څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

عشق ملا


عشق ملا
هارون انصاری

قضا را شخصی بود ملا
در ملایی مقامش بود بالا
سخن ها داشت از دین و مذهب
حدیث ها روایت می کرد از لابلا
داشت حرف هایی از عشق و معرفت
تاکیدش بود بر عزت و رعایت ادب
قضا را ملا پیدا کرد چندین دوست
قبول داشت هرچه از دوست آید نکوست
دوستان کردندش آشنا با نت و موبایل
ملا جان لباسی خرید و زد استایل
دوستان جدید شروع کردند به تشویق
که عصر اتوم است پیدا کند باید رفیق
ملای بی چاره کرد این حرف ها را قبول
شب و روزش شد در نت مشغول
بعد از مدتی تحقیق و جست و جو
ملا جان آشنا شد با دختری گلرو
دخترک داشت هزاران ناز و غمزه
در دلش جا گرفت با صد ادا و کرشمه
آن پری پیکر بود بلا
ملای نادان به عشق اش شد مبتلا
مدتی نوشتند نامه هایی
نامه ها تبدیل شدند به عشوه هایی
ملا جان در یکی از نامه هایش
نوشت که خواهد بشنود صدایش
دخترک قبول کرد و برایش فرستاد شماره
از ملا درخواست زنگ کرد در اوقات شبانه
ملا از این شد بسیار خوشحال
روز را شب کرد با هزاران جبر و جنجال
شب هنگام دخترک زد زنگ
ملای بی قرار به زنگش جواب داد بی درنگ
روی دختر نمودار شد از کمره
از ملا خواست که نمایاند چهره در صفحه
با تماشای آن پری، ملا شد بی قرار
هوش از سرش پرید و از دست داد اختیار
ناگهان ملا جان از شوق بسیار گفت:
ای پریزاد! خواهم بینم آن اندام لخت
دخترک گفت: گر خواهی ببینی تو این بدن
اول باید نکاح کرد و ازدواج با من
ملا جان با دیدن آن آهوی ختن
گوش نکرد منطق و نشنید سخن
ملای بی قرار داشت اصرار
دخترک «نه» می گفت و می کرد انکار
بعد از آن، هر چه فرستاد نامه
نامه هایش لاجواب ماندند؛ شد دیوانه
ملاجان با دوستانش کرد دیدار
قصه ی عشق گفت و راز ها کرد اظهار
دوستان با شنیدن این همه اخبار
خندیدند و شروع کردند به گفتار
مگر تو کیستی پرسی چنین سوالات
ندانی از هرکسی نتوان کرد چنین درخواست
مصطفی عمرزی

از کتابخانۀ:

مصطفی عمرزی

نویسنده:

هارون انصاری











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us