څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

نسیم پروان


روایت دیگر از داستان شهزاده محمد حنیفه غازی
روزی یکی از کفار در نزدیکی ریگ روان به پیکار آمد. شهزاده محمدحنیفه غازی خواست به تنهایی با او درآویزد چون کودک بود با راه و روش مبارزه و رزم آشنایی نداشت. حینی که به میدان شد دشمن نسب و نژاد او را پرسید، وقتی که شهزاده نتوانست بگوید، حریف دست از کارزار کشید. شهزاده محمد حنیفه غازی سر راست نزد مادر آمد و از او خواست تا گندم بریان درست کند، همین‌که مادرش می‌خواست گندم بریان را به او بدهد، شهزاده هر دو دست مادر را سخت محکم گرفته گفت: تا نگویی که پدرم کیست دستت را ایله نمی‌کنم، مادر جواب داد تو فرزند حضرت علی صاحب ذوالفقار و خلیفه چهارم هستی.
همین که شهزاده این سخن را شنید، بار دیگر به سوی دشمن تاخت و از نژاد خود گفت و حینی که حرفش تمام شد با یک ضربت او را نابود ساخت.
سید همایون عالمی

از کتابخانۀ:

سید همایون عالمی

نویسنده:

استاد عبدالاحمد جاوید











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us