څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
facebook

من و پهلوان برات



یادکودکی مثل آهنگ خواب آور جویباری ست که از جنگل دوری به گوش برسد. من در آن شب بی مهتاب که... ابر ها در اقیانوس قیراندود آسمان شناور بودند به چنین سرودی گوش می دادم. صدای قل قل آب از جوی ناپیدایی به گوش می رسید و ترانه شورانگیز عمر مرا از حریم سال های پار، ساز میکرد. به مادرم فکر می کردم به شبی که مثل امشب تابستان بود و ما بر پشت بام های کاگلی می خوابیدیم و از باد گوارا و سردی که از "کوه شیر دروازه" می وزید لذت می بردیم. من تخته به پشت با ستاره ها بازی می کردم با آن سکه های بل بلی طلایی که به روی مخملی بنفش پراگنده بودند. مادرم گاهی با کف سبک و نرمش به پشتم تپ تپ می زد و گاهی صورت و موهایم را می نواخت. غلتی می زدم و سر به زانوی نرمش می گذاشتم؟ آن گاه مثل همیشه آرام و آهنگین ترانه ابدی و قدیمی مادران را سر می کرد.
آللو للو للو
آللو بچه للو
آللوی ابریشم
بند و بارت مه میشم
برآیی سر بازار
خریدارت مه میشم
این آواز جان بخش و روح پرور که لطیف تر از آواز گندم ها، باد ها و جویبار ها بود رفته رفته از هوشم می برد. پلک هایم گران و گران تر می گردید و رخوت ملایم خواب زیر مژه ها و لای ابرو هایم رخنه می کرد و بند بند اندامم سست و بی حال می گردید دیگر به خواب می رفتم خوابی کودکانه و خوش که بی کابوس و بی اندوه بود و مرا پاسی چون کبوتران بال می بخشید و پاسی بر پشت ابر سفید و یا اسپ سمند، سوارم می کرد و به سوی ناکجا ها بال می گشود.
صبح که خروسان آذان می دادند و از شیار های کنگره های فرو ریخته دیوار های بالاحصار، آفتاب کاکل زری بر بام ما فرش زرنگاری می گستراند. چشم باز می کردم و به آسمان که آبی آبی بود و به من شادی می بخشید و به مادرم که پاک پاک بود و به رویم لبخند می زد سلام می کردم.
رنگ شادی آفرین آسمان بیدار ترم می کرد و خنده مهر آمیز، مادرم حالیم می نمود که از بستر خواب برخیزم دست و دهنم بشویم و کنار مادرم پهلوی سماوار فرشی بنشینم و چای بنوشم. آن وقت نوبت تعبیر رویای شبانه فرا می رسد و مادرم با صفای مادرانه چون مبشری پاک دل زبان به تاویل خواب ها می گشود و خوش باورانه می گفت، واه واه چه خواب خوبی، ابر سفید و اسپ سمند نشانه خوشبختی است و پرواز آن دو به سوی ستاره ها از بخت بلندت نوید می دهد. انشاءالله که کلان می شوی و خداوند به تو خیر و برکت می دهد.
از تعبیر های گوناگون مادرم دلم شاد می شد و چون کلان شدن، ریش و بروت کشیدن در آن وقت ها برایم کمال مطلوب و آخرین آرزو بود ذوق زده می پرسیدم: به راستی مادر مه کلان می شم ؟
_ جواب می داد : هان جان مادر
_ جواب می داد : بسیار کلان.
بعد از آن چرت می زدم و انگار چیزی های کلان را بپالم لُق لُق این طرف و آن طرف را نگاه می کردم مادرم به مقصد می رسید و می گفت : بچه جان سودا نکن یک کوت کلان میشی، با استفهام کومه هایم را می پنداندم و بغل هایم را به اندازه یک پوقانه بزرگ گشوده می پرسیدم : همین قدر ؟
مادرم ضعف خنده می شد اشک های شوقش را با نوک چادرش می سترد و می افزود
نی نفس مادر کلان تر.
دیگر طاقتم طاق می شد آن قدر بغل هایم را می گشودم که نشسته تخت به پشت می افتادم، آن وقت مادرم خندیده فریاد می می زد ؟
آفرین حالی شد همین قدر کلان.
می پرسیدم :
به اندازه کوچکی پهلوان برات ؟
می گفت هان گل مادر به اندازه پهلوان برات ؟
در آن روز ها "پهلوان برات" سرِ سرها و میدان دار تمام هر کاره ها و میدان ها بود. وقتی راه می رفت مثل کوهی با تمکین بود و هر ایزار و پیراهنی برای پت های چاق و زورمند و بازوان آهنین و توانایش تنگی می کرد، او همیشه کالای گیبی می پوشید و سلیپر های ساخت "مرادخانی" به پا می کرد.
اگر دلش می خواست گاهی دستار کوچکی بر سرش می بست ورنه بیشتر روز ها با سر برهنه چپه تراش در کوچه ها پیشاپیش شاگردانش چاک چاک راه می رفت و قُول هایش را چون خروسان کلنگی باز می گرفت.
برای من پهلوان برات که بسیاری از حریفانش را مثل موم در دست هایش فشرده چُت کرده بود، بزرگ ترین مرد دنیا بود و همین که مادرم می گفت :
« انشاءالله دَه ای کوچه آدم کلان میشی و ریش و بروت می کشی، فورآ خود را در هیات خلیفه برات می یافتم و آرزو می کردم روزی چون او مرد بی همتای کوچه های کابل شوم. به این امید از کودکی هوس کشتی کردم ، حق و نا حق بر سر بچه ها می جهیدم و گردن از خود ضعیف تران را می پیچیدم تا این که روزی جنگ مغلوبه در گرفت و مسگر بچه ای چنان به خاکم مالید که هوش از سرم برفت اشک ریزان به مادر شکوه بردم :
_ مگر تو نگفتی که مه آدم کلان می شم مثل پهلوان برات، حالی او کجا و مه کجا ؟
جواب داد :
چرا حتمآ میشی اما مرد ها دَه میدان میرن.
لاجرم به میدان رو کردم و دانستم که دویدن افتادن دارد و انسان باید بیفتد، بیفتد و بیفتد تا برخیزد و پهلوان شود !!


حبیب عثمان

از کتابخانۀ:

حبیب عثمان

نویسنده:

حبیب عثمان











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us