څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
facebook

داستان های کوتاه « حسن غم کش» بخش اول



غچی ها در وسط آسمان و زمین چرخک می زدند و دم جان بخش و عطر آگین بهار به بال های کوچک شان جان تازه می داد. دخترکان در میدان نزدیک دِه، دست به دست هم دایره یی می خواندند :
قو قو برگ چنار – دخترا شیشته قطار
می چینن برگ چنار – می خورن دانی انار
کاشکی کفتر می بودم – دَه هوا پر می زدم
آب زمزم می خوردم – ریگ دریا می چیندم....
باران نم نم و یگان یگان بر سر آن ها می بارید و غچی ها زیر چتر سفید و آبی آسمان کودکان را از آن بالا تقلید می کردند و در دایره های کوچک و بزرگ می رقصیدند.
زمزمه نشاط آور جویبار دهکده با آهنگ ترانه دخترکان می آمیخت و صدای آن ها را در گوش گندم زار ها که با چراغ های لاله و گل های گندم روشن بودند می رسانید.
حسن از دور شاهد این ها بود و با دلی لبریز از غم و شادی جهان پرستو ها و کودکان را تماشا می کرد و با خود می گفت :
کاش نام تمام فصل ها بهار می بود، کاش غچی ها هرگز کوچ نمی کردند و کاش کودکان همه به آرزوی شان می رسیدند.
حسن سر گرم نظاره بود و آرزوی کودکان از آن ترانه لطیف در رگ رگ جانش خانه می کرد : « کاشکی کفتر می بودم – دَه هوا پر می زدم – آب زمزم می خوردم – ریگ دریا می چیندم ! » رقص های دورانی نقش پا های کوچک کودکان بر صفحه روزگار گذران، غچ غچ غچی ها، سفر بی برگشت آب های جویبار در بستر زمانه ی بی وفا، حسن را پر از هیجان کرذه بود. چشمش می گریست و لبش می خندید. با خود می گفت :
چه بیتی – چه نغمه یی – چه صدایی، کبوتر بودن و بال گشودن و پرواز کردن چه دلپذیر و چه خوبست ! برای کبوتر ها و غچی ها که تا بلندی های دورا دور آسمان می پرند و محتاج هیچ دروازه یی نیستند، دنیا چه فراخ و چه زیباست، با کف دستش لپی از آب پاک برگرفت و با اشتیاق سر کشیدش. دلش یخ شد و دمش تازه. سنگ ریزه ها و ریگ ها از دور بل بل می زدند و کودکان خطوط طلایی عمر شان را با سر انگشتان پا های کوچک شان به روی آن ها می نوشتند و داد و فریاد می کردند.
حسن به خود نظر کرد، به خودش که از کودکی اسیر قفس بود مثل یک گنجشک، مثل یک قمری که سرودش همیشه بیزاری بود. سرود بیزاری از دار، چوب و میله ها و سرود بیزاری از دیوار ها و قفس ها. باز به نغمه کودکان گوش فرا داد و کبوتر های سفید کاغذی و کبوتر های خاکستری. چاهی و آب شفاف زمزم و نور خورشید در نظرش جان یافتند و وسواسی در دلش ایجاد کردند.
کاهلی کشید ترق ترق قلنج هایش از بیلک شانه و تیر پشت اش به صدا در آمدند، با این حرکت خواست اطرافش را فراخ تر کند و دنیا را بزرگ تر سازد ولی ظاهرآ همه جا هوا بود، هوای پاک دشت، هوای عطر آگین بهار و هوایی که دخترکان در آن می چرخیدند و غچی ها تا فرا سو های شمال، جنوب، مشرق و مغرب ته و بالا می رفتند.
آدامه دارد


حبیب عثمان

از کتابخانۀ:

حبیب عثمان

نویسنده:

حبیب عثمان











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us