څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
Montréal, May 23, 2017 کابل, سه‌شنبه، ۲ جوزا ۱۳۹۶ ۱۹:۰۸
facebook

ابوالمعانی بیدل شاعر حیرتها و اسرار ها


حضرت ابوالمعانی مرزا عبدالقادر بیدل رحمت الله علیه در سال 1054 هجری در شهر کابل دیده بجهان گشود و 79 سال بعد این عارف بزرگ در هندوستان چشم از جهان فانی پوشیده و به رحمت حق پیوست.
ابولمعانی بیدل از یک خانواده دانشمند و سلحشور که در رشته نظامی از استعداد کامل برخوردار بود به دربار شاهی عصر شان قربت داشت . که بعد ها ابولمعانی بیدل از وظیفه دولتی به نسبت سراییدن یک مدیحه در وصف اعظم شاه که از طرف شاه پیشنهاد شده بود، دست کشید. چون ابولمعانی بیدل دشمن سر سخت مدیحه سرایی بود .
.مرزا عبدالخالق قبل از تولد ابولمعانی بیدل در شهر کابل وظیفه داشت بهمین منظور خانواده خویشرا از ولایت بدخشان به کابل در قریه خواجه رواش کابل جهت سرپرستی انتقال داد.
مرزا عبدالخالق پیرو طریقه قادریه بود از همان اوایل سفر هایی از کابل و بدخشان جانب هندوستان داشت زیرا پیرشان عبدالقادر جیلانی در هندوستان بود. بعد ها چنان ارادت پدر ابولمعانی به پیر شان بیشتر شده و نمیخواست دور از آن شهر باشد . بار دوم فامیل خویش را از کابل به هند آورد چون عبدالخالق پدر ابولمعانی و خود ابولمعانی هر یک در عصر شان از سلوک و روش نیکی برخوردار بود ، در بین مردمان ، دوستان و خصوصا همسایه های قریه شان محبوبیت زیادی داشتند. بعضی ها گفته اند که بعدهامردم قریه خواجه رواش کابل طربت حضرت ابولمعانی را از هند بکابل در همان منطقه که ابولمعانی تولد شده بود انتقال داده اند که این مسئله را بنده نه قبول و نه رد مینمایم.
پدر حضرت بیدل چنانکه قبلا نیز اشاره کردم جد اندر جد از افغانستان است،یکتن از ارادتمندان طریقت قادریه بود و از زمان جوانی بارها از افغانستان به کشور هند سفر هایی کرده بود و وقتی که حضرت ابولمعانی بیدل بدنیا امد مرزا عبدالخالق ارادتی که بطریقت عبدالقادریه داشت اسم ابولمعانی بیدل را عبدالقادر گذاشت . حضرت ابولمعانی 5 سال داشت که مرزا عبدالخالق چشم از جهان پوشید و برحمت حق پیوست.
بعد از وفات مرزا عبدالخالق مرزا قلند برادر مرزا عبدالخالق ابولمعانی بیدل را با خود گرفته و در قسمت تعلیم وی بسیار کوشید .
حضرت ابولمعانی مرزا عبدالقادر بیدل رحمت الله علیه در ابتدا به تعلیم و حفظ قرا ن کریم اغاز کرد تا اینکه قران عظیم شان را مکمل به حافظه خویش سپرد ، آنقدر این عارف بزرگ تفکر و مطالعه در قران مجید نمود که تفسیر آیه آیه قران شریف را در بعضی از اشعار خود آورده تا نصیحت رهگشا بسوی حق برای مردم باشد.
طور مثال یکی از صد ها بیت این عارف که از قران الهام گرفته آورده ام.
( و لقد کرمنا بنی آدمه ...) : بتحقیق ادم را با کرامت انسانی ، اشرف المخلوقات خلق کردم. بر سرش تاج و لقب کرامت انسانی نهادم و ادم را بر تر وبالاتر از همه مخلوقات برگزیدم.
ابولمعانی بیدل از این آیت الهام گرفته و میفرمایند:

سرت از تاج کرمنا گرانی داشت ای غافــل
که عمر خود را احتیاج سایه بال هما کردی

برداشت بنده ازین بیت ابولمعانی چنین است: ابولمعانی بیدل به انسان های غافل که همیش خود بین، مقام جو، دولت جو ، فرصت طلب میگوید :پروردگار آدم را با کرامت انسانی اشرف المحلوقات خلق کردو بزرگترین مایه ، مقام و عزت که همانا تاج کرمنا ست برایش ارزانی نمود . ای غافل این تاج شرف و عزت را به سرت نهاد و بر تو گزید آیا این تاج عزت ، شرف بسر تو همچوباری گران است که پی خواسته های پوچ و با طل هستی و همه عمر خویش را صرف مسایل و اسباب ناپایدار، هرزه خواهی ، هرزه گردی و همیشه خود را محتاج شانسی همچو بال هما کرده ای.
(هما) مرغی است که در قدیم ها نسلش بوده و این مرغ را مرغ بخت میگفتند ، که اگر این مرغ از فضا از بالای سر فردی در حالت پرواز بگذرد آن شخص یا پولدار میشود یا صاحب کرسی دولت مقام و عزت دنیایی میگردد. و در جای دیگری روایت است که گفته اند اگر شاهی در شهری میمیرد وزرا به اصطلاح همان اعضای کابینه و مردم با هم در یک میدان وسیع جمع میشدند و این مرغ ( هما) را رها میکردند وقتی که این مرغ بالای شانه هر شخصی مینشست آن شخص را پادشاه انتخاب میکردند.


ما درد سر ز افسران دولت نمیکشیم
بخت سیاه ما چه کم از سایه هماسـت
خواننده گان گرامی چون موضوع معرفی عارف بزرگ ابولمعانی بیدل و بحث در مورد زبان گفتاری اش است به اصل مطلب بر میگردیم .
خوانده ام بعضی ها خصوصا نویسنده گان ایرانی بدون در دست داشتن کدام اطلاعی و نا برداشت از میان ابیات این عارف در مقاله های خود مینویسند :( مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی) که بنده با این گفته موافق نبوده و نمیباشم چون بیدل نه دهلوی و نه شاعر هندی ، اینکه به زبان هندی شعر گفته استعداد وی بود
نویسنده محترم داکتر سعید یوسف نیا انتخاب مقدمه و شرح لغات بکمک موسسه انتشارات قدیانی به چاپ رسانده و متذکر شده که بیدل منسوب به هندوستان میباشد من به این گونه نویسندگان پیشنهاد میکنم تا اول تحقیق ، خصوصا در ابیات خود همان عارف نمایند و بعد به معرفی وی بپردازند
جناب دانشمند بزرگ و شاعر چیره دست سمیع رفیع که دلش را با اب عرفان شستشو داده ودرب دل را برای حقایق باز نموده و از حق نگذشته فرموده های ابولمعانی را که اشارتی به اجداد و وطن خویش نموده در مطلبی گنجانیده بود که طور تائید و تاکید من نیز جرئتی بخرج داده از آن فرموده های ابولمعانی را آورده ام برای کسانیکه میگویند بیدل دهلوی است بدانند که بیدل ریشه اش در افغانستان و ثمرش برای همه جهان است.
ابولمعانی بیدل فرموده جای من جایی است که آبش لاجور سیما و به کنار لعل جاری است . همه میدانند که لاجورد و لعل مخصوص بدخشان است و اب لاجورد که سیما گوپر وآمو در بدخشان جاری است.
اینجا چند بیتی از ده ها بیت این عارف را که همیشه از همین مرز و بوم وطن خویش افغانستان دیدن میکرد خوشدار مردم و وطن خویش بوده و بزبان و اصطلاحات مردم خود شعر گفته ذکر میکنم.


زبسکه نسخه تحقیق ما پریشانی اسـت
نظر به کاشغر و دل به خوست میباشــد
....

اگر خورشید در صد سال یک لعل آورد بیــــرون
بدخشانهـــــا به یکـــدم بشکفانــــد جوهر تیغــش
..
متانـــــت کـــــان المــــاس از قـــــوی بنیــــادی
دلیـــــری ها جگــــر سامانــــی کوه بدخشانـش
....
جان کند عمیق از هوس لعـــل تــو لیکـــــن
دور است بدخشــــان زتلـــاش یمنــــی ها
...

ابولمعانی بیدل بزبان مردم خویش شعر گفته همه واژه ها واصطلاحات زبان مردم افغانستان در اشعارش دیده میشود حتی همین اصطلاحات از قدیم ها تا امروز در زبان گفتاری و نوشتاری مردم ما مروج است . جناب سعید یوسف نیا بکمال موشگافی در دیوان این عارف زحمت بخرج نداده و در بعضی از واژه هایی که حتی امروز مردم عام افغانستان به همان معنی که بیدل شعر گفته سخن میگویند عاجز مانده وصرف اشارتی کرده که در زبان بیدل معنی دیگر دارد باید قبل از اینکه کتاب را به چاپ میرساندن در باره واژه های بیدل معلومات از آنعده هموطنان افغانی که در پرتو علم و ادب قرار دارند میگرفتند.
هدف بنده چنین نیست که محترم یوسف نیا را زیر بار این نوشته ها کرده بلکه هدف به کلیه محترمانیکه به عرفان زبان گفتاری و هویت شان بی حرمتی میکنند است. طور مثال واژه (کلفت) را بیدل رحمت الله علیه در بیتی آورده وجناب سعید یوسف نیا به معنی این واژه پی نبرده و ندانستن همین واژه باعث شده از مرام این بیت عاجز بماند.

از هجــوم کلفت دل ،نالـــه بی اهنگ مانــد
بوی این گل از ضعیفی در طلسم رنگ ماند



(کلفت) آشکار است در ایران بمنزله مستخدمه و نوکر استفاده میشود ولی در افغانستان بمنزله هر باری که روی دل بنشیند خصوصا بار غم و همچنان بمنزله سخت دشوار و ( کثیف ) بکار برده میشود.
ابولمعانی بیدل درین بیت خویش از هجوم همچو سیلاب آن باری شکایت میکند که بروی دل نشسته ، به نسبت این بار ناله ها بدون عشق و آهنگ مانده زیرا دل گر با سوهان عشق از هر گونه باری پاک و آراسته شد آنگاه دل جای مقامی را میگیرد. یعنی تجلیات الهی جاگذین میشود.حالا که دل با سوهان عشق آراسته شد همچون مولانا و بیدل وار حتی هر نفسی با عشق سپری میگردد.
اگر چه عرفان به آنچه که خواسته اند رسیده اند و در مقامی قرار دارند ولی آنقدر از عجز و سلوک بر خوردار هستند و این شیوه را به خود اختیار کرده اند که هنوز هم خود را نارسیده به خواسته های حقیقی شان میدانند و چنین میپندارند که دل از وجود هر گونه باری پاک نشده است.
حضرت علامه اقبال لاهوری رحمت الله علیه از فضیلت عشق در پاکسازی قلب در ین بیت خویش بیان نموده .

عشق سوهان زد مرا آدم شدم
عالـــم کیــف و کم عالم شـــدم

دل قبلا با خصایص ، کینه و کدورت ها و بار ها آغوشته بود که از هجوم این بار به کرامت انسانی داغ نهاده و سبب نا بکاره گی ام گردیده بود. ولی زمانیکه دل را عشق سوهان زد و از وجود هر گونه بارها پاک شد از وجود خویش آگاه و به کرامت خود پی بردم .
بعضی عرفان از جمله مولانا جلال الدین محمد بلخی و علامه اقبال لاهوری رحمت الله علیه از زندگی قبل شان که بدون عشق سپری شده ، آنعده عمر خویش را حتی در جمله مرده ، با گریه ، انگاره ، نا کاره شمرده و آغاز زندگی خود را از وقتی میدانند که در پرتو نور عشق قرار گرفتند.

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم


خواننده گان محترم بیت علامه اقبال لاهوری را که در بالا تذکر شدم تعبیر بیشتری از زمان خلقت انسان را نیز دارد که در بخش دوم این مقاله تکمیل خواهد شد و با این دو بیت خویش مقاله را خاتمه میدهم

جســـم بیجانـــم بــــود،ســـامانه ای
بیــدل و بـت ســـاکــن بـــتخانــه ای
عشق افـــروخت آتش شد زنده جان
بس خروشید عقل بخشید دیده جان


سیف الله فضل

از کتابخانۀ:

سیف الله فضل

نویسنده:

ادریس بقایی قطره











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us