که جناب کدکنی در ادبیات فارسی استاد اند. اما آگاهی محدود ایشان از اصطلاحات و واژه های بیرون مرزی ایران٬ برداشت ایشانرا در مورد اشعار بیدل کم پایه و سبک بار میسازد. و تنها خواندن کلیات بیدل٬ بدون آگاهی ترکیبات خاص و اصطلاحات رایج در زبان فارسی افغانستان و هند٬ به جناب کدکنی قدرت درک مفاهیم و معانی آنرا نمیدهد. مثلا ایشان لغات «شکست» و «رنگ» را خوب در زبان فارسی میشناسند و میخوانند٬ اما اصطلاح «شکست رنگ» را در شعر بیدل٬ طوری که خود جناب کدکنی اقرار کرده اند٬ نمی شناسند و نمی فهمند. این یک امر طبیعی است. ما از ایشان توقع نداریم که همهٔ اصطلاحات بکاربرده در گستردهٔ پهناور زبان فارسی را٬ از گذشته ها تا به حال٬ بفهمند. اما از این استاد بزرگوار چنین توقع میرود که ایشان آثار شعرا فارسی زبان را که در بیرون از مرز های ایران امروزی نوشته شده است تنها بنا بر لهجه ها و اصطلاحات فارسی رایج در تهران و یا تبریز تحلیل و بررسی ننمایند. و اشتباهاتی را که در خواندن و برداشت از اشعار مولانا و سنایی در گذشته ها شده در قسمت بیدل نگذارند تکرار شود. یعنی شعر مولانا را باید با لهجهٔ بلخی و با آگاهی ها و خصوصیات زمان و مکان مولانا٬ و يا اشعار سنایی را با حقایق زبانی و فرهنگی غزنه و زبان رایج در آنجا باید بخوانند. بطور مثال٬ معنی واژهٔ غزنیچی را که سنایی استفاده کرده٬ بهتر مردم غزنی و کابل میدانند٬ نسبت به فارغ التحصیلی که از دانشکدهٔ ادبیات فارسی تهران دیپلوم دارد. و یا معنی این مصرع از دیوان شمس « هله ای یار قلندر بشنو طبل ملامت » را مردم بلخ و بدخشان بهتر میدانند نسبت به آن استادی تبریزی که واژهٔ «هله» در گفتار رزمره اش نیست و بخاطر فهمیدنش رجوع به فرهنگ دهخدا میکند.


حسیب الله فضل

از کتابخانۀ:

حسیب الله فضل

نویسنده:

حسیب فضل











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us