څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

مسألۀ دیورند


یک «دیو» رانده می شود
بحثی در «سرحدات(!)» افغانستان

میانِ خون جگر، غرق می شویم به مرگ
نه پا، نه دست، نه سر،غرق می شویم به مرگ
سرشتِ هر که زِ ما مردم است، در خون است
اگر هزاره و تاجک و ترک و پشتون است
سید رضا محمدی

«مسألۀ» خط دیورند ، در این اواخر به موضوع غالب محاورۀ سیاسی در میان افغانان مبدل گردانیده شده است.
چنان که همیشه، افغانان درداخل وخارج کشور، نه درمقابل مشکلی که دارند، بل فوراً درمقابل یگدیگر صف بندی کردند، وفوراً سیاست، به شیوه ای که ما را با آن عادت داده اند،چالان شد:
دشنام ها و بعد از دشنام ها بازهم دشنام ها!
و بعد؟
بعد هیچ !
آن چه حقیقتاً حیرت آور است این که همین ما که اصلاً عادت نداریم از اثیر «تخصیص»، به حضیضِ تخصص نزول کنیم، همین ما، چند درجن «متخصص دیورند شناسی» پیدا کرده ایم؛ و این متخصصین از فضاشناسی تا امضاشناسی مسافرت میکنند؛ و چیزهایی را نشانی میکنند که درپیشانی دیورند هم درج نه بود؛ واما همین متخصصین، یکی هم مثلاً این سوال را مطرح نمی کنند که چرا این جنجال شریف ویا کثیفِ دیورند، همین اکنون، این چنین داغ ساخته شده است؟
چرا؟
پاسخ ساده اینست که جهان، خاصتاً درطی چند ماه، چنان دگرگون شده است که به هیچ سوالی، دیگر یک پاسخ ساده در دست نیست.
سی سال می شود که همه بدیهیات و مسلمات قبلی، بشمول گلوبالیزمِ (و نیولیبرالیزم) که ما با آن ها تحت نام «فکر سیاسی» معتاد ساخته شده بودیم، بدست همان هایی که آن ها را نوشته و کاشته بودند، در محک، و در محاقِ یک «تردید» بی سابقه رانده شدند.
این حرکات که اشکال مختلف بخود گرفتند، بهرحال بیان آن بودند که "مار پوست می اندازد"؛

تونی بلیر در آستان هزارۀ نو باری گفت :
« امروز ما برای اراضی نمی جنگیم؛ ما برای حفظ ارزش های خود می جنگیم»!
نباشد!
این یک کوشش ایمن نیست که به تونی بلیر افغانستان وعراق ولیبیا و سوریه و یمن را مثال بدهیم؛
به تونی بلیر تذکرنمی دهیم که "تودینهوفر"ازهمین دید ارزشی گفت که «درعراق غرق خجالت شدم از این که غربی هستم!»
به تونی بلیر تذکر نمیدهیم که خودش اعتراف کرد که بارها و بار ها ازهمین خجالت غرق در عرق شده است؛
به تونی بلیر فقط تذکر می دهیم که امروز متفکرین اروپایی میگویند که از چیزهایی که نه در کدام جای دیگر، بل اصولاً در پدیدۀ اروپا، ناپدید و ناپیدا شده است، یکی هم همان نظام ارزشی مدرن و آگاهی دموکراتیک است؛ متفکرین اروپایی برای این وضع دلایل و عوامل متعدد می شمارند؛ می نویسند که یکی از این عوامل بازی های مکاره ای بودند که طی سال های اخیر هم سیما و هم بنیاد های خود اروپا را بی ریخت ساختند؛ ومی نویسند که در این بازی های مکاره همین جناب بلیر، یکی از بازیکنان و پلیرهای سرشناس بوده است.
تونی بلیر برای جنگ ارزش ها "ناق" دور گز کرده است؛ جناب تونی بلیر چوبگز را در زیر زناق خود ببندد؛ فقط یک گام به خشک بگذارد، و به هرگز برسد:
اینک «بریکسیت»! و آنک آنک اروپا !
اگر اروپا حقیقتاً یک اندیشه و ارزش است؛ پس انگلستان هیچگاهی به این ارزش راضی نبوده است؛ انگلستان، اصولاً، هیچگاهی چیزی بیشتر از اراضی نبوده است !
اینک «بریکسیت»! و آنک آنک اروپا!
اگر از کنام لندن برعلیه اروپا واویلای شلیک برسد! از پاریس بنام اروپا ندای «ویوا ریپوبلیک» می رسد!
جناب بلیر راحت بخوابد! اروپا بیدار است؛ اگر که دشواری های اروپا بسیار است!

خوب!
پس وضع پیچیده است ؛ و این وضع بسیار پیچیده وشدیداً چند جانبه، نمی تواند در حوزۀ ما، و در افغانستان، منعکس نباشد.
بلحاظ بحث مورد نظرما، دو مشخصۀ مهمِ این وضع را برجسته می سازیم:
مشخصۀ اول اینست که افغانستان در سیاست ادارۀ جدید امریکا جای مهمتری را اشغال می کند؛
آن چه از ادارۀ قبلی امریکا برای ادارۀ ترامپ دربارۀ افغانستان برجا ماند، عبارت بود از:
پایگاه های ستراتژیک در افغانستان
+ عقب کشیدن بخش اصلی قوت ها
+ سپردن مسوولیت "جبهۀ بحر جنوب" به هند
یعنی درمثلث امریکا+ هند+ افغانستان، وظایف دربارۀ امنیت جنوب آسیا و آسیای میانه به هند واگذارگردید؛ هند ازجانب امریکا مجاز شد تا با نفوذ چین در آسیای میانه مقابله کند؛ در سال 2014 امریکا رسماً مسوولیت امنیت افغانستان را به هند واگذار کرد؛ سرنوشت پاکستان، به ایجاز، تعیین شد؛
امریکا مرکزِ ثقل حضور خود را به حوزۀ بحرالکاهل منتقل ساخت؛ و اتحادیۀ مدار بحرالکاهل TPP را دایرکرد؛ دراین اتحادیه که 12کشور مداربحرالکاهل+G7 را در برمی گرفت، چین شامل ساخته نه شد؛ و روسیه کنار گذاشته شد؛
به این ترتیب فورمول "گلوبالیزم مطابق به اوباما"، تعریف شد:
امریکا در مرکز«رهبری» مبادلات آزاد اقتصادی در جهان قرار می گیرد
هند متحد بزرگ است
چین از نظر اقتصادی متوقف ساخته می شود
روسیه «یک قدرت محلی است»
این انکشاف به یک اتحادیۀ نو در میان چین و روسیه انجامید؛ تحکیم بیشتر این اتحادیه مجمع شانگهای را وارد یک مرحلۀ نو ساخت.
و این انکشاف، خاصتاً «منگنۀ هند- افغانستان»، به حرکات تازه وغیرمنتظرۀ پاکستان انجامید؛ پاکستان اعلام کرد که «نزدیکی اوباما با هند، پاکستان را مایوس ساخته است»
(بی بی سی17.01.2017)
و پاکستان با وساطت چین، بسوی اتحادیۀ شانگهای چرخید؛ یک جریان بسیار پیچیده براه افتید که دراین چارچوب، نه کس دیگر، بل، وزیردفاع پاکستان دراپریل2017این اعلام غیرمنتظره را به جهان علنی ساخت که «روسیه باید ابتکار تأمین ثبات در افغانستان را بدست گیرد» !!

این سوال که چرا پاکستان عاق شد؛ و درستراتژی اوباما از«بست منتظر»هم، بتدریج به«بست منتظر بی معاش» سرملاق شد، این یک سوال بسیار پیچیده است:
نخستین پاسخ همان است که همواره تکرار می کنیم:
از یکطرف، پس از بدست گرفتن افغانستان، دیگر پاکستان برای امریکا قدامت ستراتژیک خود را باخته است؛و اتحاد ستراتژیک درمیان هند وامریکا نمیتواند به یک چیزی کمتر از«منتظر» ساختن پاکستان بیانجامد؛
درست ازهمین نظر، دیگرکافی نیست گفته شود کشف "تروریستان" در پاکستان، و تشدید خطر صدور تروریزم از پاکستان، یگانه دلیلی بود که امریکا را فراخوانده باشد که درموقف خود در برابرپاکستان تجدید نظرکند؛ هیلاری کلینتون با وضاحت گفت که آین هایی را که ما امروز با ایشان می جنگیم، دیروز خود ما بوجود آوردیم؛ و امریکا «از2007 می دانست» که پاکستان مصروف فریب دادن امریکا است؛ وامریکا این را هم میدانست که پاکستان تلاشی بیشتر ازاین نداشت که "تروریستان" را فقط هرچه قیمت تر بفروش برساند.
از طرف دیگرمعلوم شد که مسألۀ متوقف ساختن ماشین عظیم ومتعرض اقتصادی چین، قدامت اصلی ادارۀ اوباما بوده است؛ میدانیم که به دلایل متعدد چین نسبت به پاکستان نظرخاص دارد؛ چین درپاکستان، و خاصتاً در گوادر پاکستان، 46 ملیارد دالر سرمایه گذاری کرد؛ و ساختمان شاهراه قراقروم بزودی تکمیل می شود؛
پس مشکل امریکا شاید این بوده باشد که چین به بحر جنوب می رسد؛اما معلومدار بود که چین علاوه از پاکستان، راه برما و راه کمپوچیا به بحر جنوب را نیز در اختیار دارد.
پس مشکل اصلی برای ادارۀ اوباما نه در مسألۀ گوادر، بل در "مسألۀ مادر" قرار داشت:
چین دو پاشنۀ آشیل دارد:
یکی این که چین وابسته به تورید انرژی از خارج است؛
دیگری این که نسبت نفوس و زمین در چین ، معکوس همه کشور های جهان است؛چین نمی تواند به اراضی همجوار خود بی اعتنا باشد.
دررابطه با«اراضی همجوار»،امریکا رقابت با چین برای بدست گرفتن آسیای میانه را باخت؛بریژینسکی ناگزیرشد میدان«اور-آسیا» را برای چین خالی کند. شانگهای نه تنها تعرض طلبی نظامی چین معطوف به اراضی همجوار را به "توسعۀ" اقتصادی تعدیل کرد؛ بل چین به تکرار اصرار برای تبدیل شانگهای به یک اتحادیۀ نظامی را تعطیل کرد.
شگرد ستراتژیک هنری کسینجر برای استفاده از «فرصت طلایی اختلاف چین و روسیه» نیز بی تاثیرشد؛ نه تنها چین درچوکات شانگهای از جانب روسیه در آسیای میانه دست آزاد یافت؛ بل روسیه بخش هایی از سایبیریا را هم به چین کرایه داد.
پس یگانه محور آسیب چین، که باقی ماند، تورید انرژی بود. کوچ کشی ستراتژیک امریکا به بحرالکاهل یکی از اهدافش همین کورگره زدن راه های مواصلات انرژی به چین بود؛
ازهمین نظر پروژۀ لولۀ صلح ایران به پاکستان، که پاکستان در سال20111 با تَمَرُّد از هدایت امریکا به آن پیوست؛ هشدار اصلی برای امریکا بود؛
با تکمیل این پروژه، پاکستان درکانون طریق زمینی انتقال انرژی از ایران به چین (و به هند) قرار می گرفت؛ نه تنها پاکستان دیگر به نظارت امریکا تن نمی داد، بل مهم تر این که نظارت امریکا بالای انتقال انرژی به چین(وهند)به صفر تقرب می کرد؛ وایران تختۀ خیزغلبه ناپذیری دربرابر دیکتات امریکا بدست می کرد؛
ازینجا بود که جان کری سوال بلوچستانِ مستقل را بلند کرد؛وازینجا بود که«جرگۀ دیورند»(!) این بار اما از فلوریدا فعال شد؛ وازینجا بود که هند ضمیمه ساختن سند وپنجاب را مطرح کرد؛ دیگ هجوم ستراتژیک برعلیه پاکستان بجوش می آمد؛ در این احوال بود که چین پا درمیان شد و در برابر مداخلۀ امریکا (وهند) دربلوچستان هشدار داد! متقابلاً امریکا کوشید فوراً رفع سوء تفاهم کند؛ گروسمن، فرستادۀ خاص امریکا، در2012 اعلام کرد که ازنظر امریکا خط دیورند یک مرز بین المللی است !
بهرحال غیرقابل انکار است که از2001 تا 2016، امریکا پوره 155سال فرصت های طلایی برای تجزیه کردن پاکستان را قضا کرد.
امریکا از، «وضع یک فوریت استثنایی می یابد»، عقب ماند.
و پاکستان که بروشنی این تهدید ها و منابع این تهدید ها را دریافت؛ به امریکا پشت کرد؛ و در این راه نتیجه گیری های "زشت" کرد:
پاکستان دریافت که دیورند لاین که برای مدت 500 سال خط تعرض ستراتژیک به عمق آسیای میانه از دهلیزافغانستان بود؛ و ازهمین نظر، ممرّ حیات ومنبع نظری«عمق ستراتژیک» برای پاکستان، بود، اینک همین خط رُخ برگردانید و برعلیه موجودیت و بقای پاکستان معطوف شد؛ پاکستان دریافت که استقامت عمل خط دیورند بضرر پاکستان دور خورده است.
پس پاکستان "ژست" کرد که از نظریۀ تعرضی «عمق ستراتژیک» به حداقلِ ممکن عقب می نشیند؛ و برسمیت شناختن دیورند را تقاضا کرد -
وهرقدرکه فاصلۀ پاکستان با امریکا بیشتر گردید، بهمان اندازه کارزار برسمیت شناختن دیورند بیشتر داغ ساخته شد. دیورند به موضوع حاد محاورۀ سیاسی مبدل ساخته شد.
برسمیت شناختن دیورند، از هرطرفی که عنوان شد، وعنوان می شود، مضمون ستراتژیک در آن، مضمونِ غالب است.

مشخصۀ دوم اینست که در این میان ورق چنان گردید، که زورق چرخید.
ورود دورۀ ترامپ یک عدول درمقیاس ها و قدامت های گلوبال را بشارت داد؛
این که «زلزلۀ بزرگ ترامپ» تا کدام اندازه «مدل سیاسی غربی» را بحرانی می سازد؛ و یا تا کدام اندازه بحران مدل سیاسی غربی را از نهان به میدان می افگند، این یک بحث دیگراست؛ اما بهر حال آن چه مسلم است این که اصل ترامپی «امریکا مقدم برهمه !»، درست در نقطه مقابل اصل اوبامایی قرار دارد که گفت:
«نه این که "آیا"، بل سوال اینست که "چگونه" امریکا جهان را رهبری می کند- " نقط !"».

خوب؛
و امریکا فقط یک گام برداشت تا از این " نقط !"، اینک به "سرِ خطِ نو" پایان شود:
ترامپ از این آغاز کرد که اوو مردم! چین به امریکا تجاوز می کند؛ تا در طی فقط دو ماه به این «نظریه» فرود آید که "لاچین" یک اشتباه است؛ نی نی! "ماچین" یگانه راه است!
اقدام ترامپ در مورد بیرون رفتن امریکا ازTPPP، راحتی بزرگ و غیرمنتظره ای برای چین بود؛ بهر حال مسایل متعدد از جمله کسر بزرگ تجارتی امریکا دربرابر چین، فضای مناسبات امریکا- چین را کماکان متشنج نگهداشت؛
و کیسینجر پیر پاچین پاچین یکباردیگر به چین شتافت؛ و کیسینجر این بار شرق دور را پُر چین یافت؛ و چین این بار هم برای کیسینجر پیر یک دستدوزِ عرقچین بافت. کیسینجر این گلچین دردست، بازآمد؛ و ترامپ هم چنین گلباز آمد که« چین می تواند پارتنر بزرگ امریکا» شود!
و ترامپ پس از دیدار با رییس جمهور چین گفت:«وی شخص بسیار محترمی است»! و جهان شاهد محرم شدن دوبارۀ امریکا و چین شد!
کی گفته که مشکلی نیست که آسان نه شود !؟
دیده شود که این انکشاف کدام مظاهر وکدام پیامدهای بعدی خواهد داشت؛اما شواهد گواهی می دهند امریکا باید در راه رسیدن به این اتحاد نو دربرابر چین تمکین های بزرگ کرده باشد؛ و یکی ازاین شواهد این است که هند برخلاف فقط همین چند هفته پیش، نه تنها لحن شدیداً متعرض خود دربرابر پاکستان را واپس گرفته است، بل در برابر پاکستان ساکت هم شده است.
این بدون تردید یک جریان تصادفی نیست.
دیده شود که امریکا برای جلب مجدد چین بسوی خود، کدام امتیازات بعدی راتوافق کرده است؛ اما (نظر به موضوع بحث ما) در این رابطه دو حقیقت مهم در نظر می آیند:
یکی این که چین برای موفقیت های بیشتر در آسیای میانه، و برای موفقیت در پروژۀ عظیم "راه ابریشم جدید"، به حمایت و یا توافق امریکا نیاز ندارد؛ پروژۀ "راه ابریشم جدید" اهمیت و مقام "اور-اسیا" را طوری دگرگون ساخت که برعکس نقشۀ بریژینسکی بود؛ جاذبۀ اقتصادی و ستراتژیک محور شانگهای، خاصتاً برای چین، چنان نیرومند است که چین نمیتواند ازآن صرفنظر کند؛
کشورهای حوزۀ ما خود را در پیوند با شانگهای راحت تر می یابند. امریکا نمی تواند این هدف را در برابر خود قرار بدهد که چین، ویا سایر کشورهای حوزۀ ما، و یا حتی افغانستان، را در بیرون از شانگهای نگهدارد؛
دیگری این که پاکستان و ترکیه علیرغم گذشتۀ تاریک و موانع متعدد، با شانگهای و با روسیه تقرب کردند؛ ترامپ آشکارا کوشش کرد که سوءتفاهم ها با ترکیه و پاکستان بر طرف شوند؛ ترکیه وپاکستان،دلایل متفاوتی دارند که پیوند با شانگهای را جدی بگیرند؛ اما پاکستان، ازهمان آغاز، نظریۀ «عمق ستراتژیک» را با متصل شدن به آسیای میانه ربط می داد؛ چرخش پاکستان بجانب شانگهای، درواقع صورت دیگری ازهمان نظریۀ عمق ستراتژیک است.
بهرحال درسایۀ تفاهم جدید میان امریکا وچین، برخی استقامت های نو وارد میدان می شوند؛ یکی ازاین استقامت ها این که امریکا راه باز میکند تا پاکستان به حوزۀ مهارِستراتژیک امریکا باز گردد. و بازگشت دادن گلبدین حگمتیاربه کابل، همان راهی است که امریکا بروی پاکستان می گشاید.
مذاکرات دربارۀ تفاهم در میان دولت افغانستان و حکمتیار در یک توافقنامۀ صلج درج گردید. مطابق به این توافقنامه دولت افغانستان از شورای امنیت ملل متحد تقاضا کرد تا حکمتیار از فهرست سیاه ملل متحد حذف شود.
بالاخره فرانسه موضع "شمال" را واگذارکرد و انتقال حکمتیار به کابل را برگزار کرد؛
از19944 روشن بود که روسیه با حکمتیار روابطی دارد؛ تردیدی نیست که اجلاس سه جانبۀ چین و پاکستان و روسیه، وچند اجلاس بعدی، به توافق فعال روسیه برای برگشت حکمتیار به کابل انجامیده است.
و انگلستان هم که برای استرداد ارزش های بلیر، درمهلکۀ هلمند، هر دودست در ستیز داشت؛ ناگزیر و از روی ناچاری، در معرکۀ استرداد گلبدین، "دو دست دیگر" را بر روی میز گذاشت!
هیلاری کلینتون زمانی گفت:«ما می جنگیم؛ما می سازیم؛وما می گوییم»؛
هیچکس این جفا نکند که فکر کند امریکا به گفتِ خود وفا نکند: این سه گانه را به گلدانِ گلبدین کاشت، و اینک، برای چندمین بار، گلبدین را بر کابل گماشت.
چنین بود که نام سیاه حکمتیار، یک شبه، سفید شد!
و چنین بود که این چنار، بی مارچوبه ، بید شد!
و افغان ندانست که اگر این همه عروس، دریک شب، زفاف می شود، پس چگونه است که 500 سال دل فرزند افغان شکاف می شود؟
حکمتیار ثابت ساخت که اگر«اراده» موجود باشد، همه«جوانب» یک چیزی می یابند که بالای آن توافق کنند! اگر چنین است چرا کسی «اراده» نمی کند که جنگ در افغانستان پایان داده شود؟
حکمتیار شاید همان پراچۀ کامل است که اینک «فرستادۀ» همه جوانب در سراچۀ کابل است؛
تردیدی نیست این موقف حکمتیار، یک موقف استثنایی، درمیان همه آنانی است که در طی این همه سال های درد وفاجعه، افغان ازاین سوال خسته است که اسم اینان بکدام طلسم بسته است؟؟
خود حکمتیار، از سرنوشت خود، اما بیشتر از دیگران آگاه است؛
حکمتیار خودش گواه است که یک «وجه المصالحه» است؛ و این وجه المصالحه هر قدر هم «پاک» شود، نه این که چیزی بیشتر از یک دستپاک شود.
نادرست خواهد بود هرگاه بپرسیم که چرا پاکستان از حضور حکمتیار درکابل «حمایت» کرده است؛ درست خواهد بود بپرسیم که پاکستان چرا حکمتیار را به کابل فرستاده است؟
اگر کابل در اختیار امریکا است، پس پاکستان چرا اجازه نداد ملاعمر به کابل سپرده شود، اما حکمتیار اینک با اسکورت رجل پاکستانی، در کابل رحل می افگند؟
این روشن است که توافقنامه با حکمتیار، یک موفقیت بزرگ سیاسی داکترغنی، و شاید بزرگترین موفقیت سیاسی داکترغنی است؛
و این هم از بدیهیات است که حضور حکمتیار درکابل، «نوع کابلی» آرایش سیاسی را دگرگون خواهد ساخت؛ و مثلاً میدان را برای انحصار سیاسی تجزیه طلبان شمال تنگتر خواهد ساخت؛ از چنین بدیهیات که بگذریم؛
مهم یک سوال دیگر است -
سوال اینست که پاکستان از رُخ کردن ورق حکمتیار چه هدف دارد؟
معلوم است که پیام بازگشت حمکتیار، پیام برسمیت شناختن دیورند نیست؛ طالبان هم نگفتند که دیورند را برسمیت می شناسند، اما پاکستان نگذاشت، و نمی گذارد، که طالبان به کابل بیایند؛ پس چرا گلبدین به کابل رسیده است؟
پیام بازگشت حکمتیار، یک پیام دیگراست؛ پیام بازگشت حکمتیار،همان پیام AF-PAK است؛
ما از سوابق طرح این پروژه اطلاع داریم. ما می دانیم که این پروژه از "هالبروک" بود.
اما مشکل «اف - پاک»، اینست که ظرفیت های تحقق این پروژه از زمان هالبروک تا کنون بسیار متحول شده است:
اکنون نه تنها هند و ایران و روسیه دلایل و امکانات بیشتری دارند که از این پروژه ممانعت کنند؛ ونه تنها هنوز دقیقاً روشن نیست که چین، برغم توافقات اخیر با امریکا، با در نظر داشت مسألۀ اویغورها، از این پروژه حمایت خواهد کرد و یا نه؛
مشکل «اف- پاک» این است که اصرار بر«اف- پاک»، خاصتاً اکنون و امروز، گرایش به تجزیۀ افغانستان را قمچین می کند؛ و تجزیۀ افغانستان،با مصلحت وبا نقشۀ ستراتژیکِ حضورِ امریکا در افغانستان تناقض دارد.
امریکا می خواهد موقعیت ستراتژیک افغانستان، و منابع طبیعی بسیار بزرگ و ستراتژیک افغانستان را منحصراً در اختیار خودش داشته باشد. ازینجاست که امریکا، امروز و اکنون، نمی تواند بار دگر نقشۀ هالبروک را عنوان کند.
پس«اف - پاک» درقید یک «فقط» می افتد:
«فقط» پاکستان تلاش دارد که با استفاده از فضای نو در مناسبات چین و امریکا، و از طریق حضور حکمتیار درکابل، این پروژه را دوباره زنده بسازد.
پاکستان با تشدید جنگ در افغانستان و انتقال جنگ به شمال افغانستان، تلاش دارد عبور خطوط مواصلاتی "راه ابریشم جدید" از قلمرو افغانستان را ممانعت کند؛ و اینک با فرستادن حکمتیار به کابل، پاکستان به آینده، شاید به یک آیندۀ دور تر، نظر دارد.
افغانستان، و روشنفکری افغانستان،به هوشیاری بزرگی نیاز دارند، تا همه نیات پاکستان را در بیابند و متوقف بسازند.
و افغانستان هم یک «فقط» را نمونه داد:
داکترغنی سخن رییس استخبارات پاکستان را قطع کرد و گفت:
«ملاقات با شما به پایان رسیده است؛ شما رسخت هستید»
فقط !!!

بلی! یَلِ کابل اسیر است؛ اما دل کابل مُنیر است! کابل می دانست که روزی فرا می رسد که با حکمتیارِ خود دیدار خواهد کرد!
این درست است که شورش آب در پیاله، برای مورچه همان طوفان بنگاله است! اما آیا این شورش در پیاله، برای ما افغانان سیاله ای به آینده است؟
می دانیم که این، هم، به «ارادۀ» آنانی وابسته است، که جناب حکمتیار هم به ارادۀ آنان رخت رحلت به کابل بسته است.
دقیق می شویم:
نه این که جهان ما را "دست بسر" کرده باشد-
نی!
جهان دستنوشت ما را از ما ربوده است؛ تا این برچسب را بروی ما گشوده است که «افغان بودن، صرفاً، یک "سرنوشت" بوده است» !
ما همه باید فرا بگیریم که ما از آنجا دوباره آغاز می یابیم، که دستنوشت خود را باز می یابیم!

معضل دیورند بالای سر ما آویخته بوده است؛ دیری است که ما بطرف این معضل دست می انداخته ایم؛ و درسیر این همه ماجرا، مشکل ما تنها این نبوده است که ما نه دسترس داشته ایم؛ و نه فریادرس؛ مشکل ما این هم بوده است که کوشش های خود ما هم بسیار مندرس بوده اند، چنان که گویی در خاک نه نوشته باشیم، در رسِ نارس نوشته باشیم :
سَمال که « بلوای مبسوط (!!!) » می کنیم!
ما «دیورند» را چگونه می فهمیده ایم؟ چیزی که بالاثر دیورند از ما ربوده شده است، کدام چیز بوده است؟ اگر«خط» دیورند و«مسألۀ» دیورند را در متنِ یک منظومۀ بالاتر کنونی مطرح کنیم، آیا می توانیم نتایج نو را مُشَرَّح کنیم؟
اول
«خط» دیورند
دورۀ استعماری برای ما تبعات متعدد داشته و یکی از این تبعات، جنجال«دیورند» بوده است. سوال این است که اگر دیورند صرفاً یک «خط» بوده است، پس در طی 125 سالی که از گفتمان دیورند سپری شده است، این همه قبض و بسط متواتر «دیورند» از کجا می آمده است؟ این سوال با استنباط ما از«استعمار» و«پسااستعمار» درهم پیچیده می شود؛ و این همه نوشته های جاهدِ ما که به این موضوع عطف شده اند و این که این نوشته ها چگونه به این موضوع عطف شده اند،همه شاهد این بوده اند، که ما "هی میدان وطی میدان"، از همان «بلوای مبسوط (!!!)» به لوای مضبوط هم نه رسیده ایم؛
وقت آن است که با وضاحت گپ بزنیم:
مباحثی که ما دربارۀ معضل دیورند گشوده ایم یک محک است نه دربارۀ این که ما چگونه می اندیشیده ایم؛ بل دربارۀ این که ما آیا می اندیشیده ایم؟ ما همه باید بروشنی بدانیم که در دنیای کنونی نارسایی در صنع اندیشیدن، یک تن آسایی اندر منع باشیدن است.
قبل از همه می بینیم که در مبحث دیورند شاخص های توجه «متخصصین ما» کدام ها بوده اند؟
اول بحث ما، سوال از «اسناد» دیورند است:
چرا این اسناد را نشان نمی دهند؟ کی امضا کرده است یا نکرده است؟ امیرعبد الرحمن دست نشانده بوده است، ویا «یک شاه وطنپرست(!)» بوده است؟ کارخانه برای اسلحه سازی داشته است یا کارِ خانگی برای سُنُد سازی داشته است؟ فروخته است یا نه فروخته است؟...
در طی قرن بیستم بارها مواردی ذکر شده اند که جانب انگلیس از نشان دادن این اسناد انکار کرده است؛ هنگامی که جانب انگلیسی ازنشان دادن این اسناد به حامد کرزی رییس جمهور وقت افغانستان امتناع کرد، این "آتش" دوباره تیز شد.
دوم بحث ما، سوال از «اعتبار» دیورند است :
توافقنامه است یا قرارداد است یا معاهده است؟ معاقدین حق لغو را دارند و یا ندارند؟ تحمیلی است یا تحمیلی نیست؟ مهلت آن چند سال بوده است؟ این یکی به رسمیت نه شناخته و آن یکی به رسمیت شناخته است؟ مرز (بین المللی) است مرز (بین المللی) نیست؟ این کنوانسیون؟ آن کنوانسیون؟؟...
سوم بحث ما، سوال از «ادعای» ما است :
ادعای خاک داریم؟ ادعای ملکیت داریم؟ ادعای الحاق داریم؟ ادعای مردمان " لر وبَر" داریم؟ ادعای «حق تعیین سرنوشت مردم پشتونستان که برادران هم کیش و هم نژاد ماهستند»/لویه جرگۀ1334/ داریم؟ ادعای اخلاقی داریم؟ ادعای دهلیز مواصلاتی داریم؟ برسمیت بشناسیم؟ برسمیت نشناسیم؟«برسمیت شناختن،آن هم یکطرفه، کار ملانصرالدین است»!
اگر«مسألۀ» دیورند با پاکستان را مطرح می کنیم، پس چرا مثلاً عین سوال را در برابر روسیه و یا ایران مطرح نه می کنیم؟
چارم بحث ما، سوال ار «ادعای» پاکستان است:
پاکستان غاصب است؟ پاکستان از اتک تا متک می خواهد؟ پاکستان نیات شوم دارد، یا نگرانی دارد؟ کدام چیز از جانب پاکستان، معضل دیورند را غیرقابل حل ساخته است؟ دولت ها تصمیم بگیرند یا مردمان تصمیم بگیرند؟؟
و آخرین گپ ما هم اینست که ما باید «نارراتیف» خود را در بارۀ دیورند عوض کنیم !!
بحث های داغ ما، چراغ بدست، «خط» دیورند را در این میدان ها سراغ می کرده اند.
شاید شکایت می کنیم که چرا سخن رانانِ قهار ما، همه، از مخالف و موافق، همان عین گپ ها را تکرار می کنند و کسی خسته هم نه می شود؟ و یا شاید شکایت می کنیم که چرا نگاه ما به «دیورند» صرفاً فنی و بسیار شکلی و بسیار "رسمی" بوده است و باقی مانده است؟
نی!
مواردی کم نه بوده اند که ما خطکشی را با خط کش مقابله کرده ایم.
شکایت ما این نیست؛
شکایت ما این است که در حکایتِ بی نهایتِ دیورند، ما دچار یک گونه "سعایت" حیرت آور بوده ایم :
ما یک چیزی را که از "جنسِ ما" نه بوده است، و اصلاً از "دنیای ما" نه بوده است، در میان خود دراز کرده ایم و از گمانِ خود، به مقراض کرده ایم.
مشکل بنیادی ما در طرح گفتمان دیورند تنها این نه بوده است که ما تدقیق نتوانسته ایم که «دیورند» از نگاه و دیدگاه «آنان» به چه معنا است؛ مشکل بنیادی ما این بوده است که ما تا کنون نیز تدقیق نتوانسته ایم که «دیورند» از نگاه و دیدگاه «ما» به چه معنا است. ما دقت نکرده ایم؛ ومتاسفانه هنوز هم، که اینک «دیو» دیورند رانده می شود، دقیق نه ساخته ایم، که «دیورند» چی بوده است؟
بنابران از شرایط امکانِ تدقیقِ نسبتِ ما با «دیورند»، یکی هم این است که ما انبار بزرگی از گفته ها و خوانده ها و نوشته هایی را بدور بریزیم که زمانه آماده به پیش خوان ما رانده است تا نوشت وخوان ما از مادۀ دیورند، کماکان، و صرفاً، یک فراخوان مانده است.
ظاهراً این می بایست بدین معنا بوده باشد که ما باید«دانش» را فرا بگیریم؛ مشکل اما در این است که این تردید وارد آمده که این «دانش »، خودش، به منزلۀ یک از مهم ترین ابزار های سیطرۀ استعماری به میدان آورده شده است؛ «ساده سازی» و «خوشخورسازی» استیلای استعماری، یکی از مهم ترین شگرد های «دانش» پسا استعماری بوده است. تعمیقِ ما از دانش «پیراسته» یک «رانشِ (!)» پیوسته برای تحمیقِ ما بوده است.
سید جمال الدین افغانی، از مشاهیر اندیشه و مبارزه علیه استعمار بریتانوی، هنوز در1887 گفت:
«...کتاب های تاریخ که از انگلیس می آیند، و متاثر از "خود شیفتگی انگلیسی" هستند، این ها با بال های تاریکی و با چنگال های فریب تحریر شده اند؛ و هیچگاه حقیقت را نمی گویند و هیچگاه واقعیت را منعکس نمی سازند» (Pankaj Mishra : Aus den Ruinen des Empires; FFM2013; pp75 )
خوب؛ شاید می گوییم که دنیای امروز از زمانۀ سید افغانی 1500سال فاصله گرفته است و چیزهای بسیاری، خاصتاً در عرصۀ دانش و تحقیق، عوض شده اند؛ اما پروفیسور امریکایی هندی الاصل گایاتری سپیواک، همین امروز، و همین اکنون، می نویسد:
«...اوج گرفتن مطالعات پسااستعماری ... به موازات ... سرمایه گذاری اقتصادی در جهان سوم اتفاق افتاده و ازاین همزمانی تاریخی می توان چنین استنباط کرد که مطالعات پسا استعماری به طورغیرمستقیم از طریق تولید علم دربارۀ جهان سوم در خدمت منافع سیاسی... و توسعۀ اقتصادی گلوبال قرار دارد...»
(ستیفانی مورتون: گایاتری چکرا ورتی سپیواک؛ ترجمۀ نجمه قابلی؛ تهران 1392؛ص24)
بهرحال؛ سرنوشت علم را وا می گذاریم به معلومان !
ضرورت ما اما اینست که هم مضمون بحث ما، و هم شیوۀ بحث ما، دربارۀ دیورند را "به روز" کنیم.

در گام نخست نگاه ما به مضمون «خط» دیورند را دقیق تر می سازیم
«خط» دیورند یک «میراث استعمار» است؛ این را ما همه می گوییم .
هیچ کس شک نکند که ما این شغال را به یک هزار رنگ به اشغال متهم کرده ایم؛
اما منظور از این بیانِ بسیار بدیهی «میراث استعمار» چیست؟ اصلاً ما مفهوم «استعمار» را چی و چگونه فهمیده ایم؟ و مفهوم «میراث» را چی و چگونه فهمیده ایم؟
و بعد منظور از این بیان چیست که در دورۀ استعمار در جهان تقسیمات «تازه» ای در پیش گرفته شد؟ کدام تقسیمات؟ و این تقسیمات چرا و برای کی «تازه» بوده اند؟
این سوال ها را که به پیش می کشیم، شاید خوانندۀ پُر مطالعه، حواله به پُر رویی کند؛ اما این یک سوال بسیار جدی، و بسیار کنونی است، خاصتاً برای ما افغانان؛ چون امروزه بحث در این است که اگر استعمار یکی از پیش زمینه های
گلوبالیزم بوده است، پس چگونه است که سپیواک می گوید: «گلوبالیزم، استعمار نیست»؟
دراین حال تبیینی که ما از«استعمار» داشته ایم، اگر بگوییم «سردرگُم» بوده است، کم است. تبیین ما از «استعمار» حتی درهم و برهم، و بسیار مبهم هم، نه بوده است؛ ما، اصلاً، نه تبیینی از استعمار داشته ایم؛ ونه تبیینی از«میراث» استعمار داشته ایم؛
عجب این که ما افغانان، که این همه گاه و سال یکی از بد سگال ترین قربانیان استعمار بوده ایم، اصلاً از ما کمتر کسی خطر کرده است که در این مورد بنویسد.
از استاد فقید پوهاند دکتورمحمد حسن کاکړ نقل می کنیم، که بدون تردید همۀ ما مرهون زحمات شان برای تدقیق تاریخ افغانستان هستیم، وعلی القاعده، سخن ایشان نزد ما باید حجت باشد؛
مرحوم کاکړ نه در کذشتۀ دور، بل در سال 20166، در احوالی که ما "ادوارد سعید" و"گ. سپیواک" و "هُومی بهابها" و "ستیوارت هال" و بسیاری دیگر، همه، را می شناسیم، تعریف زیر از استعمار را بدست می دهند:
« به کدام قوت شاه امان الله به این استعمار، که دربسا نقاط جهان نفوذ کرده بود، یک تهدید شده می توانست؟ «استعمارانگلیس»، بمانند «دولت انگلیس» یک افادۀ مجرد است که جامۀ عمل پوشیده نه می تواند...استعمار به معنای عمران... در تاریخ به این شکل افاده گردیده است که اتباع یک مملکت در مملکت دیگری متوطن گشته وبعضی ازایشان بالاخره حکمروایی آن مملکت را بدست آورده اند. برتانویان به این شکل در افغانستان متوطن نه گشته اند؛ پس یاد نمودن "استعمارانگلیس" به این شکل یک افادۀ پروپاگندی است.
افغانستان به لحاظ مالی، اقتصادی و نظامی باید یک مملکت مقتدر می بود که برتانوی ها امان الله را تهدیدی در برابر خود محسوب می کردند. افغانستان از نظر مالی تهدیدی برای هند بریتانوی شده نه می توانست...»
(مرحوم پوهاند دکتور محمد حسن کاکړ:«اندرباب نوشته های شاغلوزمانی وسیستانی»؛آریانا افغانستان انلاین 20.02.2016)
با حفظ همه مراتب حرمت در برابر استاد کاکړ، صریح می گوییم: این تبیین از استعمار یک بدفهمی وخیم و بسیار بدخیم است. متأسفانه در هر بند این بیان نمی توان با استاد موافقت کرد؛
خودِ منابع اروپایی در تعریف این که استعمار چگونه "به وقوع پیوسته" است ، دو شاخص را برجسته می سازند: قاپیدن قدرت در یک قلمرو با فرهنگ دیگر، از طریق اعمال مستقیم قدرت نظامی؛ و بعد، دزدیدن "راه خودی تکامل" از قلمرو استعمارزده؛ و منحرف ساختن قلمرو استعمار زده به راه برآورده ساختن نیازها و منافعِ صاحبانِ نوِ قدرت؛ (Geschichts u. Kultur Verein Köngen E.V/Kolonialismus-Imperialismus)
پس بنا براین تعریف، آوردۀ استاد کاکړ«...استعمار در تاریخ...... اتباع یک مملکت در مملکت دیگری متوطن گشته و بعضی از ایشان بالاخره حکمروایی آن مملکت را بدست آورده اند...»، مسترد می شود؛
وقتی "آرنولد توین بی" می نویسد که افغانستان «مستعمرۀ انگلیس نه شد»، مقصودش این بود که انگلیس ها نتوانستند از طریق اِعمال قدرت نظامی، و لشکرکشی، قدرت را در افغانستان بقاپند. "طارق علی" به دقت می نویسد که افغا- نستان « از برکت کوهبند های محکم از اشغال هر دو قدرت استعماری نجات یافت....دو تهاجم برتانوی دفع شد...»
(Tariq Ali: Fundamentalismus im Kampf um die Weltordnung;2002;pp269)
و"پیترهاپکرک" می نویسد که انگلیس ها، پس ازاین دوبار لشکرکشی، آموختند که نمی توانند سرزمین ما را از طریق نظامی اشغال کنند، و بعد نگهدارند:
«...برنامه های انگلستان در مورد سرنوشت افغانستان تحت بحث عاجل گرفته شد؛ تمام سوالات مبنی بر اشغال دایمی، با بهای تلفات جانی و مصارف مالی، رد گردیده بود. تفاهم عمومی بر این بود که "کشور مذکور" باید تجزیه می گردید...»
(پیتر هاپکرک: بازی بزرگ؛ ترجمۀ اسحاق توخی؛پشاور 1378؛ ص 3577)

پس آوردۀ استاد کاکړ« برتانویان به این شکل در افغانستان متوطن نه گشته اند؛ پس یاد نمودن "استعمارانگلیس" به این شکل یک افادۀ پروپاگندی است...»، مسترد می شود؛ مخصوصاً استعمار، برای ما افغانان، «یک افادۀ پروپاگندی» نیست؛ از چنین بی احتیاطی در بیان تاریخ معاصر ما بر حذر باشیم.
و منظرۀ ما دربارۀ این که «استعمار چگونه به وقوع پیوست»، را به نقل از "توین بی" دقیق تر می سازیم.
درسال 19477 بریتانیا مجبور شد مجلل ترین مستعمرۀ خود را واگذار کند؛ هند به استقلال سیاسی دست یافت؛ و دنیای استعمار این شکست تاریخی را با تعرض عظیم «جنگ سرد» پاسخ گفت. به تقریب این سه مناسبت "آرنولد توین بی" مهمترین نظریه پرداز«استیلای (استعماری) غرب»، یک تبیین حماسی (و "تمدنی") از استعمار بدست داد و بدون این که بپوشاند به تجلیل از شجاعانی پرداخت که به « مبادرت تمدنی » استعمار خطر کردند؛ وی چیزهای بسیار آموزنده یی می نویسد که مرور بر چند فراز آن ما را به حقایق نزدیک تر می سازد :
«... انقلاب تکنولوژیک که غرب ثروت خود را از آن راه بدست آورد ، بر تمام تمدن های زندۀ دیگر چیره شد و آنها را به زور تبدیل به یک جامعۀ واحد به مقیاس جهانی کرد. اختراع انقلابی غرب، جانشین ساختن اقیانوس به جای استپ به منزلۀ یک وسیلۀ ارتباط جهانی بود... تمدن غرب که ازآن پس مانند شراره گردا- گرد جهان را در نوردیده است...در این روزگارهمۀ ما سرانجام یکی شده ایم ... به گمان من آن ها خواهند گفت که واقعۀ بزرگ قرن بیستم ضربۀ تمدن غرب به تمام جوامع زندۀ دیگر جهان آن روز بود؛ دربارۀ این ضربه خواهند گفت که آن قدر نیرومند و نافذ بود که زندگی تمام قربانیان خود را واژگون و پشت و روکرد؛ بر رفتار، طرز نگرش، احساسات و اعتقادات افراد انسانی اعم از مرد، زن و کودک، چنان اثر کرد ، و تار های روح بشر را چنان به جنبش در آورد که هیچ نیروی مادی خارجی صرف- هر قدر هم که سنگین و وحشت زا بوده باشد- نتوانسته است چنین کند. من یقین دارم مورخانی که حتی پس از زمان کوتاهی، مثلاً سال2047 میلادی، بر گذشته بنگرند، چنین خواهند گفت... »
(آرنولد توین بی: تمدن در بوتۀ آزمایش؛ترجمۀ ابوطالب صارمی؛تهران13522؛صص72،86،92،و202)
« استعمار در تاریخ» را از این دیدگاه بنگریم !
در همین جا یک سوءتفاهم را هم برطرف می سازیم:
استعمار، یک ضمیمۀ ناگزیر «بازار»، وحتی «سرمایه داری» نبوده است {«سرمایه داری متفاوت است از اقتصاد بازار»/ براودل؛ ص118}؛ این که سرمایه داری یک نظام غیرعادلانه است، این حقیقت را اخیراً پاپ فرانسیسکوس هم تاکید کرد؛ اما بازار، و بعد سرمایه داری، نه از نظر منشأ و نه از نظرعملکرد، التزامی به استعمار نه داشته اند؛ و قطع نظر از این که استعمار شفیع و یا شنیع بوده باشد، این حقیقت دارد که جهانگشایی استعماری از اروپا بیرون زد؛ از"فرناند براودل" نقل می کنیم (توجه می کنیم که براودل علاقه ای ندارد که مفهوم استعمار را به ذکر بیاورد) :
«...با "به قدرت رسیدن لندن" فصل جدیدی در تاریخ اقتصاد اروپا و جهان آغاز شد، زیرا سلطۀ اقتصادی انگلستان که به نقش رهبری سیاسی آن نیز منجر گردید، نقطۀ پایانی بر دورانی چند قرنی گذارد که در آن شهرها ضرب آهنگِ جهان های اقتصادی را تعیین می کردند، و درغیر این صورت اروپا- به رغم انرژی و حرص بسیارش - هیچ گاه نمی توانست بر بقیۀ دنیا مسلط شود..."جهان اقتصادی اروپا" که دیگر برسراسر جهان گسترش یافته و اقتصاد های ملی دیگر را به کنار زده بود برای اولین بار کوشید تا بر اقتصاد تمامی جهان مسلط شود، چنان که در ابتدا دربرابر انگلیسی ها، و بعد برای اروپایی ها، دیگر هیچ مانعی وجود نه داشت....
به نظر من مجادلۀ شدید کسانی که رشد سرمایه داری و انقلاب صنعتی را با دلایل درونی و از طریق دگر- گونی ساختار های اجتماعی اقتصادی همان منطقه توضیح می دهند؛ و کسانی که فقط توضیح خارجی را مجاز می شمردند (یعنی استثمار امپریالیستی جهان را)، درنهایت بیهوده بوده است. هرکس که نه می تواند جهان را استثمار کند. برای این امر احتیاج به موضع قدرتی است که طی زمان - مکان طولانی، توسعه یافته باشد؛ بی شک هرچند این قدرت بربنیاد یک روند، در دورانی تدریجی، پا گرفت، اما درعین حال با استثمار کشورهای دیگر تقویت شد؛ این روند دوگانه فاصلۀ میان استثمارگر و استثمارشونده را افزایش داد. هردو توضیح - هم داخلی و هم خارجی - به شکل تجزیه ناپذیری درهم تنیده اند »
(فرناند براودل: پویایی سرمایه داری؛ ترجمۀ پاینده- خدا قلی وکفایی؛ تهران1388؛ ص1088/ ص 114)
پس آوردۀ استاد کاکړ«....«استعمارانگلیس»، بمانند «دولت انگلیس» یک افادۀ مجرد است که جامۀ عمل پوشیده نه می تواند...»، مسترد می شود؛
فکر ضد استعماری، وبطریق اولی فکر پسا استعماری، لزوماً یک فکر ضد سرمایه داری نیست. نه سبّ استعمار به سبّ سرمایه می انجامد؛ و نه سلب سرمایه به سلب استعمار می انجامد؛
استعمار یک «تصرف سیستمی» درمضمونِ نظام سرمایه داری بود؛ تهاجم استعمار در تاریخ بشر سابقه نداشته است. تهاجم استعمار یک تهاجم سیستمی و گلوبال (جهانی) بود؛ نه این که استعمار سیستم سرمایه داری را گلوبال ساخت.
نی ! سرمایه داری خصلتاً گرایش گلوبال داشت؛ استعمار، مضمونِ گلوبالِ سرمایه را بکار گرفت، و برای بار نخست به جهان یک مقیاس گلوبال بخشید، به این مقصد که این مقیاس گلوبال را به دو فضا تقسیم کرد:
- فضای استیلای مداوم استعمارگران
- فضای ابتلای مداوم استعمارشوندگان.
فضای «ما»!
و
فضای «آنان»!
این که در تداوم دورۀ پسا استعماری، ساختار و پویایی این«فضا ها» چگونه دگرگون می شده اند، پایان تر بحث می کنیم؛ بهر حال مسلم است که این دو فضا، از موضع دو دنیای متفاوت برقرار ساخته شدند؛
استعمار بود، که تکیه گاه قرار گرفت، برای این که فضای بیرون از فضا های ملی، به یک چنان «فضای بین المللی» متحول شود که بطور بلارقیب میدانِ اقدامِ استعمارگران باشد؛
پس استعمارعبارت بود ازعقب راندن مستعمرات، به بیرون از فضای بین المللی؛ استعماریعنی تبدیل کردن مستعمرات به «موضوع عمل» این فضای بین المللی و «روابط بین المللی» متبوعۀ آن. استعمار یعنی هرگونه ممانعت دایمی از هرگونه کوشش استعمارشوندگان برای بالا برامدن به فضای روابط بین المللی، فضایی که با این پیشفرض «معماری» شد که منحصر به استعمارگران، و «بازی» های آنان، باشد؛
«بسیاری از لیبرال ها مانند آدام سمیت، کانت، بودِن، و برایت جزو منتقدان استعماربودند؛ دیگران مانند جان ستوارت میل تا آنجا پیش رفتند که استبداد را شیوۀ مشروعی برای حکومت بر غیر اروپاییان «نامتمدن» دانستند... فرض برتری اخلاقی( به معنای اعتقاد به شرق متهم به عقب ماندگی عظیم و غرب مهد خوبی ها) که مورد اعتقاد بسیاری از لیبرال ها است، به جای خود باقی ماند»
(مارتین گریفیتس: نظریۀ روابط بین المللی برای سدۀ 21؛ ترجمۀ علیرضا طیب؛ تهران13911؛ ص85)
جالب است که یکی از شاخص ترین مباحثِ همین استوارت میل، «فلسفۀ آزادی» بوده است؛ پس مبحث آزادی، دچار یک «حَصرِغربی» است؛ یعنی از مفهوم غربی آزادی، یک راه مستقیم به «شرق» گشوده نیست.
استعمارشوندگان بار ها دچار این خبط و خطا شده اند که در رقابت هایی که در فضای استعماری این سو و آنسو شده اند، سوسوهایی برای آیندۀ خود دیده اند؛ و به آرزوی «اتحاد» های رهایی بخش وسوسه شده اند؛ تجربه نشان داد که از جنتِ استعمارگران، هیچگاهی پیامبری برای دوزخ استعمارشوندگان بر نخاست؛
خوش بحال تشنگان! خوش بحال گرسنگان! خوش بحال برهنگان!
"تشنه گان" همواره به سرچشمه ها چشم دوختند؛ و"گرسنگان" در گهواره های سرزمینی خود در مین ها سوختند؛ و
برهنگان برهنه پایی خود را بخاطر پوشاک «آنان» فروختند.
بعد تلقی در این باره که استعمار یک ماموریت عمرانی (و متمدن سازی) بوده است، خاصتاً پس از 1770، به منزلۀ یک تفسیر از «خود- آگاهی ملی» در اروپا شکل داده شد و به منزلۀ یکی از شاکله های «هویت اروپایی» بالا کشیده شد. مقصد از این جریان هم تنها اظهار شایستگی و یا برازندگی و یا حتی توجیه صرف اخلاقی و معنوی غرب نه بود؛ منظور این بود که جهانگشایی استعماری و نظم استقراریافتۀ مستعمراتی در تحت یک حفاظ اعتقادی قرار داده شود؛ «ناسیونالیزم حاکمان» به مهمترین برنامۀ فکری گسترش و حفظ و تداوم استعمار مبدل شد.
استعمارشوندگان، اما، هرگز چنین نه دیدند:
هنگامی که استعمارگران انگلیسی به جزیرۀ مردمان آزاد وآباد وخوشبخت «تسمانیا» در جنوب شرق استریلیا رسیدند و بومیان ابورجینی را با قساوت غیرقابل تصور سلاخی کردند، این بومیان رسم های آنان را بر روی سنگ ها نقر کردند و گفتند این ها ارواح شیطانی هستند که از گورها برخاسته اند!
«... در نوشته های د .لیونگستون بارها و بارها از "سرزمین های استعمار شده" به عنوان زمین های خالی Terra Nullus یاد شده است. هم چنین در این متون{استعمارزده ها. روغ} انسان هایی عاری از فرهنگ، ونوشتار و حکومت سیاسی تصویر شده اند. توصیف قلمرو استعماری به عنوان «سرزمین دست نخورده» و توصیف جوامع بومی به عنوان مردمانی بدون نوشتار و حکومت سیاسی در واقع استعاره های اقناع کننده ای هستند که برای توجیه گسترش استعمار بکار رفته اند. در حقیقت این استعاره ها به خوبی چگونگی کنترول و انقیاد و چپاول واستثمار این سرزمین ها و مردمان ان را ازطریق نظام های فراگیر نوشتار غربی، متنیت و «علم»، توصیف می نمالید» و«...ارتباطی که کنراد بین عملکرد خشونت بار چپاول استعماری و اعتقاد به آزادی بخشی امپریالیزم به عنوان ماموریت برای متمدن کردن ملل دیگر برقرار میکند، نشان از تاثیرات ویرانگر دانش غربی بر فرهنگ های غیرغربی دارد؛ زیرا با تاکید بر برتری اخلاقی وفکری فرهنگ غرب اروپاییان توانستند پروژۀ خشونت بار توسعۀ امپریالیستی خود را تحت عنوان ماموریت خیر خواهانه برای متمدن کردن دیگران توجیه کنند» (سپیواک؛ ص35 و36)
اینک اگر مضمون استعمار، یک مضمون عمرانی و تمدنی نه بود، پس استعمار چی بود و چی کرد؟
از قاپیدن قدرت به زورِ برتری نظامی، و از چپاول سیری ناپذیر، که بگذریم؛ از کشتار بی دریغ، و از5 میلیون برده که بگذریم؛ از همۀ این "وقوعات" که بگذریم، استعمار چی بود؟
استعمار یعنی تبعیدِ مکانِ استعمارشوندگان به بیرون از زمانِ استعمارگران؛ استعمار یعنی عقب زدن مکانِ استعمار- شوندگان به مکانِ بدونِ زمان. استعمار خود را به آن مُفِرّ رسانید، که زمانِ استعمارشوندگان را به زمان صِفر رسانید؛ پس از استعمار، زمانِ استعمارشوندگان، زمانِ خطی ماند؛ و اما زمانِ استعمارگران، از طریق ناخریدِ بی صداقتِ ذخایر و ظرفیت های استعمارشوندگان، به زمانِ به طاقتِ مجهول بالا خزید؛ زمانِ استعمارگران، شتابان شد؛ و این همانست که «پیشرفت» نامیده شد؛ پیشرفتی که استعمار شوندگان از آن، پیوسته پس نگهداشته شدند؛
پسماندگی استعمارشوندگان، یک «پسماندۀ» استعمار بود:
«.... توسعه نیافتگی برخی جوامع، به طور نظام مندی به توسعه یافتگی دیگران بستگی دارد...
کار خطرناک و سخت قراردادن تمدن های دور دستی که آنان کشف کرده بودند در مدار تجارت و بازرگانی غرب و بهره گیری از ثروت، زمین، کار ومنابع طبیعی آنان بخاطر توسعه ی اروپا، کاری کارستان شد ...
اروپا شروع کرد به زدن مُهرِ فرهنگ و رسوم خود بر دنیا های نویافته. رقبای اروپایی مدام با یگدیگر می جنگیدند و در مستعمرات مستقر می شدند.
این مستعمرات به «جواهرات در تاج» امپراطوری های جدید اروپایی تبدیل شدند. هرکدام ازین امپراطوری ها از رهگذر انحصارات تجاری و نظام بازرگانی مرکانتلیستی، در صدد برامدند کنترول انحصاری جریان تجارت را به نفع توسعۀ خودشان تحکیم بخشند.
سرازیر شدن ثروت آغاز شد: در1554 امریکا 111 درصد درامد پادشاه اسپانیا را تامین می کرد، در 1590 50درصد.....بدین ترتیب، در اواخر قرن 15، اروپا از حصار بلندش بیرون آمد...»
(ستیوارت هال: غرب وبقیه: گفتمان وقدرت؛ ترجمۀ محمود متحد؛ تهران1386؛صص21 وو45 و54)
دوران ثروت ازمستعمرات به متروپول های استعماری، شکل کدام مقابلۀ «اقتصادی و مالی» وحتی شکل کدام دیکتات «اقتصادی ومالی» نه داشته است، این یک دوران صرفاً یکجانبه بوده است؛ و تا کنون یک دوران یکجانبه باقی مانده است.
پس این آوردۀ استاد کاکړ:« ...افغانستان به لحاظ مالی، اقتصادی و نظامی باید یک مملکت مقتدر می بود که برتانوی ها امان الله را تهدیدی در برابر خود محسوب می کردند. افغانستان ازنظر مالی تهدیدی برای هند بریتانوی شده نه می توانست...»، مسترد می شود؛
و بالاخره در رابطه با شاه امان الله، و نقش تاریخی وی، و موضع استعمار بریتانیا در برابر نهضت امانی، متأسفانه ناگزیر هستیم که این آوردۀ استاد کاکړ را هم مسترد کنیم: «به کدام قوت شاه امان الله به این استعمار، که در بسا نقاط جهان نفوذ کرده بود، یک تهدید شده می توانست؟»
اگر نگوییم که این بیان یک تحریف قصدی حقایق تاریخی است، حد اقل باید صریحاً بگوییم که این بیان یک اغماض آشکار تاریخ افغانستان در قرن بیستم است. و چنین بیانی از یک "داکتر تاریخ" بسیار بعید است.
این حقیقت که شاه امان الله اشتباهات متعدد داشت، از منظر «تاریخ» به این بیان می انجامد که امان الله نمی توانست اشتباهات نداشته باشد؛ اما اشتباه اصلی این است که به دورۀ امانی، ازنظر اشتباهات شاه امان الله نگریسته شود؛ کتاب استاد کاکړ که از همین نگاه به دورۀ امانی می نگرد، اثری است که از لغزش در نگرش تاریخی متاثر است.
بحث دربارۀ نهضت امانی، در واقع بحث دربارۀ مهمترین دورۀ مناسبت فعال ما با استعمار است؛ این بحث را تا دقیق نه ساخته ایم، نه استعمار، و ئه هنوز خود را شناخته ایم؛
در اینجا مقصود ما غرض جویی شخصی نیست، طوری که سیستانی برعلیه کاکړعنوان کرده است؛
غرض جویی، سخیف است!
درین جا مقصود ما این است که ناګزیر هستیم مرجعیتِ نگرشِ استاد کاکړ، در چنین مسایل، را مسترد می کنیم .
دقیق تر می شویم :
استاد مرحوم کاکړ922 صفحه دربارۀ معضل دیورند می نویسند(د افغانستان د کلتوری ودی تولنه: دیورند د واحد ملت د بیلتون کرښه؛ کابل2007؛ صص4 تا96)؛ در این 92 صفحه استاد همه جا که از معاملۀ استعمار با افغانستان یاد می کنند، «هند برتانوی» می آورند؛ کلمۀ استعمار 9 بار به ذکر می آید، و استاد «مستعمرۀ هند» و «ادارۀ مستعمراتی» و «میراث استعمار» و یکجا هم «مستعمره سازی بخارا بوسیلۀ روس ها» می نویسند؛ اما اگر که بسیار غیر منتظره است، بحث شان از معضل دیورند، برمبنای روابط و مجبوریت های منطقوی بریتانیا، و قسماً هم بازی بزرگ، تبیین می شود؛ و پیوند منظمی نه با نظریه، و نه با عملیۀ «استعمار»، نمی جوید؟؟
این که استاد کاکړ چرا این گونه می نویسند، اساس در نگرش ایشان دارد؛ استاد درجۀ علمی ماستری و دکتورا در رشتۀ تاریخ را از لندن دریافت داشته بودند؛ در لندن مکتبی که بر "مبحث استعمار" مسلط است، مکتب " مطالعات امپایر Empire Studies " نامیده می شود؛ مفاهیمی به مانند «ادارۀ مستعمراتی» و معاملات سیاسی این اداره، و ساختار های استعماری؛ و وابستگی اقتصادی مستعمرات، از مباحث این مکتب بوده اند.
این مکتب، مسایل مستعمراتی را از موضع بریتانیا بررسی می کند؛ یعنی یک مکتب "انگلیس- محور" و یک مکتب "اروپا- محور" است؛ و صرفنظر ازین که در این مکتب عدم تناظر های ناشی از استعمار، خاصتاً در روابط قدرت، ازنظر انداخته می شوند؛ صرفنظر ازاین، مهم ترین مشکل این مکتب این است که اثرات استعمار در"کانون محل" را، به نفع استعمار بریتانیا، نادیده می گیرد و می پوشاند؛ و ازاین نظر این مکتب اصولاً نه می خواهد، و نه می تواند، که «مسألۀ» دیورند را تبیین کند. مکتب "مطالعات امپایر" عاجز است ازاین که دیدگاه ما افغانان دربارۀ مسایل مربوط به دیورند، قرار بگیرد. استاد کاکړ ابزار متناسبی برای تبیین معضل دیورند، در دست نداشته اند.
(حتی در همین مکتب "مطالعات امپایر" هم امروزه مسایل نو به مانند بحث از شبکه های ارتباطی در میان مستعمرات و متروپول ها، انکشافات ماورای ملی، صورتبندی های امپریال، و امپریال های قاره یی و ازین گونه مورد بحث قرار می گیرند؛ که در مباحث استاد کاکړغایب هستند)
پس صرفاً همین یک نمونه نشانی می دهد که پرسش ما از چیستی استعمار، بسیار هم بجاست.
دراینجا ما به بحث «در تاریخ استعمار» نه می پردازیم؛ این یک بحث جداګانه است و دانشمند افغان جناب سراج ادیب اثر ممتعی دراین موضوع نوشته است؛ ما به بحث در «استعمار در تاریخ» می پردازیم، که استاد کاکړ نیز می آورند؛ یعنی مسألۀ ما این نیست که آثارِ سرگذشتِ استعمار را بیان کنیم، مسألۀ ما این است که بررسی کنیم که در اثر استعمار بر سر ما چی گذشت؟ مسألۀ ما بیان دیدگاه استعمارزدگان است؛ و درست این دیدگاه است که ما باید اتخاذ کنیم؛
و ازاین دیدگاه دیده شود، مقدمتاً دو سوال به آدرس نوشتۀ استاد کاکړ پیش می برایند:
- اگر استعمار، «عمران» است؛ پس «پسا استعماریPost-Colonialismm» چی است؟ پس ما چی تبیینی داریم که نسبت در میان «استعمار» و«ناسیونالیزم» چی است؟
و در میان ناسیونالیزم استعمارگران و ناسیونالیزم استعمارزدگان و ناسیونالیزم «کریول Creol»{کریول را شاید "نیابتی" ترجمه می کنیم؟}چی تفاوت بوده است؟
- اگر استعمار را عمران تعریف می کنیم، پس چگونه خود استاد کاکړ «خط دیورند» را «میراث استعمار» می نامد ؟
و از این دیدگاه دیده شود مهم ترین مبحثی که امروزه گشوده می شود، مبحث «پسا استعماری» است. در واقع مفهوم و مبحث «پسا استعمار» یک جاگزین تبیینی برای همان مفهوم کلاسیک «استعمار» است. این مبحث را ، صرفاً بسیار اجمالی، که بگشاییم از ذکر چند فراز زیر ناګزیر هستیم :
مفهوم «پسا استعماریPost-Kolonialism» را "ادوارد سعیدEduard Sayidd" (ادواردسعید:شرق شناسی؛ترجمۀ عبدالرحیم گواهی؛ تهران1382) گشود؛ سعید، به پیروی از فوکو "شرق شناسی" را گفتمان استعماری نامید؛و در متن این مفهوم دو مفکورۀ اصلی را جمعبندی کرد:
یکی این که «دانش غربی» در «کونستروکت شرق»، «دیگرِ فرو دست» را نهادینه ساخته است؛ سعید نوشت:
« "شرق" یکی از عمیق ترین و پُر بسامد ترین صور "دیگری» نزد اروپاییان است»
دوم این که درکِ جهانِ غیر-غربی، در گفتمان استعماری، از ارادۀ قدرت و سیطره بر این جهان تفکیک ناپذیر است؛ تحلیل گفتمان استعماری تمایز قطعی بین متون فرهنگی و گفتمان های نهادی و یا سیاسی را عدول می کند ... تمام متونی که جهان استعمار شده را بازنمایی می کنند در ساختار قدرت و دانایی استعماری تنیده شده اند؛
سعید روشن ساخت که مستعمرات اگر که بلحاظ سیاسی مستقل شدند، اما ازطریق نگرش های هژمونیک اروپا- محور تحت استیلا نگهداشته شدند. و امروزه از نخستین پدیده هایی که از مطالعات پسااستعماری بیرون رانده می شود همین «اروپا - محوری» است؛
ازین نظر، «پسااستعماری» بیان یک «زمان- مکان» است که همه تبعات استعمار از آغاز قرن16را منظور می کند؛ وبا همه صورتبندی های استعماری، در همه پیچیدگی و دوجانبه گی آنان، برخورد انتقادی می کند.

"گایاتری سپیواک" و "هومی بهابها" «مطالعات پسا استعماریPost-Colonial Studies » را بنیاد گذاشتند؛
"گایاتری چکراورتی سپیواکGayatri Chakravarty Spivak" مفهوم Subalternn(= فرودست) را جمعبندی کرد؛
مفهوم Subaltern اصلاً از گرامشی است؛ گرامشی آن بخش های جامعه را Subalternn نامید که راه های بالا رفتن به بخش های استیلایی و هژمونیال در جامعۀ مدنی بروی شان مسدود ساخته شده است. بخش های "سوب الترن" به وسیلۀ ساختارهای قدرت و ساختارهای هژمونیال مسلط، ممانعت می شوند از این که از منافع سیاسی و از ظرفیت های بالقوۀ سیاسی شان اطلاع بیابند و بدینگونه از بیان منافع سیاسی شان محروم ساخته می شوند؛
سپیواک مستدل ساخت که Subalternitätt یا "فرودستی" محصول گفتمان هژمونیک پسا استعماری است؛ یعنی اگر که فرو دستی، در هند، یک کونستروکت (بر- ساختۀ) اجتماعی است؛ و بطور اجتماعی (کاست ها) تولید می شود؛ اما فرودستی، در هند امروز، یک کونستروکت پسااسعماری است.
و این بحث سپیواک معروف است که «Subalternn "ناسُخن" و گنگ است»؛ این بحث سپیواک یک نقد مضاعف است؛ هم بر نظریۀ مارکسی«خودآگاهی طبقاتی» و هم بر نظریۀ ماموریت تمدنی استعمار؛ این بحث سپیواک یک بحث نمونۀ فکر پساستعماری است؛ سپیواک مدعیات روشنفکری غربی، به شمول فوکو و دلوز، دربارۀ سخن گفتن از جانب محرومان را قاطعانه رد می کند(سپیواک؛ص 92)؛ استعمار تنها بی هویت سازی استعمار شوندگان نیست، استعمار باعث شد که استعمارشوندگان از عرصۀ سخن بیرون گذاشته شوند. سپیواک در این بحث از نگارۀ «تقابل استعمارگر و مستعمره» فاصله می گیرد؛ و کونستروکت هویت سوب الترن را به گونۀ یکAgency مطرح می کند، همانند یک میدان بازی که در آن "بالا دستی" و "فرو دستی"، یک مجموعه می سازند.
مبحث دیگری را که سپیواک می گشاید، بحث در بارۀ زنان فرودست در شرق است؛ سپیواک این مسأله را در پیوند با نقد «فیمینیزم غربی» بررسی می کند؛ سپیواک فیمینیزم غربی را از نظر نادیده گرفتن مصایب زنان جهان سوم نقد می کند؛ طبق نظر سپیواک فیمینیزم غربی ادعای نمایندگی همۀ زنان را دارد و در عین حال غالباً تجربۀ زنان آسیایی و افریقایی را نادیده می گیرد... فردگرایی فیمینیستی قرن19 (در اروپا. روغ) تنها به مبارزۀ زنان برای به دست اوردن حقوق... محدود نه شده است، بل برای پیشبرد روند «روح ساختن» در قلمرو استعماری بریتانیا هم کمک می کرد. منظور سپیواک از «روح ساختن» این است که اخلاقیات فرهیختۀ زن غربی فردگرا در حوزۀ خانواده، همزمان زن غیر-غربی را به عنوان «دیگری- نه هنوز- انسان» تعریف می کند...«دیگری سازی» زن غیر- غربی به روند کلی تر توجیه امپریالیزم بریتانیا به عنوان یک ماموریت اجتماعی یا فعالیت «روح ساز» کمک کرده است، زیرا به طور ضمنی ارزش های فرهنگی بریتانیایی را روشنگرانه تر و متمدنانه تر از ارزش های جهان استعمار شده ارزیابی می کند ...سپیواک می گوید که فیمینیزم غربی در تاریخ گسترده تر استعمار اروپایی سهیم بوده است... فیمینیزم غربی بطور تاریخی با پروژۀ تعمیم امپریالیزم همدست بوده است؛ در میان فیمینیزم غربی و زنانِ فرو دست شرق هیچ «خواهر خواندگی جهانی» بر قرار نیست (سپیواک؛صص38و139 و140و143)
بحث هایی که سپیواک در نقد فیمینیزم غربی گشود، امروزه به یکی از مهمترین مباحث فکر سیاسی، از جمله در حوزۀ ما، مبدل شده اند:(دکتور محمد توحیدفام: فرهنگ درعصر جهانی شدن؛تهران 1382؛ فرایند جهانی شدن، زنان جهان سوم و هژمونی فیمینیزم غربی؛ ص305)

"هومی بهابهاHomi Bhabha" (پروفیسور امریکایی هندی الاصل) نظریۀ پسااستعماری را، از موضعِ مبحثِ فرهنگ، بازنویسی کرد؛ و سه مفهوم Third Space وHybridität و Mimikry را مطرح کرد؛ بهابها این سه مفهوم را در پاسخ به سوال " در کُجایی فرهنگ - Die Verortung der Kultur" به پیش کشید؛
بهابها نخست خودِ مفهوم «فرهنگ» را دقیق می سازد؛ و می گوید که فرهنگ ها گفتمان های محاط (holestic) نیستند؛ فرهنگ ها، اساساً، "دو جانبه" هستند:
- از جانب اول فرهنگ ها یک نظام از گفتمان و نشانه ها؛ و بنابران یک نظام معنا یابی در مدّ نظر می آیند؛
پس در گام نخست باید سوال از تماس ها و اصطکاک های فرهنگی را از نو تعریف کنیم؛ و در گام بعدی، با ملحوظ کردن زبان و نظام نشانه ها، باید سوال از مضمون و محتوای فرهنگ را از نو مطرح کنیم؛ فرهنگ ها "جمعِ ثابته ها" نیستند؛ از این نظر فرهنگ ها را نمی توان سوژه های شناختی قرار داد؛ و بالاخره سوال از متن، و سوال از نوشتن، و سوال از مفهوم سازی را باید از نو مطرح کنیم؛
فرهنگ ها نظام های نماد سازی هستند؛ فرهنگ یک "جای" است که در آن معنا ها پیوسته نو می شوند؛ و فرهنگ ها در روند گفتمانی، پیوسته تولید و بازتولید میشوند؛همه فرهنگ ها با هم ذیربط هستند؛ وهمدیگر را مشروط می کنند؛
جمع بندی می کنیم؛ پس از این جانب، دو ادعا در رابطه با فرهنگ ها، مسترد می شوند :
- یکی این ادعا که فرهنگ ها گویا مضامین ثابت و تغییرنیافتنی داشته باشند؛ فرهنگ ها محصولات نا همسان و نا تمامِ و استکمالی تولید معنا ها و ارزش ها هستند؛ و بنابران در دگرشدنِ پیوسته و مدام هستند؛ یعنی فرهنگ ها «ذاتی» نیستند؛ پس مفهوم «تنوع فرهنگی» که معطوف به همین ذوات ثابت در فرهنگ ها است، مسترد می شود؛ در رابطه با فرهنگ ها، نه از «تنوع»، بل فقط می توان از «تفاوت» ها سخن گفت؛ «تفاوت»، یک فضای پویای دوجانبگی، و احیاناً چند جانبگی، گفتمانی و عاطفی است.
و دربارۀ «واقعیت های اجتماعی»: واقعیت های اجتماعی، کونستروکت ها هستند؛ این کونستروکت ها از دو طریق به واقعیت های همه پذیر اجتماعی مبدل می شوند: از طریق تقنینی (و در جامعۀ نانویسا بطریق اولی از طریق رسم و سنت و اخلاق)؛ و از طریق «متافیرMetapher» ها. {یادداشت اول}.
جهان بینی ها و نظام های اجتماعی، چیزی بیشتر از محصولات صوری- گفتمانی نیستند؛
- دیگری این ادعا که «هویت فرهنگی» گویا یک " ثابتۀ جغرافیایی" باشد؛
دنیای دیجیتال، وگلوبالیزم، هر قدر وسعت می یابد، بهمان اندازه از فرهنگ ها "جای- زدایی Entortung" می شود؛ فرهنگ ها، نه تنها این که جابجا می شوند؛ فرهنگ ها "بی- جایOrtlos " می شوند؛ پس ادعای محلی گرایی و Lokalität دربارۀ هویت های فرهنگی، یک ادعای بی پایه است؛
"فرهنگ خالص"، و بنابران «هویت فرهنگی خالص»، یک افسانه است. «هویت»، نه یک مفهوم "مکانی"، ونه یک مفهوم "ذاتی" است؛ هویت یک مفهوم "صوری" است؛ هویت اختراعی و روایی است؛ وقتی فرهنگ را به منزلۀ یک راه برای قرایت متفاوت از زمان ومکان و اندیشه وارزش درنظر بگیریم، پس مفهوم«هویت فرهنگی» اصلاً زیر سوال می رود؛ جهان وارد دورۀ «پسا- فرهنگی Postkulturalism» می شود؛
- از جانب دیگر فرهنگ ها به منزلۀ یک مجموعۀ زمانی- مکانی در مدّ نظر می آیند؛
پس نگاه ما به تاریخ و تاریخیت و زمان، و خاصتاً نگاه ما به مفهوم فضا های اجتماعی، باید بازنگری شود. همه استنباط های هولیستیک و محاطی از تاریخنویسی بمانند «تاریخ طبقاتی» و «ناسیون»، بازپرسی می شوند.
بهابها در طی تدقیق نظری مفهوم فرهنگ، وارد بحث در "جای" و در "در کُجایی" فرهنگ می شود و می نویسد که فرهنگ ها کمتر "بسته" های آرام، و بیشتر مقام ها برای مبارزه هستند که در آن ها بالای معنا و قدرت هماوردی می شود؛ منظومه های فرهنگی ازطریق "کناره ها" و"مدخل های بینابینی in-Between " خود با یگدیگر وارد تماس و اصطکاک می شوند؛ وقتی دو فرهنگ با هم تلاقی می کنند، یک فضا، یک «نا کجا Nicht-Ortes» شکل می گیرد؛ این فضا، یک «فضای سومی Third Space» است، زیرا به تصنیف «ما» یا «آنان» تن نمی دهد؛
در این فضا اصل فوکوییrapport de Forcee به معنای پیوند متبادل درمیان هر دوطرفِ رابطۀ قدرت، نافذ است؛ بهابها، به پیروی از فوکو، میگوید دراین فضای سومی پژواک فرهنگ فرودست، بهمان اندازه اصابت دارد که پژواک ف رهنگِ بالادست؛ در این فضای سومی محورهای (قبلی. روغ) قدرت، ذوب می شوند ویک جریانِ، اگر که نابرابر، آغاز می یابد که مضمون آن دوجانبگی است؛هرجانب، از فرهنگِ جانبِ دیگرعرصه های مشخص را "برمی گیرد"؛ و"دفع می کند"؛ و یا "منزوی می سازد"؛ همۀ این عمل ها وعکس العمل ها درفضای "خودی" هر دو منظومۀ متلاقی فرهنگی منعکس می شوند؛ یعنی یک "Hybridität" به وقوع می پیوندد {Hybridität را «وصله یی/ پینه یی» ترجمه می کنیم}.
بهابها این " Hybridität" را با مفهوم Mimikryy {یک مفهوم است از بیولوژی به معنای همرنگ شدن با محیط به منظور اختفا} باز می کند؛ این"میمیکری" یک تقلید از ماحول است به هدف اختفا و تأسیس یک چتر محافظتی؛ همان گونه که مثلاً یک بوقلمون خود را در"زمینۀ محیطی" خود مختفی می سازد؛ در این صورت یک گونه همرنگ سازی جاری می شود، که طرف فرودست در طی این همرنگ سازی خود را مختفی می سازد، این فضا، اساساً یک فضای سازش است؛ طرف فرودست می کوشد دراین فضا یک شانس بقا، و شاید امکان مقاومت، هم، کمایی کند؛ اما طرف بالا دست نیز به همان اندازه در این همرنگ سازی شریک می شود؛ پس مشخصۀ این فضای سومی این است که «دیگری» را نه در مقام حاشیه یی، بل در مقام کامل الوداد به پیش می کشد؛
در این فضای سومی است که «نمادین»، در «نشانه یی» جاری می شود؛ «گذشته» وارد «اکنون» می شود؛ از این نظر است که متن؛ و ناسیون؛ و هویت؛ همه در مقامِ اشکالِ روایت ظاهر می شوند؛
هیبرید ها بدینگونه تولید می شوند؛ غنی شدن یک فرهنگ بوسیلۀ فرهنگ دیگر، و احیاناً یک فرهنگِ (نو. روغ) در
این جا شکل می گیرد؛ "هیبریدیته" «جای تفاوت سازی» است؛ هیبرید، مفهوم «تنوع» را زیر سوال می برد؛ وبه عوضِ «تنوع»، «تفاوت» را در برابر«هژمونی» جای می دهد؛ فرهنگ، یک ستراتژی بقأ است.
هیبرید ها صورتبندی های زبانی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی هستند؛ این هیبرید ها که در این فضای سومی شکل می گیرند، یک متعلقِ طبقه بندی (و نیز هویتِ) فرهنگی، به نفع هیچ کدام از جوانب نیستند؛
این مرور فشرده و نارسا از نظریۀ بهابها را آوردیم، و چیزهای زیر را از بهابها در عرصۀ فکر پسااستعماری می آموزیم:
نظریۀ پسااستعماری نه تنها باید با تلاش ها برای بدست دادن "تبیین های محاط اجتماعی" مقابله کند، بل همچنان بر تصورات دربارۀ گذشته و حال و آینده، تجدید نظر کند.
تاریخنویسی باید میدان مقابله با قدرت استعماری را بازپرسی کند. تاریخ های برجسته نوشته شدۀ (طبقاتی و ملی و قومی) دیگر کدام امکانی برای هویت یابی فرهنگی وموضع یابی سیاسی بدست داده نه می توانند.
مناسبت میان استعمارگران واستعمارشوندگان یک «میان- کُنشInteractionn»است که در متن این مناسبت یک باز- تولید و تقلید دوجانبۀ کُنشی برقرار است. و نه تنها استعمارشوندگان، بل همچنان استعمارکنندگان از این جریان متاثر و درنتیجه دگرگون می شوند.
هویت ها بازنمایی های «خود» درآیینۀ «دیگر»هستند. ازهویت نه می توان ایدیولوژی ساخت. «ذاتی سازی» هویت ها یک خطای فاحش فکری است. «جنگ هویت ها»، در جهان مستعمراتی، یک فرا افگنی (Projektion)غربی است.
تاریخ های بدیل، که از طریق "مستثنی ساختن" ها مستدل ساخته می شوند (مثلاً مستثنی ساختن های قومی) دیگر اعتبار ندارند، چون صرفاً به یک "انارشی در پلورالیزم" و یک "پلورالیزم در انارشی" می انجامند.
این نظرکه فرهنگ ها دایره های بسته نیستند، این بدان معنا نیست که درفرهنگ ها هیچ گرایشی برای ثبات و یا اجبار در سیمای یک ناسیون دیگر قابل مشاهده نباشد.
نظریۀ انتقادی، که امروزه درغرب مروج است، یک اکت برای بررسی "تاریخ" (استعمار) نیست، بل یک فهمیدن «خودِغربی» است در اکنون .
رابطۀ کولونیال یک رابطۀ تعمیم یافتۀ قدرت است که بر هردو جانب گفتمان (گفتمان«ما» وگفتمان«آنان») بسط و کاربست می یابد.
استعمار یک «مبحث سپری شدۀ تاریخی» نیست، بل یک شکل پیوسته نوشوندۀ واقعیت در اکنون است.
ومهم تر ازهمه نګاشتن ، انگشت گذاشتن بر نیانګاشتن نیست؛ ما باید از خود بپرسیم که ما چی می نویسیم؟؟ و چگونه می نویسیم؟؟

آرنولد توین بی درسال1947، تقویم2047 را نشانی داده بود؛ اما 30 سال پیش تر ازآن، در20177، جهان شاهد یک رویدادی شد که یک چرخش تاریخی به سوی یک دوران نو را بشارت می دهد؛ در چین اجتماع بین المللی 59 کشور در اجلاس پروژۀ «راه ابریشم جدید» شرکت کردند؛ «راه ابریشم جدید» سه قارۀ اسیا- افریقا- اروپا و29 کشور را با هم پیوند می دهد:راه خشکی پس ازهفت قرن، باردیگر دربرابر راه بحری قدعلم می کند؛ ساختار ژیوستراتژیک جهان دگرگون می شود؛ و این دگرگونی آسیا را دگرباره به یکی از شاکله های نیرومند فضای بین المللی مبدل می سازد؛ فقط 50 سال پس از"آرنولد توین بی"، آسیا به فضای بین المللی بازگشته است؛ و این گستاخی نابخشودنی استعمار- شوندگان یک دلیلی داشته است که "توین بی" نه می توانسته بداند:
انقلاب انفارماتیک و گلوبالیزم ناشی از آن.
انقلاب انفارماتیک نه تنها قرن ها فاصله در میان«پیشرفت» و«پسماندگی» را کوتاه تر ساخت؛ بل انقلاب انفارماتیک جهانِ چند سطحی استعماری را در سطح گلوبال را دوباره هم سطح ساخت؛ جهان سلسله مراتبی را به جهان شبکه یی مبدل ساخت.
{"جهان سلسله مراتبی" را، مطابق به فرناند براودل، به معنای"جهان- اقتصاد" هایی میدانیم که برمدار یک "اقتصاد جهانی"، باز- سازماندهیReorganise می شوند؛ "جهان شبکه یی" را به نقل از مانویل کاستلز آوردیم در کتاب عظیم عصر اطلاعات؛ ترجمۀ علی پایا؛تهران1380}
جهان طوری درهم شمایل شد، که «پیرامون مستعمراتی» بطور سرسام آوری زایل شد؛ مسایل «پیرامون» در برابر «همه» چیده شدند. مسایل جهان مستعمراتی که فکر می شد به یک گذشتۀ دور وغیرقابل سبقت پرتاب شده اند، به یک باره به مسایل «همگانی» مبدل شدند؛ جهان این چنین «گلوبال» شد.
وجه مشخصۀ گلوبالیزم این است که بدون گشودن راه برای ورود استعمارشوندگان به فضای بین المللی، نه می تواند متحقق شود؛ ازین جاست که، بگفت سپیواک، گلوبالیزم معادل استعمار نیست.
گلوبالیزم تعهدی به عادلانه سازی مناسبات بین المللی ندارد؛ اما گلوبالیزم، نظام سبقت ناپذیر«غایت ها» درجهان را باطل می سازد؛
این سوال که آیا استعمارشوندگان هم خواهند توانست روزی به مدرنیتۀ «خودی» برسند، امروز، حتی از قانونِ فانون، هم، فراتر می رود؛ در تحت گلوبالیزم، مدرنیتۀ خودی استعمارشوندگان، به این معنا است که «آنان» راه بگشایند که به اعضای کامل الوداد فضای بین المللی مبدل شوند. مدرنیتۀ خودی یعنی این که «ما» و«آنان» اگر که از راه های متفاوت به وارسی می آیند، اما اینک به دورِ یک کرسی می آیند.
این سوال است که امروز و اکنون در برابر ما افغانان گشوده است : ما افغانان چگونه به این مقام برسیم؟
این قلم در پاسخ به این سوال نوشته بودم :
«ازین نظر،مسألۀ اساسی روشنفکری ما این است که چگونه می توان یک نظام نو ازنشانه ها، برای"حضور خودی" پدید آورد؛ یک نظام نو از نشانه ها که بتواند "دیگری" را منظور کند؛ یک نظام نو از نشانه ها که به یک استنباط نو ازمفهوم مکان رهنمایی کند؛ یک "مکان مشترک"، که امکان دهد تبیین مفهوم "ما"، بر یک مبنای نو قرار گیرد؛
مسألۀ اساسی روشنفکری ما این است که در جهانِ جهانی شده، طرحِ نو ازمکان را، مبنای یک حرکتِ نو در زمان قرار دهد؛
روشنفکری ما باید این راز را دریابد که چگونه می تواند در عرصۀ فکرسیاسی، برای افغانستان یک کرسی مستقل بگذارد»
(سید حمید الله روغ : سندروم افغانستان؛ دربارۀ ضرورت حوزۀ تمدنی ما؛ آیدا؛ آلمان20111؛ صص5 و6)

خوب فاجعۀ بی مانند بشری را که «استعمار» نام داشت، و بخش عظیمی از تمدن جهانی را حاشیه یی و یا لگدکوب ساخت، نه می توان در چند سخن "خالکوب" ساخت؛ اما همین چند سخن دربارۀ استعمار را آوردیم تا معلوم گردد که تقسیماتی که در دوران استعمار و ازجانب استعمار برجهان وارد آورده شدند، ناممکن بوده که از طبیعتِ سیرِ انکشافات در جهان، خاصتاً جهان مستعمراتی، ناشی شده باشند؛ بل این تقسیمات با مطالبات و اولیت هایی مطابقت می کرده اند که از مصلحت های استعمار و«بازی استعمار» ناشی می شده اند؛ استعمار تعهدی نداشته است به این که مصلحت های "محلی" را درنظر بگیرد ویا رعایت کند؛ تمامی تقسیمات استعماری، در سرتاسر جهان مستعمراتی سابق، درغیاب ارادۀ استعمارشوندگان وضع شده اند؛ تمامی تقسیمات استعماری، تقسیمات «تحمیلی» بوده اند؛
"حق بجانبی" استعمارگران چنان غالب بوده است، که کسی ضرورتی نه می دیده است، که این قصد را پنهان کند؛
در 1886 «کنفرانس تقسیم افریقا» در میان 133 کشور استعماری جهان دایر شد؛ پس از جنگ جهانی اول، و پس از جنگ جهانی دوم، کنفرانس های "پوتسدام" و "یالتا" برای تقسیم مجدد جهان دایر گردیدند.
و «میراث» این تقسیمات، را در یکی دو نمونه می بینیم: البانیایی های بالکان با پنج خط "سرحدی" چوبخط شدند؛ و کرد ها با شش خط "سرحدی" ششخط شدند؛ افغانان در "سرحدات" ششدر شدند؛
فصل خطکشی های استعماری چنین فرارسید؛ خط های فاصل، که استعمار بر جهان مستعمراتی تحمیل کرد، هیچکدام شان از پویایی درونی سرزمین ها،و همجواری های آنان، حاصل نیامده بودند، بنابران هیچکدام شان «سرحد» نه بوده اند؛ این خطکشی ها واکنشی به دو کنش مهم خودِ استعمار بودند:
- یکی رقابت های استعمارگران از درون
- دیگری مقاومت های استعمارشوندگان از برون
نه تنها «"دولت انگلیس" یک افادۀ مجرد» نیست؛ بل اصلاً تعریف بریتانیا به حیث یک «کشور» اشغالگر، نارسایی اصولی دارد؛ بریتانیا بزرگترین «متروپول» استعماری بوده است؛
«متروپول»، به معنایی که "والرشتاین" می آورد (والرشتاین:سیستم جهانی مدرن/19744)، یک کانون است که همه جریانات مستعمرات به آن منتهی می شوند؛ و از آنجا فرمان داده می شوند؛ و بریتانیا پس از آن که به مقام «انحصار هژمونیک» در نظام مستعمراتی بالا بر آمد، و به یگانه متروپول استعماری جهان مبدل شد؛ با چنگ و دندان پُر کار بوده است که کدام حرکات در "درون"؛ وکدام حرکات در "برون" (از نظام مستعمراتی)، برای پَرکارِ هژمونی بریتانیا مماس می کشد و گستاخی می کند که در برابر امپایر جناس می کشد؛ و امپایر را به مسابقه می طلبد و به مخاطره می افگند.
و در این میدان بریتانیا، بار ها "بَد چلَند" و افگار، از جنگ ترافالگار تا جنگ فالکلند، غرولند می کرد؛ و تا دهۀ 1980 حتی این ترفند می کرد که مبارزان ضد اپارتاید ومبارزان راه نیلسن ماندیلا «تروریستان» هستند!
بریتانیا بدور خود خط کشید؛
این خط ها، شیار هایی بودند که «حضور انگلستان، را به صورت شبحی، محسوس» می ساخته اند؛ (برایان گاردنر: کمپانی هند شرقی؛ ترجمۀ حلمی- خوشکلام؛ تهران1383؛ ص18)
هرقدر استعمار بیشتر غایب بوده است، این خط ها بیشتر غالب بوده اند؛ این خط ها « چیزی بیشتر از یک خط ِ موهوم، بالای یک نقشۀ موهوم نه بوده....»اند؛ (پیتر هاپکرک؛ص 312)
خطای ما این بوده است که از خط خسته ایم؛ اما دستخط استعمار را نه جُسته ایم.

اینک حوزۀ ما بنا به هردو عامل اصلی که در بالا ذکر کردیم، از آغاز قرن 166 شامل منگنۀ استعمار شد؛
"آرنولد توین بی" سوار بر اسب آسیایی را، در برابر کشتی بخار اروپایی قرار داد که در آغاز قرن 16 به هند رسید؛
این که توین بی خبر می داد که با رسیدن بخار در دامنه های بخارا، دوران بزرگترین غارت از عمارت تاریخ جهان، زیر نام تمدن، آغاز یافت، این به جایش؛
مهم تر این بود که توین بی می گفت که کوزۀ حوزۀ ما دیگر از زیردست کوزه گر فیروزه ، برون لغزید.
مرحوم میر محمد صدیق فرهنگ، که یک تاریخ نگار حرفوی نه بود، با فراست این حقیقت را دریافت و آن را یک دلیل برای برهۀ «پنج قرن اخیر» قرار داد؛ و مرحوم استاد کاکړ حق بجانب نیست که همین دریافت ص. فرهنګ را مسترد می کند.
نمی خواهیم این انتباه گشوده بماند که استاد کاکړ می کوشیده چشم ما بروی دیو استعمار ناگشوده بماند؛ اما غیر قابل انکار است که با ورود استعمار دوران جدیدی برای شرق، و باز برای حوزۀ ما ، آغاز شد؛
این دوران را چنین اندازه نمی گیریم که پرتگالی ها چند متر دورتر از ما، زمین را به چگالی نو انداختند؛ این دوران را چنین اندازه می گیریم که طبیعت حرکات درحوزۀ ما دیگر شد؛ یک عامل بسیار دور، با محرکه هایی که از«آنان» بودند، و از «ما» نه بودند، در میان «ما» بازیگر شد.
ازیک طرف، در طی چند قرن بعدی، حوزۀ ما کانون اصلی رقابت های خونین "درونی" استعمارگران قرار گرفت؛ همه استعمارگران در این حوزه با هم گلاویز شدند. این کدام راز نیست که همۀ این زد وخورد ها معطوف به هند سرفرازِ بوده اند؛ هند «نگین رنگین» استعمار بوده است؛
انگلستان برای حفظ هند، مرور عمیقی بر تاریخ حرکات در حوزۀ ما، انجام داد؛ و پلان خطکشی های استعمار در حوزۀ ما نشان می دهد که استعمار نعل طبق النعل درس های تاریخ حوزۀ ما را به کار بست؛
رنه گروسه می نویسد:
«... دربرخی از لحظات حساس تاریخ هند، شاهان محلی که گذرگاه های میان هند و افغانستان را در اختیار داشتند به اندازۀ فرمانروایان مقتدر گنگ و دکن در سرنوشت شبه قاره موثر بوده اند... در اینجا است که به یکی از قوانینی که همیشه بر تاریخ هند حکمرفرما بوده است، برمی خوریم :
تحولات داخلی هرچه که باشد و هرقدرعمیق و اصیل و موافق با طبع جامعۀ هند باشد، سرنوشت این قارۀ پهناور پیوسته از گذرگاه های شمالغربی آن تعیین شده است و از این معابر است که هند با تاریخ سایر نقاط جهان مرتبط می شود» (رنه گروسه :چهرۀ آسیا؛ ترجمۀ غلامعلی سیار؛ تهران1375؛ ص138)

و از طرف دیگر «حوزۀ ما» یگانه کانون مقاومت های پیروزمند ضداستعماری شد؛ استعمار برای بارنخست ناگزیر شد در حوزۀ ما تن به تهمتن تر از خود بدهد؛ بار دگر آوردۀ استاد کاکر مسترد می شود:« «به کدام قوت شاه امان الله به این استعمار، که در بسا نقاط جهان نفوذ کرده بود، یک تهدید شده می توانست؟»
شکست های متواتر انگلیس در سرزمین ما، تاریخ مستعمراتی را چنان دگرنگون ساخت، که برای بار نخست به تاریخ دفاعی سرنگون ساخت؛ گندمِ استعمار برای بار نخست در سرزمین ما تلخ شد؛ ازینجا بود که گندمک، به انتقام، مسلخِ بلخ شد. «انتقامی» که استعمار در گندمک، از افغان کشید، قیام گران دروازۀ شیرپور را در پای شیردروازه به افغان کشید؛
پیتر هاپکرک در کتاب «بازی بزرگ»، صحنۀ انتقام گندمک را صفحه ای از یک گذشتۀ همیشه زنده می کند، که قلم از یادکرد ِ آن می شکند؛
قیام حق «بنده» نه بود؛ در ازای گستاخی قیام، افغانان به سلاخی، به عزای "حبس ابد" محکوم شدند:
خط دیورند کشیده شد.
خط دیورند اصلاً ربط مستقیمی با جدا ساختن قلمرو ها نه داشته است؛ تمام سرحداتی که به دورادور ما کشیده شدند
و«افغانستان» کنونی از این طریق «مهندسی» شد، تمام این سرحدات (!) قلمرو ها را از ما ربوده اند؛
«افغانستان» یک ساختارِ ژیوپولیتیکِ تقلیلی نیست.
نگاره های تاریخ را بگذاریم که تاریخ نگاران بردارند؛ از مبنای ژیوپولیتیک ببینیم، «افغانستان» یک خویشاوندی ژیوپولیتیک با امپراطوری دُرّانی نه دارد.
مفهوم «لوی افغانستان» یک مفهوم بی پایه است؛ و واویلا در بارۀ قطعاتی که در قرن 18و199 از سرزمین ما جدا ساخته شده اند ازاین هم بی پایه تر!
خط دیورند چیزی را که ازما افغانان ربوده است، آن چیز قلمرو و یا سرنوشت کدام قوم خاص نه بوده است؛ «مسألۀ» دیورند، یک مسألۀ "پشتونی" نیست؛
خط دیورند از شمار ابزارهایی بوده است که نیروی مقاومت ضداستعماری را از«همۀ ما» بازستانیده است، هم نیروی بالفعل؛ وهم نیروی بالقوۀ مقاومت ضداستعماری را از ما ربوده است؛ خط دیورند، یک حایل عدول ناپذیر برای سلبِ «ظرفیتِ هژمونیک حوزه یی» از ما بوده است. موضع ما در برابر دیورند فقط می تواند یک تبیین «همگانی» داشته باشد؛
قبض و بسط دیورند، دقیقاً همان قبض و بسط مقام ژیوپولیتیک و ژیوستراتژیک افغانستان بوده است.
اعتراف می کنیم: ما نه تنها از این قبض و بسط اطلاعی نه داشته ایم، بل مفاهیم «ژیوپولیتیک» و «ژیوستراتژیک» اصلاً از محاورۀ سیاسی ما غایب بوده است.
این قبض و بسط 11 بار واقع شده است:
در 1895؛ در1907؛ در 1919؛ در 1929؛ در 1947؛ در 1949؛ در1973؛ در 19799؛ در 1988؛ در 1992؛ در2001؛
آن چه مسلم است این که همۀ این انکشافات ربط مستقیم با قبض و بسط دیورند داشته اند؛ تا وقتی ما نه توانسته ایم این منطق قبض وبسط دیورند را بگشاییم، تا آن وقت ما مفاهیم کلیدی تبیین تاریخ افغانستان در طی قرن بیستم را بدست نه داده ایم؛ و منطق تاریخ افغانستان در قرن بیستم را گشوده نه توانسته ایم؛
و وقتی ما این طلسم را گشودیم، نخستین حقیقتی که به آن رسیدیم این است که «افغانستان در قرن بیستم» یک فریب عظیم است؛ افغانستان هیچگاه درقرن بیستم «حضور» نداشته است! مضمون دیورند «سلبِ حضور» از ما بوده است؛
مضمون دیورند این چیزها بوده است؛
«مضامین» ما در بارۀ دیورند، به طورغریبی بی مضمون بوده اند.

فقط ما خود ما می توانیم این راز را بگشاییم که خط دیورند چیست؟
برای این باید شیوه های بحث خود دربارۀ دیورند را نقد کنیم و به روز کنیم.

ادامه دارد
داکتر محمد علی ابدالی

از کتابخانۀ:

داکتر محمد علی ابدالی

نویسنده:

داکترسید حمیدالله روغ











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us