څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
facebook

شمس تبریزی و مولانا بلخ


زنده‌گی پرماجرا و رازناک شمس را در يک تقسيم بندی سادهء زمانی می توان به دو مرحلهء مشخص دسته بندی کرد.
نخست شمس پيش از ديدار با مولانا،
دو ديگر شمس پس از ديدار با مولانا


در ارتباط به چگونه گی زنده گی شمس پيش از آن که با مولانا ديدار کند، اطلاعات گسترده يي در دست نيست. دراين پیوند يگانه منبع با اعتباری که می تواند سيمای پرشکوه شمس را ا ز ورای آن همه افسانه ها و روايات گوناگون برای ما بنماياند، همانا " مقالات" خود اوست.

از آن چه که او در پیوند به خود در مقالات گفته است برمی آيد که شمس کودکی بوده است استثنايي و زنده گی او در کودکی و نو جوانی در تنهايی و دلتنگی بزرگی سپری شده است. شمس در پیوند به دلتنگی های دوران کودکی خود باری چنين گفته است:

«مرا گفتند به خردکی
چرا دلتنگی، مگر جامه ات می بايد
با سيم
گفتمی:
ای کاش اين جامه که نيز دارم، بستندی!»

پدر شمس، علی بن ملک داد تبريزی نام دارد. سال تولد او به روشنی به ما معلوم نيست. اتقاق نظر براین است که شمس آن گاه که به سال 642 قمری به قونيه رسيد، شصت سال داشته است.او پدرخود را در چند جملهء کوتاه اين گونه به زيبايی معرفی می کند:

«نيکمرد بود، الاعاشق نبود، مرد نيکو ديگراست و عاشق ديگر.»

پژوهشگران بیشترینه از دیدار شمس با مولانا به نام تولدی دیگری مولانا یاد کرده اند و پژوهشها بیشتر بر تاثیر گذاری شمس بر مولانا تاکید دارد. در حالی که از این دیدار می توان به گونهً نقطه عطفی در زنده گی این دو چهرهء شگفت عرصهء ادبیات عرفانی پارسی دری یاد کرد. رابطهء آن دو يک رابطهء خلاق و دو جا نبه است. در نتيحهء اين ديدار نه تنها مولانا؛ بلکه شخصيت شمس نيز دستخوش ديگر گونی می شود.

در قونيه است که شمس لب به سخن می گشايد. چنان که باری گفته بود:
«از برکت مولانا ست، هرکه از من کلمه يي می شنود.»
جای دیگر در مقالات در پیوند به تاثیر گذاری های مولانا بر خود چنین می گوید:
«کسی می خواستم از جنس خود که او را قبله سازم ، روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم. اکنون چون قبله ساختم ، آن چه من می گويم فهم کند، دريابد.»
سپهسالار روايت می کند که روزی مولانا شمس الدين تبريزی در بارهء مولانامی فرمود:

«يک قول مولانا پيش من هزاردينار صره باشد؛ زيرا دری که بسته بود باز از او شد. والله که من در شناخت مولانا، قاصرم! در اين سخن هيچ نفاق نيست و تکلف نيست... مولانا را بهترک دريابيد»

جای ديگری افلاکی از قول سلطان ولد روايت می کند که روزی شمس الدين تبريزی به پدرم می گفت:

«مرا شيخی بود ابوبکر نام در شهر تبريز، جمله ولايت ها را ازاو يافتم؛ اما در من چيزی بود که شيخم نمی ديد و هيچ کسی نديده بود ، آن چيز را در اين حال مولانا ديد.»

شمس تا پيش از اين که به ديدار مولانا برسد احساس دلمرده گی داشته و خود را به آب استاده يي همانند می کند:
«آبی بودم، بر خود می جوشيدم، می پيچيدم و بوی می گرفتم تا وجود مولانا بر من زد و مرا از ياًس و دلمرده گی به در آورد!»

ديدار شمس با مولانا را می توان يکی از شگفتی انگيز ترين حادثه ها در تاريخ ادبيات عرفانی پارسی دری و جهان به شمار آورد.
شمس در قونيه به سخن در می آيد. او پيش از اين از مردم می گريزد و علاقه يي به سخن گفتن با آنان ندارند. آری با مردمی که او را به سبب اندام لاغرو قامت بلندش دشنام می دهند و می گويند که: برو ای طويل تا دشنامت ندهیم! چه سخنی می تواند گفت!

شمس خود را پيش از ديدار با مولانا با خم لبالب از شراب ربانی تشبيه می کند که سر آن را با گِل بسته اند و کس را بر آن وقوفی نيست.

« در عالم گوش نهاده بودم، ميشنيدم،
اين خنب به سبب مولانا سرباز شد.

هر که را از اين فايده يي رسد، سبب مولانا بوده باشد.»

زنده گی پر ماجرای شمس به کتاب راز ناکی از روزگاران قديم می ماند، که گذشت ساليان ، فصلهای نخستين و فرجامين آن را از ميان بر داشته است. اگر اشارات او در مقالات نمی بود ما از چگونه گی دوره های کودکی و نوجوانی او بيخبر می مانديم. چنان که هنوز چگونه گی غيبت دوم يا غيبت کبرای او همچنان بر ما پوشيده مانده است. گویی آن شب 644 قمری که شمس چای در سفر آن غیبت بی برگشت گذاشت، تا هنوز ادامه دارد.


پرتو نادری

از کتابخانۀ:

پرتو نادری

نویسنده:

پرتو نادری











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us