څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

کیست دهقان


غلام سرور دهقان عارف شوریده ی است که درسال ۱۲۸۲ خورشیدی در دهبوری شهر کابل به دنیا آمد و هر باری که از او پرسیدند: «تو کیستی ؟» او در جواب گفت: «من دوزخی عشق ام٬ در شعله وطن دارم». در ایام نوجوانی غزلیات حافظ و گلستان سعدی را حفظ کرد و به اشعار بیدل دلچسپی زیاد داشت. در جوانی در وزارت ماليه که در آن روزگار برای اولين بار تاسيس شده بود به کار گماشته شد. ساليانی در مکتب حکام به آموزش مشغول شد و سپس مدت کوتاهی در هزاره جات ، پنجشير و استالف به حیث علاقه دار کار میکرد. بعد از مدتی٬ مشاغل رسمی را برای هميشه ترك گفت و در مثلث سه شهر باستانی « بلخ، هرات و غزنی » به الهام گيری از عارفان بزرگ چون سنایی٬ مولانا و جامی پرداخت.

دهقان داشته های مالی اش را به معارف افغانستان واگذار كرد و خود در چنداول کابل به قالين فروشی پرداخت و تا ۴۰ سال زنده گی خود و خانواده را از آن درك تامين ميكرد. او در سالهای آخر عمرش قالين فروشی را ترك گفت و در كلبه عارفانه اش واقع در كارته ۴ كابل به انزوا نشست.

غلام سرور دهقان کابلی در دوشنبه يازدهم حوت ۱۳۵۴ خورشيدی چشم از جهان فروبست و در گلخانه ی چهاردهی به خاك سپرده شد. از اين عارف بزرگ يك مجموعه شعر بنام « مزرعه دهقان » به همت بلند آقای محمد يوسف نظری به نشر رسيده است. اما شمار زيادی از اشعارش نزد خانواده وی موجود است كه تا هنوز به نشر آن اقدام نشده است.

« بتخانه نشين » يکی از سروده های معروف دهقان است که دوستداران شعر و موسيقی با آن خوب آشنا هستند.

بتخانه نشين هستم، از كعبه سخن دارم

عيب است مسلمان را اين كيش كه من دارم

هرهشت بهشت اينجا در دامن يك مست است

كوثر به گدا بخشد، ساقی ی كه من دارم

تا جان ندهم، جانان، هرگز ننمايد رُخ

جز مزگ علاجی نيست، اين درد كه من دارم

از دود در اين صحرا، گيريد سراغم را

من دوزخی عشقم، در شعله وطن دارم

هم رند همين باغم، هم شيخ همين صحرا

در مغز نمی گنجد، معنی ی كه من دارم

گر پوش مزارم را، از برگ گياه كردند

«دهقان» همين دشت ام، از سبزه كفن دارم

گویند در یکی از روز های گرم تابستان٬ چند تن از دوستان نزد او به احوال پرسی رفته بودند. سر صحبت عرفان بلند شد. شخصی آنجا درباره ی جام عرفان و زهد و طریقت او پرسید. دهقان فی البدیعه چنین گفت:

یادگاری هست این جام می از کوثر مرا

دست زاهد بشکند، کو بشکند ساغر مرا

یک جهان خونیست از آتش اگر یک دل بُود

دوستان! میسوزد آخر داغ آن دلبر مرا

ناله، رُسوای جهانم کرد درمانم نکرد

پیر گردون هم ندارد داروی دیگر مرا

اشک دامنگیر من، چون کودکان گردیده است

میبرد در کوی او، این طفل بی مادر مرا

سجده گاهم گشته ای یاران خم ابروی دوست

ای مسلمانان! به مسجد برد این کافر مرا

دامنم پُر گشت از اشک و دلم خالی نشد

گرچه دهقانم، غنی میسازد این گوهر مرا

از استاد سمیع رفیع که نه تنها هنرمند بلکه شاعر و ادیب خوب است٬ شرح یک غزل دهقان را برای شما در این مقال می گنجانم.

من دیده ام بخویش پریزاد خویش را

آیینه داده ام به کف ایجاد خویش را

عنقای فطرتیم که بر اوج معرفت

بنهاده ایم بیضه ی بنیاد خویش را

امروزم از چه دانه بریزی که در الست

تابیده ایم حلقه ی صیاد خویش را

خسرو نداشت نام و نشانی بکوه عشق

شیرین گرفت دامن فرهاد خویش را

(دهقان) که بود طالب دلدار، روز و شب

بر خود رساند، ناله و فریاد خویش را

شرح غزل:

من اسرار نهفته در وجود خود را پیدا کرده ام و بر خود آگاه شده ام و از جوهریکه در وجود من پنهان است، واقف هستم. یعنی من به علم حقیقت وصل شده ام. همانگونه که آیینه در کف میباشد و انسان در آن صورت خود را میبیند، من هم٬ حقایق را واضح و آشکار میبینم و در این آیینه ایجاد خود را هم خوب تماشاه میکنم و آیینه ی خود هستم، بدین معنی که همه چیز را دیده و خود را تصحیح میکنم. این نکته در روانشناسی خیلی مهم است . انسان در مقامی میرسد که ضعف خود را متوجه شده و به تصحیح آن می پردازد.

فطرت ما عنقا صفت است. ما در طبیعت شهباز فطرت هستیم و بیضه ی بنیاد ما در اوج معرفت و خداشناسی گذاشته شده.

وقتی انسان به مرحله ی برسد که خودش آیینه ی خود شود و قادر به آن باشد که نواقص ومعایب خود را ببیند و به اصلاح آن بپردازد، چه حاجت به شیخ و محتسب و شحنه (پاسبان، نگهبان و پلیس شهر). در روانشناسی فصلی است بنام (خود شیفتگی) وقتی انسان به این مرحله میرسد، اخلاقاً و وجداناً مرتکب اعمال ناشایسته نمیگردد و این خود شیفتگی مانع بروز اعمال ناشایسته قرار میگیرد. در این بخش٬ در مسایل مدنی٬ غربیها پیش گام تر هستند و این باعث ترقی و تکامل در جامعه و کشور شان گردیده است.

دهقان میگوید: ای شیخ ! امروز برای ما از نو دانه ریختن بهر چیست؟ یعنی امروز ما را از نو به دین و مسلمانی دعوت از بهر چه میکنی؟

ما در روز معرفت خود را بدست خود در این دام انداختیم و بزبان خود ( قالو بلی) گفتیم و تعهد بستیم.

خسرو هم مثل فرهاد از دلباخته گان شیرین و رقیب فرهاد بود اما شهرت نداشت. زمانیکه شیرین دامن فرهاد خود را گرفت، شهرت و نام و نشان خسرو هم در کوه عشق بلند شد. اگر شیرین دامن فرهاد را نمیگرفت، شهرت خسرو هم در کوه عشق نا ممکن بود.

دهقان همیشه طالب دلدار و معشوق خود بود و هیچ چیز فکر دیگر او را اشغال نمیکرد. او دایم در فکر یار، ذکر یار و محبوب بسر می برد. با این ذکر و ریاضت و طلب یار با الاخره ناله و فریاد خود را بر خود رساند ، یعنی با دوست یکی گشت.

حسیب الله فضل

از کتابخانۀ:

حسیب الله فضل

نویسنده:

حسیب فضل











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us