څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
facebook

نینواز میخواند: ياد آن سرو روان آید همی


در يکی از روز های تابستان داغ 1358 خورشيدی روزی که نظاميان در بالا حصار دست به قيام مسلحانه زدند و دولتمردان که دستور سرکوب فوری قيام را صادر کرده بودند، صدای شليک توپهای ثقيل، پرواز طيارات نظامی به ارتفاع پخش و انفجار بم ها شهر کابل را می لرزاند.

مردم در و دکان را بسته و بطرف خانه های شان می شتافتند. نينواز نيز از دفتر و محل کار خود برای برداشتن کودکانش از کودکستان مربوط با موتر سپورتی شخصی اش بيرون برآمد. دروازه بانان کودکستان، کودکان او را تسليم نمی دادند و می گفتند هنوز برای شان دستور نرسيده است. نينواز به خانه اش در بلاک 28 الف مکروريان می آيد تا از مادر پير و خانم جوانش نيز اطمينان حاصل کند که آندو را د ر گيريه و ناله می بيند و می داند که مويه ی آنها از فراق فرزندان کوچک شان است. بار ديگر نينواز راهی کودکستان می شود، هنوز به محافظان دروازه کودکستان دستور تسليمی و رهايی کودکان مردم از مقامات ذيربط نرسيده است. گويی همه در هول و هراس خود و قدرت خوداند تا به توجه به اوليای کودکان مردم. هرچند نينواز اصرار می نمايد، کمترين توجه به عذر و زاری او می شود ـ سيمای پريده رنگ و لرزان اطفالش را می بيند که از پشت ميله های دروازه کودکستان پدرشان را با ناله و گيريه می خواهند در اين اثنا نينواز فصيح بيان دم احساسات خود را گرفته نميتواند و به دروازه بانان که اکثراً کارمندان «کام» (پليس مخفی) بودند خطاب می کند: "کلان ها را خو کشتيد، حالا نوبت اطفال رسيده است." و همين کفايت می کند به دستگيری او و به احتمال قوی به نابودی او در همان روز 18 اسد 1358، روز قيام بالاحصار.

نينواز کی بود؟ اسم اش فضل احمد، نام فاميلی اش ذکريا متخلص به نينواز، فرزند فيض محمد خان ذکريا بود. پدرش وزير معارف دوران شاهی و در شعر فيض کابلی تخلص می کرد.

نينواز هنوز تازه جوان بود که در پهلوی درس و سبق مکتب علاقه به نواختن الات موسيقی (اکورديون، هارمونيه و طبله) و آوازخوانی داشت و با استعداد ذاتی که داشت زود هم در اين فن رشد نمود.

او در صنف 11 يا 12 ليسه استقلال بود که چهلمين سالگرد استرداد استقلال کشور را بطور فوق العاده جشن می گرفتند. به وزارت معارف دستور داده شده بود که هر ليسه پايتخت در روز رسم گذشت معارف گروپ ترانه خوان های خود را داشته باشد. اداره ليسه استقلال اين وظيفه را به نينواز سپرده بود، او در شعر:

قوم افغان افتخار آسيا

عسکر سنگين وقار آسيا

چنان کمپوزی ساخت و اين ترانه را بالای شاگردان ليسه استقلال آنقدر پخته نموده بود که اگر در روز قضاوت و داوری در لوژ غازی ستديوم در کنار پادشاه حکميت و قضاوت بدوش مرحوم عبدالغفور خان برشنا نمی بود بی ترديد گروپ ترانه خوان های ليسه استقلال درجه اول می شدند، چونکه استاد برشنا کمپوز ترانه خوانهای ليسه نجات را خود ساخته بود و با آنها مشق و تمرين نموده بود در هنگام داوری رای بر مقام اول ليسه نجات داده بود.

فضل احمد ذکريا نينواز ليسه استقلال را به پايان رسانيده بعداً شامل پوهنتون کابل در فاکولته حقوق و علوم سياسی شده بود و بعد از فراغت از پوهنتون در وزارت خارجه وظيفه اجرا می نمود.

باوجوديکه در سفر های رسمی و دپلوماسی شرايط برايش ميسر بود که در خارج زندگی نمايد، مگر او وطنش را برابر جانش دوست داشت و آرزوی پاک داشت که در پهلوی ماموريت رسمی در پرورش استعداد هنری جوانان افغانستان در بخش هنر آوازخوانی خدمت نمايد، خدمت بی پاداش و صادقانه.

نينواز با ساختن کمپوز های دلنشين و تصنيف ها و ترانه های نازنين تا شاگردانش را به سکوی افتخار و شهرت نمی رسانيد آرام نمی گرفت.

وقتی مرحوم عبدالرحيم ساربان نزدش آمد نينواز برايش خواندن های:

من نينوازم ـ شب های هجران نی می نوازم

يا

خورشيد من کجايی؟ سرد است خانه ی من

و يا

شد ابر و پاره پاره، چشمک بزن ستاره،

را ساخت ديگر ساربان با صدای سحرآميزش محبوب قلب ها و عاشقها شده بود و شيفته گان آواز او نه تنها جوانان شوريده بودند بلکه سالمندان صاحبدل نيز گوش به آواز ساربان می دادند.

و هنگامی که خانم فريده مهوش زانوی شاگردی به مقام هنر نينواز زد، نينواز به او قول داد که تا به مرحله استاديش نرساند از سعی به اين هدف دريغ نمی نمايد. و با کمپوز ها و ترانه های نينواز، مهوش استاد شد. البته انکار استعداد و صدای دلپذير اين خانم وطن پرست را نيز ناديده نميتوان گرفت که خدای بزرگ عمر و هنرش را از مردمش نگيرد. می گويند مهوش آنقدر انسان با پاس است که در هنگام بود استادش، نينواز، دستان او را می بوسيد، زهی افتخار به استاد مهوش و زهی افتخار به هنر نينواز و خدمات صادقانه او اندرين راه.

خوب به يادم است وقتی نينواز، جوان بلند قامت ديگر را که اصلاً قاری قرآن شريف بود به شاگردی گرفت که او غلام سخی حسيب بود و وقتی آزمايشش کرد گفت در صدای تو برکت آيات قرآن است. و برايش کمپوز و خواندن «قالين باف» را ساخت:

بيا بريم قالين ببافيم سوی اقچه

تخته تخته پارچه پارچه

قالين های سرخ و سفيد

برای يار برگ بيد

و چون اين شاگردش نيز به دلش خواند هم رديف با تخلص خود برايش لقب دلنواز را گذاشت، که بعداً حسيب شد دلنواز. و دلنواز هم اگر هنر آوازخوانی را در نيمه راه به علت ازدواج رها نمی کرد با استعداد و آواز افسونگری که داشت شهرتش به بيرون مرز ها ميرسيد.

و اما شاگرد ديگرش که تا نبود خودش با نينواز بود يعنی احمد ظاهر شهيد چنان از فيض هنر کمپوز ها و تصنيف های نينواز بهره برد که آوازه و شهرتش مرز ها را شکست و نه تنها تا امروز محبوب قلب های افغانهاست، بلکه تاجيکان و ايرانيان و قفقازيان در ترانه و هر بيت و آوازش درد و غم و عشق خود را می يابند. از همين خاطر است که شاعران زياد تاجيک در زمان حيات شهيد احمد ظاهر تصنيف ها و شعر های خود را افتخارانه به او می فرستادند و خواهش می نمودند که شعر های آنها را در لابلای موسيقی با صدای افسونگرش بخواند. از همين بابت در تاجيکستان مجسمه ی او را ساخته اند همه ساله در روز تولد و سالگرد نبود او محافل يادبودش را گرامی ميدارند و با دريغ که در وطن اصلی اش هنوز قبر شکسته ی او را کسی ترميم ننموده است و از ياد و بودش و علت اصلی نبودش و استادش نينواز خبری نيست که نيست.

و شاگردان ديگر نينواز احمدولی، هنگامه، سلما، سيماترانه، اکبر رامش و ديگران که هرکدام بجای خود و به هنگام خود و به علاقه مندان خاص خود مقام والا را داشته و دارند.

اضافه پردازی نخواهد بود و سخن حق و بجا هم خواهد بود که اگر احمد ظاهر جوان تا امروز جای در دلهای مردم کشور ما و در قلب های مردمان تاجيک زمين و قفقاززمين دارد نيمه افتخار آن در کمپوز ها و ترانه ها و تصنيف هايست که نينواز استاد برای اين شاگرد بی بديلش از دل و جان ساخته و ارزانی نموده است.

در مردمداری و شخصيت و کرکتر نجيب نينواز بر علاوه ايکه در چشمديد نگارنده نقش آن روزگار حلال است که با او سلام و اعليک بود، بخوانيم که دوست شب ها و روز های خوب زنده گی و رفاقت با او، محترم عبدالرشيد بينش در کتاب «بارقه های بينش» چه می نويسد:

" او جوان خوش معاشرت و دوست و دلبازی بود که همه رفقا شيفته تربيه عالی و حسن خلق او بودند هر کجاييکه می بود او را چون نگينی در حلقه ی خود می گرفتند. مساعدت به دوستان و نيازمندان را از جان و دل می پذيرفت، بلی سالهای درازی پيش در کنار او از ميدان بزکشی بگرامی بر می گشتيم و قرار بود او مرا به شهرنو برساند. سياهی شام همه جا را فرا گرفته بود. ديدم موتر او از نيمه راه چمن حضوری به جاده ميوند برگشت. پرسيدم چرا شهرنو نرفتی و راه خود را کج کردی؟ با تبسمی گفت: يک توقف مختصری درينحا دارم، بعد می رويم. در نصفه راه جاده ميوند در کنار جاده توقف کرده، از موترش پايين آمد و بدکان محقر و کم متاعی که در داخل کوچه در پرتو يک نور ضعيف برق روشن بود نزديک رفت، صاحب دکان که لباس ژوليده به تن داشت و کلاه و دستار کهنه ای فرق او را می پوشانيد در برابر نينواز عجولانه به پا خاست و با دو دست با او مصافحه کرد، چيزی با هم نجوا کردند که من نفهميدم، زود برگشت، دکاندار از دکان خود پائين پريد و با پای برهنه چند قدمی به دنبال نينواز آمد. نينواز بسوی موتر برگشت، وقتی داخل شد پرسيدم فضل آغا چه خريدی؟ با خنده گفت: فقط يک قطی گوگرد و اين هم يک مشت توت برای القاصه. آنوقت عقده اش ترکيد و گفت:

بادار! اين مرد بيچاره هفت سر عايله دارد که عبارت است از پنج تا طفل قد و نيم قد. چنانچه ديدی متاع دکان او از چند تکری توت خشک و جواری و نمک و شمع و گوگرد و مقداری هم خرد و ريزه ديگر تجاوز نمی کند که قيمت همه ی آنها از سه صد افغانی بالاتر نمی رود. منظور او را از توقف در برابر دکانچه و ملاقات او را با دکاندار کم بغل بخوبی درک کردم و بيش از آن کنجکاوی را لزوم نديدم. بسوی شهرنو روان بوديم، اما در طول راه عواطف انسانی و جوانمردی او را می ستودم. چند قدمی به تانک تيل شهرنو نمانده بود که موتر به جتکه زدن پرداخت. نينواز ملتفت شد که تيل موتر به نقطه ی صفر رسيده است، بمشکل خود را تا تانک تيل رسانيد. نينواز پايين شد، جيب های خود را به پاليدن شروع کرد، اما هرچه جستجو کرد پولی نيافت که برا ی خريد تيل بپردازد با معذرت بمن مراجعه کرد و پنجاه افغانی خواست، فوراً پرداختم و فهميدم که تمام محتويات نقد جيب خود را به آن دکاندار بيچاره داده است."

پس از ناپديد شدن نينواز از صفحه زندگی، منزل او به نشانه همدردی از دوستان و عزيزان او و خانمش پر و خالی می شد و هريک آماده گی شان را برای انجام خدمتی به خانواده او ابراز می داشتند، اما مرديکه رنج فقدان او را کشيد و پيوسته کمر خدمت را در راه رفا و آسايش خانواده او بست فضل حق بود که هرگاهی نامی از نينواز به ميان می آمد اشک از چشمان غمديده اش جاری میگشت، گلويش را عقده تلخی می فشرد، آه می کشيد، سر بر زانوی غم می نهاد و در گوشه يی می خزيد و می گريست. اين مرد همان دکاندار فقير جاده ی ميوند بود که نينواز در هر ماه قسمتی از معاش خود را بدخل او ميريخت. فضل حق تا روزيکه خانواده نينواز در وطن بود پيوسته در خدمت آنها بود و خود و زندگانی خانوادگی خود را مديون نينواز می دانست.

تا جاييکه آگاهی است خانم نجيب و شريف نينواز (خانم عاليه) بياد شوهر نامدارش با سحر دخترش و حارث پسرش در ايالات متحده امريکا زندگی می کنند.

در قدردانی و وصف و ستايش هنر و آواز نيواز شاعران و نويسندگان چندی قلم بدست گرفته اند و چيز ها در خور مقام هنری و انسانی او سروده اند. از جمله استاد خليل الله خليلی، جناب حامد نويد و ارادتمندان ديگر.

در سال 1346 هجری شمسی هنگاميکه نيواز سکرتر اول سفارت کبرای افغانی در انقره بود و استاد خليلی هم سمت سفير کبير را داشت، شبی در محفل ادبی و روحانيی شعر «باغبان و خزان» استاد خليلی را خواند که سخت مورد قبول حاظرين قرار گرفت و استاد خليلی فی البديهه غزلی برای نينواز سروده و به آواز خود در آن محفل خواند که در پايان اين نبشته پيشکش میگردد.

آنچنان کردی ز سوز و ساز خود محشر بپا

کز نيستان دلم شد عالم ديگر بپا

نغمه ی تو، ناله ی تو، سوز تو، آواز تو

هر يکی در رگ رگ من کرد صد آذر بپا

ز آسمانی ناله ی تو با نوای مولوی

بلخ از ما شد به شور و نغمه ی ديگر بپا ...


حسیب الله فضل

از کتابخانۀ:

حسیب الله فضل

نویسنده:

امام عبادی











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us