څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

ای همو بیچاره گک اس





    وقتی که صاحب خانه کرایه را بالا برد، دیدم نمی توانم از عهده پرداختن کرایه بدر شوم چاره ای نداشتم جز... آن که دنبال خانه جدیدی بگردم. در محلات و کوچه های قدیمی شهر با بایسکل کهنه ام دنبال خانه کرایی سرگردان بودم. تا آن که بلاخره موفق به یافتن منزلی شدم که کرایه ماهوارش ۵۰۰ افغانی بود. صاحب خانه جدید به من گفت :
    _ ای خانه نواقص زیاد نداره... قدری نم داره که به اثر باران های ثور ایجاد شده به زودی خشک می شه. فعلآ برق نداره، اما به زودی چاره برقه شه می کنم و تشنابش ...در این جا صاحب خانه مکثی کرد و بعد افزود: خدا انصاف بته کرایه نشین سابقه را به علت بی پرداختی آن تشناب شکست کرده... ولی شما غم نخورین بزودی چاره شه می کنم. دیدم با ۵۰۰ افغانی خانه ای بهتر از این نخواهم یافت. ناچار قبول کردم که به این خانه کوچ کشی نمایم. به همان اندازه که این خانه تعریفی نداشت، طرف راست خود همسایه ای داشتیم تعریفی و درخور هر گونه توصیف و تمجید. از همان همسایه های نادر و نازنینی که نصیب هر کس نمی شود.
    روز اول کوچ کشی یک غوری پلو فرستادند و فردای آن به خانه ما آمدند و « تشریف آوری ما را به خانه جدید ( ! ) تبریک گفتند. خیال کردم تنها پدر فامیل آدم صمیمی و زود جوش است. فهمیدم که صمیمیت یکی از خصوصیات عام این فامیل است. بچه های شوخ من از بس محبت و صمیمیت این زن و شوهر را دیدند و احساس کردند همسایه ما را به نام کاکا شفقت و همسرش را خاله محبت نامیدند. کاکا شفقت وقتی دید ما شب ها در تاریکی به سر می بریم و برق نداریم. درحالی که چین های تأثر آوری در پیشانی خود ایجاد کرد و به من گفت :
    _ برادرم ... دوستم ... عزیزم ... پس همسایه بودن چه بدرد می خوره ؟ چه طور امکان داره بگذارم که شب ها چراغ تیلی بسوزانین ؟ از طریق من لین برق را به خانه شما می آوریم. بدین وسیله مشکل بی برقی ما حل شد. قرار گذاشتیم که نصف مصرف برق را ما و نصف دیگر را آن ها بپردازند.....
    روز دیگر خاله محبت به زنم گفت :
    _ خواهرجان ! چرا پیراهن دخترته با دست می دوزی ؟
    زنم از خجالت کمی سرخ شد و بعد آهسته گفت :
    _ ماشین خیاطی ندارم ... داشتم اما دستم بند شد فروختم اش و دیگر خریده نتانستم.
    خاله محبت گله مندانه گفت :
    _ پس ما چه بدرد می خوریم ؟ مگر ما همسایه شما نیستیم ؟
    خاله محبت فورآ ماشین خیاطی خود را به خانه ما فرستاد. زنم درحالی که از این همه لطف و مهربانی همسایه در پیراهن گل دارش نمی گنجید از ماشین استفاده کرد.
    دختر هفت ساله ام که او را در مکتب ابتداییه کوچه قبلی شامل کرده بودیم. مشکل جدیدی ایجاد کرد او را باید یک نفر تا مکتبش می رساند و این کار خیلی دشوار بود. این مشکل را نیز همسایه مهربان ما نیز حل کرد. اتفاقآ دختر بزرگ خاله محبت در مکتب کوچه جدید ما بود. آه که فرد فرد این فامیل مهربان و نازنین بودند. دختر خاله محبت دخترکم را به مکتب این کوچه که از خانه ما بیش از سه صد متر فاصله نداشت، تبدیل کرد و مرا از پریشانی و دل واپسی نجات داد. وقتی که شب ها در بستر می افتادم، با خود میگفتم :چه همسایه نازنین ... خدا به تمام بنده گان خود چنین همسایه مهربان نصیب کند.
    دیگر، شوخ ترین پسرم نمی دانم از کجا افتاده بود که دهن و دماغ اش پرخون شد اما من تا از اداره به خانه آمدم. همسایه مهربان ما کار خود را کرده بود. زخم های او را با الکول شسته و پلستر کرده بود. آهی کشیدم و از زیر دل به خاطر یافتن چنین همسایه نازنینی شکر به جا آوردم.
    چند روز بعد وقتی عصر به خانه برگشتم می خواستم برای رفع خستگی چند پیاله چای بنوشم، پسر همسایه نازنین ما به خانه ما آمده به من گفت : کاکا جان بابیم گفته امشو به خانه ما بیایین
    خیریت اس بچه جان ... ؟
    _ بلی خیریت است، بابیم شما و خاله جانمه مهمان کده.
    پسرک رفت به همسرم گفتم آماده رفتن شود. زیرا صلاح نیست دعوت چنین همسایه مهربان را رد کنیم.
    وقتی داخل خانه همسایه شدیم خلاف تصور خود که می پنداشتم تنها من و همسرم دعوت هستیم دیدم عده زیادی با زن ها و اطفال شان قبل از ما تشریف آورده اند. بعداز سلام علیکی و احوال پرسی ها همسایه مهربان ما همه را به من و همسرم معرفی کرد.
    این پسر خاله ام شیرآغا و آن همسرش بهیجه جان... این خسربره شیرآغا... این کوکوگل خشوی گل آغا و آن نفس گل ننوی پری گل، آن هم قندآغا پسر کاکای گل آغا و آن نواسه فلانی جان و این هم چطور و چکار فلانی جان و این ... و بلاخره نوبت معرفی من و همسرم رسید. همسایه یعنی کاکا شفقت مرا با کلک دست راستش به دیگران نشان داده گفت :
    _ ای همو بیچاره گک اس.
    با تعجب به طرف خانمم نگاه کردم، او هم چیزی از این حرف ها نفهمیده بود. ولی همسایه مهربان ما سخنانش را دنبال کرده گفت :
    _ صاحب ! ای بیچاره ها چند روزی میشه که همسایه ما شده. مردم بسیار خوبی هستند. بیچاره ها روز اول که آمدن خانه شان برق نداشت ولی ما برق شان دادیم. اگر نی تا حال در تاریکی به سر می بردن، خانمم سرخ شده بود و حیرت زده مرا می دید. من با لبخندی که به طرف مهمانان زدم، حرف های کاکا شفقت را تایید کردم او هم ادامه داد :
    صاحب ! ... ای بیچاره ها چه مشکلاتی داشتند ... همی چند روز پیش بچه گک اش به زمین خورد ... از دهن و بینی اش خون سرا زیر شد ... بیچاره ها سراسیمه شده بودن ... اما همی مسلمان ( به خاله محبت اشاره می کند ) زخم های شه پانسمان کد.خاله محبت بیش تر از این طاقت نیآورده رشته سخن را خودش به دست گرفته گفت:
    _ ای به خدا ... ای بیچاره ها چه مردم خوبی استن. چه قدر همسایه نیک هستند، دل آدم می خواد که همیشه کمک شان کنه، همی بیچاره (خانم مرا نشان می دهد) ماشین خیاطی نداشت همراه دست میخواست به دخترخود پیراهن بدوزد، ماشین خیاطی خوده برایش روان کدم بیچاره بسیار به تکلیف بود.
    دیدم که دختر خاله محبت که معلمه مکتب ابتدایی کوچه ما بود. در بیتابی عجیبی به سر می برد، حدس من درست بود. زیرا به زودی حرف مادرش را بریده گفت :
    _ به راستی که میگن همسایه خوب خوب اس ... دل مه می خواست به این بیچاره ها کمک کنم. دخترک شان ده مکتب بسیار دور درس می خواند ... در یک روز به یک مکتب همی کوچه تبدیلش کدم اینالی بیچاره ها بی غم شدن.
    دستمالم را از جیبم بیرون آوردم و عرق هایم را خشک نمودم. دیدم مهمانان دیگر با نگاه های پر از دلسوزی و ترحم به ما نگاه می کنند به هرحال من و همسرم صدای خود را نکشیدیم. فقط با لبخند های ممتد و تکان دادن سر حرف های آن ها را تایید می کردیم. دلم بیشتر به زنم می سوخت، اگر همان لحظه رگ های دستش را می بریدیم یک قطره خون بیرون نمی آمد.
    آن شب گذشت و زنده گی بی سر و صدای ما ادامه داشت. تا این که یک روز شوق سینما رفتن به سرم زد در دهلیز سینما ناگهان چشمم به همسایه مهربان ما کاکا شفقت افتاد وقتی مرا دید با نفر دیگر که پسان تر فهمیدم از همکاران اداری اش هستند به طرف من آمده احوال پرسی کرد آن ها را به من معرفی نمود و بعد مرا به آن ها معرفی کرد :
    این همو بیچاره گک اس که ده دفتر قصه ی شه بر تان کده بودم ....
    وقتی که دیدم همکاران دلسوزانه به من می نگرند، فهمیدم که واقعآ قصه مرا به همه ای شان گفته اس، می خواستم به بهانه ای از آن ها دور شوم . ولی بقیه احوال پرسی تازه شروع شد.
    _ چطور هستی همراه کار و بار ... همشیره خو انشاءالله ده پخت و پز و خیاطی تکلیف نداره، زخم های پسرک خوب شده ... ؟ برق تان ضعیف نیست. چطور اس دخترک ... مکتب میره .
    گفتم : تشکر هیچ تکلیفی نداریم از خیرات سر شما تمام مشکلات ما حل شده. کاکا شفقت با مهربانی بیش ترگفت :
    او خواهش می کنم ... یاد نکنین ... یاد نکنین آخر وظیفه مه بود باید همرای تان کمک می کدم ... شما بالای مه حق همسایه گی دارین. بعد رو به همکارانش کرده گفت: بسیار مرد خوب و شریفی است. بیچاره ها با یک عالم مشکلات رو به رو بودن.
    دیگر نمی تانستم در آن کوچه و آن خانه به سر ببرم به زودی در محله دور از آن جا کوچ کشی کردم .
    ولی کاکا شفقت برایم مصیبتی شده بود. در سرویس شهری، حمام عمومی، در جاده ها و سینما یا رستوران خلاصه در همه جا با او تصادم می کردم همیشه چند نفر با او می بود، اول دیگران را به من و بعد مرا به آن ها معرفی می کرد :
    _ ای همو بیچاره گک اس .... همو که قصی شان را بر تان گفته بودم. دیگر کارد به استخوان رسیده بود بلاخره یک روز چند نفر رفقایم با من بودند با هم با کاکا شفقت رو به رو شدیم با او نیز چند نفر بود. این بار احوال پرسی را من شروع، اول دوستانم را معرفی نمودم.
    فلانی جان از شعبه اوراق، و ای هم فلانی جان از شعبه تحریرات و بعد به رفقایم گفتم :
    _ این آقا را نشناختین ... ؟ بابا ای خو همو بیچاره گک اس.
    _ چشمان کاکا شفقت از تعجب گرد شده بود. می خواست چیزی بگوید مجال اش ندادم و گفتم :
    خدا شاهد است که ای بیچاره گک آن قدر در حق مه لطف کرده که اگر هزار بار ازش تشکر کنم دَین اش ادا نمی شه. ما برق نداشتیم ... ای بیچاره به ما از طریق منزل خود برق داد ... اگر این بیچاره گک نمی بود ما چه می کردیم ... آخ چه بگویم، خانم این بیچاره گاه گاهی ماشین خیاطی خوده به همسرم میداد. بیچاره ها مردمانی شریفی هستند. دختر ای بیچاره هم به فامیل ما کمک کده.
    دستم را پیش بردم چُندکی از کومه اش گرفتم و گفتم :
    این بیچاره گگ عجب قندول آدمی است. این بیچاره گک خیلی مهربان است. پس از آن روزگار کاکا شفقت هر وقت مرا می بیند راه خود را چپ کرده چنین وا نمود می کند که اصلآ مرا ندیده است

حبیب عثمان

از کتابخانۀ:

حبیب عثمان

نویسنده:

حبیب عثمان











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us