څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
Montréal, January 22, 2017 کابل, دوشنبه، ۴ دلو ۱۳۹۵ ۰۲:۴۹
facebook

بیدل و تلاش دیدار


ساعت دو و نیم بعد از ظهر روز جمعه بود، در بسمنت منزلم نشسته بودم. چشم هایم از دیدن صفحه ی کمپیوتر و دماغم از خواندن راپور های مالی و اقتصادی خسته شده بودنند. تصمیم گرفتم چند لحظه ی تفریح کنم. همه چیز را رها کردم. هرمونیه ام را از پوش درآورده کلک ها را روی پرده هایش گذاشتم و غزل زیبای حافظ را به زمزمه گرفتم:

،

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

هر چه کوشیدم این غزل را، با همان وجد و هیجان همیشگی بخوانم، نشد. به خود گفتم که شاید طبع من امروز با اشعار حافظ سازگار نبوده و در تلاش کدام احساس و یا هیجان دیگری است. به همین دلیل، حافظ را رها کردم و رفتم سراغ مولانا. این بار، آهنگ زیبای استاد ځلاند را سر کردم:

ای یار من ای یار من، ای یار بی زنهار من

ای دلبر و دلدار من، ای محرم و غمخوار من

باز نشد. به دیوان واقف پناه بردم:

گاهی به شهر گاه به سحرا گریستم

هرجا که گفت این دل شیدا گریستم

متاسفانه، باز هم نشد. میخواستم هرمونیه را ببندم که چشمم به کلیات بیدل افتاد. آنرا باز کردم:

خداوندا، به آن نور نظر در دیده جا بنما

به قدر انتظار ما جمال مدعا بنما

نه رنگی از طرب داریم و نه از خرمی بویی

چمن گم کرده ایم آیینه ی ما را به ما بنما

شفیع درد مهجوران بجز حیرت چه می باشد

به حق دیده ی بیدل که ما را آن لقا بنما

وقتیکه این شعر کوتاه را خواندم، متوجه شدم که بحریست از معنی که در قطره ی گنجانیده شده. عنوانش را میتوان تلاش دیدار گذاشت. بیدل در این شعر، که ظاهرا ندایی است به دربار پروردگار، کوشیده به ژرف ترین موارد فلسفی، در قالب یگ غزل عرفانی، که هدفش تلاش وصلت با خداست، بپردازد. اکثر ابیات این شعر دارای لایه هاست. در لایه ی بیرونی، این شعر تنها یک نداست، اما در لایه ی درونی گفتنی های است برای کسانی که گوش هوش دارند. بیدل کوشیده تا رمز هستی را بشکافد و رازهای پس پرده را هویدا کند. این شعریست که هم به دل زاهد و هم به دماغ فیلسوف چنگ میزند و هر کس از او به اندازه ی توان و دانش خود بهره میگیرد. پس بگذارید، در برداشتی که من از این شعر کوتاه دارم، شما را شریک سازم. امیدوارم من قاصد را بخاطر محتوی پیام و این برداشت بدنام نکنید.

۱- «خداوندا، به آن نور نظر در دیده جا بنما»

در مصراع اول، بیدل خدا را عاجزانه، بخاطر حاجتی که دارد، آواز میدهد: «خداوندا، بشنو از من گفتنی که دارم.» سپس او را به «آن نور نظر»، یعنی آن دوست و حبیب اش حضرت محمد، سوگند میدهد تا او خود را پدیدار کند. بیدل با این مصراع، که با نام خدا آغاز شده و سپس از پیامبر اسلام یاد کرده و در انجام از وصلت و دیدار پروردگار سخن گفته، دل زاهد را فوراً بدست میگیرد. و او را متقاعد میسازد که هدفش در این تلاش بسیار مقدس است.

۲- «به قدر انتظار ما جمال مدعا بنما»

در مصراع دوم، بیدل تار نازک عقیده را با کمال مهارت ناخن زده خدا را هوشدار میدهد: «خداوندا، تو حاجت ما را رفع کن و به ما دیدار نصیب گردان. اما هوشدار! تو با تمام شان و شوکت و عظمت و جلال ات به ما ظاهر نشو، چونکه حواس کم رس و دانش محدود ما قدرت و ظرفیت درک و فهمیدن هستی ترا بطور کل ندارد. پس تو در چهارچوب ظرفیت و توانایی های ما جمال خود بنما و آنچنان به ما ظاهر شو که ذهن نو آموز ما از تو انتظار آنرا دارد.» این سخنی بود که در لایه ی بیرونی این مصراع گفته شد. در لایه ی درونی، بیدل به خواننده این راز را افشا میکند که «ای کسی که در تلاش دیدن و رسیدن به خدایی! بدان که، خدایی را که حواس کم توان و دانش محدود تو در فضای ذهنت شناخته و به آن باور دارد، هستی است محدود مانند خودت. خدایی است که در نسبیت و محدودیت هستی تو آفریده و پرورانده شده.» از این توضیح نباید چنین برداشت کرد که بیدل به خدا باور ندارد. او باور به هستی و بزرگی خدا دارد اما انسان را قادر به درک آن بطور احسن نمی پندارد.

۳- «نه رنگی از طرب داریم و نه از خرمی بویی»

در مصراع سوم، بیدل شیوه ی دیگری را، برای بدست آوردن هدف خود که همان وصلت و دیدار است، انتخاب نموده سر شکایت و نارضایتی میگیرد. او از عمل خلقت شکایت و از مقام هستی نارضایتی خود را بیان میکند: «خداوندا، این خلقت که کار توست، به ما جز درد و رنج چیزی دیگری بار نیاورده. و ما در این جهان، بدون دیدار تو، خوش نیستیم. ما در این باغ خرم و پر رنگ تو گیاه های بی رنگ و بو ایم.» در اینجا، شاعر اشاره میکند به جهان هستی و دوری آن از خدا. بیدل در اشعار خود بارها هستی را جبر دانسته و نیستی را مقام وحدت و امن شمرده است. طوری که میگوید:

مقصدی گر بود از هستی همین آزار بود

ورنه در کنج عدم آسوده گی بسیار بود

و یا

بروی نسخه ی هستی که نیست جز تب و تاب

نوشته ان خط عافیت به موج سراب

۴- «چمن گم کرده ایم آیینه ی ما را به ما بنما»

در مصراع چهارم، بیدل از چمن گمشده و آرمانی خود که همان مقام نیستی است یاد میکند و میگوید: «خداوندا، تو ما را از مقام نیستی، که جایگاه امن و آسوده ی بود، برون آورده و در جهان هستی، در آواره گی و گمراهی رها کردی. بیا و دستاویز هدایت و رهنمایی ما شو.» بیدل در اینجا از واژه ی آیینه که معانی مختلف در اشعارش دارد یاد میکند. هدف او از این آیینه ذات پروردگار است. او میگوید: «خداوندا، تو مانند آیینه ی رهنما در مقابل ما پدیدار شو تا ما ترا ببینیم و هدایت شویم.» بیدل باور دارد که برای نجات از گمراهی و سرگردانی، انسان ضرورت به شناخت خود دارد و آن وقتی میسر است که او خود را در آیینه ی ذات پروردگار منعکس کند. یعنی انسان در تلاش دیدار خداست نه برای شناخت آن ذات، بلکه این مخلوق خاکی در تک و دو است تا خود را به وسیله خدا بشناسد. راز نهفته در این مصراع این است که خدای مقبول انسان غیر از انعکاس هستی انسان چیز دیگری نیست. طوری که خود میگوید:

بجيب تست اگر خلوتی و انجمنيست

برون ز خويش کجا ميروی جهان خاليست

۵- «شفیع درد مهجوران بجز حیرت چه می باشد»

در مصراع پنجم، بیدل سر ستیزه با خدا گرفته از او به خاطر جبران ستمی «خلقت» که بالای انسان ها کرده است خواهان دیدار میشود. او میگوید: «خداوندا، ما که به خاطر دورافتاده گی از چمن آسوده ی خود «مقام نیستی» دردمند و مهجوریم، از تو امید دیدار داریم. چون تنها حیرت و رضایتمندی، که بعد از دیدن تو به ما دست خواهد داد، میتواند ما را شفاعت کند و باعث فراموشی درد های مان شود.» راز نهفته ی این مصراع در واژه ی حیرت خوابیده است. بیدل باور دارد که انسان بعد از دیدن خدا حتماً حیرت زده خواهد شد. یا بخاطر اشتباهی، که از کوتاه نظری ها، در شناخت خدا مرتکب شده است، و یا بخاطر صحنه ی عجیبی که در آن انسان خود را در مقام اولویت و یگانگی بیابد و با منتهی حیرت بگوید: «انالحق!»

۶- «به حق دیده ی بیدل که ما را آن لقا بنما»

در این مصراع آخر، بیدل بخاطر همان تلاش دایمی وصلت و دیدار، از خداوند طلب انصاف میکند و میگوید: «خداوندا، تویی که به ما چشم دادی تا با آن جهان را بنگریم و دیده ی معصومی دادی که به غیر از دیدن کاری و به جز حیرت دیگر هیچ احساسی ندارد. نه دلی دارد نه زبانی که برای دیدار تو خواهش کند. پس پروردگارا، من زبان و پیام این دیده ی منتظر شده، برای حق او از بارگاه تو طلب انصاف میکنم. تو لقای خود بنما و حق به حقدار بده تا این دیده ی معصوم حیرت زده شود.» با این مصراع میتوان رمز نهایی دیدار و وصلت را در این شعر گشود. در اینجا شاعر دیده را با خدا مقایسه میکند. ما قبلاً گفتیم که بیدل خدا را به یک آیینه تشبیه میکند. آیینه ی که انسان را در این جهان وسیله و رهنماست. به نظر بیدل دیده و آیینه هر دو یک سان اند، بی دل و بی زبان. همه را میبینند و خود را نه. هردو از خود بیخبر اند و محو اندر خیال دیگران. طوری که بیدل خود میگوید:

آگاهی از خيال خودم بی نياز کرد

خود را نديد آیينه تا چشم باز کرد

پس راز نهایی تلاش دیدار را میتوان در این فرد خلاصه کرد:

ما در تلاش اویم و او در تلاش ما

چون دیده ی که جوید در آیینه خویش را


حسیب الله فضل

از کتابخانۀ:

حسیب الله فضل

نویسنده:

حسیب فضل











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us