څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

پښَتو و لُويَکان غزنه


پښَتو و لُويَکان غزنه

يک تحقيق جديد

در تاريخ ادبيات پښتو و تاريخ غزنه

نويسنده

عبدالحى حبيبى

1341





بسمه تعالى


مدخل

تاريخ پشتو در اوائل ظهور اسلام، پوشيده و مبهم بود، در حدود سال ١٣٢٠ش چون به کشف و نشر کتاب (پټه خزانه) موفق آمدم، اين تاريکى کمى روشن گرديد، و اين کتاب نفيس اشعارى را از يکنفر حکمدار سورى امير کروړ جهان پهلوان حدود ١٣٩ هـ بدست ما داد.

چون اين امير کروړ جهان پهلوان از اجداد شاهنشاهان بزرگ غور بوده، و باستناد مآخذ قديمى که در پټه خزانه شرح داده شده، وى سراينده يک شعر حماسی ىبسيار قوى و گرانبهائى است، بنا بران طوريکه در مباحث نخستين جلد دوم تاريخ ادبيات پښتو به تفصيل نگاشته ام، زبان پشتو در اوائل خروج اسلام، در غور و خراسان، زبان ادب و دربار بوده، که بعدها در عصر سلاطين بزرگ غور، قصايد و اشعار فراوانى دران باقى مانده است.

تا کنون معلومات ما راجع بادب قديم پشتو، منحصر به نوشتهاى مؤلفان پټه خزانه و تذکره

سليمان ماکو ٦١٢هـ بود، که از روى آن چندين نفر گويندگان قديم پشتو را در دودمانهاى لودى و سربڼ و بيټنى و غرغښت مى شناختيم.

ولی اکنون خوشبختانه به کشف یک بیت دیگر پشتو نیز مؤفق آمدیم، که اینک آنرا درین کتاب به خوانندهگان ارجمند با شواهد تاریخی و ادبی تقدیم میدارم.

این یک بیت نیز از آثار قدیمتر پشتو و مقارن قرون نخستین ظهور اسلام است، که ضمناً بسا از وقایع مجهول تاریخ نیز ازان انکشاف می شود، و یک خانوادۀ گم شده شاهان غزنه را بما می شناسد، که تا کنون تاریخ ما دران باره بکلی خاموش بوده، و حتی پژوهندگان و جستجو کنندگان تاریخ، نامی ازان نشنیده و ذکری ازیشان نکرده اند.

من درین کتاب کوچک سعی خواهم کرد، که با تطبیق شواهد تاریخی این بیت پشتو را با خانوادۀ لویکان غزنه، نخستین بار بشما معرفی دارم، و دلایلی که در بارۀ سراغهای قدیم پشتو در کتیبه های بغلان و روزگان قندهار دارم، به تفصیل بنویسم.

امیدوارم این کوشش جدید در انکشاف تاریخ ادب پشتو و روشن ساختن برخی از مسائل مکتوم تاریخ، سودمند بار آید، و جوانان افغان را سند قدیم اصالت زبان بدست دهد. و روزنۀ کوچکی را بروی کسانی که در آینده بر اساس علمی درین زبان تحقیقات خواهند کرد بکشاید.

این کتاب کوچک را من از عالم فراق و آوارگی، به جوانان دانش دوست وطن اهداء میکنم، و چشم دارم، که در راه تحقیق زبان و ادب پشتو مساعی خود را دوام دهند، و این شاخچۀ نو رسیده را درختی تنومند و مثمر بار آورند.

گمان مبر که بپایان رسید کار مغان هزار بادۀ ناخورده در رگ تاکست

دور افتاده: عبدالحی حبیبی افغانی

کراچی - اگست ١٩٦٠







-1


دودمانهای شاهی


در قرون نخستین عهد اسلامی در درهای کابل و هندوکش و شهرهای شرقی خراسان، برخی از دودمانهای شاهان و سرداران محلی حکمرانی داشتند، که از بقایای هفتالیان (ابدالیان) و هونان (خانان) و کوشانیان بودند، و مورخان عرب مانند ابن خرداذبه و یعقوبی و المقدسی ایشان را بنامهای شیران شاه بامیان، و داوران شاه زمین داور و رتابله وغیره ذکر کرده اند. مسالک الممالک ابن خرداذبه ص ١٧٠ طبع لیدن و البلدان یعقوبی و احسن التقاسیم المقدسی طبع لیدن. . و یکی ازین دودمانهای هفتالیان (ابدالیان) زاولی اند، که کتیبه مهرا کولا (میر کهول) یکی از حکمرانان این دودمان در درۀ شمالی در دو میلی روزگان قندهار موجود است، و از خلال مباحث آینده روشن می آید، که اکثر این دودمانهای کابلستان و زاولستان با هم روابط قرابت و خوبشی نیز داشتند، و این روابط پیوستگی، نظیر خویشاوندی است، که مطابق شهنامۀ فردوسی بین دودمان مهراب کابلی و سام و زال زابلی به همسری رودابه دخت شاه کابل با رستم پهلوان زادۀ زابل روی داده بود..رجوع کنید جلد اول شاهنامه فردوسی.

جای تأسف است که تاریخ این دودمانهای شاهی طوریکه می بایست روشن نیست، و تنها برخی مسکوکات مکشوفه و ذکر بسیار مختصر البیرونی در کتاب الهند و اشارات مبهم مورخان عربی نامهای چند نفر ازین حکمداران محلی را میدانیم، و این هم روشن نیست، که زبان ایشان چه بود؟ ولی رسم الخط مسکوکات ایشان گاهی یونانی و سره داناگری و احیاناً منگولی است..در موزیم پشاور کتیبه ای از عهد هونان زابلی موجود است که علاوه بر رسم الخط سره داناگری، بخط منگولی نیز کلماتی دارد، و از وزیرستان بدست آمده است.

چون درینجا هدف اصلی من جستجوی تاریخ و وقایع این دودمانها نبوده و میخواهم در پرتو برخی از اسناد مثبت موجوده، تنها بسراغ زبان ایشان بروم، بنا بران مطالبی را درینجا می آورم، که ما را به هدف خویش نزدیک می سازد.

از مطالعاتی که بر اساس زبان شناسی در کتیبه ها و نامهای این حکمداران محلی کرده ام، بدین نتیجه رسیده ام، که زبان این دودمانهای شاهی از تخار تا کرانهای هلمند یا پشتو بوده، و یا زبانی بوده که بکلی با این زبان قرابت و پیوستگی تامی داشته است.

اینک دلائل خود را بر شالودۀ زبان شناسی و تحلیل تاریخی به تفصیل می آورم.























-2

کتیبۀ بغلان


در حفریاتی که دانشمندان فرانسه در ده سال اخیر در سرخ کوتل بغلان نموده اند، آثار گرانبهائی که از نظر تاریخ و زبان شناسی خیلی گرانبهاست بدست آمد که از آنجمله سنگ نبشته ئی در سه سطر خط یونانی است که دو سطر اول آن بزبان محلی و یک سطر آخیر آن بزنان یونانی است، و دران فقط نوشته شده (بقلم پلامد).

از آثار آتشکدۀ بزرگی که کشف شد، چنین نتیجه گرفته اند که در سرخ کوتل ١٥ میلی پل خمری یک پرستش گاه بزرگی وجود داشته، که شاید دران مجسمه های شاهان آن عصرها را می پرستیدند، و کانون آتش مقدس هم دران وجود داشت.


پرستش شاهان

از مجسمه های شاهی که در معبد سرخ کوتل با کانون آتش بدست آمده، برخی از محققان غربی بدین فکر رفته اند، که کنشکا شهنشاه بزرگ این سر زمین آئینی را ترویج داده بود، که دران شاه را پرستش می کردند، و شاید آتش مقدس را هم مظهر فر شاهنشاهی دانسته، و بتهای شاهی را با آن یک جا و در یک پرستش گاه قرار میداند. و موسیو شلوم برژه کاشف معبد سرخ کوتل درین باره گوید: یکی از دلائلی که سرخ کوتل را معبد و مقام پرستش پادشاه قرار میدهد اینست که در کتیبه های مکوشفه بغلان نام این پرستش گاه (معبد کنیشکای غازی) نوشته شده است..از کنفرانس شلوم برژه - آریانا سنبله ١٣٣٩

این نکتۀ مبهم تاریخی شاید در آینده از خواندن تمام و کامل کتیبه های مکشوفه بخوبی روشن شود، ولی من درینجا دو دلیل خارجی نیز دارم، که همین مقصد را تایید مینماید بشرح ذیل:

١- نام شاه بهار در تاریخ دورۀ اسلامی ما خیلی معروف است، بیهقی در عصر غزنویان از شاه بهار غزنه نام می برد که همواره سلطان دران لشکر خود را سان میدید..تاریخ بیهقی ٦١٠، ٦٣٧.

بهار، یا وهارا که در سنسکریت نیز بمعنی معبد است، از ورۀ اوستا که در بلخ بود باقی مانده؛ و همین کلمه است که در پایان اکثر اسمای بلاد اکنون هم دیده میشود: مانند قندهار، ننگرهار، ندهار، پوتوهار (نزدیک تکسیلا) و چپرهار و همین کلمه است که در لهجه های دیگر آریائی هور یا وور گردیده و بالاخر پور، پوره شده: لهاور، لاوهور، لاهور و پرشاور، پرشاپور، پرشاوهور، و در سند بمبهور این لاحقه را دارند.

در ادب فارسی نیز بهار بمفهوم بتکده موجود بود:

نطامی:

بهار دل افروز در بلخ بود کز و سرخ گل را دهان تلخ بود

فرالاوی:

نه همچون رخ خوبت گل بهار نه چون تو، به نیکوئی بهار

منصور رازی:

بهار بتانست و محراب خوبی بروی دلارام و زلفین دلبر

فرخى:

هنگام خزانست و چمن را بدراندر نو نوزبت زرین، هر سوی بهاریست.رک: لغت فرس اسدی ص ١٢٤. خوارزمی گوید: البهار بیت اصنام الهند (مفاتیح العلوم ص ٧٤). این کلمه در گلبهار سمت شمالی کابل عیناً موجود است.


پس (شاه بهار) ترکیب اضافی پشتو است، یعنی (بهار شاه=بتکده شاه=معبد شاه) و پرستشگاهی که دران شاه را می پرستیدند، و به بتها و مجسمه های شاهی نماز می بردند..در بارۀ کلمه بهار و وهارا و ریشه های آن در پشتو به جلد اول تاریخ ادبیات پشتو رجوع کنید. طبع کابل ص ٩٤ تالیف نویسنده.

این نام تاریخی در کلمات شیبار واقع غزنه و شیبر کنونی کوه هندوکش باقی مانده، شاه، شی است و (بار، بر) مخفف بهار، بهور، وور، وارۀ، هار تاریخی است.

مورخ و جغرافیانگار قدیم احمد بن ابی یعقوب بن واضح اصفهانی معروف به یعقوبی متوفی ٢٢٩هـ در شرح بلاد کابلستان می نویسد: در سنه ١٧٦هـ فضل بن یحیی برمکی لشکری را از طخارستان به بامیان فرساد و غوروند و سارخود (سرخبد بامیان) و شاه بهار را فتح کردند، که درینجا بتی بود و آنرا می پرستیدند، و ابراهیم بن جبریل سپه سالار فضل آنرا برانداخته و سوزانید..کتاب البلدان، ص ٢٩٠، ٢٩١ طبع لیدن ١٨٩٢.

این شاه بهار که در نسخ خطی کتاب البلدان (ساه بهار) هم صبط شده چون در سلسله غوربند و سرخ بند (بامیان) ذکر گردیده احتمال قوی میرود، که همین شیبر کنونی هندوکش باشد و شیبر مانند شیبار غزنه مخفف شاه بهار است..به عقيده نويسنده کلمه خيبر نام درۀ معروف بين ننگرهار و پشاور نيز همين ريشه است که تبديل (ش=ق) به (خ) از لهجه غربی به لهجه شرقی پښتو خيلی فراوان بوده و تا کنون هم بر السنهء پشتونها جاری و ساری است، و از روی اين مطالعه تاريخی ثابت می آيد که نام خيبر از عربستان نيامده و رأی برخی از مولفان سابق که اين تسميه را دليل اشتراک نسل پشتون با يهود می پنداشتند بکلی باطل است.

ازين سند تاريخي بخوبي واضح مي آيد: که معبد صنم تا اوائل ورود مسلمانان درين کشور موجود بوده، و شاه بهار معبد شاه پرستی مردم اين سر زمين بود. او اين کلمه ریشه هاى در پشتو دارد، و ترکيب آن هم عيناً پشتو است.

٢- در بيت پشتو که شرح آن بعداً مى آيد، عيناً همين روحيۀ شاه پرستی و وجود بت شاه لويک در غزنۀ تاريخی به ثبوت میرسد، و آنچه در آثار مکشوفۀ معبد بغلان می بينيم، نطائر آن در ادب پشتو و روايت مربوط بيت شاه لويک غزنه موجود است، و بعيد نيست، که آئين مردم بغلان و غزنه از عصور قبل السلام تا اوقات مقارن ظهور و ورود اسلام بدين سرزمين، يکى بوده و در آئين شاه پرستی اشتراک مشرب داشتند، و شاه بهار غزنه، و شيبر هندوکش و خيبر ننگرهار و معبد بغلان، مراکز شاه پرستی بوده است.


چند کلمۀ کتيبۀ بغلان

اگر چه تمام کتيبۀ بغلان تا کنون خوانده نشده، ولی چند کلمه دو سطر اول آنرا که برسم الخط يونانيست چنين خوانده اند:” کير دومی بغو لانگو.“.مجلۀ شرق و غرب ايتالوی. نومبر ١٩٥٧.

پروفيسر هننگ گويد: که درين کتيبۀ، نام قديم بغلان بشکل بغو لنگ ضبط است که شکل سغدی آن بغدنگ يا بغد نج بود..شکل چينی اين نام قراريکه هيون تسنک زائر چينی در اواخر مارچ ٦٢٩ م نوشته فوکيا لنگ Fo-kio-lang بود که این کشور شرقاً و غرباً ٥٠ لی عرض و شمالاً و جنوباً ٢٠٠ لی طول داشت، پایتخت آن در محیط دولی بود (ص ١٥٠ سفر نامه هیون تسنگ سی-یو-کی ترجمه بیل). ضبط چینی نام نیز دارای سه هجاست، که با تلفط کتیبه (به-غه-دنگ) بکلی مطابق است و جزو اخیر کلمه همان (انگ) ما نحن فیه است. دال به لام تبدیل شده و جزو آخر (انگ) به (آن) مبدل گشت که بغلان کنونی از آن ساخته شد، و در فرس قدیم نیز بغدانکه بمعنی آتشکده و پرشتشگاه آتش بود..آریانا، اسد ١٣٣٦ش.

اکنون ما این کلمه را تحلیل میکنیم: بغه یا بگه در تمام السنۀ باستانی آریائی بمعنی (خدای) بود، بغه اوستا، بگۀ فرس قدیم، بهگه سنسکریت، بغ روسی تماماً از یک اصل اند. و این نام خدا، در اسمای باستانی بکثرت ریشه گرفته، مانند: بغ پور (مغرب آن فغفور یعنی پور خدا) بغستان (بیستون کنونی یعنی جای خدا) بغداد، بغشور، بغنی، بغلان (نامهای بلاد) بغان یشت (جزوی از اوستا) بغار (در بهسود دایزنگی) بغاوی (سرپل) بغک (در سمنگان) بغیار (در وادی کرم) بغاوردان (هرات) تماماً مصدر بهمین نام اند.

اما در پشتو اکنون همین کلمه موجود و زنده است، ولی شکل آن مانند بغۀ اوستا نیست، بلکه به بگه.یسنا ١ ر ٢٠٤. کتیبۀ داریوش (بیستون) نزدیکتر است.

در پشتو قندهار اکنون بگ بمعنی بزرگ و عظیم و جسیم زنده است، میگویند: پلانی بگ سړی دئ یعنی آدم بزرگ و نیرومند و جسیم و تواناست.

شاید بغه یا بگه قدیم نیز از اسمای صفاتی خدا بود، نه از اسماء ذاتی و بعداً بطور اسم ذات شهرت یافته باشد، مانند رحمن و غفور و عظیم و غیره اسماء اللّٰه صفاتی.

این بگ پشتو که همین اکنون بمفهوم عظیم و جسیم زنده است در صدر برخی از اسمای تاریخی بنظر می آید مانند بگرام، بگرامی (کابل) بگل (هرات) بگلا (غزنه) بگ لک (دایزنگی) بگ پای (تالقان) بگی (ترنک). شمس الدین کاکړ شاعر قندهاری که در حدود ١٢٥٠هـ زندگی داشت در یک غزلیکه تمام ابیات آن مختوم به (گ) ماقبل مفتوح است گوید:

هسی شوم طالع زما دئ باطن ووړ په ظاهر بگ.دیوان شمس الدین کاکړ طبع کابل ص ٦٦.

و به همین معناست که در ادب فارسی هم موجود بود، مولانای بلخى راست:

از چه دم از شاه و از بگ میزنی در هوا چون پشه را رگ میزنی.مثنوی دفتر اول، ص ٤٨.

و ازین همه پدید می آید، که بقایای کلمه بغه=بگه در پشتو و فارسی موجود بوده و کمی در معانی آن از مفهوم اسم ذات به صفت تغییری وارد شده بود.

از نوشته های محمود کاشغری (٤٦٦هـ) پدید می آید، که کلمۀ بگ در تراکیب تورکی شرقی آن عصر بهمین معنی (امیر) دخیل شده بود.دیوان لغات الترک طبع استانبول، ١٣٣٣ ج ١ ص ٥٠. و شاید مفرد بگلر در کلمه معروف بیگلر بیگی بعد از مغول نیز همین کلمه باشد که در عصر محمود کاشغری جزو کلمات تورکی شده بود، ناصر خسرو گوید:

خاتون و بگ و تگین شده اکنون هر ناکس و بنده و پرستاری.دیوان ناصر خسرو بلخی، ص ٤٦٩.

پس چون اصل کلمۀ بگ را در السنۀ قدیم اوستا و سنسکریت و فرس قدیم می بینیم باید بگوئیم، که این کلمه در آوان مجاورت و مرابطات قبائل آریائی در کنار آمو و تخارستان تا ختن با قبائل تورکی، بزبانهای ایشان هم سرایت کرده است.

اما جزو ثانی کلمه (انگ) نیز کلمه باستانی بنظر می آید، و در اواخر اسمای بلاد تا کنون هم موجود است مثلاً: سالنگ (شمال کابل در قلب هندوکش) یکاولنگ (دایزنگی) بشلنگ (ناوۀ هلمند) الیش انگ (درۀ لغمان) اولنگ (بین سالنگ) مستنگ (بلوچستان) زرنگ (پایتخت تاریخی سیستان) پوشنگ (غرب هرات) گیرنگ (شهری بود در مرو) و ررنگ (رباطی بود در غور) که جغرافیون عرب این جزو اخیر کلمۀ (انگ) را به انج تبدیل و شکل معرب این بلاد را افوشنج بشلنج، زرنج، حیرنج نیز نوشته اند..احسن التقاسیم ص ٣٠٦، ٣١٢ و اصطخری ٢٣٩.

بقول پروفیسر هیننگ این لنگ یا انج معرب معنی آتشکده را داشت، که آتشکدۀ مکشوفۀ کنونی بغولنگ دلیل روشن و زندۀ آنست، و بر مسکوکات شاهان دره های هندوکش تا ظهور اسلام، همین آتشکده منقوش بود. این انگ (بمعنی آتشکده یا آتش) بعداً در پهلوی به اتهر یا آذر مبدل گشت، که معنی آن همان آتش بود.

در فصل ١٧ بندهشن از یک آتشکدۀ بزرگی بنام (آذر فروبغ) ذکر رفته، که موقع آنرا بر کوه روشان کابل، گفته است.یسنا ١، ١٣٢ کوه روشان اکنون در جرم بدخشان بهمین نام واقع است. شاید این نام در عصور قدیمه وسعتی داشته و اکنون جزر و اختصاصی یافته باشد. اگر چه بطور یقین نمیتوان گفت که این کوه کجا بود؟ ولی چون در شکل پهلوی این نام همان انگ قدیم بصورت آذر، و همان بغو و بغ موجود است، پس میتوان گفت که این آتشگاه کوه روشان همین آتشکدۀ مکشوفه سرخ کوتل بغلان است و شاید در همان اوقات نیز مانند امروز، بغلان بکابل مربوط بوده باشد.

والا اگر آذر فروبغ را همان آتشکدۀ سرخ کوتل ندانیم، همین قدر بطور حتم و یقین گفته میتوانیم، که این آذر فروبغ یعنی آتش فرهمند خدائی در کوهسار کابلستان موجود بود، و این سخن نیز وجود آتشکدها را درین سر زمین به ثبوت میرساند و درین تسمیه همان انگ قدیم در پهلوی به آذر یعنی (اور-آتش) تعبیر گردیده، و بغ عیناً بهمان معنی در پهلوی موجود بود. این (انگ) یقیناً معنی آتش و اور پشتوی کنونی را داشت، و آتشکده را نیز (انگ) میگفتند، که از مقوله تسمیه ظرف بنام مظروف است، چنانچه در کلمۀ دژانگه (دژ یعنی زشت و انگه یعنی آتش) اوستا عیناً موجود است و مفهوم آن (آتش زشت) بود، که کلمه دوزخ کنونی هم از آن ساخته شد.پشتنها ٢- ١٧٠. که در پشتو دوږخ است.

چون پرستش آتش از عصر زردشت تا اوائل اسلام مدت چندین هزار سال بین دریای سند و آمو تا مجاری دجله، کیش مردم بود، و در هر جا آتشکدهای بزرگی وجود داشت، بنا بران اکثر بلاد باستانی و اماکن تاریخی بنام همان معبد آتش مشهور گردیده، و در نامهای آن لواحق (انگ) در شرق و خراسان و آذر وغیره در غرب آن دیده می شود، که امثال آن در سطور گذشته شرح داده شد.


انگ در پشتو

در پشتو ریشۀ کلمه قدیم انگ در بسی از کلمات دیده می شود: انگار و انگاره آتش روشن و فروزان قوغهای مشتغل است که جزو نخستین آن همان (انگ) تاریخی است. انگل در پشتو شور وحدت است که از صفات متلازم آتش شمرده می شود، و لاحقۀ suffix اخیر آن (ل) از ادات ظرفیت پشتو مانند بورجل (برجگاه) کتل (مسلخ) و زاول و کاول است.

انگازه نیز بمناسبت تیزی وحدت همین مادۀ انگ را دارد. انگولا نیز صدای تیز و حدید است و شاید که کلمات انگلیسی anger خشم و angry خشمناک نیز بمانسبت تیزی وحدت و کلمۀ angel فرشته به تقرب روشنی و نور همین ریشه را داشته باشد.

در یک شعر بشتوی ملا فیض اللّٰه کاکړ (شاعر معاصر احمد شاه ابدالی حدود ١١٦٠) که اصلش از ژوب و دامنهای کوه سلیمان است همین کلمه عیناً آمده است:

زړگی بند کړمه په منځ د پان و پرانگ سوځی زړه لکه پیلوځی په بلانگ

این بلانگ کلمه مرکبی است از بل (مشتعل، فروزان) و انگ (آتش) و شاعر گوید که دلم مانند در گیران در آتش مشتعل می سوزد، پس بلانگ پشتو آتش فروزان است.

این نکته را نیز بخاطر داشت که در شکل سغدی بغولنگ یعنی بغدنگ و بغدانگه فرس قدیم، بین بغ و انگ یک (د) نیز موجود است، که این دال گاهی در پشتو نیز به لام تبدیل میگردد، مانند دیوار=دیوال، غربیل=غلبیل وغیره.

پس این نام بترکیب مقلوب اضافی پشتو (بغودانگ) بود یعنی د بغو انگ (آتش خدا) که بعدها مطابق قواعد ابدال حروف پشتو (بغو دانگ=بعدنگ=بغولنگ) شد، و چون فراوان تراش خورد بغلان گردید، که این تحویل در اسمای اماکن گلران (هرات) شملان (وادی هلمند) و سمنگان و بدخشان وغیره نیز روی داده است.

دلیل تاریخی این تحویل چینین است: که نام بدخشان در کتب چینی دو قرن قبل از میلاد (تسه-نگ-لنگ) آمده و بعد ازان در سفرنامۀ هیون تسنگ (پو-تو-چنگ-نه) و پس ازان در ادبیات یوان شی (به-ده-هه-شنگ) است.جستجوهای قرون وسطی در منابع چینی تالیف پترچ میدر، طبع لندن ١٨٨٧ م. که جزو اخیر کلمه یعنی (انگ) بعدها به (آن) مبدل گشته، و بدخشان شده است.

مثال دیگر این تحول، نام سنگ چارک کهسار گوزگانان است، که تا کنون هم مردم انرا گاهی سان و گاهی سنگ خوانند، و جغرافیون قدیم انرا (سان) نوشته اند..اصطخری ٢٧٠، حدود العالم ٩١، ٦٠.

باین دلیل، دو جزو نام بغولنگ در پشتو تا کنون هم موجود بوده و شکل و ترکیب اضافی کلمه بتها مها پشتو است و بهمین شکل و ترکیب کلمه های ديگر در اسمای اماکن افغانستان داریم مانند غور دنگ شمال قندهار در خاکریز و یخ دنگ شرقی نغلو مربوط سروبی ولایت کابل.قاموس جغرافی افغانستان ٣ ص ٩٢ و ج ٤ ص ٢٢٦. و کوتل بادنج بین اشتر گرام و لغمان.اکبر نامه و طبقات اکبری. که ازان ترکیب اضافی قدیم نمایندگی میکنند و کوتل سولانگ کوهستان علیای شمال کابل که بین کوهستان و نجرو افتاده نیز همین ماده را در اخیر کلمه دارد.

اکنون کلمات دیگر کتیبه را ببینید، که آنهم پشتو است.


کیردومی

این کلمه نیز دو پارچه است: کیردو - می.

از کیردو به ادنا تحول صوتی فعل کنونی پشتو کړئ دئ ساخته میشود که درینجا این نکته را فراموش نفرمائید که قبایل پشتون در تلفظ و ادای حروف صوتیه vowels با هم قدری مختلف اند ولی به عقیدۀ من تلفظی که پشتونهای کوهسار یعنی اپریدی و مسید و وزیر و وردگ دارند، به سیستم تلفظ باستانی نزدیکتر است. زیرا زبانها و لهجات مردم شهر نشین خیلی مهذب گردیده و تراش و صیقل یافته است. و طوریکه در مباحث نخستین جلد دوم تاریخ ادبیات پشتو به تفصیل سخن گفته ام، سیستم تلفظ حروف صايت کتیبه بیستون (زبان فرس قدیم حدود دو نیم هزار سال قبل) به تلفظ کنونی این قبائل نزدیکتر است. حروف صايت کتیبۀ بغلان نیز چنین تلفظی دارند، فعل کړئ دئ را پشتونهای کوهسار اکنون هم بلهجات مختلفی ادا مینمایند.

قبائل کاکړ انرا (کړیی ده) گویند، و برخی از افغانها آنرا (کیړده- کیړای دو-کیړیه ده) و جمعی هم عیناً (کیړدو) خوانند.

جزو اخیر کلمه (می) ضمیر منفضل فاعلی است، که اکنون نیز زنده و مستعمل است، و بعد از مفعول می آید پس (کیړ دومی) عیناً فعل پشتو است مشتق از مصدر کړل.

پس تمام جمله مذکور چنین است: کیړدو می بغولنگ = کړئ دئ می بغلان.

اما فعل کړل=کول در پشتو معانی متعددی دارد، که یکی از معانی باستانی آن (ساختن، بنا کردن، تعمیر) است، کاکړان گویند مړۍ دئ کړې ده؟ یعنی نان کردی ای (خورده ای؟) سنک هلته کورو کاوه یعنی سنک در آنجا خانه ساخت.

این (کړل) در ریشۀ خود با (کر) اوستا، کردن پهلوی و فارسی مشترک است که مفهوم آباد کردن و تعمیر دران مضمر بود.

در آتش بهرام نیایش خورده اوستا (فقره ٢٠) در ضمن اسمای آتشکدهای قدیم، نام یکی (مینو کردو) آمده است..خرده اوستا، ص ٣٠١.

مینیو یا مینو (از ریشته منل پشتو) در فارسی بمعنی خرد بود.یسنا، ١، ٢٠٧ و مزدیسنا و ادب فارسی ٣٠١. و کردو نیز مانند همین (کیر دو) در کتیبۀ بغلان است که معنی آباد کرده و ساخته دارد، و این آتشکده آباد کرده مینیو بود.

در فرس قدیم و پهلوی (کرته- کرد) در اواخر اسمای بلاد و اماکن می آید، که مفهوم (آباد کرده) را میرسانید. مثلاً پارسه کرته (پازار کاه پرس پولیس یونانی) که باصطلاح کنونی باید پارس آباد بگویم. بلاش کرد، خسرو کرد، بغکرد تماماً ازین مقوله اند.سبک شناسی ا، ٣١. که معنی آن همان کړئ دئ یعنی آباد کرده است.

در نامه پهلوی شهرستانهای ایران فعل (کرت) پهلوی مخصوصاً در مورد بنای شهرها چنین آمده است:

پت کوستی آتورپاتکان، شترستان گنجک فراسیاک تور کرت شهارستان اتورپاتکان ایران گوشست آتور پاتکان سپاهبت کرت.“ یعنی در کرانۀ آذر پاتکان شهرستان گنجک را افراسیاب تورانی ساخت، شهرستان آذر پاتکان را ایران گشسپ، سپهبد آذر پاتکان ساخت..یسنا بخش دوم مبحث آتش پور داور.

فردوسی خراسانی این مفهوم خاص را درین بیت گفته است:

جهان ویژه کردم ز پتیارها بسی شهر کردم بسی بارها.شهنامه ج ا بیت ٤١١٨.

در مصراع نخستین کردم بمعنی معمولی امروز فعل است، ولی در مصراع ثانی شهر کردم و باره کردم مفهوم خاص تعمیر و آباد کردم را دارد.

در نثر قدیم فارسی نیز کردن مفهوم ساختن و بنا نهادن را داشت. خواجه عبداللّٰه انصاری هروی گوید: پسین خانقاه صوفیان که این طایفه را کردند آنست کی برمله، شام کردند. سبب آن بود که امیری بود ترسا. یکروزی بشکار رفته بود، در راه دو تن را دید ازین طایفه... گفت شما را جای هست کی آنجا فراهم آیند؟ گفت نه. گفت من شما را جای کنم تا با یکدیگر آنجا فراهم آیید. آن خانقاه رمله بکرد..طبقات الصوفیه خطی مرتبۀ نویسنده. حروف از روی سه نسخۀ استنبول و یک نسخه کلکلته.

درینجا افعال کردند و کنم و خانقاه رمله بکرد، معنی ای جز تعمیر و تأسیس و ساختین ندارد.

اما می ضمیر منفصل فاعلی که در بین دو کلمه فعل و مفعول افتاده، بما سیستم گرامری قدیمتری را نشان میدهد، که برخی از قبائل پشتون این ضمیر را اکنون هم به همین و تیره میگویند، یعنی در بین فعل نمی آرند، بلکه آنرا در آخر فعل ضم می سازند. و باید گفت که شکل معمول امروزۀ فعل (کړئ مي دئ) قدیم نیست، و (کړئ دئ می) ساده تر و اقدام است.

ناگفته نماند: که تحلیل کنونی ما بر همین سه کلمۀ خوانده شدۀ کتیبۀ بغلان مبنی است، و هنگامیکه تمام آن را بخوانند، ممکن است سند وثیقتری در زبان شناسی شمرده شود، و حقائق روشنتری را ازان استخراج کنیم.ناگفته نماند که بقول موسیو شلوم برژه در زبان باختری علاوه بر ٢٤ حروف یونانی یک حرف دیگر هم برای (ش) استعمال شده، که بعقیده من این (ښ) صوت خاص پشتو و شین ثقیل خواهد بود. و بقول موسیو شلوم برژه مطالعات پشتو باید از قرن دوم مسیحی و سنگ نبشته های سرخ کوتل آغاز گردد..آریانا، ج ١٨ سنبله ١٣٣٩.

علی العجاله از روی همین سه کلمه و سیستم ساختمان و ترکیب، و معانی و مفاهیم آن که ریشه های محکمی در پشتو دارند، و هر سه تا کنون هم زنده و مستعمل اند، بظن قریب بیقین میگوئیم که (کړئ دئ می بغلان) یعنی (جوړ کړئ می دئ بغلان) پشتو است.














(٣)

کتیبۀ روزگان


یکی از دلایل بسیار محکم و متین فیلالوژی که رابطۀ زبان پشتو را با دودمانهای شاهی کابلستان و زابلستان میرساند، تحلیل لغوی نامهای ایشانست. مثلاً یکی از خانوادهای شاهی که در عصر هیوان تسنگ سیاح چینی (٦٣٠م) و وو کونگ جهانگرد دیگر چین (٧٩٠م) بر گندهارا و اتک تا تکسیلا تسلط و حکمرانی داشتند، کشتریان اند، که این اسم بقول مارگوارت محقق فرنگی (کشه تریه) بود و در فرس قدیم و سنسکریت نیز موجود بود..انسایکلوپیدیا آف اسلام، ا، ٦٤٣ بحوالۀ ایرانشهر.

در بارۀ ریشۀ این کلمه در پشتو سابقاً بحث مفصلی را نوشته ام.رجوع کنید جلد اول تاریخ ادبیات پشتو ١، ٦٥ تالیف نویسنده. که اصل آن کښه توره، و به تعبیر خیرالبیان پیر روشان (حدود ٩٨٠هـ) تور کښ یعنی شمشیر کش بوده، و در صفحات آینده نیز اسناد تاریخی را دران باره نشان خواهم داد.

در کتیبه سنسکریت که قبل از ١٨٣٦م بوسیله اسکندر برنس از هند اتک (اوهند تاریخی) کشف شده و مربوط به قرن ٧، ٨ میلادی است، از گوشت خواران نیرومند تور کښ Turshcas ذکری رفته،.کابل از سر اسکندر برنس ص ١٢٠، ١٢١ طبع لندن ١٨٤٢، که ترجمه انگلیسی تمام کتیبه دران آمده و اصل کتیبۀ سنگ مرمر را بموزیم جمعیت آسیائی بنگال داده بودند، این کتیبه از طرف سری تلکه Serri Tillaka نوشته شده و در ویهند تاریخی کنار دریای سندهـ بدست امده بود. که غالباً همین کلمه کښ توری یا تور کښ خیر البیان است.

نام یکی از شاهان این سلسله (لکه تورمان) بود، که انرا در پشتو اکنون (لکه تورمن) گوئیم، یعنی شمشیر زن، که این نام نیز ریشه (توره) دارد..در شاهان هون سپید آریائی نژاد، پدر مهراکرلا شمرده شده در حالیکه در شاهان کشمیر نیز تورمان بوده که کلهنه مؤلف راجه ترینگنی ازو ذکرها دارد، و او را برادر و ولیعهد راجه هیرنیه می شمارد، که بعد ازو پسرش پرور سینه دوم بر تخت نشست. (نیمه دوم قرن ششم میلادی) و این تورمان پسر شری شتهه سینه از خاندان گونندیه بوده و این تورمان کشمیری را با تورمان پدر مهرا کولای زابلی نباید خلط کرد.

چون مسکوکات تورمان از قرن ٥، ٦ در کشمیر رایج بود، و اکنون نیز بدست می آید، بنا بران محققان حدس میزنند که کشمیر در سلطنت خانان زابلی شامل بود، و این سکه بنام تورمان از همان اوقات رایج بود و اکنون نیز بدست می آید، بنا بران محققان حدث میزنند که کشمیر در سلطنت خانان زابلی شامل بود، و این سکه بنام تورمان از همان اوقات رایج بوده است، که شاهان کشمیر نیز تقلید آنرا عیناً کرده اند، حتی این نام در مسکوکات یکی بعد دیگری تقلید شده گاهی شری توره، شری تور، و حتی تنها توره نیز نوشته شده است. (رک: تعلیقات اورل ستاین بر ترجمه راجه ترنگینی ص ٨٢ مقدمه ج ا و ص ٣٢٠ ج ٢).

اکنون نفوذ کلمه (توره) را شما در نامهای قدیم شاهان از زابل تا کشمیر باستناد مسکوکات قدیمه تصور کرده میتوانید، و حتی از گذارشات ترنگینی شری وره (٣، ٢١٣) ظاهر است که تا عصر سلطان حسین شاه کشمیر (١٤٧٢، ١٤٨٤م) نیز مسکوکات تورمانی در کشمیر رواج داشت، وی گوید: چون حسین شاه دید که مسکوکات تورمانه کبیر بعد ازین چلند ندارد، بنا بران وی مسکوک جدیدی را بنام دوی دیناری رایج ساخت.

ديکر شاهان برهمنی قرن هفتم مسیحی که بر کابلستان و اراضی مجاور آن حکمرانی داشتند اینها اند:

کر

مشهور به للیه: مرکب است از کوی لر، کاکوی، کی، کاوه در پشتو مفهوم هوشیاری و سرداری دارد و (لر) از (لرل) بمعنی دارنده و ملک است، پس کوی لر (دارای سرداری و هوشیاری) است..در باره ریشه و اسناد ادبی کلمه کاوه و کوی رک: تاریخ ادبیات پشتو، ا ،١٠٢ و سطور بعد کلمه کیدار.

اما للیه در پشتو لالا و لقب هر مرد محترم و برادر بزرگ است که تا کنون هم در قندهار گفته می شود و مخصوصاً مردم هندو را احتراماً بدین لقب خوانند و هر برادر کوچک برادر کلان خود را لالا و لاله گوید.

سامند

جزو اول این نام (ساه) پشتو است.همین نام در برخی مسکوکات (ساها) هم نوشته شده که عیناً همین ساهو پشتو است. در یک مثنوی عنصری این نام چینین امده:

چون بیامد بو عده بر سامند آن کنیزک سبک ز بام بلند

بر سن سوی او فرود آمد گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را به لوس گرفت دست و پای و سرش ببوس گرفت

تاریخ ادبیات ایران ١، ٥٦٢. ، بمعنی شخصیت و حریت و روح و نفس که در کتیبه (ساهو) بمعنی سرو آزاد و داری تشخص موجود است، قندهاریان متلی دارند معروف: مریي غوندي وگټه، ساهو غوندي وڅټه که دران کلمه ساهو بدین معنی سرو آزاد و داری تشخص آمده است.

اما جزو دوم مند از میندل (یافتن) پشتو است، که آنرا در ازمنۀ قدیم مندل هم می نوشتند، پس سامند یا سامنته بمعنی تشخص آزا-و-ارای تشخص و ورح و نشاط است، و از همین روست که مصدر میندل پشتو را اکنون منتل به تای قرشت نیز خوانند. و غالباً (مند) لاحقه اتصاف و مالکیت فارسی مانند نیرومند دردمند و نیز از همین ریشه است.

کمر و یا کملو

تبدیل را و لام در السنۀ آریائی مطردد است مانند دیوار و دیوال، غرزی و غازی، چترال و چترار، پس کمرو بشکل کملو نیز ضبط شده. کمر در پشتو رنگین و رعنا و زیباست، که در اعلام نسوان افغانی تا کنون کمرو بصیغه مونث موجود، و مفهوم آن رنگین و ابلق است، یک ترانۀ پشتو است:

کمروه میږ ولاړه پر ډبره

راسه خولکی راکه نامید مسی د لوی باری له دره!

جیه پاله (جیپال)

یعنی ځیه=زئی پالونکی و قوم پالونکی یا ژوند پالونکی (پرورندۀ قوم)..این پال از ریشه پالل در بسا از اعلام هندی نیز نفوذ یافته، و تا کنون هم اسمای فراوان هندو به پال ختم می شود، که از پشتو در سنسکریت باقی مانده است.

اننده پاله (انند پال)

انند یعنی عیش و زندگی مرفه. خوشحال خان گوید:

هوښیارانو څخه ډېری انديښنی دی چه ملنک د مصلی، هغه انند کا

تروجن پاله

اکنون در پشتو توروجن پال گوئیم، یعنی پرورندۀ شمشیر زنان و لشکریان شمشیر زن. و کلمه توره (شمشیر) همانست که در بسا اعلام تاریخی و کنونی پشتو ریشۀ محکمی دارد.

سپاله پتی

این همان سپهبد فارسی و پهلوی است که در پشتو سپاه له پتی یعنی پتی و سالار سپاه است..استخراج کلمه پتی را از پت بشتو در جلد اول تاریخ ادبیات بشتو، ص ٧٥ بخوانید.

پدمه

اکنون در پشتو ( په دمه) گویم یعنی باشوکت و مجلل.

خودویه که

اپریدیان خیبر تا کنون خدای را خودوی و خلوی خوانند، که اصل نام خودویک است، بالحاق کاف تجبیب و تحلیل که در پشتو خیلی رایج است و شرح آن در کمه لویک بیاید.

ونکه

این اسم شکلی است از یک لهجۀ کلمه وړک یعنی فاتح و ظفر و (ړ) به فتحۀ ممالۀ پشتو برنده و فاتح و پیروز است و کاف تجبیبی در آخر آن آمده مانند خودویک کلمۀ گذشته. نامهای این شاهان فقط از روی مسکوکات مکشوفه بدست آمده است..انساکلوپیدیا آف اسلام، ماده افغانستان بقلم سکه شناس معروف لمگور تهدیمز.

نامهای کیداریان و اودالیان

در اوائل قرن سوم مسیحی هنگامیکه دورۀ انحطاط کوی شوانگ (کوشان) بزرگ آغاز می شد، در باختر و درهای هندوکش کبدار نامی اساس سلطنت کوشانیان کوچک را نهاد.

این نام نیز ریشۀ پشتو دارد، کوی در ادب قدیم پشتو کاو است که در کلمه کلر بآن اشاره شد و در ویدا نیز بمعنی سردار و دانشمند و دانا بود، و در اوستا معنی سردار و پیشوا را داشت..برای تفصیل رک: تاریخ ادبیات بشتو ج ا ص ١٠٢ و پټه خزانه نویسنده.

این لغت در صدر اکثر اسمای امنانی ریشه دارد مانند: کوشان، کیخسرو، کاوه وغیره که سلسلۀ کیانیان از شاهان باعظمت باختر بودند.

کیدار مانند کلمه سابق الذکر پشتو کی لار=کی لرونکی یعنی دارای رتبۀ کی، و پیشوا و دانا و سردار است. این نام تا کنون در لهجۀ نورستانی بشکل کتور باقی مانده که در غرب منصل شهر قندهار، آثار و ابنیه قدیم را که بالای کوه است کیتور یا کیتول گویند..بر مسکوکات مسی قدیم کشمیر که بران نام شری توره مننه Sritoramana از قرن ٥، ٦ میلادی نوشته شده و نیز بر تمام مسکوکات خاندان کارکوته کشمیر بخط برهمنی Ke-da-ra کیدره نام مؤسس دودمان کوشانیان کوچک نیز نوشته می شد که در گذارشات چینی Ki-to-la است (ص ٣٢ ج ٢ راجه ترنگینی تعلیقات و ترجمه اورل ستاین). ملا عبدالباقی افغان گفت:

پرکیتول باندي وخیژه ،څو دید شي تماشې دي

یکی از پسران کیدار پیرو نامداشت.تاریخ افغانستان ٢، ٤٣٧. که نامهای پیرو و پیرا، پیر، پیرک تا کنون در پشتو موجود است، و مونث آن (پیرو) بیا و واو مجهول است.

هنگامیکه بعد از ٤٢٥م دولت هفتالی (ابدالی) افغانستان تشکیل شد، بادشاه بزرگ این سلسله (اخشنور) نامداشت (٤٦٠م) که این نام در کتب عربی و فارسی باختلاف شکل اخشنوار، اخشوان یا خشنواز آمده است ولی بقول محقق فرنگی کریستن سن، اصل این کلمه خشیون است که در سغدی نیز همین کلمه بمعنی پادشاه بود..ساسانیان ص ٣٨٥ بحواله متون سغدی میولر ١-١٠٨.

ښاغلی نویسندۀ تاریخ افغانستان گوید که اخشنور بمعنی پرگهر است.تاریخ افغانستان ٢، ٤٥٧. ولی وی تجزیه و شرح اجزای کلمه را نداده تا ازان علماً ولساناً باین معنی کلمه یقین کنیم. بفکر من قول کریستن سن معقولتر بنظر می اید و این کلمه چنین تجزیه می شود:

جزو نخستین آن مانند کلمه کشتیریه همان کښ پشتو است که از خښی و کښی و کشی.خښی یکی از قبایل معروف پشتون است. ساخته شده و تبدیل (ک) خراسانی در هند و شرق به (خ) تا کنون معمول است مانند خانپور که در هند کانپور شد.

جزو دوم آن همان (وړ=وڼ) است که در کلمه ونکه نیز ریشته دارد و شرح داریم، و معنی آن پیروز و فاتح است. پس کښیوڼ=خشیون=اخشیور بمعنی شمشیر زن فاتح است، و جنگهای این شاه دلاور فاتح با فیروز بادشاه ساسانی مشهور است..ساسانیان ص ٣٨٤.

این هفتالیان (ابدالیان) در زابلستان سلطنت معظمی داشتند، که در مسکوکات خویشتن را جاولی=زاولی میگویند و یکی از قهرمانان این خاندان تورا مانا (در پشتو توره من=یعنی صاحب شمشیر) و فرزندش مهرا کولا (در پشتو میر کول- لمر کهول) حدود ٥٠٠م از فاتحان مشهور هند اند، که در کتیبۀ اوهند بقایای ایشان به تور کښان گوشت خوار ذکر شده اند.

کتیبۀ میر کول

این میر کول یا به اصطلاح سنسکریت مهرا کولا که تحلیل نامش در پشتو خواهد آمد و فاتح مشهور است، در درۀ شالی روزگان شمال قندهار که همان زابلستان تاریخی باشد، دو کتیبۀ بر خرسنگهای بزرگی دارد.

پروفیسور بیور استاد تاریخ پوهنتون آکسفورد چند سال قبل این دو کتیبه را دیده و عکسی ازان برداشت، و مقالتی را در مجله موزیم پشاور بران نگاشت، و دران گوید:

کتیبه های روزگان با دیگر سه کتیبه هفتالی که قبلاً در توچی وزیرستان بدست آمده و اکنون در موزۀ پشاور افتاده اند، مشابهت تامی دارند. ولی چون کتیبه های مکشوفۀ وزیرستان تا کنون کامالاً خوانده نشده اند نمیتوان دران باره با بسط و استیفاء حرف زد. اما همین قدر روشن است که بران برسم الخط یونانی و منگولی مطالبی را بدو زبان نگاشته اند.

در کتیبۀ نمبر ٤١ موزۀ پشاور که از وزیرستان کشف شده بخط کوفی نیز برخی از کلمات دیده می شود، که کلمات (اللّٰه و محمد) آن خواندنیست و علاوه ازان برخی از کلمات بخط منگولی نیز دارد.

اما در کتیبۀ روزگان که یکی ازان روشن تر است، برسم الخط یونانی الفاظ ذیل دیده می شود:

باگوس شاهو زاولو مهروزکی“

بقول بیور این شاهی که نامش در کتیبه روزگان آمده، همان حکمدار هون مهرا کولای حدود ٥٠٠م خواهد بود، ولی معلوم نیست که نام اصلی او چه بود؟ ترجمۀ الفاظ فوق بقول بیور چنین است:

خدایی مقدس پادشاه زابل مهرا.مجلۀ موزیم پشاور، دسمبر ١٩٥٣م.

حالا ما الفاظ فوق را به نظر تحلیلی تحت مطالعه قرار میدهیم.

١- باگو

همان بگه و بغه و بگ پشتو است، که معنی عظیم و خدای را دارد (و شرح آن گذشت) در کتیبه به آخر این کلمه (س) ملحق شده و پروفیسور بیور از طرف خود (ری) را با آن افزوده تا ازان کلمه (سری) هندی الاصل ساخته شود. مگر از نظر قیلالوژی این کلمه بشکل اصلی خود اصح است، زیرا این (س-یس-یز) از لواحق نسبت پشتو است. پس (باگوس-باگویس-باگویز) منسوب است به باگو=بگ پشتو=بغه اوستا=بگه سنسكریت كه معنی آن (خدائی و مقدس و الهی) است، و همان لقبی است که مطابق به عقیدۀ شاه پرستی، حکمداران آنزمان داشتند، و شاه را ایزدی و خدائی می شمردند، و ما شرح آنرا در صدر کتاب داریم. موسیو مریک فرانسوی که به خواندن کلمات متفرقۀ کتیبۀ بغلان موفق آمده، یکی ازان (بگو شاوو کنشکی) است، که دران کتیبه با نام شهنشاه کنشکا لقب بگو شاوو (خدا شاه) آمده است، و این عیناً تعبیریست، که در باگوش شاهو کتیبۀ روزگان موجود است.





٢- شاهو

در پشتو گاهی علم و گاهی صفت می باشد، شاهو زی و شاهو خیل از قبائل پشتون اند، و بنام شاهو اکنون هم در قندهار تسمیه می شود. در ادب پشتو شهو، شها بعمنی محبوبه و معشوقه آمده است. و کلمه شاهو را برخی مردم شاوو هم تلفظ کنند، که هر دو شکل آن در کتیبها موجود اند..هیون تسنگ زائر چینی که بتاریخ ٢٠ اپریل ٦٢٩م در بلخ (پو-هو) بود، مینویسد که راجه گرهـ کوچک یعنی پو- هو (بلخ) یکهزار دیر و سه هزار راهب مذهب بودائی عرابه صغیر داشت. این معابد از جواهر و اشیای گرنبها مملو بود، و شی-هو (شاهو) پسر خان (هون) برای غارت آن آمد. (ص ١٥١ سی-یو-کی یاداشتهای زائرین بودائی چین در دنیای غرب ترجمه بیل). و ازین هم واضح می شود، که در حدود ٦٢٩م شاهو پسر یکی از خانان زاولی در افغانستان اقتدار داشت.

به عقیدۀ مارکوارت ریشه و مأخذ اصلی کلمات شاه و شار و شیر و شهر همان کلمۀ کشتریه (کښ تور) تاریخی است.ایرانشهر مارکوارت بحواله انسایکلوپیدیا اسلام شار حکمدار غرجستان و شیر حکمران بامیان بود. رجوع کنید البلدان یعقوبی و مسالک ابن خراذبه و یاقوت وغیره. و بنا بران میگوئیم، که ریشۀ اصلی این کلمات پشتو است، و شاه و شاهو و شار و شیر تماماً از یک اصل اند که درین سر زمین بر حکمدار روحانی و معبود مردم اطلاق می شدند و آنچه اعلیحضرت احمد شاه ابدالی کلمه شها را برای محبوب روحانی و ملکوتی مکرراً در اشعار خود می آورد، ناشی از عنعنۀ قدیم تقدس مقام شاهی است.

مخفی نماند که لقب شار در غرجستان تا عصر سلطان محمود باقی بود، و العتبی و بیهقی مورخان دربار غزنه ازیشان ذکر ها و داستانها دارند، که با دودمان غزنویان معاصرت و قرابت از ازدواجی داشتند.تاریخ عتبی ص ٢٥١ و تاریخ بیهقی ص ٢٩٨، ٥٠٢ و تاریخ گزیده ص ٣٩٧. و اکنون اگر برخی از مردم قبائل هم شاو و یا شهو نامگذاری میکنند، مانند اسم میر گل و میر خان مبنی بر عنعنه مبهم و غیر مشاهد تاریخی این دیار است، و این نامها از مواریث اسلاف است.

٣- زاولو

این مطابق دستور پشتو منسوبست به زاول که انرا جاول و جاوله هم تلفظ میکردند و زابلستان از غزنی تا کرانهای هلمند سر زمین بود مشتمل بر وادی ترنک و ارغنداب و هلمند که جاغوری و وجرستان و روزگان اراضی مرکزی آن بوده و تا کنون هم در بین سکنۀ آن قبیله ئی بنام (زاولی) موجود است..کابل از سکندر برنس طبع لندن ١٨٤٢م که در انوقت قبیله زاولی جاغوری هزار خانه بود (ص ٢٣٠).

این زاولستان تاریخی که بموجب شهنامۀ فردوسی جولانگاه پهلوانان باستانی بود، مقر و آرمگاه هفتالیت (ابدالیان) نیز بوده و کتیبۀ یکی از شاهان این طایفه نیز در قلب زابلستان یعنی درۀ شالی روزگان موجود است، و ازین راه از قندهار به وجرستان و جاغوری روند.

ساختمان کلمه زاولو میرساند، که مطابق دستور نسبت پشتو ساخته شده، و (واو) نسبت در پایان کلمات برای نسبت تا کنون هم مستعمل است مثلاً بریت (بروت)، بریتو (بروتی) و خیټه (شکم) خیټو (شکمبو) و نام زبان پشتو هم برین دستور از (پښت=پکهت) تاریخی بانضمام واو نسبت ساخته شده، یعنی زبانی که به ملت پښت=پکهت=پشتون منسوبست.

پس زاولو نیز همین مفهوم را افاده میکند: منسوب بزاول و زاولی..راجع به کلمه زاول مقالۀ را در مجله آریانا شماره (٦١) بخوانید.

٤- مهروزکی

بیور این کلمه را چنین خوانده و گوید که این همان کولا پادشاه مشهور هفتالیت (ابدالی) است.

طوریکه در تاریخ ادبیات پشتو جلد اول (ص ٧٥) به تفصیل شرح داده ام، کلمه کولا در زبان ویدی معنی خاندان را داشته، که اکنون هم ما در قندهار آنرا کهلول گوئیم، مردم پکتیا خاندان شاهی محمد زائی را پایند کهول گویند، زیرا از اولاده مرحوم سردار پاینده خان اند.

و در ارغستان که منشا اجداد این قبیله است، محمدزائی را مامد کهول خوانند. این کلمه تاریخی را امیر کروړ سوری متوفی ١٣٩هـ در اشعار خود (کول) ذکر کرده که شیخ رضی و نصر لودی (حدود ٤٠٠هـ) در اشعار خود (کهول) آورده اند.رک: پټه خزانه، ص ٣٥، ٧١. و در تذکرۀ سلیمان ماکو (٦١٢هـ) نیز همین شکل (کهول) موجود است..رک: پښتانه شعراء، ج ١ ص ٦٤.

اما کلمه مهر بمعنی آفتاب در بشتو باشاکال (میر، مر، لمر، نور) موجود است، و ترینان لورلائی تا کنون آفتاب را (میر) گویند و همین کلمه است که در کابل وغیره (میر) با اسمای اشخاص به مناسبت سیادت و نجابت گفته می شود، و در پشتو اعلامی مانند میر، و میرو، و میراو و موراء (مونث) وغیره موجود است.

پس مهرا کولا (میر کول=لمر کهول) یعنی از خاندان آفتاب و آفتاب زائی است، و همین نام است که اکنون میرگل گوئیم، و مفهوم قدیم آن از بین رفته است، و ترانه (میرگله جانه) تا کنون در قراء و درهای افغانستان خوانده می شود.

اکنون باید این سخن را نیز روشن سازیم، که همان مهر کولا که در سنسکریت هم بود و بر مسکوکات ویدی بدین صورت نوشته شده، در کتیبه چگونه به مهروزکی تبدیل شد.

این معضله تاریخی را نیز تحلیل لغوی پشتو بسهولت می کشاید، زیرا در بین ما از زمان قدیم یک نام دیگر نیز موجود است که مصور به همین (میر=مهر) بوده و آن میرویس است که تا کنون هم در قندهار بهمین نام تسمیه کند. و در شمال پشاور در مردان جائی بنام میرویس موجود است، و زعیم معروف وطن خواه قندهاری حاجی میرویس خان مرحوم را هر کس می شناسد، که از قلب زابلستان (سیوری کلات) برآمده است.

این نام را برخی از معربان نادان (اویس) عربی نویسند، ولی نامیست که اصالت باستانی تاریخی دارد، و قبل از ورود عرب و عربی درین سرزمین موجود بود.

مردم پشتون از زمان قدیم عنعنه ئی دارند، که نامهای بزرگان خود را با کاف تحبیبی و تجلیلی میخوانند، و ازین قبیل بود، نام شاهو که کلمه تجلیلی است و این عنعنه را به تفصیل در مبحث لویک خواهیم نگاشت، پس میرویس را هم از همین مقوله تجلیل و تفخیم و تحبیب (میروسکئ=میروڅکئ) ساخته اند، و همین شکل در (مهروزکی) کتیبۀ روزگان محفوظ است.

طوریکه گذشت میر همان مهرو و لمر و آفتاب است. اما ویس یا ویسه یا ویسایا در سنسکریت و اوستا نیز بمعنی روستا و قبیله و دودمان موجود بود، و (ویس پتی) بزرگ خاندان وپتی از پت پشتو یعنی نگهدار نوامیس دودمان را میگفتند.کیمبرج هستری آف اندیا، ٩١. و بقول گیگر المانی در ریگویدا نیز ویس بمعنی (دودمان و تبار) است..تمدن ایرانیان شرقی ١، ٢٦٦ تفصیل آنرا ببینید در تاریخ ادبیات پشتو ١، ٧٧.

پس ویس عیناً همان (کولا=کهول=کول) پشتو است و میرویس=میر کول است، یعنی از دودمان آفتاب و مهرزاده و ما از (مهروزکی) کتیبۀ روزگان، باصالت و قدمت این نام پی می بریم. و میرویس در حالت الحاق ادات (کی) تجلیلی و تحبیبی (میروسکی=میروڅکی=میروزکئ) می شود.

ازین کتینۀ روزگان روشن می آید: که میروسکئ و مهرا کولا یکی از شاهان خدائی و مقدس ابدالیان پشتون بود، و مانند شاهان بغلان که (بگوشاوو) نامیده شده اند، این شاه زابلستان نیز باگویس و خدائی و الهی بوده است.



ترکیب کلمات


اینکه من کتیبۀ روزگان را پشتو می دانم، دلیل دیگر دستوری نیز دارد. بدین معنی که ترکیب و پیوند کلمات آن مطابق اصول ترکیب پشتو است. تا کنون هم یک قاعدۀ مسلم گرامر پشتو است که صفات را قبل از موصوف گوئیم، در حالیکه در فارسی مسئله بالعکس است در پشتو گوئیم تور آس و بفارسی اسپ سیاه.

درین کتیبه نیز تمام صفات قبل از موصوف خویش آمده است:

خدائی شاه زاولی میروسکئ“

سه صفت قبل از موصوف آمده است، که قدمت این دستور زبان پشتو را بما وانمود میکند.

اکنون در پهلوی این کتیبه، نوشتۀ سکۀ بغ دت بزبع کرت یکی از شاهان پارس (٢٢٠م) را می نهیم، که تمام صفات آن بعد از موصوف آمده است:”بغ دت-پرتر کزی بغی- بغ کرت.“.سبک شناسی ١، ١٣٠.

یعنی بغ دت (بغداد نام شاه) پرتر که (نام خاندان) زی (پسر) بغی بغکرت خدائی بغکرت، (نام پدرش).

کتیبه های روزگان طوریکه خود نویسنده آنرا دیده ام، کتیبه های روشنی نیست. زیرا بر خرسنگهای بزرگ سر راه کنده شده و زیاده از یکهزار سال در معرض برف و باران و حرارت آفتاب افتاده و لاجرم برخی از حروف آن دیده نمی شود.

برین خرسنگ بزرگ چند کلمه خط عربی نیز بنظر می آید، که یکی ازان (حسن) ودیگر آن خر پول یا خر پوست خوانده می شود، و گمان کرده می شود، که این شخص همان تاج الدین حسن سالار خرپوست باشد، که در عصر اواخر غوریان حکمرانی غور و تولک را داشت و در سنه (٦٢١هـ) قاضی منهاج سراج مؤلف طبقات ناصری بامر وی باسفزار رفته بود..طبقات ناصری ١، ٦٩٨ طبع حبیبی. اما این کلمات باید بعد از ٦٠٠هـ برین سنگ نوشته شده باشد، زیرا که طرز خط آن شبیه به نوشتهای این عصر است.






(٤)

لویکان غزنه


مباحثی که در صفحات گذشته از نظر خواننده گرامی گذشت، بطور مقدمۀ موضوع بوده، و باستناد برخی از منابع موثوق و تحلیل لغوی وجود پشتو را در اوائل ایام اسلامی نشان دادیم.

اگر در آینده این موضوع ثابت شود، که تمام این کتیبه ها پشتو است، همین قدر بکلی روشن است، که زبانهای این کتیبه ها با پشتو قرابت کلی داشته، و اشتراک الفاظ و کلمات آن بدلائل قوی زبان شناسی ثابت است.

اکنون میرویم که اصل موضوع کتاب را به محضر شریف خواننده گذاریم، و آن شرح تاریخی دودمان مجهول الهویه لویکان و زبان آنها است چون این موضوع تا کنون بکلی مجهول مانده، بنا بران روشن ساختن آن در تاریخ و زبان شناسی اهمیت بسزائی خواهد داشت.

تاریخ لویکان مانند تاریخ هفتالیان قدیم و دودمانهای دیگر کابلستان روشن نیست، و فقط در برخی از کتب با نام لویک یا لاویک بر میخوریم. و همین قدر میدانیم، که باین نام اشخاصی در تاریخ گذشته اند.

از آن جمله لنگورت دیمز سکه شناس و مورخ دانشمند انگلیسی مینویسد: در حدود ٢٦٠هـ حکمران محلی غزنه (شاه لاویک) نامداشت ولی شخصیت وی بکلی مجهول است. چون با هندو شاهان اتحاد داشت گمان برده می شود که وی نیز هندو باشد. بعد ازو بلکا تگین بدستیاری آل سامان بر غزنه تصرف جسته و بار نخستین در سنه ٣٥٩هـ درین شهر سکه زر. بعد از بلکا شخصی بنام (پیری) در غزنه شاهی یافت، که با لاویک و هندو شاه کابل متحد بود تا که در سنه ٣٦٧هـ سبکتگین از پروان بر وی تاخته، و غزنه را از و بگرفت..انسایکلوپیدیا آف اسلام طبع لیدن ٢، ١٥٤.

اما این لاویک بنظر نویسندۀ سطور یک شخص بنود، بلکه دودمان بزرگی است، که در غزنه و گردیز و اراضی مربوط آن سلطنت و با کابلشاهان و رتبیلان زاول اتحاد و قرابتی داشتند که مورخان ما چنین ذکر آنها را کرده است.


-1

ابو سعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی که در حدود ٤٤٠هـ زندگی داشت، در شرح حال یعقوب لیث صفاری چنین می نویسد:

پس یعقوب از سیستان به بست آمد و بست را بگرفت و از انجا به بنجوای و تگین آباد آمد و با رتبیل حرب کرد، و حیله ساخت و رتبیل را بکشت و بنجوای بر خود بگرفت، وا از آنجا بغزنین آمد و زابلستان بگرفت و شارستان غزنین را بپا افگند و بگردیز آمد و با ابو منصور افلح بن محمد بن خاقان که امیر گردیز بود حرب کرد، و بسیار کشش کرد تا مردمان اندر میان شدند، و ابو منصور گروگان بداد و ضمان کرد که هر سال ده هزار درم خراج بسیستان بفرستد، و از انجا باز گشت و سوی بلخ رفت و بامیان بگرفت اندر سنه ست و خمیس و مأتین.“.. زین الخبار، ص ٦

بشرحیکه بعد ازین خواهم داد، ابن افلج امیر گردیز که مورخ همشهریش ازو ذکر مختصر نموده، یکی از شاهان دودمان لویک بود.

(٢)

در سیاست نامه نظام الملک که در ٦٨٥هـ نوشته شده، جنگهای الپتگین را با امیران کابلی و غزنوی آورده و گوید: که البتگین با امیر بامیان که شیر باریک.کذا - ولی صحیح آن شاید شیر بامیک باشد منسوب به بامی و بامیان. نامداشت جنگیده و شیر را بگرفت، و ازو در گذشت پس ازین بر کابل حمله آورد، و بچۀ کابلشاه را بگرفت که این شهزادۀ کابل داماد لویک بود، در همین ایام، امیر غزنین لویک هم گریخت و به سرخس رفت..سیاست نامه، ص ١٢٢ طبع تهران.

ازین دو روایت سیاست نامه بخوبی روشن می شود که لویک نام فردی نبود، بلکه دودمانی باین نام خوانده می شد، که با کابلشاهان پیوستگی مزاوجت داشتند. زیرا اگر یک نفر بنام لویک بودی، که بسرخس گریخت پس آن لویک که به قلعه رفت و جنگ کرد و بعد بیست روز گرفتار شد که بود؟

این خاندان تا اواسط قرن چهارم هجری نیز در غزنه حکم میراند، و چون در سنه ٣٥١هـ الپتگین غزنه را از لویک آنجا بگرفت، یکسال بعد در ٣٥٢هـ وی بمرد و پسرش اسحاق در غزنه بجایش نشست.

درینوقت باز لویک بر غزنه حمله آورد، ولی چون شاه سامانی منصور بن نوح بدستیاری اسحاق پرداخت، پس غزنه در دست وی ماند.

بعد از در گذشت اسحاق در سنه ٣٦٥هـ امیر پری بجایش نشست، ولی مردم غزنه شاه سابق خود امیر لویک را باز خواستند، و لویک بمدد پسر کابلشاه بر چرخ (لوگر جنوبی کابل) حمله اورد. مگر امیر سبکتگین به وی شکست داد، و خودش در ٢٧ شعبان ٣٦٦هـ بر تخت غزنه نشست، و سلطنت دودمان غزنویه را تأسیس نمود..افغانستان بعد از اسلام (خطی) ص ٩٢ تالیف حبیبی و انسایکلوپیدیا آف اسلام ج ١ ماده افغانستان.

چون فاصله بین لویک معاصر صفاریان تا لویک معاصر سبکتگین کم از کم یک قرن است، پس محال است که این لویک یکنفر باشد، و احتمال قوی است که اشخاص متعدد از خاندان شاهی غزنه بدین نام مسمی بودند.

-3

منهاج سراج جوزجانی ٦٥٨هـ مورخ بصیر خراسان در شرح حال سبکتگین چنین می نویسد:

چون الپتگین بعد از حوادث ایام بغزنین افتاد، و ممالک زاولستان فتح کرد، و غزنین از دست (امیر) انوک (راورتی: ابوبکر لاویک) بیرون کردند، و امیر الپتگین بعد از هشت سال برحمت حق پیوست پسر او بجای پدر نشست و با انوک مصاف کرد، و هزیمت افتاد، و به بخارا رفت بخدمت منصور نوح تا ایشان را مدد فرمود، باز آمد و غزنین بگرفت، و بعد از یکسال اسحاق در گذشت، ملکا تگین را که مهتر ترکان بود بامارت بشاندند، و او مردی عادل و متقی بود، از مبارزان جهان ده سال در امارت بود و در گذشت و امیر سبکتگین بخدمت او بود، و بعد از ملکاتگین امیر پری بامارت نشست، و او مردی مفسد عظیم بود، جماعتی از غزنین بتردیک ابو علی انوک چیزی نبشتند او او را استدعا کردند، ابو علی انوک پسر شاه کابل را بمدد آورد. چون در حد چرخ بهم رسیدند امیر سبکتگین با پانصد ترک بر ایشان حمله برد و ایشانرا بکشت و خلق بسیار را بکشت و اسیر کرد و دو پیل بگرفت و بغزنین آورد، و چنین فتحی بر دست او برامد، همگان از فساد پری سیر آمده بودند باتفاق امیر سبکتگین را بامارت بغزنین بشاندند ٢٧ شعبان ٣٦٦هـ.“.طبقات ناصری ا، ٢٦٨ طبع حبیبی.

در نسخ خطی طبقات ناصری املای اين نام انوک نیز آمده، که صحیح بنظر نمی آید، و همین لویک واپسین که در چرخ از دست سبکتگین شکست خورد، نیز بدو نام ابو بکر و ابو علی لاویک روایت شده و آشکار است که این امیر به کنیه های عربی خود مرد مسلمانی بود.

اما از بین سه املای (لاویک، انوک، لویک) همین املای واپسین اصح است.


-4

محمد بن علی بن محمد بن حسن بن ابوبکر شبانکاره ئی که مجمع الانساب را در سنه ٧٢٥هـ نوشت، در یک نسخۀ خطی این کتاب نام ملک غزنی را (لویل) نوشته اند، ولی این نیز سهو کاتب است که اصل آن بدون شبهت (لویک) بوده است..در کتب خطی اکثر نامهای غیر معروف از طرف کاتبان مسخ شده است، مثل رتبیل که در کتب خطی زنبیل و رنتبیل شد، و موجب سهو و خیال دورانی بعید مرحوم بهار در حواشی تاریخ سیستان و مجمل گردید. در حالیکه اصل آن رتبیل است. کلمه لویک نیز از طرف کاتبان مسخ و انوک و لاویک و حتی لویل گشت.

یکی از موارد تحریف این نام چنین است، که در عصر سلاطین دهلی بدربار سلطان ناصر الدین محمود شاعر فارسی ملک الکلام فخر الملک عمید الدین لویکی (متولد ٦٠١هـ) وجود داشت که غالباً از بقایای این دودمان لویکی بود، و منصب استیفاء کل هند را داشت، و مردم او را عمید لویکی میگفتند.

ولی این نسبت نیز از نادانی کاتبان مسخ شد و در کتب و تذکرها نونکی، تولکی، بومکی، لویکی، دیلمی ضبط گردید (بزم مملوکیه ص ٢٠٣) مؤلف منتخب التواریخ عبدالقادر بن ملوکشاه بدوانی این کلمه را بشکل صحیح آن (لویکی) نوشته بود، ولی در نسخه چاپی کلکته ١٨٦٨م جلد ا صفحه ٧٠ تولکی و در ص ٩٦ نونکی و در صفحه ٣ فهرست لوپکی بسه املا چاپ گردید.

-5

عبدالحی گردیزی علاوه بر ابو منصور افلح که ذکر وی گذشت، از یکنفر دیگر این خاندان نیز نام برده است. این شخص ابو سهل مرسل بن منصور فلح گردیزی نامداشت، که از رجال دوره محمود و مسعود در غزنه بود و در سنه ٤٢١هـ چون سلطان محمود در گذشت، و امیر مسعود پسرش به نشاپور آمد، عهد ولوای القادر باللّٰه خلیفه بغداد را که نشانۀ شناسائی رسمی سلطنت بود همین ابو سهل مرسل بن منصور بن افلح گردیزی آورد و امیر مسعود مرسل را نیکوی گفت و امیدهاء نیکو کرد..در کراچی نزد کلنل رشید نسخۀ مصور بسیار صحیح و موثق منتخب موجود است که بظن غالب در عصر مؤلف نوشته شده و بر (ورق ١٥) آن بصورت واضح عمید لویکی مکرراً نوشته اند. و ازین هم ثابت می گردد، که اصل آن لویکی بود.

برخی از نویسندکان املای تولکی را برگزیده و گفته اند، که تولک شهری بود در دیلم (!) در حالیکه نه عمید تولکی بود، و نه تولک در دیلم است. بلکه تولک تا کنون در اراضی غور علیا موجود است چون عمید در هند در سنام میزیست بنا بران او را اسنامی هم نوشته اند.

ازین ذکر گردیزی مورخ عصر غزنوی آشکار است، که بقایای دودمان لویکان در دربار غزنویان نیز وجود داشته و رجال سیاست مدار معروفی بودند، که امور سفارت دربارها را بعهده داشته اند، و قرار این اشارۀ مجمل گردیزی سلسلۀ رجال این دودمان را چنین می شناسیم: سهل (تولد حدود ٤٠٠هـ) بن مرسل (تولد حدود ٣٥٠هـ) بن منصور (تولد حدود ٣٠٠هـ) بن افلح (٢٥٩هـ) الی آخر.… که در نمودار تاریخی آخر کتاب نیز توضیح داده خواهد شد.


لویک

این نام تجلیل کلمه لوی یعنی بزرگ و سردار پشتو است که در آخر آن همان (ک) تجلیس و تحبیب ضم شده است.

در لهجه های مختلف پشتو مطابق تغییر و انحراف ادای حروف صائت این کلمه نیز (لوای-لاوی-لوی) وغیره تلفظ می شود که لاویک طبقات ناصری و لویک سیاست نامه هر دو صحیح و اداهای مختلف این کلمه اند. مگر انوک و لویل تحریف محض است.

لوی بواو دراز در پشتو عظیم و بزرگ و سردار و رهبر است، لویان جمع آن بر سرداران بزرگ اطلاق می شود و این کلمه نیز مانند رتبیل و شیرو کیدار و کشتری از القاب تجلیلی دودمان شاهی است.

در یک بیت پشتو که شرح آن بعداً خواهد آمد لویان (جمع لوی) و لویا (اسم حالت لوی) هم آمده، و ازان هم پدید می آید که اصل کلمه (لوی) بوده و به الحاق (ک) تجلیل شده است.


کاف تجلیل و تحبیب

در عنعنات و زبان و روایات و کردار و لباس و تمام مظاهر اجتمعاعی حیات انسانی برخی از بقایای مخفی و پوشیده مواریث اسلاف موجود است که در بادی امر چیزهای سطحی نبظر می آید ولی اگر بدیدۀ اعتبار نگریسته شود همان مظاهر ریشۀ محکمی در تاریخ داشته و متواتراً از اسلاف باخلاف رسیده و بسیا از زوایای پوشیدۀ تاریخ را روشن می سازد.

در پشتو اکنون (ک) را بآخر کلمات ملحق می سازیم، و این قاعدۀ گرامری در دو مورد تطبیق می شود. مثلاً اگر خواسته باشیم چیزی را تصغیر نمائیم مانند کوږ، کوږک (کجک)، مږه، مږک (موشک)، خر، خرک که درین موارد تصغیر حقیقی مراد است.

ولی در اسمای مردم این قاعده بر عکس است، یعنی (ک) اواخر اسماء مردم گاهی تجلیل و زمانی تحبیب را معنی میدهد. و این دستور لسانی از ازمنۀ گذشته در پشتو آمده و (ک) تجلیل مخصوصاً در اواخر اسمأ بزرگان و دودمان های شاهی موجود بود، و از همین قبیل است کلمه (لویک) تجلیل (لوی).

در اسماء اعلام قدیم پشتو این دستور بکلی و فراوان رایج است: بارک، اڅک، سنک، خټک، هویک، شیتک از اعلام و اجداد بزرگوار پشتونها اند. و دودمان شاهی سردار پاینده خان مرحوم را نیز پایندک کهول گویند، زیرا شاهان محمد زائی ازین خاندان اند.

در اسمای اعلام اکنون نیز زمرک، شیرک، ببرک، خیرک و امثال آن فراوان اند. نام وزیر معروف سلطان محمود (حسنک) نیز از همین مقوله تجلیل است.

این دأب قدیم را چنانکه در شرح کلمات مهروزکی و شاوو خواندید از زمان قدیم در اعلام مشاهیر و بزرگان می بینیم، و قبل از لویکان نیز برخی از نامهای تاریخی بچنین شکل موجود اند.

بیهقی شاه هندوستان را فور خوانده.تاریخ بیهقی ١، ١٠٠. و مجمل التواریخ ملک الملوک هندوان را فور نامیده است.مجمل التواریخ و القصص ١٠٨. که در تحقیق ماللهند البیرونی و شهنامۀ فردوسی و جامع التواریخ رشید الدین نیز فور است. این نام در مها بهارت پرج بود، که پلو تارک مورخ یونانی آنرا (پروس) نوشت، و مورخان عربی نیز فور ملک الهند گفتند..تاریخ الیعقوبی ١، ١١٦ طبع نجف ١٣٥٨هـ.

ولی این نام نیز از طرف مردم بومی بالحاق کاف تجلیل فورک ضبط شده. ابو الفرج رونی در مدح یکی از شاهان غزنه گوید:

تیغ توبه قهر بستده باج از خیل ختا و خان! یلک

ادرار تو خورده خان و قیصر مامور تو بوده رای فورک.دیوان رونی ص ٦٥ طبع تهران ١٣٠٤ ش.

دیگر ازین چنین نامهای تجلیلی مهروزکی (میروسک) است، که شرح آن در کتیبۀ روزگان داده شد. و همچنین در سلسلۀ اسمای شاهان نام خود وویکه (خدایک) ذکر شد، و ابن خرداذبه در نامهای شاهان قدیم آسیای وسطی غوزک و نیزک و فورک را آورده است..مسالک الممالک ابن خرداذبه ص ٤١.

قیاس بر همین دستور تاریخی و دأب اسلاف است، که لویک را از لوی پشتو بالحاق کاف مجلل ساخته اند، و طوریکه گفتیم این تصغیر و توهین نیست. پشتونها اگر بابا (پدر) را بابک و شاه را شاهک و شاهو.این نام که در پشتو تا کنون زنده و مستعمل است، در اوائل دوره اسلامی هم موجود بود و هنگامیکه هون تسنگ حین بازگشت خود از سفر هند بتاریخ اول اکست ٦٤٤م به تخارساتان Takhara رسید در آنجا با حکمران آن نواسۀ شیهو خان ملاقات کرده و تا یکماه در مرکز سلطنت او قیام داشت (رجوع بسفر نامه هیون تسنگ) این شیهو خان ضبطی است از نام کنونی (شاهو) و همان شاو و یا شاهو که در کتیبه های بغلان و روزگان آمده است. میگویند، من باب تصغیر نیست بلکه تجلیل و تحبیب است..مولانا بلخی گفت:

کاف رحمت گفتنش تصغیر نیست جد چو گوید طفلکم تحقیر نیست

(مثنوی)















-5

حکایتی از لویکان


مرحوم باز محمد قندهاری که در مالیر کراچی خانقاهی داشت در بین مریدان بلوچی خود از دیرۀ اسمعیل خان کتاب کوچک فارسی را یافته بود، که اوراق نخستین و واپسین آن افتاده بود، و بنا بران نام مؤلف آن معلوم نبود، ولی از رسم الخط و کاغذ آن تخمین کرده می توانستیم، که در حدود ٩٠٠هـ باید نوشته شده باشد.

خط این نسخه نسخ واپسین بود، اکثر حروف آن نقطه نداشت، (چ) را (ج) و (پ) را (ب) و (گ) را (ک) نوشته بودند، و چنان مینمود، که کاتب کتاب بزبان آن نمی فهمید؛ و بنابران کلمات فراوان را مسخ کرده بود، و یا شاید در نسخۀ منقول عنها نیز چنان بود.

این کتاب کوچک محتوی بود بر حکایات چند بزبان فارسی، مبنی بر شرح کرامات سخی سرور، که اکنون فقط ٣٢ ورق آن باقی بود.

سبک انشا و زبان کتاب، به نوشتهای دورۀ غزنوی و غوری می ماند، و شاید قبل از ٦٠٠هـ تالیف شده بود.

دیگر حکایات این کتاب از نظر تاریخ، قیمت و اهمیتی نداشت و صرف کرامات آن شیخ را که مبنی بر غرایب غیر معقول بود فراهم آورده کتابی از آن پرداخته بودند، مانند کتب خوارق عادات اولیاء.

این کتاب در سال ١٩٥٧م هنگامیکه در کراچی نفیاً توقف داشتم برای مطالعه بمن داده شد، که بعد از ملاحظۀ مختصر واپس به حامل آن سپردم، و بعد ازان ندانستم که چه شد؟ زیرا مرحوم مذکور بعد از چندی بمرگ فجائی در همان حدود دیرۀ اسمعیل خان در گذشت، و عکسهای که من برای این کتاب از چند صفحه آن گرفته بودم، با ذخیرۀ بزرگ یاداشتهای و نسخ خطی و چاپی و فیلمهای کتب خطی نادر که از مدتها فراهم شده بود، در سنه ١٩٦٠م از طرف وزارت خارجه و پولیس حکومت پاکستان ضبط و تلف گردید و نمی دانم که آن ذخیرۀ علمی را چه کردند؟

اللّٰه اللّٰه که تلف کرد و که اندوخته بود“

بر ورق ١٥ این کتاب حکایتی بود، که از نظر تاریخی اهمیتی بسزا داشت، که من آنرا عینا عکاسی و نقل کردم و بعد از مطالعات فراوان و غور و دقت زیاد موفق آمدم، که آنرا بخوانم، و کلمات مبهم آنرا درست بنویسم.

اینک درینجا حکایت مذکور را بعین املای اصلی نقل کرده و مطالعات تحلیلی خود را برای تصحیح و خواندن درست آن بران اضافه میکنم.


حکایت (به املای اصل کتاب)

ابو حامد لالروالی را در تاریخ غزنه از حسن صنعانی روایت است که در بلدۀ غزنه بر داب بامبان مسجدیست عظیم که آنرا مرلت افلخ لویک خواندندی و این بتخانه عظیم بود که وجویر لویک بر خدمت رسل و کابلساه کرده بود.

چون بسرش خانان به مسلمی آمد صنم لویک را نیارست شکستن و آنرا دران مرکت بزمین اندر کرد و بتابوت سیمینه در نهاد کابلان ساه خنجل این بیت فرستاد بلسان خلجیه که لویک گفت:

بزم کزن سحید لویک لوی انو بویلا لوما

کسه تر ببر اغلوم بلوم مملا تیز بو بملا

خانان باز بکش هندوان ساه شد و چون نیسه او افلخ بشانی بنست محانه لویک بر کند و مزلت بکرد.

چنین روایت کنند چون سلطان سخی سرور باین مرلت شد گفت لوی صنم شنوم نیک دید و کشف سدس زمین بر کافت و صنم لویک بر کشید در مالوت سیمینه نهاده آنرا بشکست و سیم را بنای مسجد داد و بکرامت آن ولی اللّٰه بوی کفرو هندوئی از شهر غزنه برجاست.

(ورق ١٥ ب خطی)

این بود عین حکایت منقول ازان کتاب خطی که بعین املای آن نوشته شد.

درینجا ما را بکرامات اولیاء موصوف کشف این مسجد و بت کاری نیست، ولی بامواد تاریخی و لسانی این حکایت که نتایج بسیار مهمی ازان بدست می آید، و همین جنبۀ آن مثبت است کاری و عنايتی داریم. چون اوراق نخستین و واپسین کتاب افتیده و نام کتاب و مولف آن بما معلوم نیست، بنا بران در ابحاث آینده آنرا (کرامات) گوئیم، و همین حکایت را از آن تحت تحلیل تاریخی و لسانی قرار میدهیم.

ولی این تحلیل ما مبنی بر قضایای مستند و مثبت بوده و از مقولۀ کرامات و خوراق ماورای تعقل بشری نخواهد بود.

تحلیل کلمات


١- ابو حامد: این کنیه روشن است و خوانده میشود. ولی من در کتب رجال و تاریخ هویت این شخص را نیافتم.

٢- کلمۀ دوم در اصل (الراولی) است، که بگمان اغلب صحیح آن الزاولی خواهد بود که زاول یا زابل اسم قدیم سر زمین غزنه تا هلمند است. و باین نسبت بسا مولفان و مشاهیر گذشته اند. مثلاً قاضی شهاب الدین دولت آبادی عالم و مفسر معروف، نواسه عمر الزاولی بود.سبحه المرجان، ٣٩. و این همان زاول باستانی است که در کتیبه روزگان نیز ذکر آن آمده است. پس ابوحامد مرد زاولی و زابلستانی بود.

٣- تاریخ غزنه

باوجودیکه اکثر کتب مربوط کتاب شناسی را دیدم، باین نام کتانی نیافتم و نه ابو حامد زاولی را شناختم، شاید از کتب و مولفان گم نام باشد. چون حسن صاغانی یکی از علما و لغویون معروف هند است پس ممکن است که زاولی نیز باسرزمین هند آشنائی داشت..کتابی بنام تاریخ ملا محمد غزنوی در اواسط قرن یازدهم در دست شیخ عبدالرحمن بن عبدالرسول چشتی، متونی ١٠٩٤هـ، موجود بود، که در سنه ١٠٣٢هـ در کتاب مرآة مسعودی ازین تاریخ اقتباس نمود، وی گوید: که ملا محمد باسلطان محمود یکجا بهند آمده و این تاریخ را نگاشته بود (ادبیات فارسی از ستوری ص ١٠٧٢ طبع لندن).

این عبدالرحمن چشتی از مولفان مشهور هندی و نویسنده مرآت الاسرار و مرآته مسعودی و دیگر کتب صوفیه است که کذاب بنظر نمی آید و تاریخ ملا محمد غزنوی را دیده بود. و مرحوم شیرانی نیز ازین کتاب ذکری دارد و آنرا از کتب گم شده میشمارد (تنقید شعر العجم ص ٧٥ طبع دهلی) ولی چنین بنظر می آید، که تاریخ ملا محمد غزنوی غیر از تاریخ غزنه باشد، زیرا عبدالرحمن چشتی تصریح کرده که ملا محمد معاصر سلطان محمود یعنی در حدود ٤٠٠هـ زنده بود. ولی این ابو حامد حکایت ما نحن فیها را از امام حسن صاغانی شنیده. چون این امام در حدود ٦٠٠هـ زندگی داشت، پس نمیتوان تاریخ ابو حامد را با تاریخ ملا محمد خلط کرد. در سنه ١٩٦١م استاد خلیلی در موزۀ غزنه کتابی را بنام تاریخ غزنی یافته که در حدود ٩٠٠هـ از طرف یکی از معاصران تیموریان هرات تالیف گردیده ولی بنده تا کنتون این نسخه خطی را ندیده ام. و گفتار امام حسن صاغانی را در هند شنیده و در تاریخ خود نوشته باشد.

٤- حسن صاغانی یا صغانی

یکی از اجلۀ علمای هند و امام لغت عربیست، که نسبتش در نسخۀ کرامات (صنعانی) نوشته شده و ظاهراً غلط است که املای صحیح آن صاغانی یا صغانی است معرب چغانی، که این چغانیان در شمال آمو به ناحیت بزرگی است..حدود العالم ص ٦٦.

امام حسن صاغانی (صغانی) در سنه ٥٧٧هـ در لاهور بدنیا آمد و در غزنه و بغداد تحصیل علوم نمود، و مخصوصاً در لغت عرب امام عصر و آیتی گشت. و در عراق و مصر و حجاز شهرت تام یافت و دارای مؤلفات فراوان است که کتاب الشوارد فی للغات، شرح القلاده السمطیه، کتاب الافتعال، کتاب العروض، مشارق الانوار، مصباح الدجی، الشمس المنیره شرح البخاری، دره الحسابه، کتاب الفرایض، لعباب الذاخر، قاموس ناتمام عربی ازان جمله است..سبحه المرجان ص ٢٨، تذکرۀ علمای هند، ص ٤٨، بزم مملوکیه، ص ٢٨.

امام حسن صغانی در سنه ٦٥٠هـ در بغداد در گذشت و مطابق وصیتش در مکه دفن گردید، در حالیکه شهرت علمی وی از دهلی و لاهور تا غزنه و خراسان و بغداد و مصر و حجاز ساحۀ وسیعی را گرفته بود.

حکایت مورد بحث ما که در نسخۀ کرامات، از قول امام حسن صغانی نقل شده، ثابت میدارد، که اینکتاب در حدود ٦٠٠هـ تالیف شده، زیرا زندگی امام در همین سالهاست، و ابو حامد چون از امام سماع کرده و مستقیماً ازو نقل قول نماید، بنا بران او را هم معاصرش باید پنداشت.

اما اینکه امام حسن صغانی از احوال غزنه کمال وقوف و اطلاع داشت و روایتش ثقه است یا نه؟ باید گفت که یک حصه ایام تحصیل و شباب خود را در غزنه گذرانیده، و در مدارس این شهر کسب دانش نموده است..دیده شود شرح حال حسن صاغانی در مجلۀ معارف اعظم ١٩٥٩ بقلم مولوی عبدالحلیم دیوبندی و معجم المطبوعات ٦، ١٢٨.

یکی از کتب نا تمام امام در تحقیق لغت عرب العباب است، که نسخۀ خطی ٩ جلدی آن در استانبول موجود، و یک عکس آنرا من در کتب خانه ادارۀ تحقیقات اسلامی کراچی دیده ام. امام درین کتاب در مقابل برخی از لغات عربی فاسی آنرا هم آورده و گوید که نام فلان چیز در لسان غزنویه چنین است و من در غزنه از مردم آنجا شنیده ام..نسخۀ خطی الباب.

از تمام این دلائل روشن می شود، که امام مدتها در غزنه زیسته، و باحوال این شهر واقف بوده، بنا بران روایتش ثقه است.

٥- بر داب بامبان؟

این کلمات را نیز کاتبان مسخ کرده اند، و بنظر من صحیح آن بر درب بامیان است و این تصحیح من نیز مبنی بر سند موثق تاریخی است، زیرا شهر غزنه در زمان قدیم چهار دروازه داشت، که یکی ازان بقول مقدسی”باب اللبامیان“ بود.احسن التقاسیم المقدسی، ص ٣٠٣. که”درب بامیان“ نیز تعبیری ازان است.

قرار اصتحلاحیکه در بلاد خراسان موجود است، دروازهای شهری را بنام بلاد دیگری که ازان راه قوافل و مسافرین بدان سو حرکت میکرند، میشناختند، که نمونۀ آن در دروازۀ لاهوری کابل و دروازهای کابل و هرات و شکارپور قندهار و دروازۀ قندهار شهر هرات تا کنون موجود است. پس باب البامیان یا درب بامیان غزنی غالباً دروازه شمالی غزنی بوده، که از آنسو به بامیان میرفتند.

٦- مرلت

این کلمه در نخسۀ اصل کرامات مرلت و مرکت نوشته شده و گمان میرود که هر دو املای غلط است، و کاتبان نسخ آنرا مسخ کرده اند. صورت صحیح آن مزگت خواهد بود، و از قرینۀ عبارت (مسجدیست عظیم) نیز پدید می آید، که اصل آن مزگت بوده، و صور دیگر آن ممسوخ است.

مزگت در فارسی کلاسیک بمعنی مسجد عربی بوده و گمان می برند که مسجد نیز معرب مزگت باشد، و ریشۀ این کلمه با نمزدک و مزدک پشتو مشترک است، که تا کنون هم مردم مروت مسجد را مزدک گویند..برای شرح این کلمه رک: ادبیات پشتو ١، ٦٩. اسدی طوسی می نویسد:”مزگت بپارسی مسجد باشد“.لغت فرس، ص ٥١. و همین کلمه در کتب قدیم فارسی مانند ترجمه تاریخ طبری از بلعمی و تفسیر طبری فارسی و دیگر آثار عصر آل سامان بکثرت در مورد مسجد مستعمل است.

٧- افلخ لویک

باستناد این حکایت کتاب کرامات، مسجدی عظیم در باب بامیان شهر غزنه بنام مسجد افلخ لویک وجود داشت، که آنرا ظاهراً جد افلخ که خانان نامداشت بنا کرده بود، این خانان از خانودۀ لویک نخستین کسی بود که اسلام را پذیرفت و باز مرتد گردید، که پس ازو نواسه اش افلخ بت اجداد خود را دران مسجد بزمین اندر نهفت و این مسجد در زمان زندگانی اسلاف لویک بتخانه ای بود، که بت مذکور دران منصوب بود، و ظاهراً مردم آنرا مطابق دأب شاه پرستی سر زمین خود می پرستیدند.

این افلخ لویک ظاهراً همان افلخ (به حای خطی است) که قبلاً باستناد زین الاخبار گردیزی ذکر آنرا کردیم. ولی در نسخ خطی گردیزی افلخ بن محمد بن خاقان آمده است که کنیۀ وی ابو منصور بود..زین الاخبار، ص ٦.

ازین ذکر مختصر گردیزی پدید می آید، که پدر افلح (افلخ) محمد کاملاً مسلمان بود، و نام اسلامی محمد را داشت، مگر پدرش خاقان (که درین حکایت خانان آمده) اصلاً بت برست بود، که بعد ازان در حین غلبۀ اسلامیان باین دین گروید، ولی پس ازان باز روی برتافت، و مانند دیگر مردم این سرزمین که بگزارش کتب فتوح چندین بار بغلبۀ عرب اسلام را پذیرفته و چون عساکر عربی رفته اند باز بدین اسلاف خود بر گشته اند.دیده شود فتوح البلدان بلاذری قسمت فتوح خراسان و سیستان. وی نیز از اسلام بدین قدیم خود ارتداد کرده بود.

اگر چه گردیزی تصریحی باین مقصد ندارد، که این ابو منصور افلح از دودمان لویکان بود، ولی از حکایت کتاب کرامات پیوستگی وی بدومان مذکور ظاهر می شود.

طوریکه در زین الخبار گردیزی طبع شده نام این شخص افلح بود که نسخۀ ناقص کرامات آنرا به خی منقوط ضبط کرده، و گمان میرود که ضبط گردیزی اصح باشد. زیرا افلخ نه در عربی و نه در پشتو و فارسی معنی ئی دارد، و نه چنین نام را در مردم بومی مروج دیده ایم.

شاید شخص نخستین ازین دودمان که اسلام را پذیرفت وی باشد و بهمین تقریب او را افلح مشتق از فلاح گفته باشند و نیز حدس توان زد که این مسجد بنا کردۀ وی نخستین مسجد دورۀ اسلامی در شهر غزنه باشد. زیرا در کتب تاریخ و آثار مکشوفه ذکر مسجدی را درین شهر در اوائل فتوح اسلامی به تفصیلی که درین حکایت وارد است ندیده ایم، و کتب تاریخ غزنه که اکنون منقود اند در دست نیست که ازان راجع به وضع قدیم شهر غزنه معلوماتی بدست آورده بتوانیم..رجوع کنید بمقالۀ نویسنده راجع بکتب گم شده تاریخ غزنویان (مئی و جون) ١٩٦٠.

٨- بیحانه

این کلمه در اصل حکایت بیحانه و بحانه نگاشته شده، که غالباً بتخانه است و بقرینۀ کلمه ضم که بعد ازان آمده، این قرائت ما قریب بیقین میگردد، و گویا بجای مزگت باب بامیان قبلاً بتخانۀ بزرگی بود، که دران صنم لویک مرکوز بود.

طوریکه در سطور سابق به تفصیل روشن ساختیم، نهادن بتهای شاهان در معابد از دأب همان اوقات مردم این سرزمین بود، در آتشکدۀ بغلان مجسمهای شاهان آنعصر کشف شده، و بر کتیبۀ روزگان و کتیبۀ مکشوفۀ بغلان نیز القاب خدائی و آلهی (بگوش، باگوشاوو) موجود است که ازان یکنوع تقدس مقام شاهان بنظر می آید.

شاید این صنم لویک را هم در بتکده و معبد غزنه برای همین مقصد گذاشته بودند، و چون مسلمانان بت شکن غالب آمدند، و خانان یا خاقان حکمران آنسرزمین مجبوراً مسلمان گشت، وی نتوانست بت اسلاف خود را بشکناند، پس آنرا در تابوت سیمین گذاشته همدرآنجا دفن نمود، تا از ضرب مسلمانان بت شکن محفوظ ماند، و هم خاک آنرا نخورد.

ولی اکنون اثری از بتخانۀ لویک و یا مزگت بعدی و درب بامیان شهر غزنه پدید نیست، و احتمال میرود که حفریات علمی ازین مسائل مبهمه، پرده بردارد.

٩- وحویر لویک

این نام در نسخۀ ناقص کرامات بهمین شکل نگاشته شده، ولی بگمان من این کلمه وجویر خواهد بود، و شاید این لویک از معاصران و خویشاوندان کابلشاهان و رتبیلان زابلستان بود، که تا کنون هم سر زمینی در جنوب غربی غزنه بنام وجرستان بنام وی معروف است و در کتب کنونی آنرا گاهی وجرستان و برخی حجرستان نوشته اند..رک: سراج التواریخ جلد سوم در جنگهای امیر عبدالرحمن خان با مردم هزاره این نام باملای حجرستان نوشته شده.

این نام را منهاج سراج وجویر و وجیرستان و منسوب آنرا وجیری نگاشته که در عصر غوریان ولایت معروفی بود..طبقات ناصری، ج ا ص ٣٩٣-٣٩٦-٤١٦-٤٣٦ وغیره.

در عصر غزنویان موقعی بنام هجویر از توابع غزنه موجود بود، که نویسندۀ کشف المحجوب و صوفی معروف علی بن عثمان هجویری غزنوی متوفی حدود ٤٩٥هـ نیز بدین جای منسوبست، و شهزاده دارا شکوه این جای را از محلات غزنه شمرده.سفینه الاولیاء، ص ٦٥. و مؤلف کشف خود را مکراً درین کتاب هجویری خوانده است..کشف المحجوب طبع لنین گراد.

پس وجویر اقدم و هجویر معابعد و وجیر دورۀ غوری و وجرستان کنونی املاهای مختلف یک نامند که ملاها آنرا بسایقه تعرب حجرستان هم می نوشته اند. و غالباً همین سر زمین بنام وجویر لویک شهرت یافته، و یا وجویر نام قدیم آن بوده و همین لویک باینجا منسوب گردیده باشد. زیرا اسم نسبت بسرزمین حکمرانی تا عصر غوریان هم درین جا زنده بود، و منهاج سراج در طبقات ناصری بسا از رجال دورۀ غوری را منسوب بسرزمینهای حکمداری ایشان نوشته شده است، و تسمیه بنام محل تا کنون در افغانان آنسرزمین معمول است و بر مردمان کابل و غزنی و مقر م نام می گذارند.

اما اینکه وجویر با چه حرکات تلفط می شده، بما معلوم نیست، ولی هجویر و هجویری را ژوکوفسکی طابع کشف المحجوب و نکلسون مترجم انگلیسی آن و دیگر نویسندگان شرق و غرب بضم ها خوانده و نوشته اند، و گمان میرود که در نسخ خطی کشف المحجوب بضم ها بوده است. پس وجویر را هم بهمین قرینه بضم واو باید خواند، که این واو در السنۀ مقامی گاهی از های هوز قدیم نمایندگی میکند. مانند کلمه هومه اوستا (سومه سنسکریت) که در پشتو آنرا ووم و ومان گوئیم، یا هویه (بیضه) که در پشتو آنرا (ویه) هم تلفظ کنند.

ازین رو وجویر و هجویر دو صورتی است از یک اصل، که بعدها واو دوم آن هم افتاده و بضبط منهاج سراج (وجیر) شده است.

این نکته را هم در نظر باید داشت، که یک صورت مبدل آن (هجیر=هژیر) در فارسی کلاسیک بمعنی خوب و پسندیده و گاهی علم مردم هم بوده است. بوالفرج رونی این کمله را بصورت صفت چنین آورده:

هجیر پرخرد آزاده معنی که نگشت بجاه و نعمت با او برابر اتش و آب

در شاهنامه هجیر پسر گودرز است که بدست سهراب اسیر شد:

هجیر دلاور میان را به بست بدان بارۀ نیز تگ برنشست

قطر آن هژیر و ناهژیر را درین بیت آورده:

همیشه وعدۀ او نادرست و ناز درست همیشه عادت او ناهژیر او نا زهژیر

منوچهری بجای خوبان هژیران را چنین اورده:

دست به می شاه را و دل به هژیران دیده بر وی نکوو گوش به قوال.فرهنگ نظام، ج ٥، ص ٤٩٨.

ازین امثله ثابت می آید، که هجیر هم صفت و هم علم بوده، و بگمان اغلب با هجویر و وجویر و وجیر همریشه و لغت خراسانی است، که تحلیل آن در سطور ذیل داده می شود:

این نام دو جزو بنظر می آید: هو یا هـ یعنی های مضموم که در پهلوی بمعنی خوب و نیک بود، و در پشتو تا کنون (هو=وو) بجای (بلی و بسیار خوب) در ایجاب امری گفته می شود، و در فارسی کلاسیک نیز موجود بود، چنانچه در لهجۀ هروی هوبخت (نیکبخت) و هونامی (نیکنامی) آمده و خواجه عبداللّٰه انصاری این کلمات را در حدود ٤٨٠هـ هم میگفت و در امالی او نوشته شده است.طبقات الصوفیه امالی خواجه عبداللّٰه هروی نسخه مرتبه خطی نویسنده. و این (هو) جزو مهم برخی از کلمات تاریخی نیز بوده است مانند هومته و هوخته و هورشته اوستا که در پهلوی بالترتیب هومنش و هوگبشن و هوکنش بوده و در فارسی پندار نیک وگفتار نیک و کردار نیک سه اصل بزرگ آئین مزدیسنا بوده.گاتها ٧٥،مزدیسنا و تاثیر آن در ادب فارسی ص ٤٠٠. که در پشتو نزدیک به اوستا هومننه و هوختنه و هورشه است و هورمک (خوب رمه) در اوستا صفت جمشید بود.وندیداد، فرگر ٢، ص ٢١٠. و در زبان فارسی آهو بمعنی عیب است، آ (نا-نفی) هو (خوب) یعنی ناخوب.

فردوسی راست:

گر آهوست بر مرد موی سپید ترا ریش و سر گشت چون برگ بید.شهنامه، ج ا بیت ٢٦٤٤.

اما جزو ثانی این نام (جویر=حیر-ژیر) است، که در اوستا چیثره و در سنسکریت چیتره و در فارسی چهر و در پشتو چهره و څیره و څیر بمعنی شکل و صورت روی انسانی است، که فرخی بدین معنی گفت:

مردیکه سلاحی بکشد چهرۀ آن مرد در دیدۀ من خوبتر از صد بت مشکوی

و همین کلمه است که در منوش چیثهره اوستا، و منوش چهر پهلوی و مینو چهر فارسی محفوظ مانده، و در بیتی که قبلاً از منوچهری نظیر آوردیم، هژیران بمعنی خوبان و نیکو رویان است. پس (وجویر=هجویر=وجیر) هم هوڅیر پشتو است (هو= نیکو و خوب) و (جویر=جیر=ژیر=چهر=څیر یعنی شکل و صورت) که جمعاً نیکو روی=خوب چهر=نیک لقا معنی میدهد، که یقیناً نام ادبی لطیفی بوده، و معنی آن همان منوچهر است، که منوچهری بصورت جمع هژیران را بجای خوبان و نیکرویان بکار برده است.

در پشتو معمول امروزه اگر این کلمه را بنویسیم (هوڅیر) میشود یعنی خوب چهره و نیکو منظر، که نزدیکترین شکل است بهجویر تاریخی و معلوم است که این کلمه نیز ریشۀ تاریخی داشته و به پشتو اقرب بوده است. شاید تبدیل (چ) به (ج) نیز اثر رسم الخط عربی بوده، که در اوائل تشکیل فارسی همواره هر (چ) را (ج) مینوشتند، و فرقی بین این دو حروف نبود، و در تمام نسخ خطی تا ٩٠٠هـ همین رسم الخط معمول بود.

ناگفته نماند که اکثر مدققان زبان شناس معتقدند که (وزیر) نیز در عربی دخیل است و اصلاً کلمۀ عجمی است، که استاد براون بحوالت دارمستتر در مطالعات ایرانی نظیر آنرا در کلمه وچیر پهلوی نشانداده.تاریخ ادبی ایران، ج١ ص ٣٧٠. و بقول هنری ماسه در اوستا نیز ویچیرا vacira بود.تمدن ایران ص ١٨٤. که پروفیسر لوی استاد فارسی کمبرج درآن باره گوید: در عصر ساسانی واسطه و رابطه شاه با مردم و زورک فرامادهار، یا فرماندار بزرگ بوده که در اواخر دوره ساسانی این مقام تبدیل به دبیر کل، دبیر پات شد، و همین دبیر یا کاتب در عصر بنی امیه سیاست دولت را در امور مدنی اجرا میکرد. عباسیان بجای کاتب لغت وزیر را که بیشک از ریشۀ زبان ایرانی است بکار بردند..میراث ایران ص ١٢٦.

اگر چه برخی از نویسندگان معنی وچیر را فتوا دهنده یا تصمیم کننده نوشته اند، ولی گمان غالب اینست که عربها این کلمه را از فارس نبرده اند، زیرا در تشکیلات دورۀ ساسانی فارس یا قبل ازان وچیر موجود نبود، و آنرا بزرگ فرماندار و دبیر پات وغیره میگفتند، اما هنگامیکه عربها به خراسان آمدند بجای کاتب یا دبیر کلمه وزیر را ازینجا بردند، و باید ریشۀ این کلمه را در زبانهای این سرزمین جستجو کرد که مطابق تحلیلات فوق باید (هو+څیر) (هو+زیر) باشد، که همان وجیر=هجویر= وجویر تاریخی غزنه و زابلستان است، و هم اکنون یکحصۀ مقابل سر زمین وجیرستان را وزیرستان میگوئیم. و معنی کلمه هوزیر=وزیر در پشتو همان نیکو محضر و خوش لقا و دانشمند و بزرگ یاید باشد.

١٠- برحدمت رسل و کابلساه؟

این کلمات نیز از طرف کاتبان نسخ تصحیف شده و صحیح آن چنین بوده است: (بر خدمت رتبیل و کابلشاه) یعنی وجویر لویک این بتگاه را برای کابلشاه و رتبیل ساخته بود.

رتبیل لقب شاهانی بود، که مقارن فتوحات عرب در قرن اول هجری از زابل تا سیستان حکمرانی داشتند، و تا غلبۀ سبکتگین مدت دو نیم قرن مسلسل اندرین سر زمین با فاتحان عرب جنگیدند..رک: فتوح البلدان بلاذری، قسمت فتوح خراسان و تاریخ الیعقوبی و احسن التقاسیم.

چنین بنظر می آید: که بین رتبیلان و شاهان زاولی و کابلشاهان روابط خویشاوندی و پیوستگی های ازدواج و دوستی بر قرار بود، زیرا هنگامیکه زایر چینی هیوان تسنگ به زابلستان می آمد، کابلشاه با او تا زابلستان رفت، و بعد ازان واپس بسرحدات کشور خویش برگشت.

طوریکه کننگهم شمرده است: هیون تسنگ در راه بازگشت خود از هند براه اتک و بنو و اپوکین (افغان) بتاریخ ٢٥ جون ٦٤٣م به غزنی برگشته بود.جغرافیای باستانی هند ١، ٢٦٦. که سال ٢٤هـ باشد.

پس میتوان گفت: که شاهی لویکان در اوائل قرن هفتم مسیحی و خروج اسلام تا عصر سبکتگین ٣٦٥هـ مدت چندین قرن برین سرزمین دوام داشته است.

اما کلمه رتبیل را مورخان به املاهای مختلف ضبط و نقل کرده اند، که ناسخ هر کتاب آنرا منسوختر ساخته و رتبل، رتپیل، رتبال، زنبیل، زنیل وغیره نوشته اند. و همین املاهای عجیب و غریب بوده که موجب سوء تفاهم محشی فاضل تاریخ سیستان و مجمل التواریخ مرحوم ملک الشعراء بهار خراسانی گردید و این کلمه را از (زنده پیل) فارسی پنداشت، و اصل آنرا (زنتبیل یا زنبیل) گفت..حواشی تاریخ سیستان ص ٩١ و مجمل ص ٤٢٢.

راورتی محقق معروف افغان شناس انگلیسی گوید: که این نام اصلاً هندی (رنتهبیل) یا (رتن پال) بوده و تصحیف شده است..یاداشتها بر افغانستان، ص ٦٣.

ولی مورخان عربی مانند بلاذری و یعقوبی و طبری و مسعودی این کلمه را بالاتفاق رتبیل ضبط کرده جمع آنرا هم رتابله نگاشته اند که قیاس است بر مجموع قیاصره، نمارده، کیاسره، فراغنه، تراکمه، افاغنه وغیره که این وزن جمع منکسر در عربی همواره در مورد اسمای ملوک و ملل مستعمل بود.

دلیل محکم این سخن که اصل کلمه رتبیل بود لا غیر، اینست که شاعر مشهور عرب و معاصر رتبیلان فرزدق در مدح سلیمان بن عبدالملک اموی گفت:

و تراجع الطرداء اذا و ثقوا بالامن من رتبیل والشحر.دیوان الفرزدق، ص ٣٢٥، ٣٣٣.

کلمه رتبیل درین بیت در نسخ خطی دیوان فرزدق بفتح راء بوده و همانطور طبع شده است.

ابو منصور موهوب بن احمد جوالیقی ٤٦٥-٥٤٠هـ هم رتبیل را در معربات خود ملک سجستان ضبط کرده و در نسخ خطی بفتح راء نوشته شده بود، اما طابع نخستین آنرا بضمه حرف اول چاپ کرد.المعرب من الکالم الاعجمی طبع دارالکتب القاهره ١٣٦١هـ ص ١٦٣. که تلفظ صحیح آن در همان اوقات قدیم بفتحۀ حرف اول بود. باستناد این بیت عربی نیز این نام اصلاً رتبیل بود، و زنتبیل وزناً دران نمی کنجد. چنانچه این نام بعدها در بین عرب نیز شهرت یافته بود، و حتی آنرا بر فرزندان خویش نیز می نهادند، چنانچه یک نفر محدث معروف رتبیل بن صالح نیز وجود داشت، که زبیدی در شرح قاموس تحت مادۀ الرتبل ذکر وی را آورده.تاج العروس، ماده الرتبل. و علامۀ ذهبی احادیث فروان را ازو نقل نموده است..مشتبه النسبه علامه ذهبی.

از تمام این روایات تاریخی پدیدار است، که اصل این نام رتبیل بود.برای تفصیل رک: مقاله دکتور بلوچ جون ١٩٥٨. زیرا کلمۀ ثقیل زنتبیل که مرحوم بهار آنرا اصل کلمه پنداشته،.مرحوم بهار در حواشی تاریخ سیستان و مجمل حدس زده که زنئتیل از ژنده پیل فارسی آمده به تصحیف ازان رتبیل عربی را ساخته اند، در حالیکه لغویون عرب رتبیل را در ماده الرتبل علاحده آورده و مادۀ زندبیل را معرب جداگانه شمرده اند و این دو کلمه را با هم خلط نکرده اند.

جوالیقی الزندبیل را معرب فارسی و بمعنی ماده پیل کلان نوشته است (المعرب ١٧٦) و در لسان العرب مطلق یل و در قاموس فیل بزرگ و در معیار معرب زنده پیل است، و ازین همه اسناد لغوی پدید می آید، که زندبیل معرب و رتبیل بکلی با هم علاحده بوده است. در وزن عروضی بیت و قصیدۀ مذکور نمی گنجد. و اگر آنرا زنبیل فرض کنیم، پس در تحت ماده الرتبل نمی آید، و لغویان عربی مادۀ زنبیل را جداگانه آورده، و دران علمی را بشکل زنبیل ذکر نکرده اند، و نه لقبی را بچنین شکل آورده اند.


تجزیه

چنین حدث می توان زد، که جزو آخر این کلمه بیل باشد، و طوریکه راورتی گوید، با پال که در آخر اسمای پشتو و هندی می آید، همریشه خواهد بود، و بدین صورت املای اصلی آن رتپیل باشد، که بنا بر عدم وجود فرق (ب و پ) در املای عربی و فارسی کلاسیک همواره رتبیل به بای موحده نوشته شده است.

در برخی از اسمای قدیم کلمه پال از پالل و پیلل آمده، که در پشتو بمعنی پرودرن و تنمیه است، و پال و پیل این معنی را در اواخر کلمات میرساند. مانند مینه پال (وطن پرور) و خپل پال (خویش پرور) که شاید همین پال در اواخر اسمای هندی رتن پال، گوپال، انند پال وغیره موجود باشد.

اما جزو اول کلمه در (رتو) هندی و اوستا نیز بود، که در گانهارتو ratu بمعنی سرور روحانی و بزرگ مینوی آمده و بطور صفت حضرت زردشت هم استعمال شده که آنرا (رد جهان) ترجمه کرده اند..فروردین یشت، بند ١٥٢.

گویند اولین کسیکه بنظر زردشت آمد فرشتۀ نیکی و هومنه در پشتو (هو=خو=خه) + منه از منل (یعنی نیک پندار و نیک ایمان) بود، که اعتقاد به ریتا Rita و اشا Asha مظهر عدالت و نظم عالم معنوی را ازو آموخت.تمدن ایرانی: مقاله بقلم دومناس مشتشرق، ص ٨٢. که این ریتا نیز ریشۀ قدیم جزو اول کلمۀ رتپیل خواهد بود.

در اسمای قدیم مردم افغانستان این جزو اول خیلی مروج بود، در زبان اوستا اصل نام رستم پهلوان داستانی سیستان راته سنخمه Raotha-Staxma بود که در ادبیات پهلوی در کتاب درخت آسور یک رتو ستخمه آمده و بقول کریستنسن این جزو اول کلمه با اسم مادر رستم رت+آبت (رود آبذ) یا بقول شهنامه فردوسی رودابه دختر شاه کابل یکسان است، زیرا بنا بر عادت قدیمی که در تشکیل اسامی وجود داشت عادتاً اسم پدر یا مادر با نامهای پسران دارای یک جزو عمومی بوده است..کیانیان ص ٢٠٣.

در فارسی نیز کلمه (رد) مفوهوم هوشیار و خردمند را داشت، فردوسی گفت:

بپوشید درع سیاوش رد زره را گره بر کمر بندزد

و همین کلمه است که در سنسکریت ربة النوع محبت و ستارۀ زهره و عشق و دوستداری را میگفتند..قاموس هندی، ص ٤٢٦ تالیف دنکن فوربس.

در پشتو ریشۀ این کلمه در اسم زنان (راتو) باقی مانده که بمعنی محبوبۀ روحانی و معشوقۀ مینویست، در اسمای مردان (راتگل) از همین ریشه است: (رات=رت یعنی سرور روحانی و محبوب+گل از همان کلمه تاریخی کول و کولا و کلهول) که معنی مجموعی این نام (از خاندان سرور محبوب) یا (سرورزئی و بادارخیل) است. ولی ملایان این نامها را معرب کرده راحتو، راحت گل گفته اند، که بدین سبب ریشۀ قدیم و اصالت تاریخی آن را گم کرده ایم.

بنا برین تحلیل تاریخی و لغوی گوئیم: که رتپیل نام بسیار زیبا و پر معنای پشتو است، بمعنی پرورندۀ عشق و سرور مهرور، یا پروریدۀ ربة النوع عشق و محبت!

چه نام زیبا و قشنگ است! که عربان حق داشتند، چنین نام زیبا و پرورندۀ عشق را ازین سرزمین بگیرند، و بر فرزندان خود اطلاق دارند، که ما نام یکنفر محدث را سابقاً بطور نمونه آورده ایم.

در حقیقت بساط فرهنگ و تمدن و رویات سابقۀ ما را فتوحات عرب بکلی در نور دید، و اثری ازان جز در بطون خاکها باقی نماند، بنا بران ما اکنون نمیدانیم، که اجداد ما قبل از ورود اسلام درین سر زمین چطور میزیستند؟ زبان ایشان چه بود؟ چطور تفکر میکردند؟ چه رسوم و اسالیب اجتماعی داشتند؟

اما یگانه منبع قدیم کشف این چیزها تحلیل نامهای رجال و بلاد و اماکن تاریخی است، که ما را بریشۀ باستانی افکار و فرهنگ و ثقافت گذشتگان آشنا می سازد ولی زمانه بروی این چیزها خاکهای ابهام و پوشیدگی را چنان انباشته است که این نامها در بادی نظر سخت اجنبی و دور از فهم و معنی بنظر می آید؛ ولی اگر کمی دقیق شویم، و آنرا در پرتو اسناد تاریخی و زبان تحلیل کنیم، فوائد بیشماری را ازان بدست آورده میتوانیم، که یکی ازان جمله نام رتبیل و از مواریث باستانی این سرزمین است.

١١- بسرش خانان؟

در حکایت کرامات نام پسر وجویر لویک را خانان می خوانیم، که در نسخۀ ناقص آن کتاب چنین نوشته شده، ولی در دو نسخۀ خطی زین الاخبار که در انگلستان موجود است این نام خاقان آمده که در بین پشتونها نام خاقان موجود نیست، اما خانان خیلی فراوان است، و مخصوصاً مردم ارگون و زاولستان و ملاخیل آنجا بدین نام فروان تسمیه کنند، و ممکن است که کاتبان نسخ گردیزی این نام را به خاقان تبدیل کرده باشند.

بهر صورت خانان یا خاقان پسر وجیور لویک بود، که نخستین بار ازین خاندان بدین اسلام آمد و بتخانۀ دروازۀ بامیان شهر غزنه را به مسجد تبدیل کرده و بت لویک را دران مدفون ساخت ولی خودش مانند مردم دیگر این سر زمین بعد از رفتن لشکر عرب، پس بدین قدیم خود برگشت.

درین جمله (بسرش) باملای قدیم پسرش است.

١٢- کابلان ساه؟

صحیح آن کابلان شاه است، و شکلی است از کابلشاه، که گاه گاهی در کتب تاریخی بنظر می آید؛ مثلاً ابن خرداذبه در سلسلۀ شاهان قدیم گابلان شاه را هم نام برده است..مسالک الممالک ابن خرداذبه ص ١٧٠.

کلمه کابلان ظاهراً بالحاق (آن) نسبت منسوب بکابل است.

و از همین مقوله است داوران شاه (منسوب بزمین داور) و هندوان شاه و نخشبان شاه و قشمبران شاه که ابن خرداذبه نام برده و بابکان منسوب به بابک وغیره، که در پهلوی نیز این ادات نسبت و ابوت موجود بود.



١٣- خنجل؟

در نسخۀ ناقص کرامات بدون نقطۀ حرف دوم نگاشته شده، و چنین بنظر می اید، که نام یکی از کابلشاهان بود، و به حدس من اصل این نام شاید خنچل است.

استناد ما درین مورد نیز بیکی از کتب معتبر مورخان عربی است: احمد بن واضح یعقوبی (متوفی ٢٩٢هـ) می نویسد: المهدی خلیفه عباسی در سنه ١٦٣هـ سفرای خود را به برخی از شاهان اطراف ارسال داشت و ایشان را باطاعت خویش خواند، که اکثر ایشان اطاعت ویرا پذیرفتند، یکی ازین شاهان کابلشاه بود که حنحل نامداشت..تاریخ الیعقوبی ٣، ١٣١ طبع نجف ١٣٥٨هـ.

این کابلشاه که در حدود ١٦٣هـ زندگی داشت، در تاریخ یعقوبی نامش حنحل طبع شده، که در نسخۀ ناقص کرامات خنجل است که هر دو املا از یکدیگر دور و بسیار مختلف نیست، و گمان میرود که بتصرف ناروای کاتبان تحریف شده است.

حرف نخستین کلمه در کرامات (خ) و دوم در یعقوبی (ن) و سومین در هر دو لام است، که از مجموعۀ آن خنجل ساخته می شود،که بزعم من اصلاً خنچل بود، و بنا بران املای قدیم عربی و فارسی که فرق (ج و چ) را در نقاط نمیکردند، آنرا خنجل بجیم ابجد نوشته اند.


تجزیۀ این نام

این نام دو جزو دارد: خن - چل

خن مخفف خان است بحذف الف در کاکړان پشتون نامی تا کنون موجود است که آنرا خن تما تلفظ کنند. خنتما خان در اوایل قرن بیستم از مشاهیر ژوب و کویته بود. این نام نیز مصدر به خن=خان است.

و جزو ثانی تما نیز ریشه باستانی دارد، زیرا در تاریخ صفاتی بالحاق این کلمه داریم. مانند گئوتما (از نژاد گئو=بودا).بودا، از دکتور جولیوس طبع ١٩٠٥م. و کلمۀ مردم نیز مرتم (مړ-تما) بود، یعنی از نژاد مردگان، که در اوستا مرته (مردنی) است.یشتها ٢-٤٢. و نیز در اوستا (سپین تما) لقب خاندانی حضرت زردشت بود،.یسنا ١٩. که جزو اول آن سپین و مخفف آن سپی در پشتو (سپید) و تما همان تومنه و نژاد پشتو است.

پس خنتما نیز خانزاده و از نژاد خان است، که مجازاً نیز در پشتو صفتی است بمعنی اصیل، نجیب، مفتخر، مغرور.

نمونۀ دیگر این نام در پشتو خانگل (خان+کهول=کول) است، که هر دو کلمۀ قدیم و جزو دوم آن همان کولا، کول، کهول تاریخی است، که در سطور سابق شرح داده شده است.

کلمۀ خان را اکنون هم پشتو زبانان به تخفیف الف در کلمات مرکب تلفظ میکنند، مانند خانگل=خنگل و خان مړئ=خنمړئ.

پس خن چل نیز در اصل خان چال بود، که جزو دوم آن چل در پشتو بمعنی طرز و روش و سلوک و رفتار و دأب و رسم است.یکی از نامهائی که خیلی مشابه این نام بوده اسم پادشاه کشمیر راجه اوچل است که از ١١٠١ تا ١١١١م حدود ٥٠٥هـ حکم راند و شرح حالش در راجه ترنگینی مورخ و شاعر کشمیر کلهنه به تفصیل مذکور است (ترنگ هشتم، جلد دوم ص ٢ ببعد) این اوچل پادشاه نیک کردار و مردم پروری بود، که نامش نیز همین معنی میدهد.

او=هو بمعنی نیک و خوب+چل یعنی کردار، پس اوچل=هوچل بمعنی نیک کردار است که جزو آخر نام همان چل نام خنچل است. این راجه چند قرن بعد از خنچل در وادی کشمیر در عصر اصلاف سلطان محمود حکم میراند و بتاریخ ٨ دسمبر ١١١١ م قتل شد (ترنگ ٨- شلوک ٣٧٩ راجه ترنگینی).

طوریکه سابقاً اشاره شد، اشتراک روابط نامها از قدیم بین شاهان کابل و گندهارا با کشمیر موجود بود، و نظائر این نامها در پشتو تا کنون موجود است مانند هومل=ایمل (هو+مل=نیکو همراه) و هودیر=ودیر (هو+دیر=نیک مقر، نام یکی از سه قبیله صافی) که بهمین نام کوتوالی در عصر غزنویان مشهور بود (آداب الحرب و الشجاعه فخر مدبر طبع لاهور). ملامیران قندهاری گفته بود:

نه په چل د عشق پهیږی نه ئې زده دئ لغوړن مچ دي بونیږی رقیب تل تل

پس نام خنچل بمعنی دارای روش و سلوک خانی و بلند منشی و به تعبیر تحت اللفظ (خان خوی و خان کردار) است که این صفت با کسانی که باصطلاح افغانی داری پشتو باشند، بخونی می چسپد.

مخفی نماند که کلمۀ خان با مغولان چنگیزی به خراستان نیامده بلکه قرنها قبل از اسلام درین سرزمین بوده، و از همان هون=هان=خان اسم مردم هفتالی (ابدالی) آریائی ساخته شده، که ما در آینده این نکته را نیز شرح خواهیم داد.

١٤- بلسان خلجیه که لویک گفت:

معلوم نیست که این لویک چه نام داشت، ولی از متن حکایت پدیدار است که خنچل کابلشاه، این بیت را از زبان لویک فرستاد، و شاید با وی در کابل بود، چون این هر دو خانواده از روی روایات تاریخی با هم پیوستگی خویشاوندی داشت، بنا بران ممکن است این لویک نیز با خنچل خویشاوند بود.

نکته ایکه خیلی قابل تدقیق و غور است، همانا اینست که لسان خلجیه چه بود؟ و کدام زبانی بود؟

با دلایل تاریخی و لسانی که در دست است توان گفت: که خلجی همین غلجی امروزه است، که از زمان قدیم در سر زمین غزنه و زابلستان زندگانی دارند، و همین ریشه در کلمات غرج=غرچه=غلچه و دیگر بسا کلمات تاریخی موجود است، و (غ) به (خ) تبدیل گردیده و غلجی بصورت خلجی در آمده است.

دودمان بزرگ خلجیه که در هند قرنها سلطنت کرده اند، همین غلجيان افغانی اند، که بنام ایشان بسا از اماکن تا کنون موجود است مانند خلج (روزگان شمال قندهار) و خلج.اصطخری نیز همین خلج را در بلاد وادی هلمند ذکر کرده (ص ٢٤٥). (وادی هلمند) و خلج غزنه که یاقوت نیز از خلج نزدیک غزنه در سر زمین زابلستان ذکر کرده است..معجم البلدان ٢، ٣٨١.

از روی تحلیل لسانی خلجی یا غلجی یا غلزی همان غرزی یعنی کوهزاد است،.رک: ملحقات شهنامه ج٥ ص٣٣ که دران داستان کک کوهزاد از سران افغان آمده که در سر زمین زابل در دشتیکه بسوی هندوان راه داشت، خرگاه (غژدی) نشین بود، این کوهزاد عیناً ترجمه (غرزی) پشتو است، و این خرگاه نشینان همین غلجیان اند، که اکنون هم در همان سرزمین با همین وضع زندگی دارند که شرح آن داده خواهد شد. که در اسمای بلاد و قبائل گاهی (خ) به (غ) تبدیل شده مانند خرخیز=قرغیز، یا ساغر کنونی غور که منهاج سراج آنرا ساخر ضبط کرده و اصل آن سور غر (کوه سرخ) بود..طبقات ناصری ٢-٣٨٧ طبع حبیبی.

محمد قاسم فرشته با اظهار تردید از طبقات اکبری نطام الدین احمد بخشی هروی نقل کرده که خلجیان از نسل خالج خان داماد چنگیز خان اند، ولی این سخن طوریکه خود فرشته نیز دران اظهار تردید می کند خیلی بیجا و مضحک است، و صحت ندارد، زیرا ممکن نیست که بعد از عصر چنگیز خان حدود ٦٢٠هـ تا کنون در ٦٠٠ سال از نسل یکنفر ملیونها نفوس و قبائل بزرگی بوجود آید.

این خلجیان یا غلجیان سه قرن قبل از چنگیز هم درین سرزمین سکونت داشتند، و دارای شهرت و نام و نشانی بودند. زیرا مؤلف نامعلوم حدود العالم در ٣٧٢هـ گوید:

و اندر غزنین و حدود این شهرکها که یاد کردیم جای ترکان خلج است و این ترکان خلج مردمانی اند با گوسفند بسیار و گردنده اند بر هوا و گیا خوار و مراعی و ازین ترکان خلج نیز اندر حدود بلخ و تخارستان و بست و گوزگانان بسیارند.“.. و این خلخ بدون شبهت خلج است که بتحریف کاتبان جیم به خی تبدیل گردیده زیرا قبل از مؤلف حدود العام، یکنفر جغرافیا نگار دیگر ابن خرداذبه ٢٣٠-: که تورکان خرلخ نزدیک طراز مساکن زمستانی دارند، و هم نزدیک ایشان مراتع زمستانی خلج (خلجیه) واقع است.. و ازین پدید می آید، که کوچیان (پونده) غلجی دران زمان در موسم زمستان مطابق عادت کنونی خویش در وادیهای گرم سیر تخارستان، چراگاهای زمستانی داشته اند. چنانچه اکنون هم برخی از ایشان بدان نواحی روند. حدود العالم ص ٦٤، که کلمه خلج دران اشتباهاً خلخ طبع شده٢٣٤هـ نیز خلجیه را نام برده و ميگویدمسالک الممالک ابن خرداذبه، ص ٢٨

جغرافیا نگار دیگر ابراهیم بن محمد اصطخری ٣٤٠هـ گوید: ”خلج گروهی اند از تورکان که در ازمنۀ خیلی قدیم بین هند و سیستان به پشت غور آمدند، ایشان رمهای گوسپندان داشتند، و زبان و لباس و قیافت شان بتورکان می ماند.“.اصطخری ص ٢٤٥.

برخی از مستشرقان را عقیده برینست: که این غلجیان از بقایای هفتالیت اند، مارکوارت گوید: خلچ یا خولچ از بقایای قبایل هفتالی اند که در منابع شامی در ٥٥٤م بنام Khwlas ذکر شده.ایرانشهر، ص ٢٥١ ببعد بحواله مینارسکی. و بعد ازان در سنه ٥٦٩هـ سفیر ریمبرچوس همین کلمه را خولیر نگاشته است.

عین همین نظریه در کتاب محمد بن احمد خوارزمی ٣٧٠هـ نیز دیده میشود که گوید: خلج و تورکان کبجیه.این کبجیه را بیهقی کپچی و منهاج سراج کوچی آورده که عرب آنرا قفص ساخته اند، و در ملحقات شهنامه کوچ است که مورخ ارمنی موسس کلن کتوتس آنرا کمچک هفتالیت آورده و اکنون هم کوچی گوئیم. (در اصل کنجینه غلط طبع شده) از بقایای هیاطله اند، که در تخارستان دارای شان و شوکتی بوده اند..مفاتیح العلوم ص ٧٢.

این خلجیان همواره با افغانان یکجا ذکر شده اند، و چنین بنظر می آید، که با هم خیلی نزریک بوده و تقارب مسکن و نژاد داشتند، ابو نصر محمد بن عبدالجبار عتبی ٤١٥هـ در شرح فتوح سبکتگین می نویسد: ”افغانیه و خلج به سبکتگین مطیع گردیده و بعنف در خدمتش داخل کرده شدند“.تاریخ بیهقی ص ٢٦. که ابن اثیر نیز عیناً همین روایت را آورده است..الکامل ٨-٣٤٨: ابن اثیر در تاریخ الکامل جلد ٧ ص ١١٦ می نویسد: که یعقوب لیث خلجیه و زابل را فتح کرد.

مینارسکی بصراحت مینویسد: که این تورکان خلج، اسلاف افغانان غلجی کنونی اند، که بارتولد و هیگ نیز در دایرة المعارف اسلامی عین همین نظریه را نوشته اند..حواشی مینارسکی بر حدود العالم، ص ٣٤٨ طبع اکسفورد.

این سخن اکنون بیقین اقربست که خلجی یا غلجی را با هفتالیان و شاهان زابلی پیوستگی خواهد بود، زیرا هفتالیان نیز در همین زابلستان که اکنون مسکن قبائل غلجی است، حکمرانی داشتند و اشکال ایشان که بر مسکوکات نقش است، غیناً به قیافت کنونی جوانان غلجی که بینی های کشیده و ځشمان بادامی و موی غلو و ابدان نیرومند و توانا دارند میماند.

پس خلج یا غلجی از بقایای آن تورکان و غزان نیستند که در عصر غزنویان و سلاجقه به خراسان آمده اند، بلکه قهرنها قبل از اسلام قبائل هفتالی آریائی که به (هون سپید) مشهور اند، در تخارستان و زابلستان بودند، که نام ایشان هفتالی (ابدالی) برای قبائل دیگر افغان نیز مانده است. این هفتالیان آریائی نژاد سپید، با قبائل قدیم پکهت که از عصر ویدی و اوستائی درین سر زمین سکونت داشتند آمیخته و نامهای هفتالی (ابددالی) و خلج (غلجی) ازیشان مانده، که این را ما یک اختلاط جدید قبائل آریائی شمالی و تخارستانی با قبائل پکهت پکتیا و زابلستان گفته می توانیم، زیرا همین نام در قبائل کوهساران، بدخشان بشکل غلچه=غرچه=غلجه موجود است، که این قبائل کوهسار قطعاً مردم آریائی و زبان شان هم آریائی است، و ابداً و اصلاً باتورکان و منگولان ربطی و پیوستگی ئی ندارد. بلکه نام اپا کوچیه که همین قفص عرب و کوچی ما باشد قبل از اختلاط آریائیان هون در کتیبه های هخامنشیان آمده که بعصر حدود ٢٥٠٠ سال قبل تعلق دارد.اولد پرشین ١٦٥. سبک شناسی ٢، ٦٧. و ازان ثابت می آید که این نام شاید در پکهت های قدیم باختری نیز موجود بود. و گوچیان قبل از اختلاط هون نیز درین سر زمین بوده اند.

اختلاط هون (خان) سپید آریائی نژاد شمالی با پکهتها (پشتون ها) در باختر و درهای هندوکش و کابلستان و زالستان امری طبیعی بود، زیرا دو شعبۀ شمالی و جنوبی یک نژاد با هم آمیخته اند اگر چه معلوم نیست، که خانان سپید نژاد آریائی چه زبانی داشتند ولی از تقارب لهجات هندوکش علیا و غلچه و واخی وغیره با پشتو بدین نکته پی میتوان برد، که زبان ایشان با پشتو قرابتی داشت، و حتی برخی از حروف خاص پشتو مانند (ښ، څ) که در پهلوی و فارسی و اوستا نبوده، درین لهجات تا کنون موجود است و همین خانان سپید ابدالی و غلجی بودند، که از زابلستان بر هند غربی حمله ها نموده و در کتیبۀ اوهند به تور کښه گوشت خوار تعبیر شده اند و کلهنه نیز در راجه ترنگینی تاریخ کشمیر (تالیف ١١٤٨م ٥٤٣هـ) از انها یاد نموده است. و از حدود ٣٠٠هـ نخستین بار بنام لودیان در ملتان تأسیس شاهی نمودند، و بعد از آن بنام خلجیان تا حدود ٨٠٠هـ در سر تا سر هند شاهنشاهی معظمی را تشکیل داده و دیانت اسلام را تا اقاصی بنگال رسانیدند. و از همین روست که کلمه خان در سر تا سر هند جزو لایتجزای نام هر افغان بوده است، و همان هون=هان به خان تبدیل گردیده.اینکه کلمه قدیم هون به هان، خان تبدیل گردیده، دلیلی موجود است که تا کنون هم قبائل افریدی وغیره خان را خون تلفظ می کنند و همین کلمه است که در عصر قدیم در لقب و اسم ترخان و ترخون باقی مانده. زیرا ابن خرداذنه در اسامی ملوک این کلمه را بصورت طرخان و طرخون ضبط کرده است (ص ٤١) که جزو دوم آن بلاشهبت همان خون=خان=هون بوده است و راجع به بشتو بودن جزو نخستین این کلمه هم در آینده اشاره خواهیم کرد. زیرا ابدال (خ و هـ) در السنۀ آسیای وسطی عام بود، مثلاً هوارزم قدیم خوارزم شده، و خانم ما را تا کنون ترکان هانم تلفظ کنند.

برای این مقصد سند تاریخی قوی از خود تورکان در دست است بدین معنی که لغوی معروف وثقۀ تورک محمود کاشغری ٤٦٦هـ مینویسد: و غزان ٢٤ قبیله اند، که دو قبیلۀ خلجیان خود را از جملۀ ایشان نمی شمارند، و از ایشان علیحده اند..دیوان لغات الترک ٣، ٣٠٧ طبع استانبول.

همین مرد لغوی و مورخ تورک که قبائل تورکان را باستیفاء شمرده و ضبط کرده است، نام خلج و خلجیان را ابداً در بین قبائل تورک نیاورده است. چون این شخص خود تورک نژاد و به عنعنات و تاریخ و زبان ایشان واقف بوده، بنا بران قولش سند و ثقه است.

محمد بن نجیب بکران در حدود ٦٠٠هـ چنین می نویسد:”خلج قومی از ترکان از حدود خلخ بحدود زابلستان افتاندن و در نواحی غزنین صحرایست آنجا مقام کردند. پس بسبب گرمی هوا، لون ایشان متغیر گشت و بسیاهی مائل شد، و زبان نیز تغیر پذیرفت و لغتی دیگر گشت، و خلخ را مردمان به تصحیف خلج خوانند.“.جهان نامه، ورق ١٧ خطی به حوالۀ مینارسکی، این کتاب اخیراً در اتحاد جماهیر شوروی طبع شده.

ازین تصریح مؤلف جهان نامه نیز پدیدارست که در آن زمان خلجیان از قبائل تورکی بکلی علیحده بوده و التباس و تصحیفی بین کلمات خلج و خلخ موجود بود.

منهاج سراج که بامور مردم خراسان و زابلستان بصیر تر است بسا از ملوک تورکی النسل هند را می شمارد، مگر تورکان را ترکی و خلجیان را خلجی می نویسد، که از گرمسیر غور به هند رفته و در انجا بتاسیس حکومتها و سلطنتها پرداخته بودند. مانند: ملک خان خلج، محمد بختیار خلجی، محمد شیران خلجی، علی مردان خلجی، ملک حسام الدین عوض حسین خلجی، غیاث الدین خلجی.طبقات ناصری ١، ٤٩٥ ببعد. و دیگر بسا مشاهیر خلجی که از تورکان جدا بودند، حتی ضیاء برنی مورخ هند (حدود ٧٥٨هـ) در تاریخ فیروز شاهی فصل خاصی دارد، که باید شاهی در تورکان باشد، مگر هنگامیکه ملک جلال الدین خلجی بر تخت دهلی نشست پس وی مینویسد: که مردم خیلی متأثر بودند، که چگونه یکنفر خلجی بر تخت تورکان نشته میتواند؟ عبارات وی درین مورد چنین است:

و ملک خلجیان شهریان را بغایت دشوار نمود“.. تاریخ فیروز شاهی از ضیاء برنی، ص ١٧٣ طبع کلکته

ازین تصریح برنی بخوبی روشن می آید، که خلجیان تورک نبوده و مردم دهلی را بر ضیاع تخت و تاج تورکان بدست خلجیان افسوسها بود.رک: رویداد کانکرس تاریخ هند ١٩٣٩م مقاله خلجیان تورکان نبودند. بلکه این خلجیان که در هند اساس سلطنت و مدنیت عظیمی را گذاشتند، اصلاً از مردم افغانستان.تذکره بهادران اسلام ٢، ٣٣١. و همین غلجیان کنونی ما اند.

بارتولد محقق شرق شناس گوید: از قرن چهارم هجری خلجیان را در جنوب افغانستان و بین سیستان و هند می بینیم، و اینها بقایای افغان شدۀ همان تورکان اند، که بقول اصطخری در زمانهای قدیم بدین سرزمین آمده اند. و همین افغانان غلجی که در وادی ترنک و ارغنداب علیا ساکن اند، از نسل ایشانند..انسیکلوپیدیای اسلامی ٢، ٨٧٢.


تورک و تور کښ

درینجا من نکته ئی را اضافه میکنم، که شاید بکلی جدید باشد و بزودی از طرف خوانندۀ گرامی پذیرفته نشود.

در حقیقت خود نویسنده نیز با معلومات کنونی درین باره بطور حتم و یقین کامل نمیتواند حرف زند، ولی درینجا از یاد آوری این رای ناگزیر است که هفتالیان زابلی که خود هم آریائیان شپید نژاد بودند، هنگامیکه از راه تخارستان علیا بکابل و زابل سرا زير شدند، درینجا با قبائل قدیم پکهت (پشتون) که از عصر ویدی درین کوهسارها میزیستند ولابد که زبان و فرهنگ و عوائد اجتماعی خاصی داشتند در آمیختند.

طوریکه سابقاً گفتیم: برخی از دودمانهای حکمرانان این مردم را کشتریه میگفتند، که این نام کښه توره و به تعبیر خیرالبیان پیر روشان (تور کښ).این نام قدیم تاریخی درین اواخر در پشتو (تور باس، تور باز) شده که معنی آن همان تور کښ است یعنی کسیکه شمشیر می یازد. متاًسفانه که این نام را هم برخی از میرزایان دفتری، معرب و مفرس ساخته و باملای عجیب طره باز یا طور عباس وغیره می نویسند. در حالیکه اصل نام بکلی پشتو و همان تورکش تاریخی است.

این تعرب و تفرس بر دماغ مردم ما آنقدر چیره شده، که ٢٥ سال قبل هنگامیکه مدیر طلوع افغان قندهار بودم، نام یکی از قندهاریان را که (تور باس) بود، بهمین املا نوشته بودم. ولی شخص مذکور با رنجیدگی پیش آمده و گفت نام من طره باز است. شما غلط نوشته اید. گفتم طره باز معنی ندارد، و شما پشتون و نام تان هم پشتو است. توره یعنی شمشیر و باس از مصدر باسل یعنی آهیختن است وقتی بمعنی نامش فهمید خوش گشت و گفت: بعد ازین من شمشیر کش خواهم بود! همین کلمه تور در اول لقب و اسم تاریخی ترخان که عرب آنرا طرخان ساخته اند نیز دیده می شود که شرح داده خواهد شد. است یعنی شمشیر کش و شمشیر باز و نام قبیله ترکی زابلی هم ازین ریشه است.

این تور کښ پشتو که اکنون تور باس گوئیم، و معنی آن شمشیر باز است، صورت (ښ) پشتو را داشت که در ادا و تصویر این صوت خاص هندیان و یونانیان و اقوام دیگر، مطابق ذوق خود، تعابیر خاصی داشتند، مثلاً پښت=پښتون را هندیان ویدی پکهت گفتند.ویدا، ج ٢ ص ١٧، ا٨ بند ١٨ فرد ٦،٧. یعنی (ښ) را به (که) تعبیر کردند، ولی در عصر اوستا همین (ښ) به تلفظ مردم ننگرهار (خ) گردیده و در اسم بخدی بلخ موجود است. ونداد، فرگرد اول. که یونانیان و هیرودوت ٤٨٤، ٢٥ ق،م آنرا پکتویس Paktves خواندند..جغرافیای تاریخی ایران از بارتولد، ص ١٣٠. برای شرح این موضوع رک: تاریخ ادبیات پشتو، ج١ ص ٢٦ ببعد.

کلمه تورکښ که در قدیم (کښ توری=کشتریه) بود و بر طبقه حکمرانان عسکری و لشکرکشان دلیر اطلاق می شد، و همین نام در تقسیم کاستهای هندی از عصر ویدی موجود بود، جز اول این نام توره یعنی شمشیر در اکثر نامهای تاریخی مانند تور ویانا ویدا که در پشتو کنونی تور ویونی می شود، و تور من، یکی از شاهان کشتریه گندهارا و دیگر نامها که درین کتاب شرح داده ایم، محفوظ بود، ولی جزو دوم (کښ) به سبب تلفظ خاص حرف (ښ) پشتو اصوات و املاهای مختلف السنه بکلی تصحیف و تحریف گشت. و از زمان قدیم مورد اشتباه و التباس با کلمه تورک شد، و مردم چون به اصطلاح تور کښ مقلوب کشتریه نمی فهمیدند، و این نام بطور یک لقب و نام خاص مقامی مانده بود، آنرا ”تورک“ پنداشته و هفتالیان آریائی نژاد را با لواحق آنان تورک شمردند، چنانچه در کتیبۀ سنسکریت اوهند که ذکر آن قبلاً کرده شد، از حمله آوران نیرومند گوشت خوار بنام Turshca یاد آوری شده، و این نام ظاهراً همان تور کښ پشتو است که در سنسکریت صوت (ښ) را به shc ظاهر ساخته اند.

این نام در راجه ترنگینی تاریخ کشمیر تالیف کلهنه (تالیف ١١٤٨م ٥٤٣هـ) نیز به املای Twruska مکرراً وارد است و کلهنه کشور کلیه شاهان را بین درد و تورو شکه قرار میدهد(ترنگ ٥ شلوک ١٥٢-١٥٥) و گوید که تورو شکه همواره اسلحۀ خود را بر پشت خویش بسته و نصف سر خود را می تراشیدند و بر کشمیر حمله های نمودند (ترنگ ٤ شلوک ١٧٩) و زجنگهای ایشان بادشاهان کشمیر در تاریخ کلهنه تفاصیلی مذکور است (ترنگ ٧ شلوک ٥٧، که در حدود ٤٩٥هـ) هرشه پادشاه تورو شکه تمام معابد و بتخانهای کشمیر را بر انداخته بود (ترنگ ٧ شلوک ١٠٩٥).

ازین اسناد پدید می آید، که کلمه تور کښه پشتو باصطلاح هندی تورو شکه شده و نویسندگان از نزدیکی املا آنرا با تورک التباس نمودند در لهجه شرقی پشتو مصدر کښل وښکل است، که تور کښه لهجه عربی به تورو ښکه تبدیل گشته و بهند و کشمیر نفوذ کرده است.

شاید این التباس خیلی قدیم و مقارن اوائل عهد اسلامی باشد، که تور گښ را تورک پنداشتند، چنانچه سر اسکندر برنس نیز در ترجمه و شرح کتیبۀ سنسکریت اوهند گوشت خواران تور شکه را تور کیان و از نژاد تورک شمرده است. و ستاین مترجم انگلیسی راجه ترنگینی کلهنه نیز تور و شکه را به تورک ترجمه نموده است.

باری اگر این اشتباه و التباس تاریخی واقعی بوده و رأی من بخطا نرفته باشد، تمام مسائل پیچیده تاریخ و انتساب افغانان خلجی=غلجی به تورک و اشارت مبهم جغرافیا نگاران و مورخان حل می شود.

بهر صورت موضوع اینکه افغانان خلجی=غلجی تورک نبودند، و با خانان تور کښ در اواخر قرون قبل المیلاد در آمیخته اند، اکنون از روی اسناد تاریخی روشن است، و هنگامیکه این خلجیان افغانی در هند به تشکیل سلطنت پرداختند، هم خود ایشان و هم قاطبۀ افغانان ایشان را (افغان و پشتون) پنداشته اند. مثلاً خوشحال خان سلطان جلال الدین خلجی (٦٨٩-٦٩٥هـ) را بصراحت غلجی ولایت شمرده و گوید:

بیا سلطان جلال الدین پر سریر کښیناست چي په اصل کي غلجی د ولایت و.کلیات خوشحال خان، ص ٦٦٩ طبع حبیبی، قندهار.

افغانان ماورای خیبر و هندیان همواره کابل و غزنه و خراسانرا بنام وقیع ولایت می نامیدند، چنانچه بعد از تسلط انگلیس همین نام در هند بر انگلستان اطلاق گردید، زیرا مرکزیت امور هند از خراسان بلندن منتقل گشت.

ازین بیت خوشحال خان پدیدار است، که تا عصر خوشحال خان حدود ١٠٥٠هـ نیز افغانان، خلجیان شاهنشاهان هند را غلجی افغانی می شمرندند، و ایشان را تورک نمی گفتند.

اکنون پس ازین تحقیق و جستجوی تاریخی گوئیم: چون زبان خلجیان=غلجیان افغانی تا کنون پشتو است، و این قبائل جزو بسیار مهم و وقیع دودمان افغانیت اند، و در عدد هم یک ثلث تمام پشتون شمرده میشوند، پس ”لسان خلجیه“ که در کرامات مذکور است همین پشتو است که لویک زابلی هم بهمین زبان بیت خود را گفته بود و باحتمال اقرب بیقین، زبان ایشان هم پشتو بود، که شرح آن خواهد آمد.

کننگهم محقق انگلیسی گوید: در قرن هفتم که پادشاه غزنی از آئین اسلاف بودائی خویش بر گشت زبان و الفباء این کشور با باقی کشورها تفاوت داشت زیرا هون تسنگ که از السنۀ هندی و تورکیه اطلاع داشت واضحاً میگوید که زبان مردم غزنه و الفباء آن با دیگر کشور متفاوت است و کننگهم ازین اشاره هون تسنگ چنین نتیجه میگیرد، که با کمال وثوق میتوانیم گفت که باید زبان این مردم پشتو باشد ولی برای این مقصد متأسفانه تا کنون دلیلی نداریم، جز اینکه جائی در جنوب شرق غزنی بنام O-Po-Kien از طرف هیون تسنگ یاد شده که همین کلمه افغان باشد..جغرافیه باستانی هند، ص ٤١-٤٢.

این حدس کننگهم وقتی بیقین قریب تر میشود، که شما مباحث این کتاب و رابطۀ لویکان غزنه را با پشتو بدلائل قوی و مثبتی می خوانید. علاوه برین کننگهم گوید: که بقول هیون تسنگ زبان مردم فلنه (بنون تا سمت جنوبی کابل) شباهت کوچکی بزبان هند مرکزی داشت. و بنا بران میگوئیم که این مردم هندی نبودند و در صورتیکه هندی نبودند باید حتماً افغان باشند..ص ٨٩ جغرافیای باستانی هند.

مخفی نماند که نام اوگانا (افغان) در آثار هندی در اوائل قرن ششم مسیحی در کتاب بهریته سنهیته Bhrita Sanhita آمده (اا،٦١، ١٢، ٣١) که تالیف منجم هندی وراهو میهیرا Varaho-Mihira است..رک: راهای بین هند و باختر تا تکسیلا از فوشه ص ٢٣٥ طبع پاریس ١٩٤٧م.

تمام این دلائل وجود افغان و زبان شان را در قرون قبل الاسلام سراغ میدهد.


١٥- هندوان ساه؟

این کلمه بدون شبهت هندوان شاه است، که در پهلوی و ادب قدیم فارسی هندوان بر کشور هند اطلاق میشد..سبک شناسی ٢، ٢٧. در ملحقات شهنامه هنگامیکه داستان افغانان زابلی و حکمران ایشان کک کوهزاد (کک غلجی) را میدهد چنین گوید:

که نزدیک زابل بسه روزه راه یکی کوه بدسر کشیده بماه

بیکسوی او دشت خرگاه بود دگر دشت زی هندوان راه بود

نشتته دران دشت بسیار کوچ زافغان و لاچین و کردو بلوچ.ملحقات شهنامه، ج ٥، ص ٣٣.

دریجا دشت خرگاه جائی است که کوچیان کنونی افغانی (غلجی) خرگاه و باصطلاح پشتو غژدی خود را نصب کند، و این دشت غالباً همین (وازه خوا) در ارگون است، که هم ازین سو از راه گومل و کرم راهی به هند رود. و کوچ همان کپچی بیهقی و کبجیه خوارزمی است، که تا کنون هم کوچیان غلجی ازینجا که دشت خرگاه و غژدیست تا کرانهای اباسین (اندوس) کوچ کنند. و هندوان را بمعنی هند ابو منصور موفق بن علی هروی (حدود ٣٦٠هـ) نیز آورده است: ”و آن دیگر داروها کی به هندوان موجود است، از این دیگر اقلیمها نیابند.“.الابنیه عن حقایق الادویه، ص ا خطی ویانا.

١٦- نیسه؟

صحیح این کلمه نبسه است، که حالا در فارسی نواسه و در پشتو لمسی، نوسی، نمسی گوئیم. بیهقی مفرد این کلمه را نبسه و جمع آنرا نبسگان آورده است..تاریخ بیحقی ص ٢٢١-٦٧٣. در یک تفسیر قدیم قرآن که نسخۀ خطی آن در کیمبرج است گوید: ”و او را فرزند دادیم و نبسه بر سر“.ورق ٣٤ ب نسخۀ خطی. فخر مدبر مبارکشاه مینویسد: ”سندنبال نبسۀ شاه کابل از پایان هندوستان باز آمده بود.“.آداب الحرب و الشجاعه ص ٢٨.

امیر خسرو راست:

صف ذات او همین بس است که رسول خدای را نبس است

چون افلح بقول گردیزی نواسۀ خاقان (خانان) بود، پس این کلمه حتماً نبسه بوده و نیسه بیای خطی نیست، و از استعمال بیهقی نیز پدید میآید که در غزنه مروج بوده است.

١٧ بشانی بنست؟

این جمله غالباً بصورت صحیح چنین است ”بشاهی بنشست“ که شاهی در پهلوی و فارسی نخستین بعنی مملکت و سلطنت نیز بود..سبک شناسی ١-٤٢٩. عبارات مابعد جمله چنین است: ”بتخانه لویک بر کند و مزگت بکرد“ یعنی بتخانۀ لویک را برداشته و بجای آن مسجد بنا نمود.

١٨- سلطان سخی سرور:

این شخص در هند و پنجاب شهرت فراوانی داشته و از مشاهیر اولیاء شمرده می شود. مفتی غلام سرور لاهوری در بارۀ وی مینویسد: ”نامش سید احمد و مشهور به سخی سرور سلطان و از اولیاء ملتان است که مردم او را لکه داتا خوانند و نسبش بحضرت علی میرسد، پدرش سید زین العابدین در کرسی کوت ساکن بوده و با عایشه کهوکهری ازدواج کرد، که از بطن وی دو پسر سید احمد و عبدالغنی بدنیا آمدند.

سید احمد به سیر بلاد پرداخت و در بغداد بحضور سید عبدالقادر جیلانی و شیخ شهاب الدین سهروردی رسید، و پس از ان از محمد اسحق لاهوری درس خواند.

بعد ازین مفتی لاهوری کرامات سخی سرور را شمرده و تاریخ شهادت او را نزدیک کوه شاه کوت در ٥٧٧هـ مینویسد، که مزارش نیز در انجاست.خزینه الاصفیا ٢، ٢٤٨. که بابر در تزک خود ازان ذکری کرده است و در آنوقت هم مطاف عامه و مشهور بود.

این سید احمد در سر زمین هند از روی سطوت روحانی و شکوه معنوی خویش به لقب ”سلطان“ مشهور گردیده و بعد از شیخ هجویری بزرگترین مبلغ اسلام در هند شمرده میشود. حتی که در بین هندوان جالندرهر قبائلی بوده، که خود را سلطانی گویند، و باین شخصیت مسلم اظهار عقیدت می ورزند..گزیتیر ضلع جالندهر، ص ١٢١.

در قرن پانزدهم و شانزدهم میلادی در بین جاتهای پنجاب این فرقۀ سلطانی سلطه ئی داشتند، که در اواسط ماه فروری برای زیارت آرامگاه سخی سرور به دیرۀ غازی خان می آمدند. ولی این رسم در عهد حکومت سکهـ بحکم دیوان ساونمل حاکم ملتان ملغی گردید و تا قرن نوزدهم مسیحی که گزیتیر اضلاع لودیهانه و جالندهر ترتیب می شد، این هنود سلطانی موجود بودند..آب کوثر تالیف شیخ اکرام، ص ٩١ ببعد.

این شیخ سخی سرور که معاصر حضرت عبدالقادر جیلانی ٤٧٠-٥٦١هـ و حضرت شیخ شهاب الدین سهروردی ٥٣٩-٦٣٢هـ شمرده شده، در سر زمین ملتاب و دیرۀ غازیخان که موارد رفت و آمد مردم خراسان و غزنه بود، سکونت داشت، و افغانان فراوان مریدان و عقیدت مندانش بودند، و چون غزنه در آنوقت مرکز علمی و روحانی و ثقافی بوده و متصوفان را بدان دیار گذری بود، بنا بران امکان قوی است که سخی سرور نیز در سیر آفاق، بدین سر زمین آمده باشد.

از نسخۀ ناقص کرامات پدیدارست که این کتاب مخصوصاً در بارۀ احوال زندگانی و کراماتش ترتیب گردیده است، و حکایاتی از کرامات و خوارق این شیخ دران فراهم آمده که یک نمونه آن در حکایت ما نحن فیها و کشف بت لویک غزنه، درینجا پیش نظر خوانندۀ گرامی با همان انشای قدیم موجود است.

١٩-باین مرلت؟

این کلمه یقیناً همان مزگت است و مرلت معنی ندارد. شرح کلمۀ مزگت قبلاً گذشت.

٢٠- کشف سدس؟

این کمه نیز شدش است، یعنی باو کشف شد.

٢١- در ىالوت؟

صحیح آن در تابوت خواهد بود، که در اصل نقاط ندارد.

٢٢- از شهر غزنه برجاست؟

برجاست غلط کتابت است، که در موقع خود نمی چسپد، بنا بران آنرا به (خای) ثخذمی خوانیم (برخاست).


اکنون اصل حکایت را باملای صحیح و مروج امروزه می نوییسیم:

ابو حامد الزاوله را در تاریخ غزنه، از حسن صغانی روایت است که در بلدۀ غزنه، بر درب بامیان، مسجدیست عظیم که آنرا مزگت افلخ (افلح؟) لویک خواندندی. و این بتخانۀ عظیم بود، که وجویر لویک بر خدمت رتبیل و کابلشها کرده بود.

چون پسرش خانان (خاقان؟) به مسلمی آمد، صنم لویک را نیارست شکستن و آنرا دران مزگت بزمین اندر کرد، و بتابوت سیمینه در نهاد.

کابلان شاه خنچل این بیت فرستاد بلسان خلجیه، که لویک گفت (صورت صحیح بیت بعداً می آید).

خانان (خاقان؟) باز بکیش هندوان شاه شد. و چون نبسۀ او افلخ (افلح؟) بشاهی بنشست، بتخانه لویک بر کند و مزگت بکرد.

چنین روایت کنند: چون سلطان سخی سرور، باین مزگت شد گفت: بوی صنم شنوم، نیک دید و کشف شدش. زمین بر کافت و صنم لویک بر کشید، در تابوت سیمینه نهاده. آنرا بشکست و سیم را (به) بنای مسجد داد و بکرامت آن ولی اللّٰه، بوی کفر و هندوئی از شهر غزنه برخاست.

(ورق ١٥ خطی کرامات)


























(٦)

یک بیت پشتوی لویکان


در متن حکایت کرامات وارد است، که لویک بلسان خلجیه بیتی گفت، که آنرا کابلان شاه خنچل به خانان لویک (خاقان؟) فرستاد.

این لسان خلجیه جز پشتو زبان دیگری شده نمی تواند، و من بعد از تامل و مطالعات فراوان یکسال این بیت را حل کردم که یقیناً پشتو است. املای ممسوخ آن در اصل چنین بود:

بزم کزن سحید لویک لوی انو بو یلا لویا

کسه تر ببراغلوم بلوم مملا تیزیو بملا

املای مروج آن بعد از تحلیل:

په زمی گزنه ښخید لویک لویا نوبو یلا لویا

گښه توربه براغلوم بلوم؟ ممله تیزیو په ملا

این بیت اصلاً پشتو است، ولی پشتوی خیلی قدیم با کلمات تاریخی که سراغی از پشتوی باستانی بدست میدهد. و هر مصراع این بیت ١٥ هجا دارد بشرح ذیل:


هجا ١ ٢ ٣ ٤ ٥ ٦ ٧ ٨ ٩ ١٠ ١١ ١٢ ١٣ ١٤ ١٥

مصرع اول پهَ زمِی کَزَ نهَ ښَه خِېد لُو یک لُو یا نو بُو یلهَ لُو یا

مصرع دوم کښهَ توُر بَه بوا غَل وَم به لوم مَم لهَ تِی زَ یُو په ملا


تحلیل کلمات بیت


١- په زمی (به سکون زای معجمه):

یعنی در زمین که زمی قدیم را اکنون در فارسی زمین و در پشتو زمکه گوئیم. این کلمه عیناً در ادب قدیم فارسی بهمین شکل موجود است، فخر الدین گرگانی شاعر ٤٤٦هـ گوید:

چون این مایه نبودی رستنی را نبودی جانور روی زمی را.ویس و رامین، ص ٣.

نظامی راست:

اساسیکه در آسمان و زمی است باندازۀ قدرت آدمی است

اسد طوسی (متوفی ٤٦٥هـ) گفت:

زمین جای آرام هر آدمی است همان خانه کردگار از زمی است.فرهنگ دهخدا ص ٦٦.

در اوستا نیز زم (زمین) و در پهلوی زمیک مقابل آسمان.یشتها ٨-١٣-٩٥. و زمیاد نام فرشته زمین و عمران بود..مزدیسنا و تاثیر آن در ادب فارسی، ص ٤٣٢.

چنین بنظر می آید، که کلمه زمی در پشتوی قدیم به سکون حرف اول بوده و بعد ازان کلمات زمکه یا مځکه که نزدیک زمیک پهلوی است ازان ساخته شده و اکنون همین شکل متأخر آن مروج است.

٢- گزنه:

املای این کلمه در اصل گزن است، که باید اصلش گزن=گزنه=غزنه باشد. طوریکه پروفیسور بن وینست گوید: این کلمه در زبان سغدی (گزنک) و در کتب مانوی (گزن) بود، که معنی آن خزانه باشد.

در سنسکریت این کلمه جگن یا کجن بود، که عربیان همین کلمه آریائی را معرب کرده و ازان کنز و خزانه ساخته اند. ابو منصور موهوب بن احمد بن محمد الخضر جوالیقی (٤٦٥-٥٤٠هـ) می نویسد:

الکنز: فارسی معرب و اسمه بالعربیه مفتح“.المعرب من کلام الاعجمی، طبع دارالکتب المصریه ١٣٦١هـ.

پس کنز عربی معرب گنج فارسی است.سواء السبیل الی معرفه المغرب و الداخیل، طبع لاهور ١٩٠٣م. که شکل قدیم گنج در پهلوی و سغدی و پشتو گزنک=گزنه=گنزه=غزنه بود.

درینکه غزن=گزن=گزنه در زبان قدیم بمعنی خزانه و گنج و جای فراهم آوری چیزها و امتعه بود، دلیل دیگر لسانی نیز موجود است، که در فارسی قدیم و مخصوصاً لهجۀ هروی مرغوزن بمعنی دخمۀ مردگان بود، که خواجه عبداللّٰه انصاری این کلمه را مرغوزن گوران یعنی دخمۀ مردگان گبران اورده است.طبقات الصوفیه ص ٢١٣ خطی. که در فارسی ادبی همین کلمه بشکل مرغزن موجود است.

منوچهری گفت:

وقت صلحش کس نداند مرغزن از مرغزار.دیوان منوچهری ص ٦٦.

وقت خشمش کس نداند مرغزار از مرغزن

امامی هروی راست:

آن جهانداری که گشت اندر نبرد مرغزار از زخم تیرش مرغزن

این کلمه را اگر بنظر تحلیلی ببینیم، دو جزو است: اول مر از ریشۀ مردن که در پشتو مړ بمعنی مرده موجود است و مصدر آن مړل است. دوم غزن که بمعنی گنج و جای نهادن چیزها بود، پس (مر+غزن)=(خزانۀ مردگان-دخمه-گورستان) باشد.

طووریکه از لف نوشتهای منهاج سراج در طبقات ناصری و اشعار شاعر زندانی مسعود سعد سلمان روشن است، در عصرهای قدیم قلاع بلند و دژهای کوهساران را که بسبب مناعت موقع، تسخیر آن دشوار بود، برای دو کار استعمال میکردند. یکی برای نهادن گنجها و خزائن شاهی و دیگر برای زندان. چنانچه در عصر غزنویان و غوریان دژهای منیع غزنه و نای و سوو دهک و آهنگران محابس شهزادگان یا مخازن شاهی بوده و نای و سوو دهک را در حبسیات مسعود سعد بکثرت می بینیم.

هفت سالم بسود سوو دهک پس از انم سه سال قلعۀ نای

چون قلعۀ غزنه نیز همین موقعیت و حصانت را داشت، بنا بران گنجهای شاهی را دران می نهادند، که گزنه یا غزنه میگفتند، و نام غزنه یا غزنی از همین ریشه باقی مانده است.

کننگهم گوید: در قرن هفتم مسیحی که هیون تسنگ غزنی را میدید (٢٥ جون ٦٤٤م) این شهر در کمال وسعت و ترقی و بقولش محیط آن ٣٠ لی (٥ میل) بود. این شهر بقول کننگهم از مستحکم ترین بلاد شرق و خیلی مصون بوده و نام آن از کلمه Gaza گرفته شده که در فارسی قدیم بمعنی خزانه است و بقول نانوس (حدود ٥٠٠م) و دیونیسیوس (حدود ٣٠٠م) این شهر مانند بنیان مرصوص مستحکم و غیر قابل تسخیر بود.. جغرافیا باستانی هند، ص ٤٢.

درینکه اصل نام غزنه در زمان قدیم به سه هجا تلفظ شده، و ریشۀ آن گه-زه-نه بود دلیلی موجود است که هیون تسنگ در همان سال ٦٤٤م در همین سر زمین کشوری را بنام تسو-کو-چه Tsu-Ku-Cha بطول ٧٠٠٠ لی ذکر میکند، که پایتخت آن هو-سی-نه بمحیط ٣٠ لی بود.سفر نامه هیون تسنگ کتاب دوازدهم. و تسو-کو-چه را شکل چینی همان ارا کوسیه دانسته اند، و موسیو مارتن هو سی نه را همین غزنی کنونی گفته است.جغرافیای باستانی ص ٤٠. که هیوان تسنک گه-زه-نه را هو-سی-نه بهمان سه هجا ضبط کرده است.

پس کلمه کزن در بیت پشتو گزن بود که درین زبان نیز بهمین شکل استعمال می شد، و این بیت دلیل قدمت و اصالت این نام است.

٣- سحید لویک؟

این کلمه را هم به قرینه کافتن زمین و تدفین بت دران (ښخید) می خوانیم، که در پشتو ریشۀ آن (ښخ=مدفون) و مصدر آن ښخول (دفن کردن) است، و خود ښخید صیغه مفرد غایب است که اکنون ما آنرا بهمین شکل نداریم، و بجای آن (ښخ سو)گوئیم، ولی در پشتوی قدیم (ښخیدل) مصدر لازمی آن مشتقاتی داشت، که مستقیماً ازان مصدر بر می آمد، و (ښخ کیدل) مصدر ترکیبی با مشتقات آن نتیجه فتور بعدی زبان است.

ضمیر آخر کلمه (ید) با ضمیر مفرد غایب لهجۀ هروی خیلی نزدیکی دارد، زیرا دران لهجه میگفتند وی نان خوردید (وی نان میخورد) احمد استاد محمود اید (احمد استاد محمود است) که در امالی خواجه عبداللّٰه انصاری به بسا از نظائر این صیغۀ خاص لهجه هروی بر میخوریم..فرهنگ طبقات الصوفیه، نگارش حبیبی.

پس (ښخید) نیز بمعنی ښخ سو لویک (یعنی در زمین غزنه دفن شد لویک) است. که این صیغۀ قدیم زبان پشتو را باید در تاریخ تحول دستوری زبان، مورد تحقیق قرار دهیم، و صور قدیم کلمات را ازان قیاس نمائیم.

٤- لوی انو:

باملای کنونی این کلمه را (لویانو) نویسیم، که لویان جمع همان لوی (جلیل و بزرگ) پشتو است، که شرح آن در کلمه لویک آمد.

اکنون نیز همین کلمه بمعنی مطلق بزرگ، و سردار قوم داریم، در قندهار گویند: د کلي مشران او لویان سره را غونډ شول (یعنی سران قریه فراهم آمدند) کریمداد گوید:

پر غریبو چي تیري کا لوي دي نشي هسي لوي

درین بیت لوي اول بمعنی بزرگ و کلان، و لوي دوم معنی سردار است.

٥- بویلا؟

تلفظ قدیم (بایله) است، بایلل در قدیم بشکل بویلل بمعنی (باختن) بود، که تا کنون هم افغانان کوهسار (بویلا) گویند بمعنی (باخت) و این اثر اختلاف تلفظ لهجات پشتو است که در صوت حروف صائت موجود است، و من قبلاً اشاره نمودم که در آثار باستانی زبان پشتو نمونهای تلفظ مردم مسید و وزیر و وردگ بارز است. پس بویلا صیغۀ ماضی مطلق است که اکنون (بایلووله، بایلو، بایله) هم گوئیم، و معنی آن در پارسی (باخت) است.

٦- لویا:

اکنون (لوئی) گوئیم، که اسم حالت است از همان ریشۀ قدیم لوی، که در زبان قدیم پشتو بر همین وزن و ساختمان، کلمات فراوانی داشتیم. اکنون ما خندا (خنده) ژړا (گریه) رڼا (روشنی) نڅا (رقص) گوئیم، ولی ځغلا (تگ و دو) شڼا (مستی) ځلا (درخشانی) زرغا (سر سبزی) زلما (جوانی) ښکلا (جمال) ملا (همراهی) نمیگوئیم. در حالیکه این کلمات تماماً در اشعار و آثار قدیم زبان پشتو مستعمل اند..دیده شود پټه خزانه، ص ٢٣٤-٢٣٩.

پس لویا هم بر همین دستور قدیم زبان از ریشه لوی ساخته شده که در مصراع اول بیت لویک، لویان و لویا هر دو آمده و این نکته را روشن میسازد، که لویک نیز از همین ریشه بود.

٧- کسه تر؟

املای صحیح این کلمه کشه تر (کښه تور) پشتو است، و طوریکه در مباحث گذشته مکرراً گفته شد، کښه تور و تور کښ هر دو در پشتو بوده، و این بیت نیز سند استعمال قدیم این کلمه بمعنی لشکر جنگی و شمشیرباز است که در سنسکریت کشتریه بود، و در فرس قدیم و سغدی نیز مستعمل، و کلمات شاه، شار، کشور تماماً از همین ریشه اند.رک: تاریخ ادبیات پشتو، ج ١ ص ٦٥. و وجود آن درین بیت، دلیل اصالت و قدمت بیت و این کلمه است.


٨- ببرا غلوم:

این کلمه باملای کنونی به برا غلوم صیغۀ مستقل مفرد متکلم است که از روی وزن هجائی بیت در تجزیه (به-برا-غل-وم) میشود و باید مصدرش برا غلول یا براغلل به سکون بای موحده باشد.

از مورد استعمال کلمه پدید می آید، که براغلول با (آغال-بر آغالیدن) فارسی همریشه و قریب باشد. اسدی گوید: ”آغال چنان باشد که کسی را بر کسی طیره کنند تا تند شود. آن فعل را آغالش خوانند، و سگ را که بر مردم جهانند، بر آغالیدن گویند.“ فرالاوی گفت:

من ز آغالشت نترسم هیچ ور بمن شیر را بر آغالی.لغت فرس ٣٢٥.

این مصدر در فارسی برغلانیدن و ورغلانیدن نیز آمده، که حالا در پشتو (ښکارل) گوئیم، و معنی آنرا در فارسی کسی را بر جنگ تیز کردن.برهان قاطع، ج ا. هم نوشته اند. بیهقی می نویسد: ”اندیشد این پادشاه، که ما بترسیدیم و بگریختیم، و دم ما بگیرد و بنامه ولایت داران را بر ما برآغالیدن گیرد، و ناچار دوست بر ما دشمن شود“ و جای دیگر گوید: ”که بنده بورتگین را برین قوم اغالید، و او بخواهد آمد.“.تاریخ بیهی ٢ ص ٧٥٢-٨٠٥.

پس در مصراع پشتو (کښه تور به براغلوم) چنین معنی میدهد: لشکر شمشیرزن را بر خواهم انگیخت. یعنی به پشتیبانی تو عسکر را خواهم فرستاد.

در پټه خزانه شعری از امیر کروړ ١٣٩هـ وارد است که دران گوید ”په ژوبله یونم یرغالم پر تښتیدونو باندی“.پټه خزانه، ص ٣٣. که در حین طبع کتاب مذکور قرائت من بر یرغالم بود به یا حطی، زیرا در اشعار خوشحال خان و دیگر متوسطین یرغل و یرغال بمعنی حمله و هجوم موجود بود، و من يرغالم را هم مشتق از همین مصدر پنداشتم.

ولی اکنون بعد از قرائت بیت لویک و فعل براغلوم توان گفت: که در شعر امیر کروړ نیز یرغالم، برغالم باشد بیای موحده که در همان عصر رواج داشت، زیرا امیر کروړ نیز در همان عصر لویکان بر سر زمین غربی غور و بادغیس حکمرانی داشت، و لویکان شرقاً بر غزنه و زابل حکم میراندند، و تقارب زبان ایشان ضروری است.

٩- بلوم؟

از تقطیع هجائی بیت ظاهر است که این کلمه باید دو هجا داشته باشد (به-لوم) ولی از تمام کلمات این بیت، فقط این کلمه نزد من لاینحل ماند، و برای آن در زبان و ادب پشتو نظیر و ریشه ئی نیافتم، که معنی آن با موقع منطق و منطقی باشد. پس این کلمه لاینحل ماند، و خواهان توجه ارباب فکر است.

١٠- مملا

این کلمه ظاهراً نهی است از مصدر مفقود ملل که اکنون این نهی را (مه مله) گوئیم. چون در آخر بیت (ملا) بمعنی (همراهی) آمده پس قرینۀ محکمی است برینکه مملا نیز از همین ریشه است یعنی (همراهی و رفاقت مکن) زیرا در پشتو تا کنون (مل) بمعنی همراه و ممدو معاون و رفیق داریم، و (مال) بمعنی (همراهی و رفاقت) اسم حالت است ازان، عیناً مانند (لویا) که در همین بیت آمده است.

شیخ اسعد سوری شاعر قدیم پشتو ٤٢٥هـ گوید:

نه به لاس واخلی له ځوره نه به لوری نه به ملا کړی له بي وزلو له ترار.پټه خزانه ٤١-٢٣٤.

ملکیار غرشین ٥٧١هـ گوید:

غازیانو راشي ټول شا و خوا شي د شهاب په ملا شي.پښتانه شعراء، ج ا ص ٥٦.

گاهی (ملی) بمعنی اقامت و باقی بودن و ماندن نیز بوده، عبدالقادر خان خټک گوید:

اي یوه خدایه ژر وران د دنیا سراي کړې چه اشنا عالم تري ځي نا اشنا ملی

همو جای دیگر گوید:

نا پوهان به ئې باور په ودانی کا چی په طمع د سیلاب د اوبو ملی

نظیر سوم هم ازوست:

د دنیا په سراي كي مخ و آخرت ته كاروانونه ملي لیږدي پوشاپوش دي

در تمام این موارد ملی بمعنی باقی می ماند و دوام میكند آمده، كه شاید در بیت لویك نیز (مه مله) بمعنی (باقی مباش، دوام مکن) نهی حاضر باشد.

اما الف آخر کلمه (مملا) که بجای (ه) کنونی آمده، اکنون نیز در لهجات غلجیان و وردگ و اپریدی موجود است مثلاً مه کوه (مکن) دا مه کوا، و مه خوره (مخور) را مه خورا و قس علی هذا گویند. و این الف نمایندۀ دستور قدیم زبان است.

١١- تیز یو؟

این کلمه باید برای تقطیع هجائی (تی-ز-یو) خوانده شود و گمان قوی است که باثر تبدیل سیستم صوتی حروف صایت کلمه (تازیو) به (تیز یو) ابدال گردیده است.

(تازی) از زمان قدیم بر زبان عربی و نژاد عرب اطلاق گردیده، و عجمیان مردم عرب را تازی میگفتند، و جمله مورد غور را مطابق محاوره و املای کنونی (مه مله د تازیو په ملا) میگوئیم یعنی: مرو یا ممان در همراهی عرب (تازی).

چون لویک غزنه جبراً مسلمان شده بود، پس لویک دیگر از کابل درین بیت برایش گفت: ”فسوسا! بت لویک زیر زمین غزنه مدفون گشت، و لویان سرداری خود را باختند. من لشکر خود را میفرستم، تو همراهی عرب را مکن.“ کلمه تازی را افغانان مسید و وزیر حتماً (تیزی) میخوانند، و هنگامیکه دال عامل بران بیاید یعنی مضاف الیه واقع شود، مطابق دستور زبان (د تیز یو) میشود.

اسم (تازی) برای اقوام عربی نژاد در پهلوی و فارسی نخستین بکثرت می آمد. فردوسی در شهنامه، هنگام حملۀ عرب و سعد و قاص این کلمه را بمعنی مطلق عرب آورده و گوید:

نه تخت و نه دیهم بینی نه شهر کز اختر همه تازیان راست بهر...

از ایران و از ترک و زتازیان نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود سخنها بکردار بازی بود

بعد ازین تازی را زبان عربی نیز میداند:

بتازی یکی نامه پاسخ نوشت پدید آورید اندر و خوب و زشت.شهنامۀ فردوسی، ج ٥ ص ٣٠٢ ببعد.

نام تازی برای عرب در ملل دیگر نیز مستعمل بود، حتی چینیان نیز در ایام سلطنت دودمان تانگ ٦١٨-٩٠١م در کتب خویش این نام را تاشی Ta-Shi آورده اند، که در سنۀ ٩٢٠م از طرف امیرالمومنین تاشی بیست گروه سفراء به دربار شاهان سنگ Sung آمدند، و بحضور لیو شی Liuo-Shi امپراطور چین نیز یک سفیر تاشی (تازی) آمده بود..جستجوهای قرون وسطی در منابع چینی، تالیف پترچ میدر، طبع لندن ١٨٨٧م.

اکثر محققان را عقیده برین است که اسم (تازی) از نام قبیلۀ (طائی) گرفته شده، زیرا بنوطی نزدیکترین قبائل عربی بودند بایرانیان که مردم ایرانی تمام عرب را بدان نام خواندند..بارتولد در انسایکلوپیدی اسلام، ج ٢ ماده تاجیک.

اما اینکه ملتی را بنام یک قبیله یاد کنند در تاریخ شواهد دیگری نیز دارد. مثلاً یونان بنام یک قبیله یونیا یا فرس (ایران در نزد عرب) بنام پرسه که نام قبیله ئی بود شهرت یافت، و یونانیان آنرا پرسیا گفتند که بعد ازن پرشیا گشت..فرهنگ شاهنامه، ص ٨٤.

مثال دیگر این تشمیۀ کل بجز، همین حکایت ما نحن فیهای نسخۀ کرامات است، که زبان پشتو را تنها (لسان خلجیه) یعنی زبان غلجیان گفته، در حالیکه این زبان تنها زبان غلجیان نیست بلکه از اباسین تا هرات ملت بزرگ ١٢ ملیونی بدان متکلم است. اما چون در هند غلجیان ازین زبان نمایندگی میکردند، و کوچیان غلجی افغانی هر سال به لکها نفر بدان سرزمین سرازیر می شدند، بنا بران پشتو را (لسان خلجیه) گفته اند، و کل را بجزو موسوم ساخته اند.


-7

نتائج



اکنون نتائج مباحث لسانی و تاریخی سابقه را در ذیل می آوریم:

١- لویکان یک دودمان شاهی بودند، که در زابلستان و غزنه حکمرانی میکرندن و با کابلشاهان خویشاوندی داشتند.

٢- نام شان از لوی (بزرگ و سردار) پشتو ساخته شده، و زبان ایشان نیز پشتو بود.

٣- لویک قدیمتر وجویر (هجویر) نامداشت حدود ١٢٠هـ که نام وی در وجیر و جرستان کنونی باقی مانده.

٤- یک بیت پشتو ازین لویکان درین حکایت کتاب کرامات نقل شده.

٥- سیستم لهجوی زبان ایشان بالهجۀ وردک و مسید و وزیر مشابه بود.

٦- این لویکان بتان اسلاف خود را در معابد گذاشته بودند و ظاهراً آنرا می پرستیدند ولی بعد از وصول دین اسلام، مسلمان شدند.

٧- پیکارهای ایشان با لشکر فاتحان عرب و صفاریان و غزنویان قرنها دودام داشت.

٨- این مردم با غلجیان (خلجیان) تقارب و نزدیکی داشتند، و بنا بران زبان ایشان را ”لسان خلجیه“ گفته اند.

٩- نام قدیم غزنه (گزنه) بود، که در سغدی و فارسی هم ریشه داشت و در پشتو هم (گزن) بود.

١٠- گویندۀ یک بیت پشتو ازین خاندان لویکان بود، که بالویک خانان (خاقان) و خنچل کابلشاه معاصرت داشت، و در ١٦٣هـ زندگانی میکرد.

١١- این لویک نیز مانند امیر کروړ، یکی از شعرای اقدم پشتو شمرده می شود.

١٢- دودمان لویکان بدست سبکتگین منحل شد ٣٦٥هـ.

١٣. زبان پشتو در حدود قرن نخستین هجری در صفحات شرقی کشور با پهلوی و سغدی قرابتی داشت، که نمونۀ آن کلمات مشترک زمی و براغلوم و تازی درین بیت است. ولی یک شعر امیر کروړ سوری که از همین عصر بوسیلۀ پټه خزانه بما رسیده، ازین تأثیر تهی است. و از روی این مطالعه میگوئیم: که زبان امیر کروړ در غور و بین کوهسار منیع آن، از تأثیر السنۀ دیگر دور و بر کران مانده بود، ولی در زابل و غزنه ثقافت دورۀ ساسانی و زبان آن اثر بخشیده بود. چون این سر زمین بر راه بر عظیم هند افتاده و راه تجارتی و سیاسی بود، و مردم ایران و عرب و ماوراء النهر ازین راهها به هند میگذشتند، پس تأثیر ثقافی و لسانی ایشان نیز امری طبیعی بود.

١٤- در اوائل قرون مسیحی هنگامیکه هونان سپید (خانان سپید) آریائی نژاد از تخارستان به زابلستان سرازیر شدند، این هفتالیان (ابدالیان) در وادیهای ارغنداب و هلمند و ترنک تا کوږک (خواجه امران) با پشتونها (پکهت های) قدیم در آمیختند. که نام ابدالی (درانی) بر همین اقوام پشتون تا کنون مانده، و غرزی=غلزی=خلجی نیز در زابلستان همین اختلاط را دیدند.

این مردم خانان آریائی نژاد سپید، چون قرنها در تخارستان و درهای هندوکش علیا زیسته بودند، و رابطۀ جغرافی با تورکهای شمالی داشتند، لابد در زمان خود برخی از کلمات تورکی را هم با خود آورده بودند، که آنرا با زبان پشتو در آمیختند، و آثار آن تا کنون مانند اولس، جرگه، وغیره باقی است.

١٥- هنگامیکه برین مردم، تاختهای فاتحانه لکشرهای تازی و اسلامی آمد، پس اکثر آنها بکوهسارهای منیع پناه بردند، که آثار لهجۀ ایشان در کوهساران وردگ و وزیر و مسید وغیره باقی است. ولی اقوامیکه در وادیهای نشیبها و نزدیک شهرها می زیستند، اثر ثقافت و مدنیت و تهذیب را پذیرفتند، که نمونۀ این لهجۀ تهذیب شده در اقوام ابدالی سهول زابلستان و قندهار کنونی بخوبی دیده می شود، و ادای ایشان نرمی و لطافت خاصی دارد.

١٦- از روی معلومات کنونی نمودار تاریخی لویکان چنین است:


لویک وجویر (هجویر)

معاصر رتبیل و کابلشاه (کرامات) حدود ١٢٠هـ

لویک خانان پسر وجویر (خاقان گردیزی) معاصر خنچل کابلشاه که اسلام را پذیرفت و پس مرتد شد (لویک گوینده بیت پشتو معاصر ایشان بود، حدود ١٦٣هـ)

محمد بن خاقان (گردیزی) که نامش اسلامی و دینش هم اسلام بود (حدود ٢١٠هـ)

ابو منصور افلخ پسر محمد (ابو منصور افلخ، گردیزی) که در گردیز از دست یعقوب لیث صفاری شکست خورد (٢٥٦هـ)

_______________________________________

↓ ↓

ابو علی (ابو بکر) لاویک قرار ذکر گردیزی:

(طبقات ناصری) یا مطلق منصور تولد حدود ٣٠٠هـ

لویک (سیاست نامه) خسر پسر کابلشاه که از مرسل تولد ٣٥٠هـ

دست سبکتگین در چرخ لوگر با داماد خود سهل تولد حدود ٤٠٠هـ

(پسر کابلشاه) شکست خورد (٣٦٥هـ)


(تمام شد. سفارت کبرای افغانی در کراچی ١٢ اگست ١٩٦١)

عبدالحی حبیبی


مآخذ کتاب

١ - آب کوثر از شیخ محمد اکرام ٣ جلد، طبع کراچی ١٩٥٥م.

٢ - آداب الحرب و الشجاعه از فخرمدبر مبارکشاه (منتخبات)، طبع لاهور ١٩٣٨م.

٣ - آریانا مجله، طبع کابل ١٣٣٦ش.

٤ - الابنیه عن حقایق الادویه از موفق بن علی هروی نسخۀ خطی ویانا.

٥ -احسن التقاسیم محمد بن احمد المقدسی، طبع لیدن ١٩٠٦م.

٦ - ادبیات فارسی ستوری ٢ جلد، طبع لندن ١٩٥٠م.

٧ - افغانستان بعد از اسلام از عبدالحی حبیبی (خظی).

٨ - انسایکلوپیدیا آف اسلام طبع لیدن.

٩ - برهان قاطع از محمد حسین برهان تبریزی، طبع دکتور معین تهران ١٩٥٥م.

١٠- بزم مملوکیه از سید صباح الدین،طبع معارف اعظم گدهـ ١٩٥٠م.

١١- بودا از دکتور جولیوس نیو یارک ١٩٠٥م.

١٢- پټه خزانه از محمد هوتک،طبع حبیبی کابل ١٣٢٢ش.

١٣- پښتانه شعراء از عبدالحی حبیبی، طبع کابل ١٣٢٠ش.

١٤- تاج العروس از محمد مرتضی زبیدی، طبع قاهره ١٣١٦هـ.

١٥- تاریخ ادبیات پشتو جلد اول و دوم از عبدالحی حبیبی، طبع کابل.

١٦- تاریخ افغانستان از احمد علی کهزاد، طبع کابل ١٣٢٠ش.

١٧- تاریخ بیهقی از ابو الفضل محمد بن حسین، طبع سعید نفیسی تهران ١٣١٩ش.

١٨- تاریخ سیستان، طبع مرحوم بهار، تهران ١٣١٤ش.

١٩- تاریخ فرشته از محمد قاسم فرشته، طبع نولکشور.

٢٠- تاریخ فیرزو شاهی از ضیاء برنی، طبع کلکته.

٢١- تاریخ الیعقوبی، طبع نجف ١٣٥٨هـ.

٢٢- تاریخ یمینی از العبتی، طبع دهلی ١٣٠٠هـ.

٢٣- ترجمه و حواشی مینارسکی بر حدود العام، طبع آکسفورد.

٢٤- تذکرۀ بهاداران اسلام.

٢٥- تذکرۀ علمای هند از رحمان علی، طبع دهلی ١٣٠٢هـ.

٢٦- تمدن ایرانیان شرقی از دکتور گیگر المانی، طبع بمبئی.

٢٧- تنقیذ شعر العجم از محمود شیرانی، طبع دهلی ١٩٣٨م.

٢٨- جستجوهای قرون وسطی در منابع چینی از پترچ میدر، طبع لندن ١٨٨٧م.

٢٩- جغرافیای تاریخی ایران از باتولد ترجمه و طبع تهران ١٣٠٨ش.

٣٠- جغرافیای قدیم هند از کننگهم.

٣١- جهان نامه از محمد بن نجیب بکران (خطی) بحوالۀ مینارسکی.

٣٢- حدود العالم من المشعرق اله المغرب، طبع تهران ١٣٥٢هـ.

٣٣- خرده اوستا تفسیر پور داود، طبع ایران لیگ بمبئی ١٩٣١م.

٣٤- خزینة الاصفیا از مفتی غلام سرور لاهوری، طبع نولکشور ١٩١٤م.

٣٥- دیوان رونی، طبع تهران ١٣٠٤س.

٣٦- دیوان الفرزدق، طبع ساوی قاهره.

٣٧- دیوان لغات الترک از محمود کاشغری، طبع استانبول ١٣٣٥هـ.

٣٨- دیوان منوچهری، طبع سیاقی تهران ١٣٢٦ش.

٣٩- راجه ترنگینی از کلهنه، ترجمه و تحشیۀ انگلیسی س، استاین، طبع لندن ٢ جلد ١٩٠٠م.

٤٠- رویداد کانکرس تاریخ هند ١٩٣٩م.

٤١- زین الخبار گردیزی، طبع تهران ١٣٠٩ش.

٤٢- ساسانیان از کرستنسن، ترجمه اردو، طبع دهلی.

٤٣- سبحته المرجان فی آثار هندوستان آزاد بلگرامی، طبع بمبئی.

٤٤- سبک شناسی از ملک الشعراء بهار، طبع تهران ١٣١٩ش، ٣ جلد.

٤٥- سراج التواریخ از فیض محمد هزاره جلد سوم، طبع کابل ١٣٣٥هـ.

٤٦- مقاله کابلشاهان از دکتور بلوچ ١٩٦٠م.

٤٧- سفینه الاولیاء از دارا شکوه، طبع نولکشور ١٨٨٤م.

٤٨- سواء السبیل الی معرفه المغرب و الدخیل، طبع لاهور ١٩٠٣م.

٤٩- سیاست نامه خواجه نظام الملک طوسی، طبع تهران ١٣٣٥ش.

٥٠- شاهنامه فردوسی، طبع رمضانی تهران ١٣١٢، ٥ جلد.

٥١- شرق (مجله)، طبع تهران.

٥٢- شرق و غرب (مجله) ایتالیا، نومبر ١٩٥٧م.

٥٣- طبقات الصوفیه از امالی خواجه عبداللّٰه انصاری هروی (خطی استانبول و کلکته) ترتیب حبیبی.

٥٤- طبقات ناصری از قاضی منهاج سراج جوزجانی، طبع حبیبی ١٣٢٩ ش، ٢ جلد.

٥٥- العباب از حسن صغانی عکس نسخۀ خطی استانبول.

٥٦- فتوح البلدان احمد بن یحیی بلاذری، طبع قاهره ١٣١٨هـ.

٥٧- فرهنگ نظام از سید محمد علی، طبع حیدر آباد دکن ١٩٣٩م، ٥ جلد.

٥٨- فرهنگ دهخدا، طبع تهران.

٥٩- فرهنگ شاهنامه از دکتور شفق، طبع تهران ١٣٣٠ش.

٦٠- الفهرست ابن ندیم، طبع قاهره ١٣٤٨هـ.

٦١- قاموس هندی از دنکن فوربس، طبع لندن.

٦٢- کابل از الکسندر برنس، طبع لندن ١٨٤٢م.

٦٣- الکامل فی التاریخ از علی بن احمد اثیر، طبع لیدن ١٨٦٣م.

٦٤- کتاب البلدان احمد بن ابی یعقوب بن واضح مشهور به الیعقوبی، طبع لیدن ١٨٩٢م.

٦٥- کتاب الهند البیرونی، طبع حیدر آباد دکن ١٩٦٨م.

٦٦- کشف المحجوب از علی بن عثمان هجویری، طبع لنین گراد.

٦٧- کلیات خوشحال خان خټک، طبع حبیبی در قندهار ١٣١٧ش.

٦٨- کیمبرج هستری آف اندیا، طبع کیمبرج.

٦٩- گاتها، تفسیر پور داود، طبع بمبئی ١٩٣٥م.

٧٠- گزیتیر ضلع جالندهر، طبع هند.

٧١- لغت فرس علی بن احمد اسدی طوسی، طبع عباس اقبال تهران ١٣١٩ش.

٧٢- مجله موزیم پشاور، دسمبر ١٩٥٣م.

٧٣- مجمع الانساب شبانکاره ئی، نسخه خطی.

٧٤- مجمل التواریخ و القصص، طبع مرحوم بهار، تهران ١٣١٨ش.

٧٥- مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی از دکتور معین، طبع تهران ١٣٢٦ش.

٧٦- المسالک و الممالک ابن خرداذبه، طبع لویدن ١٣٠٦هـ.

٧٧- المسالک و الممالک ابراهیم بن احمد اصطخری، طبع لیدن ١٩٢٧م.

٧٨- مشتبه النسبه از علامه ذهبی، طبع مصر.

٧٩- معارف اعظم گدهـ (مجله) ١٩٥٩م.

٨٠- معجم البلدان یاقوت حموی، طبع بیروت ١٩٥٩م.

٨١- معجم المطبوعات العربیه از یوسف سرکیسن، طبع بیروت ١٩٢٨م، ٢ جلد.

٨٢- المغرب من الکلام الاعجمی از ابو منصور جوالیقی، طبع مصر ١٢٦١ش.

٨٣- مفاتیح العلوم ابو عبداللّٰه محمد بن یوسف الخوارزمی ١٣٤٢هـ.

٨٤- منتخب التواریخ عبدالقادر بدایونی نسخۀ خطی کراچی.

٨٥- وندیداد، جزوی از اوستا تفسیر پور داود.

٨٦- ویس و رامین فخرالدین گرگانی، طبع مینوی تهران ١٣١٤ش.

٨٧- ویدا، ترجمه و طبع گریفت در سلسلۀ کتب مقدس شرقی، لندن.

٨٨- یاداشتها بر افغانستان از راورتی، طبع لندن.

٨٩- یسنا، تفسیر پور داود، طبع بمبئی ١٩٣٨م.

٩٠- یشتها، تفسیر پور داود، طبع بمبئی.



استدراک

یکی از متون قدیم قبل الاسلام که لقب لویک در آن آمده، کتیبۀ ٢٥ سطری سرخ کوتل بغلان است که اصل آن در معبد نوشاد بغلان در حفریات پیدا شده و در موزۀ کابل محفوظ است.

این کتیبه بخط یونانی و زبان محلی تخاری (مرکب از عناصر پښتو و فارسی) در عصر کنشکا پادشاه معروف کوشانی نوشته شده و از نظر تاریخ و زبان شناسی در کمال اهمیت است که من رسالۀ علیحده ئی را در بارۀ تحلیل این کتیبه و زبان آن نوشته ام، و بموقع خود نشر خواهد شد.

درین کتیبۀ تاریخی کلمۀ لویک با ملای Loix موجود است که قدمت استعمال این لقب را به قرون قبل الاسلامی میرساند، و یکی از اسنادیست که وجود دودمان لویک و این لقب را از زمان قدیم ثابت میسازد. چون درینجا بعد از طبع این رساله، مجالی به تفصیل ندارم، خوانندۀ گرامی را به نشر رسالۀ کتیبۀ بغلان و کشف یک زبان قدیم افغانستان حوالت میدهم.

(حبیبی)



خوشحال حبیبی

از کتابخانۀ:

خوشحال حبیبی

نویسنده:

پوهاند عبدالحی حبیبی











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us