څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

سرگذشت


سرگذشت
هارون انصاری

نویسم چند حرف ز بهر خود
چه بود زنده گی ام و حالا چه شد
گشودم چشم در آن شهر در آن دیار
همه دوست داشتیم و بود برایم افتخار
از آوان خوردی و کودکی
عشقم بود باشم برایش خدمتگار
به مکتب رفتم و تکمیل نمودم درس
چندی در آرامی و چندی در آن روز های مرگبار
زمان گذار کرد و حکومت گذر
عشق ها فروریخت همه رفتند به شهر های دیگر
سرانجام بعد از مدت ها زنده گی در خطر
تصمیم بر آن شد گریزم از آن جا به جای دیگر
سفر کردم من زمان را
داخل شهر ها شدم با رنگ های دیگر
شروع شد زنده گی در آن جا ها
نه شوق درس خواندن بود، نه شور عمل
سه سال در آن دیار کردم زنده گی
با همه رنج و با همه خسته گی
ناگزیر تقدیر ما هم شد براین
شدیم روانه ی یک مُلک زیبا و رنگین
زنده گی جدید شروع شد با زرق و برق
زنده گی آرامِ دور از دنیای شرق
دوره ی حزن به پایان رسید پس از چندی
دریافتم که باید بیابم و کنم کار
در اول درس خواندن بود آرزویم
مگر تحصیل نیمه مرا رنجاند سخت
اگر خواهم دوام زیست کنم در این جا
باید که از صفر شروع کرد تحصیل
پس از چندی نومیدی و پریشانی
خداوند، رحم کرد و داد روشنایی
رسیدم به آن هدف که داشتم آرزو
گرچه با مشکلات زیاد شدم رو به رو
حال نوبت آن بود که یابم کار
خدا، ندارد دوست آدم عاطل و بیمار
شدم روانه به جست و جوی کار
به این در زدم و به آن در بسیار
نیافتم کاری که می خواستم
زیرا نداشتم اصلاً تجربه ی کار
ناگزیر انجام دادم کار های دیگر
تا بیابم تجربه، نباشم بی کار
زنده گی ست و باید با آن ساخت
ورنه تنها بمانی و همه اش باشد باخت
از آن دنیای زیبا که همه ترسیم کنند
دارد جور کلان و زحمت بسیار
حال که چندین سال استم در این جا
کنم زنده گی و هستم شکیبا
من نگویم پشیمانم ز این کار
اگر بود آرام وطن، نصیب بود خوشبختی بسیار
نکنم ناشکری مستدام است این زنده گی
لیک آرزو دارم باز آید آرامی دیار
مصطفی عمرزی

از کتابخانۀ:

مصطفی عمرزی

نویسنده:

هارون انصاری











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us