څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

زنی که از آسمان افتاد


پیش از آنکه زمین تشکیل شود، مردمان آسمان در جزیرۀ شناور در آن بالاها در فضا زنده گی میکردند. آفتاب هنوز خلق نگردیده بود، ولی نور از لابلای گُلهای درختی بلند در وسط جزیره میتابید. سرزمین آسمان محلی خلوت بود. هیچگاه، هیچکس در آنجا گریه نمیکرد. هیچگاه، هیچکس در آنجا نمرده بود و نه هیچگاه، در آنجا کودکی به دنیا آمده بود.
داستان این است: در سرزمین آسمان زنی زندگی میکرد که شوهر داشت. روزی زن آسمانی در زیر قلبش صداهایی را شنید و دانست مادر کودکان خواهد شد. ولی هنگامی که او مردش را آگاه ساخت، همسرش حسود گشت. مرد آسمانی از شدت غضب درخت را از ریشه برکشید و با پژمرده شدن گُلهای درخت، سرزمین آسمان تاریک شد.
از میان سوراخی که درخت در میان آن ایستاده بود، در آن دوردست ها در پایین آب دیده میشد. زن آسمانی با کنجکاوی در کنارۀ گودال ایستاد. در همان لحظه که او به پایین میدید، شوهرش او را از پشت تیله داد. آنگاه مرد آسمانی فکر خود را باز یافت و آتش غضبش آرام گرفت، اما دیر شده بود و زن آسمانی در حال سقوط میان هوا بود.
پرنده ها و حیوانات هنوز خلق نگشته بود. ولی همانگونه که زن آسمانی سقوط میکرد، تعدادی از مردمان آسمانی تبدیل به مرغابی شدند و بالهای خود را در کنار همدیگر قرار دادند تا زن آسمانی ضربه نخورد و صدمه نبیند.
در پایین تنها آب بود نه زمین. ولی تعدادی از مردمان آسمانی تبدیل به حیوانات بحری شدند و یکی از مرغابی ها به عمق آب غوطه زد. هنگامی که دوباره سر از آب بیرون کشید، گِل را میان چنگالهای خویش داشت که آن را بر پشت سنگ پشت هموار کرد.
حیوانات آبی با همدیگر گفتند: اکنون ما خوشبخت خواهیم شد، مگر نه اینکه زن آسمانی قدرت آفرینش را دارد؟
هنگامی که زن آسمانی بر پشت سنگ پشت فرود آمد، گِل شروع به نشو و نمو کرد. زن با نیروی درونی خویش به گرداگرد این قلمرو کوچک به قدم زدن پرداخت و در پشت سنگ پشت، گشت و گشت و گشت تا زمین به اندازۀ کنونی خویش بزرگ شد.
زن مشتی خاک را به آسمان انداخت و آسمان با ستاره گان درخشید.
او با خود گفت: اینک چیزی درخشان آشکار خواهد گشت. آن آفتاب نام خواهد گرفت و کمک کننده ای بزرگ خواهد بود.
آنگاه صبح دمید و اولین خورشید برای اولین بار طلوع کرد.
زن آسمانی جنبشی را در زیر قلبش احساس کرد و دو زندگی از او تولد یافت. یکی "سه پلینگ" نام گرفت که دارای احساس ملایم، لطیف و مهربان بود و دیگری "فلینت" نام یافت که تفکر خشک، مشکل و سخت مانند سنگ داشت.
دو برادر به سرعت نشو و نما کردند. بزودی آنها آنقدر بزرگ شدند تا افکار مادر خود را دریابند. وقتی "سه پلینگ" بر فراز زمین دوید، خاک تازه زیر پایش شکل یافت و درختان چنار و نباتات از نقش پای او سر زد. او با خود گفت: زمین زنده است.
آنگاه او مشتی خاک را به هوا انداخت و پرنده گان و حیوانات به سمت های مختلف پراگنده شد. "سه پلینگ" برای هر دریا دو راه ساخت تا رفت و آمد برای کسانی که در آن قایقرانی خواهند کرد، آسان باشد.
اما "فلینت" که دارای طرزتفکر سخت بود، گفت: زندگی نباید اینهمه آسان باشد.
و او هردریا را طوری ساخت که تنها به یک سمت جریان یابد و امواج و آبشارها را به آن علاوه کرد.
"سه پلینگ" ماهی را خلق کرد. ولی "فلینت" استخوانهای خورد خاردار را میان آن جای داد تا زندگی را برای مردمی که بزودی خواهند آمد، مشکلتر سازد.
آنگاه "فلینت" هیولاها را خلق کرد. ولی "سه پلینگ" آنها را به زیر زمین راند.
"فلینت" غولی بزرگ ساخت که شور خورده نمیتوانست و او را برف نام نهاد. ولی "سه پلینگ" روح زندگی را در تن او دمید تا غول برود و بهار بیاید.
"سه پلینگ" انسان را از خاک خلق کرد و سهمی از زندگی خود را گرفت، در قالب هر تن گذاشت و بهره ای از تفکر خود را برداشت و در کاسۀ هر سر جای داد. او به ایشان گفت: به خاطر داشته باشید شما فرزندان زن آسمانی هستید، به خاطری که او از قدرت و اندیشه خود به شما داد.
آنگاه او به انسان یاد داد چگونه خانه بسازد و چگونه آتش بیفروزد.
در ختم این کار برادران از زمین بلند شده و به امتداد راه شیری در آسمان به سفر پرداختند. آنها هرکدام راهی جداگانه را در پیش گرفتند. قدمگاه جداگانه هریک را هنوز میتوان در کهکشان دید. این نشاندهندۀ آن است که دو طرز تفکر در کاینات وجود دارد، یکی سخت و خشک مثل "فلینت" و دیگری نرم و ملایم مثل "سه پلینگ". هنگامی که برادران ناپدید شدند، زن آسمانی خود را میان آتش انداخت و با دود آتش به آسمان بالا رفت. او به مردم گفت: شما نمیتوانید مرا تعقیب کنید. تنها اندیشۀ شما هنگامی که دود آتشهای تان بالا میرود، میتواند با من همرایی کند. آنگاه شما میتوانید درود و سرود خویش را چنین بیان کنید:
ما شکر خود را به مادر خود زمین تقدیم میکنیم که قدوم ما را حمایت میکند.
ما شکر خود را به دریاهای جاری تقدیم میکنیم که از بالای زمین میگذرد.
ما شکر خود را به نباتات تقدیم میکنیم که دارو و درمان ما هستند.
ما شکر خود را به حیوانات تقدیم میکنیم و به پرنده گان که صداهای آنها اندیشه ما را تعالی میبخشد.
ما شکر خود را به ستاره گان تقدیم میکنیم که نور آنها راه ما را روشن میسازد.
اندیشه های ما با کلمات به بالا کشانیده میشود. ما با کلمات و تفکر خویش شکران خویش را به کاینات تقدیم میکنیم که همیشه زنده است.
زینب نیک بین

از کتابخانۀ:

زینب نیک بین

نویسنده:

جان بایر اورست











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us