څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

یادداشتهای استاد خلیلی


پدر و مادر و روزگار کودکی

پدرم میرزا محمد حسین خان از قبیلۀ سیدخیل کوهدامن است. وزیر مالیه شد و لقب مستوفی الممالک یافت. مادرم بی بی زهرا نام داشت، از قبیلۀ صافی و از دهکدۀ «محمود عراقی» در شصت کیلومتری شمال کابل بود. مادرم در جوانی در کابل وفات کرد و من هفت ساله بودم. مادرم را در کنار دریای کابل، در زیارت شاه دوشمشیره دفن کردند. مکتب را در پنج سالگی شروع کردم. در محافل شب نشینی پدرم مرا وادار می کرد تا اشعار مولانای بلخی را به آواز بلند از کتاب مثنوی بخوانم.

داستانهای شیرین دایه

ما بچه های خُردسال اکثر شبها در حسین کوت، در شمال کابل، بربامها می خوابیدیم. دایۀ من که از هزاره جات بود، شبها نام ستاره ها را به ما یاد می داد. او برای هریک از ستاره ها داستانی داشت. یگان داستان بسیار ترسناک می بود و بعضی داستانها آنقدر شیرین می بود که مرا به خود جذب می کرد. برای هریک از مرغکها هم افسانه یی داشت. می گفت: این صدای مرغ حقّ است. مرغ حق آشیانه ندارد. روزها پرواز می کند و شبها خود را از شاخۀ درخت آویزان کرده تا دمیدن شفق حق حق گفته و همینکه شفق دمید، یک قطره خون از نولش به زمین می ریزد و باز پرواز می کند.

اعدام پدر

پنجم شعبان سال 1337 قمری برابر با 1919 میلادی / 14 ثور/ اردیبهشت 1298 خورشیدی، پدرم را بدون محاکمه در باغ ارگ اعدام کردند. [من در آن هنگام ] یازده ساله بودم. سالها دنبال قبر پدرم می گشتم؛ متاسّفانه نتوانستم پیدایش کنم.

آثار محمودبیگ طرزی وآغاز سفر به دنیای شعر

[در کودکی و ] در یکی از روزها که در قلعۀ صدق آباد بودیم، من به تحویلخانۀ (صندوقخانۀ) مادرکلانم داخل شدم و تصادفاً درآنجا یک صندوق چوبی کهنه را دیدم. دراین صندوق چند تا کتاب و چند شماره سراج الاخبار را یافتم. این اولین باری بود که در سراج الاخبار نوشته های محمود طرزی را می دیدم. به یادم آمد که پدرم همیشه مرا تشویق می کرد که، بعد از فراغت از مکتب، نوشته ها و آثار محمود طرزی را بخوانم. در میان کتابها چهار ناول فرانسوی را دیدم که آنها را محمود بیک از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه کرده بود. یک کتاب دیگر ادب در فن که مجموعۀ اشعار محمود بیگ بود. شعر محمودبیگ از مولانا، حافظ و سعدی فرق داشت. محمود بیگ از ملّیت، آزادی، مادروطن، تلفون، تلگراف و زغال سنگ حرف می زد، برعکس شعرای پیشین که از زن، شراب، عشق، فلسفه و اخلاقیات سخن می گفتند. محمودبیگ مرا از تنهایی نجات داد و نوشته های او به من الهام شعری بخشید، و سفر من به دنیای شعر از همینجا آغازشد.

از روزگار امان الله خان

اولین دفعه امان الله خان یک جرگه دایر کرد. درین جرگه نمایندگان مردم، رهبران مذهبی، وزرا، رؤسای دوایر و اعضای خانوادۀ سلطنت شرکت کردند. پادشاه رئیس جرگه بود. در جرگه اول نظرات مخالف بین مردم و پادشاه صورت گرفت و تصامیم مهم در این جرگه گرفته شد. مردم آزادانه نظرات خود را ابراز می کردند.هرسال در آخرین روزهای ماه سنبله جشن استقلال افغانستان در پغمان تجلیل می شد. آهسته آهسته تهداب آزادی برای زنان هم گذاشته شد. چند مکتب در کابل برای دختران بازشد. در پهلوی این فعالیتها و آزادیها، بی قانونیها، رشوه ستانیها و بی ادارگی نیز به اوج خود رسیده بود. پادشاه به مدرن ساختن کشور، توسعۀ معارف و کارهای دیگر مصروف بود. در مساجد ملاّها و امامها تبلیغ علیه پادشاه را شروع کردند. در این وقت یک خلأ بزرگ بین مردم و پادشاه به وجود آمد. هیچکس حقایق را به پادشاه نمی گفت.

ملاقات با سلجوقی و بیتاب

من هنوز در مکتب سرای خواجه [معلم] بودم. یک روز بدون اجازۀ حکومت به کابل سفرکردم. در نزدیک دریای کابل استاد صلاح الدین سلجوقی را دیدم. استاد به من بسیار مهربانی کرد. ساعتی باهم گفت و گو کردیم و یک شعر از خاقانی را به من خواند. آن وقت استاد در مکتب حبیبیّه معلّم بود، و آن اوّلین باری بود که یک دانشمند هراتی را ملاقات می کردم. صحبتهای استاد در من تأثیر عمیق گذاشت، که هنوز آن را به یاد دارم.

درآن روزها نام استاد عبدالحق بیتاب به اوج شهرت خود رسیده بود. بیتاب نیز در مکتب حبیبیّه درس می داد. خواهر بیتاب «بی بی کو» نام داشت. بی بی کو خانم اوّل پدرم بود و اولاد نداشت. اکثر روزها برای دیدن [بی بی کو] به خانۀ بیتاب می رفتم. آن دیدارها مرا با بیتاب آشنا کرد. او مثل یک معلّم مهربان اشعار مرا اصلاح می کرد. بی بی کو روزها عرقچین زری می دوخت؛ آن را برای فروش به بازار می فرستاد و از پول آن برای من کتاب تحفه می خرید.

رفاقت با هراتیان در وزارت مالیه

[در وزارت مالیه] کاتب کارهای هرات مقرّر شدم. دوران کار من در وزارت مالیه مرا به هراتیان رفیق ساخت. لهجۀفارسی شان از لهجۀ فارسی مردم کابل فرق داشت. یک تعدادشان بسیار عالم و دانشمند بودند. از جاهای تاریخی هرات: مقبرۀ خواجه عبدالله انصاری، مولوی جامی، مسجد جامع هرات، فراوانی و ثروت منطقۀ خود داستانها می گفتند. گاهی هم اشعار حاجی «اسماعیل سیاه» را به لهجۀ هراتی برایم می خواندند، و از همینجا بود که من عاشق هرات شدم. هراتیان پدر مرا خوب می شناختند. بعضی وقتها برای من چپن کُرک، قناویز هرات و پسته می آوردند و من هم در کارهای محاسبه و دفترداری کمکشان می کردم. گاهگاهی از مقبره ها و رجال تاریخی کابل برایشان توضیح می دادم. در آن وقت سفر از کابل تا هرات،در تابستان بیست روز بود و در زمستان یک ماه را دربر می گرفت.

سرمنشی حضور در نخستین روز سلطنت امیر حبیب الله خان کلکانی

[امیر] حبیب الله خان مرا مخاطب ساخته گفت: مبارک باشه، تو سرمنشی مقرّر شدی!فصل دوم (ازاینجا اهتمام کنندگان عین ملفوظات استاد را آورده اند)

برهان الدین کشککی

سال 1313...مطبوعاتدر حالت خمود و جمود بود، بلکه باید گفت مطبوعات یکسره مرده بود.در کابل دو جریده بود، یکیجریدۀ اصلاح و دیگری جریدۀ انیس.

جریدۀ اصلاح در وقت نادرشاه تأسیس یافته بود. و مدیر آن برهان الدین کشککی بود. این کشککی از کُشکک ننگرهار بود و گمان می کنم تحصیل در هندوستان کرده بود. مرد تعلیم یافته و صاحب قلم بود.وقتی که نادرشاه رئیس تنظیمیۀ ولایت بدخشان در دورۀ امانی بود، وی در سفر پامیر اشتراک کرده و کتاب رهنمای قطغن و بدخشان را درآن وقت نوشته بود که در همان وقت به طبع رسیده است و کتابیست خواندنی.بعد ازآن در وقت امان الله خان روزنامه یی را به نام حقیقت انتشار می داد. در وقت امیر حبیب الله خان کلکانی مدیریت اخبار حبیب الاسلام را به وی سپرده بودند.

محیّ الدین خان انیس

مدیر جریدۀ انیس مردی بود به نام غلام محی الدین خان که پدرش در وقت امیر عبدالرّحمن خان به جرمی که هنوز معلوم نیست، از افغانستان تبعید شده بود. گمان می کنم نام پدرش غلام نقشبند بود. مادرش از مصر بود و وی در آنجا متولّد شده و درس خوانده و فاکولته رفته و جوانی لایق و حتّی انقلابی بار آمده بود. غلام محی الدین خان به علّت طرفداری امان الله خان به زندان رفت. کتاب بحران نجات را او تالیف کرده بود.

شهرت نویسندگی من

شهرت نویسندگی من کم کم بالا گرفته بود. گاهی که میان بعضی از نویسندگان نزاع لفظی واقع می شد، در جراید از من قضاوت می خواستند.

سرور گویا

مرحوم محمد سرور گویا نواسۀ سردار عبدالقدوس خان اعتمادالدوله صدر اعظم بود. و به من نهایت دوستی داشت. خانۀ وی خانۀ دوستان و خلوتگاه یاران بود. زن و فرزندی از وی نماند. خانه گک خوبی داشت. هر شب جمعه به دور وی گرد می آمدیم و به اصطلاح کابل هوسانه می خوردیم و تا دمهای صبح کتاب می خواندیم و حرف از ادب می زدیم و گاهی به غیبت حکومت نیز می پرداختیم. این آقای سرور گویا جهانی از خود داشت. در ایران او را می شناختند و به او محبت داشتند.

سید ابراهیم عالمشاهی

پدرکلان مرحوم عالمشاهی در وقت امیر عبدالرّحمن خان در مسألۀ هزاره از افغانستان فرار شده و بیچاره به ایران پناه برده بود و پدر عالمشاهی هم در آنجا بود و خود عالمشاهی هم در آنجا متولّد شده بود و درس حقوق خوانده بود، و خطّ سخت زیبا داشت و شعر هم می گفت، امّا نثرش از شعرش به مراتب بلندتر بود. مردی وطنخواه، مؤمن، بااخلاق عالی، با سجیّۀ خوب، نویسنده، محقق، دانشمند و از هرجهت دوست داشتنی.

در اوایل دورۀ ظاهرشاهی به عبدالرحیم خان نائب سالار به کدام وسیله پیامی فرستاد و خواست به وطن خود باز گردد...و خدمتی برای ابنای وطن خود کند و شهرهایی را که اوصافش را از پدر و جدّ خویش شنیده است، به چشم خود ببیند. با این هوسهای شاعرانه، با این عشق وطن خواهانه به افغانستان،به صورت پنهان آمد به هرات، و از هرات او را نائب سالار نزد من فرستاد، و من او را نزد سردار هاشم خان بردم و بالآخره او را در صدارت به حیث کاتب گرفتند. در صدارت کورس حقوق تأسیس کرد و چند شاگرد بار آورد و کتابهایی هم می نوشت. این مرد مدّتی در صدارت کار می کرد، و بعداً وقتی کمونیستها آمدند، بیچاره را از منزلش بردند. در آن وقت کارهای صدارت را هم گذاشته بود و بیگناه در جملۀ سایر مجاهدین حق بین خداشناس شبانگاه او را به شهادت رساندند. عالمشاهی با من بسیار دوست بود، و شبها و روزها باهم یکجا گذرانیده ایم، با هم یکجا به استالف رفته ایم، با هم یکجا به جلال آباد رفته ایم. با هم یکجا در قره باغ در منزل خود ما رفته ایم، با هم یکجا کوهستان رفته ایم. چه بگویم که از آن مرحوم چه خاطره ها داشتم.

اولین سفر به خاک ایران [ سال 1313 خورشیدی پس از مذاکرات سرحدی که استاد در آن شرکت داشته است]

...ورقها تمام شد که باید به حیث پروتوکول مجلس امضا شود. آقای جم و آقای پاکروان به اسپها سوار شدند و از راه صحرای جیم آباد و بهبهو روانۀ مشهد مبارک شدند، و سفیر ما نیز با آنها روان شد.

حالا ما ماندیم و مسؤولیت. سخن به اینجا رسید؛ قضیّه روشن شد؛ حالا سند امضا نشد. ما هم به اسبها سوار شدیم و دنبال اینها به صحرای بهبهو و جیم آباد، بدون پاسپورت دوان دوان روان شدیم. کس از ما نپرسید کجا می روید؟ این اولین وقتی بود که من به خاک دولت برادر و همسایه، یا به خارج، قدم می گذاشتم؛ آمدیم. من بودم و این مرحوم فضل احمدخان وزیر عدلیه، که واقعاً یکی از مردان وطنخواه، آدم دانشمند، آدم عالم و ادیب بود، و این آقای محمد یونس خان که بعداً والی قندهار شد. هم شاگرد من بود و هم صمیمی ترین دوست من. و این آقای عبدالرّحمن پوپلزی درین هیأت شامل شده بود، اینهم با ما بود. بحدّی هوا سرد بود که هرلحظه بیم آن می رفت که ما با اسپ[ها] یکجا از خنک هلاک شویم. آمدیم و آمدیم و آمدیم؛ تقریباً پس از طی کردن هفت هشت ساعت خود را به مشهد مقدّس رساندیم و چراغهای مشهد از دور معلوم شد و گنبد مبارک حضرت امام را از دور دیدم. و من از سالها اشتیاق داشتم که یکبار چشم من به گنبد مبارک امام روشن شود، و این آثار متبرّک، که همیش شنیده ام، و این آثار فرهنگی و تاریخی و عمرانی اسلام را در شهر زیبای توس ببینم، و کتابخانه های مشهد مقدّس را ببینم. خداوند این نعمت را به من ارزانی کرد. باد برخاست و باران برخاست و خدا به خوشه چین مرادش را داد. آمدیم و شب رسیدیم در خانۀ مرحوم اسدی؛ آنجا مارا بردند. این مرحوم اسدی متولّی روضۀ حضرت امام بود، و یکی از دوستان بسیار بزرگ رضاشاه بود، و یکی از شخصیتهای ملّی ایران محسوب می شد. رفتیم. عمارت بسیار زیبا و قصر بسیار باشکوه داشت، و شاید قصرهم مال موقوفات حضرت امام بود. مارا به گرمی استقبال و پذیرایی کردند و گفتند: شما مهمان ناخوانده نیستید؛ آدم باید به خانۀ خود چنین بیاید که شما آمدید. ما گفتیم پاسپورت ما ویزه نشده است. گفت: هیچضرورت ندارد. چرا پاسپورت باخود آوردید. سفیر ما اندک متأثّر نگاه می کرد که چرا شما بدون اجازه آمدید؟ به دل گفتیم: مسألۀ ملّی افغانستان بود؛ باید می آمدیم.شب برای ما در عمارت دیگری جای درست کردند. رفتیم هرسه در سه اتاق گرم خوابیدیم. فردا صبح، وقت برای نماز صبح این آقای وزیر عدلیّه، که بلد بود در مشهد، و این از حضرات مجدّدی هرات بود، پسر عبدالوهاب جان، و هم پدرانشان در خواف و باخرز در ایران [جایداد] داشتند. این مبارک خودش وضو و غسل کرد و پیش شد و من، از دنبالش دوان دوان پای پیاده، بدون آنکه از کسی بپرسیم، خودرا رساندیم به [حرم] حضرت امام و نماز را به جماعت اداکردیم. رفتیم به حضور مبارک حضرت امام و ایستادیم. هی! چه حالی بود! چه کیفیتی! من نمی توانم بگویم چه حالی بود. چه انشراحی به ما دست داد. باور نمی کردیم که این به بیداریست یا به خواب! آن کسی را که در کابل امام ضامن می گفتند و امام ثامن است. آن نورچشم خانوادۀ رسول کریم(ص). شهزادۀ اسلام، عالم، مظلوم، آواره، مسافر.

سید محمود فرّخ

اینجا مرد جوانی با سربرهنه و لباس شیک...پیداشدو آمدو گفت: آقا من از طرف والی خراسان و از طرف شهر خراسان مهمان شما هستم. گفتیم از این سعادت بیشتر چیزی هست؟ که هستید؟ گفت که من محمود فرّخ هستم. من در مجلۀ آینده، یا در یکی از مجلّات دیگر ایران، گاهگاهی اشعار و مقالاتی از آقای محمود فرّخ خوانده بودم. هی، که خوش شدم! خوش شدم و خوش شدم. گفت: نه آقا، نه شاعر هستم و نه نویسنده هستم، سیّد که هستم. خوب، گفتیم: تو آقا هستی! گفت: تو کی هستی؟ گفتم که من خلیلی هستم و این جناب حضرت صاحب است. و او هم شاید کدام شعر ناقص مرا خوانده بود، ذوق مارا دانست که به چه علاقه داریم. کتابخانه به کتابخانه و اثر به اثر مارا برد و در مدرسۀ گوهرشاد مارا بردند، آن اثری که برای معلوم کردن حالت استوای آفتاب، در مدرسۀ بهاؤالدّین عاملی تعبیه کرده، به ما نشان داد. و آنجا کسی در حال درس دادن بود، یکی از مجتهدین بسیار بزرگوار، بدبختانه که نامش یادمن رفته است، آقای خراسانی می گفتند. آنجا رفتیم. درس می داد و چه درس می داد! شاگردان دورش نشسته بودند و با چه فصاحت و بلاغت و آداب نحو درس می داد و مردم می شنیدند، امّا نه کتابهایی که ما می خواندیم. کدام متن دیگری بود. خودش ازیاد درس می گفت و کتاب نزد شاگردان هریک گذاشته بود، و درس متّحد بود. از درس که خلاص شد، [مهماندار] مارا معرّفی کرد. گفت: بلی، بلی! من هرات رفته بودم. من با هراتیها علاقه دارم و با افغانها علاقه دارم؛ برادر همیم. روی خودرا به طرف آقای فرّخ کرد، گفت که: این نزاعها را شما حکومتها برپا کرده اید. در مدارس ما و در میان کتابهای ما این نزاعها موجود نیست.سه روز ماندیم و آن پروتوکول را به امضا رساندیم، به فضل و مرحمت خداوند. و ازآنجا چیزی سامان و اسباب هم من خریدم، و یک کم و تُمی بیشتر از همه، ده پانزده جلد کتاب. یادم می آید که این کتاب «رهبرخرد، در منطق» را از آنجا خریدم و «کشکول بهایی»را از آنجا خریدم و سه چهار پنج کتاب دیگر پسندیدم و چند کتابی هم به من مفت و رایگان دادند. و از همه مهمتر دوستی من با آقای فرّخ پیدا شد.

آرامگاه نوساختۀ فردوسی

مارا بردند به آرامگاه فردوسی. آرامگاه فردوسی همین چندروز پیش گشایش یافته بود. بسیار باشکوه و عظمت بود. دیدیم و گفتیم: یک روزی او را در قبرستان خود نمی گذاشتند و امروز چه قبر مجلّلی برای او ساخته اند.

آشنایی با محجوبۀ هروی

آشنایی بیشتر درهرات با محجوبه دست داد. محجوبه شاعری بود از دختران ایماق هرات. خط بسیار زیبا داشت. واقعاً طبع شعرش هم نهایت خوب بود و به سبک عراقی شعر می گفت. محجوبه شوهر داشت و شوهرش مرد بسیار متعصّب بود و می خواست همچنانکه جمال زنش را کس نبیند، از جمال شعر خانمش نیز مردم بی بهره باشند و اجازه نمی داد که خانمش شعر خودرا از سرای بیرون کند. بالآخره توسّط خلیفه محمد حسن، مشهور به شیرین سخن، یک شعر وی به من رسید. یک بیتش یادم می آید:

فلک که یوسف صدّیق را غلام نمود – عجب مدار که محجوبه را کنیز کند

من به خواندن این شعر تکان خوردم. شوهرش را خواستم؛ خوشبختانه از عشیرۀ ما، از مردم صافی، بود و میرزا غلام جان نام داشت... بالآخره او قانع شد که اشعار محجوبه را اجازه بدهد که در اخبار و جراید هرات و اگر ممکن باشد به کابل فرستاده چاپ شود. شعری به من فرستاد، یک مثنوی، و یک مثنوی هم من به او فرستادم. دو بیت از مثنویی که به من فرستاده بود به یادم مانده است:

عهد شکن را شکند روزگار – دست ازین عهدشـکنها بدار

زیب زنان غازۀ گلگون بود – غازۀ مردان جهان خون بود

این مشاعرۀ من و محجوبه در جراید هرات نشر شد و در کابل هم نشر شد و هنگامه برپا کرد.

خاطرۀ سفر غزنی

...خواستم که درباب حضرت حکیم سنایی، که تا آن وقت هیچ کس کتاب مستقلّی ننوشته بود، یک تذکره بنویسم... با عثمان خان و نجیب الله خان مرحوم و کسی بود به نام صاحبداد خان عکاس...سفری به غزنی کردیم...اولین سفری بود که ما به این صورت به جانب غزنی می کردیم. هی...! بهار سال بود. گلاب در غزنی شگفته بود. من تاریخ بیهقی را نو خوانده بودم و این کتاب ریاض الالواح مرحومشیخ محمد رضا سهیل را، که در وقت امیر حبیب الله خان تألیف کرده، هم خوانده بودم و دو سه کتاب دیگر را خاص در باب غزنی خوانده بودم. و کتب عربی و فارسی را که در باب غزنی بود، مطالعه کرده بودم؛ مثلا تاریخ الکامل ابن اثیر و تاریخ ابوالفدا و تاریخ راوندی از سلاجقه و تاریخ فرشته و تاریخ حبیب السیّر و تاریخ روضة الصّفا و بسیار تاریخها که قسمتهایی در باب غزنی داشت، همه را همه را خوانده و مطالعه کرده بودم. تقریباً خود من غزنی شده بودم.

...در راه هرجا که می رسیدیم، من می خواستم تطبیق کنم و بگویم که این فلان جای است و این فلان جای است. شاید روضه اینجا بوده باشد و شاید کوی سیمگران دراینجا بوده باشد؛ شاید خیابان زرّین کمران، که بیهقی یاد می کند، اینجا بوده باشد؛ شاید نوباغ، که بیهقی یاد می کند، اینجا باشد؛ شاید کاخ محمود اینجا بوده باشد؛ شاید کاخ مسعود اینجا بوده باشد. ازین حرفها می زدیم با هم، من و نجیب الله خان، که در تاریخ خوب مهارت داشت، و او متون فرانسوی را خوانده بود. در باب غزنی تطبیق می کردیم مطالعات خودرا....رفتیم شب به هوتل، و چه دوسه شب زیبایی تیرکردیم. الله..! چه دوسه شب خوبی گذراندیم. تاکه بیدار بودیم، تاریخ بیهقی را که نزد ما بود، خوانده می رفتیم و حرف زده می رفتیم. قصاید فرّخی را می خواندیم. قصاید عنصری را می خواندیم. باز هرصبح که برمی خاستیم، این شعر فرّخی را می خواندیم:

شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار – چه فتادست که امسال دگرگون شده کار

گاهی با اسپ و گاهی با موتر باغ به باغ و خانه به خانه آثار غزنی را می دیدیم.

سیلی درویش غزنوی

روزی به مزار خواجه بلغار در باغ رفتیم، و کباب غزنی هوس کردیم، و رفتند به ما کباب غزنی آوردند، و نشستیم. یک درویش وارستۀ فقیری در میان آمد و آنجا نشست. ریشک کوتاهی داشت، و چشمان بسیار زیبا و گیرا داشت. کسی گفت که این درویش از فقرای صاحب حال غزنیست؛ مجذوب و شوریده حالست، و این به روی هرکس که سیلی بزند، خداوند به او گشایشی نصیب می کند؛ هم گشایش روحانی و هم گشایش اقتصادی. من ساده دل که از هردو محروم بودم، هم محتاج فتوحات روحانی بودم و هم محتاج فتوح اقتصادی، روی خود را پیش کردم و گفتم یا درویش! چشمانت به حکیم سنایی مانند است و ریشت به ریش بهلول دانا می ماند و صورتت به علی لالا مشابهت دارد. چه می شود. چه می شود برای خدا یک سیلی به روی من بزنی؟ یک سیلی آهسته به روی من زد. ... یکی دیگر. گفتم یکی دیگرهم. یکبار به خنده شد. زیبا حرف زد. گفت: برادر من چیستم که تو را بزنم؟ تورا خدا بزند. تو را اولیاء غزنی بزنند....خوب روزی بود و گذشت و سفر به آخر رسید.

سردار فیض محمدخان زکریا

یکی از دوستان بسیار عزیز ما که به دور او همه جمع بودیم، سردار فیض محمد خان زکریا بود؛ آنوقت وزیر خارجه بود و تقریباً آدم سوم در کابل حساب می شد. این آدم صفات عالی داشت. خط مثل جواهر. خودش تعلیمیافتۀ مکتب حبیبیۀ سراجیۀ امیرحبیب الله خان بود. از صحبتش و از کلماتش هیچ انسان سیر نمی شد؛ خیرخواه، مؤمن، خوش صحبت، خوش سیما. چشمانی چنان مستانه که انسان را از دور جلب می کرد. با تمام حشمت و جاه و جلالی که خداوند نصیبش کرده بود، وزیر خارجه بود. ...[هر] سه چهار هفته بعد یا خودش تشریف می آورد به اتاق درویشی من، یا تلفون می کرد، می گفت: خلیل جان بیا که برویم.

پدر من با پدرش دوستی آشنایی و محبت داشت. از سردارهای کابل بود، یعنی از عم زادگان محمد نادرخان حساب می شد. ... هر صحبتش یک جهان داشت. از شیرین زبان ترین آدمها بود. ...

سید شمس الدین مجروح

متصل آن جوان دیگری از ننگرهار افغانستان از طرفهای کنر آمد به نام سید شمس الدین، برادر مرحوم شال پاچا...پدر شال پاچا که از مجاهدین افغانستان بود، فوت کرده بود، و زندان امیر عبدالرحمن خان را نه سال گذرانده بود... آمدو گفتند: سید شمس الدین پاچاست. به دربار صدراعظم آمد و صدر اعظم او را به عضویت (مجلس ) اعیان مقرر کرد. همینکه چشم ما به روی یکدگر افتاد، دیدیم که سخن از شعر می گوید و سخن از فلسفه می گوید، شوخ است و مطایبه ها یاددارد. مثلی که سالها با هم نشسته [ بوده ] باشیم. پس ما و جناب حضرت صاحب معصوم جان... و سید شمس الدین مجروح و سردار نجیب الله خان و عثمان خان چهارپنج نفر یکجا شدیم، و دیگر منزل ما شبهای جمعه در اتاق مرحوم سرورخان گویا بود.

محمد سرور گویا

از سرورخان گویا باید حرف زد. سرورخان گویا پسر سردارجمعه خان نواسۀ سردار عبدالقدوس خان اعتمادالدوله بود. این سرورخان گویا خودش شاعر نبود، امّا شعرشناس بسیار خوب و نقّاد بسیار خوب در ادبیات بود. جوان بلندبالا و فربه و نهایت زیبا و خوشگل...تا آخر عمر زن نکرد و به تجرّد زندگانی می کرد. یک اتاقی داشت، گاهی در استیشن برق دهمزنگ و گاهی در بالای دکانهای دهمزنگ. این اتاق فقط برای ما بود. ما چهارپنج نفر هر شب جمعه در منزل گویا صاحب می رفتیم و در را می بستیم و می گفتیم «ماه اگر حلقه به درکوفت جوابش بکنید!» می نشستیم و [گویا] خودش به دست خود طعام تهیه می کرد؛ چه طعام اعلی تهیه می کرد. از هرجا که می توانست میوۀ خوب بدست می آورد. می نشستیم و صحبت می کردیم و بیدل می خواندیم... گاهی چنان می شد که سحر می شد. سپیده می دمید و آفتاب کابل سرمی کشید و ما بیدار می بودیم...

عبدالرحمن پژواک

درین وقت آقای پژواک تجلّی کردند. عبدالرحمن پژواک...پسر مرحوم قاضی عبدالله خان که پدرش در مجلس اعیان رئیس شعبۀ قضایی بود...درس خواند و مدرسۀ حبیبیه را تمام کرد و از مکتب حبیبیه رفت به فاکولتۀ طبی ویکی دوسالی که خواندنبض و قاروره بدش آمد. آن را ترک گفت و دست به قلم زد و به ادبیات شامل شد. به آقای گویا آشنایی پیدا کرد و به شعر گفتن شروع کرد. و گاهی اشعار خود را نزد من می فرستاد و من اشعارش را می خواندم. خودش می گوید که اصلاح می کردم، اما من یادم نیست که اصلاح کرده باشم. اما استعداد بسیار قوی در شعرش دیده می شد.


هاشم شایق سفیر دانشمند بخارا که در کابل ماند

هاشم شایق افندی در کابل سفارت می کرد، نمی دانم درست، من در کوهستان بودم، یک سال یا دوسال به حیث سفیر در کابل دوام کرد، که حکومت بخارا سقوط کرد... هاشم شایق افندی در کابل ماند و...امان الله خان قبول کرد به حیث ملتجی سیاسی.

هاشم شایق افندی شخص عالم و دانشمند بود. تحصیلات خود را به ترکیه تمام کرده بود. هژده جزو قرآن را حافظ بود، و ادیب بود، شاعر بود، امّا سخت محقّق بود. تحقیقاتش او را به حیث یک عالم محقق و یک دانشمند تاریخ ادبیات و یک سخن شناس بزرگ بارآورده بود. سه زبان را بسیار خوب می دانست: زبان فارسی، زبان ترکی و زبان عربی. هاشم شایق را بردند در وزارت معارف افغانستان و به حیث رئیس دارالتّألیف مقرّر کردند، و جرأت کردند، یک مجلّه هم برای هاشم شایق داندند؛ تنها مجلّۀ علمی و فرهنگی بود؛ گمان می کنم که نام مجلّه « آئینۀ عرفان » بود. این مصراع را همیشه هاشم شایق در آغاز مجلّه طبع می کرد:

فولاد می فشارم و آیینه می کنم

رفته رفته کار هاشم شایق بالا گرفت و سردار عزیزالله خان پسر سردار نصرالله خان، یعنی پسر کاکای امان الله خان، به اجازۀ امان الله خان، دختر خودرا به هاشم شایق به نکاح صحیح شرعی داد؛ گویا هاشم شایق پیوندی به خانوادۀ سلطنت پیدا کرد. این عزیزالله خان مرد شاعر و دانشمندبود، و در وقت نادرشاه سفیر افغانستان درتهران مقرّر شد، و دیوانش در تهران طبع شده است ، به نام « دیوان قتیل »... هاشم شایق ... در کابل ماند و الحمد لله راه و رسمی هم پیدا کرد. در خانۀ خود یک کتابخانۀ بسیار غنی داشت... لب دریای کابل جایی که پل خشتی می گویند، اینجا یک خانگکی داشت... کریم النفس بود و در یک گوشۀ حویلیش یک اتاق برای کتابخانه باز بود، و درِ خانه اش همیشه بروی شاگردان باز می بود. ما هم می رفتیم، شبها با هم می نشستیم. گاهی کریم نزیهی هم می آمد و مرحوم نجیب الله خان هم می آمد، و آنجا کتاب می خواندیم و شعر می خواندیم و بحث می کردیم و نان شب را در خدمت افندی می خوردیم. ...

بخارایم یاد آمد

گاهی در وقت شکوفه مارا به باغ پغمان هم می برد... یک بار در عین حال زمزمه می کردند و آهسته به لهجۀ بخارایی شعر می خواندند، آهسته آهسته که خودشان معنی آن را می فهمیدند و ما می فهمیدیم که «حال» آمد، و می گفتیم که حال آمد. و اشکهای افندی از زیر عینکها می ریخت. می گفتیم چه شد؟ می گفت: بخارایم یادم آمد...

وقت آخر خدمتش رفتم و به بالینش رسیدم. الله! سخت متأثّر شدم. گفت که خلیل، از تو خواهش می کنم که اول لوح قبرم را تو بنویسی... دیگر که مرا ... در طرف شمال کوه آسمایی ... یا قول آب چکان و اینجاها دفن کنند. من گفتم برای چی؟ گفت: برای اینکه آنجا هوای بخارا از طرف شمال زودتر می رسد. این را گفت و به حال غش افتاد...

سردار محمد حسن خان و سفرنامۀ نائب السلطنه

یکی از همراهان سردار نصرالله خان [ در سفر لندن ] سردار محمد حسن خان سیاه نام داشت که نواسۀ وزیر فتح خان مرحوم می شد. سردار حسن خان سیاه مرد دانشمند و عالم و شاعر بوده است. و شاعر بسیار خوب بوده است و خط بسیار زیبا هم داشت، یک رساله نوشته بود، به نام « سفرنامۀ نائب السلطنه » .. به دست مرحوم محمد صدّیق خان وزیری، نواسۀ سردار حسن خان سیاه بود. هرچه سعی کردیم که این رساله طبع شود، در آن وقت نمی دانم چرا مصلحت دولت وقت تقاضا نکرد که طبع شود. حالا نمیدانم رساله به دست کیست. زیبا رساله ییست، هم از حیث نثر خود سردار، هم از حیث روایتهایی که آنجا بود [ در اینجا استاد چند روایت بسیار جالب و تاریخی را بیان فرموده اند] ...

کریم نزیهی

از کریم نزیهی هم یاد کردیم. پسر مرحوم قاضی بابا مراد بود، از مردم میمنه و اندخوی. از مردم ازبک بود. پدرش قاضی بسیار کلان بود و درمزار، پدرش، فوت شد... آقای نزیهی هم علوم عربیه را خوانده بود... انگلیسی هم می دانست... گاهی شعر هم می گفت. تأسّف اینجاست که هیچ کتابی و رساله یی از وی باقی نماند. شاید بعضی مقالاتش در مجلّۀ «آریانا» و «کابل» نشر شده باشد، اما مرد فاضل بود؛ درین جای شک و شبهه نیست. و آدم تحقیقی بود و آدم سختگیر بود.

باز هم یاد استاد بیتاب و خواهر مهربانش

گاهگاه به خدمت استاد بزرگوار خود حضرت بیتاب می رفتم. عبدالحق بیتاب به من نسبت مامایی داشت، یعنی خواهر عبدالحق بیتاب، خانمِ منکوحۀ اوّل پدر من بود، که از آن هیچ اولادی نمانده بود و اسمش «بی بی کو» بود. بعد از مرگ مادر من و بخصوص بعد از شهادت پدرم، آن خانمش زنده بود، و از مادر به من مهربانتر بود. تا وقتی که حیات داشت، چه خدمتها و چه مهربانیها وچه لطفها نبود که در حق من نمی کرد. هرسال که تاریخ کشتن پدر من می آمد، این خانم، با اینکه چشمهایش هم ضعیف شده بود، چهارپنج عرقچین سُچّه [ یعنی ناب و اعلی ] به دست خود می دوخت و آنرا در بازار قبلاً می فروخت، و از پول آن ختم می کرد، و حافظان قرآن را می خواست، و خود در این ختمها شریک می شد. امان الله خان خانۀ اورا هم مصادره کرده بود؛ مال اورا هم مصادره کرده بود؛ یک بیوه زن بیچاره در یک گوشه نشسته بود؛ چندتا جواهری که داشت، از اوایل دورۀ پدر من، آنرا هم، وقتی که طیّارۀ انگلیس می آمد به کابل، در زیر زمین پنهان کرده بود، همه مردم پنهای می کردند. جاسوسی رپورت داد، آمدند و از زیر خاک برداشتند و بردند...مادر بیتاب از مردم لغمان بود، و ازخانوادۀ علمای لغمان...

بیتاب خودش صوفی بود و به طریقۀ چشتیّه کار می کرد... به موسیقی هم نهایت علاقه داشت. یک رسالۀ زیبایی در بارۀ موسیقی نوشته بود... سخت مدقق بود، و در ادبیّات سختگیر بود. به سبک هند شعر می گفت. امّا من همیشه به خودش گفته ام که مقام تحقیقی حضرت استاد عبدالحق بیتاب باربار بالاتر بود از شعری که خودش می سرایید. او استاد بزرگ بود، در مکتب حبیبیه، استاد محبوب همه استادها....

شاه عبدالله، ادیبی از بدخشان

...همچنین یکی از جوانان جرم بدخشان، عبدالله خان بدخشی، مشهور به شاه عبدالله بدخشی، که منشی مرحوم شیرخان نائب الحکومۀ قطغن و بدخشان بود، به کابل خواسته شد، و مصلحت چنان دیده شد که چون این آدم در بدخشان نفوذ و اعتبار دارد باید دیگر نرود، و به صدارت درکنار من بنشیند. این شاه عبدالله خان مرد نازک اندام و سفیدچهره و نهایت فصیح و بلیغ و لطیف زبان بود؛ نکته ها می دانست و نکته ها می گفت، آنقدر شیرین و آنقدر شیرین. گاهگاهی شعری هم می گفت، امّا یک کتابی نوشته است که هنوز مرجع فقه اللّغه نویسان شرق و غرب است،.. در باب لغات پامیری و زبان مردمان شغنان و دیگر لهجه های بدخشان می باشد، و کتابش یکبار در کابل طبع شده است.

حالت این شاه عبدالله خان بجایی کشید که بیچاره مسلول شد، و هرقدر تلاش کرد و ماهم تلاش کردیم که به وی اجازه بدهند، برود تا هندوستان برای معالجۀ خود، کسی به وی اجازه نداد. سرانجام، نمی دانم در کدام سال، در دورۀ مرحوم سردار شاه محمودخان جان به جان آفرین تسلیم کرد، و جنازۀ وی را به جرم بدخشان بردند و دفن کردند. یک دختر کوچکی از او ماند. نسخ مخطوط در کتابخانه اش پیدا می شد و یک جهان انسانیت و آدمیت بود.

آمدن هیأت ایرانی از کابل به قندهار

[حدود سال 1327 خورشیدی، هنگامی که استاد در مأموریّت تبعیدی در قندهار بسر می برد] ... نجیب الله خان [توروایانا] از کابل به من تلفون داد که هیأتی از ایران آمده است در کابل و از کابل می آید به قندهار و شما باید متوجّه باشید و هوش کنید خود را معرّفی نکنید، بلکه باید شما بگویید که من به صورت تفریح آمده ام به قندهار، و شما به حیث مهماندار دولت از آنها پذیرایی کنید. و من به نائب الحکومه هم گفته ام...گفتم: این هیأت کیست؟ [یونس خان نائب الحکومه] گفت : وزیر معارف ایران است، علی اصغر حکمت و دو نفر دیگر آقای راغ و آقای داکتر بیانی...اینها آمدند و من رفتم پذیرایی کردم. اوّل بار بود که آقای حکمت را دیدم... یک هفته ماندند. باغ سرده رفتیم و چهل زینه رفتیم؛ کتیبه های شاهان مغولی را خواندیم؛ خرقۀ مبارک رفتیم؛ به سر قبر احمدشاه رفتیم. دیگر آثاری که در قندهار بود، دیدیم. در لیسۀ احمدشاه رفت و شاگردان مرا امتحان گرفتند. من کتاب کیمیای سعادت را آوردم تا داکتر بیانی کتاب کیمیای سعادت را دید. این بیانی رئیس کتابخانۀ سلطنتی بود- کسی که تذکرۀ خوشنویسان را نوشته است؛ مرد بسیار عالم و وارد بود در کتب، گفت: آقا این اولین کتاب کیمیای سعادت است و نظیر ندارد؛ قدیمترین نسخه است؛ بهترین نسخه است... آنها تصدیقی هم نوشتند، هم مرحوم علی اصغر حکمت و هم بیانی و هم آن آقای راغ. باز آقای راغ پسان استاندار شد در شیراز؛ این تصدیق را دادند برای من.

صحبت حافظ در رستورانت بابای ولی

نماز عصری در هوتل بابای ولی نشسته بودیم و چای صرف می کردیم. بحث بر سر حافظ آمد. من از داکتر علی اصغر حکمت پرسیدم که:

چه هست که حافظ شما اینقدر شهرت پیدا کرده است؟ حتّی در افغانستان در تمام خانه های ما دیوان حافظ موجود است. کسی نیست پیروجوان و مردو زن که حافظ را نشناسد. حتّی بیسوادها اشعار حافظ را یاد دارند و می خوانند. وقتی به یک کار متردد می شوند، به دیوان حافظ تفأّل می کنند، هرچه شیرازی پسر شما می گوید، مردم قبول می کنند؛ اورا لسان الغیب می دانند، و تفأّل هم می کنند به شاخ نباتش سوگند می دهند.

گفت: عین حکایت شاخ نبات اینجا هم آمده؟ گفتم: بلی، دِه به دِه افغانستان. در جاهایی که زبان افغانیست هم دیوان حافظ موجود است. گفت که این عامل بزرگ، شعر حافظ است؛ آن شوری که در شعرش موجود است، و آن زیباییهایی که در الفاظو معانی دارد. من گفتم: شاید یک چیز دیگر هم باشد...اینکه [حافظ] حافظ قرآن است و الهامی از قرآن گرفته باشد... اشکها از چشمش سرازیر شد، گفت: تصور نمی کردم که این نکته را جوان افغان ملتفت شده باشد...

گفت: آقا من این تفسیری را که در کابل چاپ کرده اند، خواندم...جلد اول بسیار نثر خوب دارد و به شیوۀ نثر قدماء قرن هفت و هشت می ماند. [در جلدهای دیگر] شیوۀ نثر تغییر کرده است، اگرچه شیوۀ بسیار خوبست. علّت چیست؟ گفتم: شاید این جزء اوّل را کسی دیگر نوشته باشد و این نیمۀ دیگر را کسان دیگر نوشته اند. گفت:...شنیده ام که جزء اوّل را شما نوشته اید. من گفتم همین طور است....

[حکمت] گفت: آقا شما این قندهار چه می کنید؟ من گفتم: به تفریح آمده ام. قاه قاه خندید و گفت: همه اطّلاع داریم که شما از زندان برآمده اید و تبعید شده اید به اینجا آمده اید. هیچکس اینکار را نمی کند که در این گرمای قندهار هوای خوش استالف شمارا بگذارد. من استالف رفته ام، من رفته ام کنار نیلاب؛ گلبهار شمارا دیده ام؛ پغمان شمارا دیده ام...

گفت: خوب آقا، من می خواهم تفسیر کشف الاسرار خواجه عبدالله انصاری را چاپ کنم...مع الاسف ما جزء اوّل را نداریم، داریم، بسیار مغشوش است و سقطات دارد. این را در افغانستان هرچه سراغ کردیم پیدا نشد.

من (خلیلی) یک نسخه داشتم. از غور پیداکرده بودم، از قریه یی که مزار خواجگان چشت درآنجاست، خریده بودم... گفتم امّا به دوشرط آنرا به شما می دهم: اول اینکه ...کتاب را چاپ می کنید، دوم در چاپ کتاب از آن نام ببرید و بگویید که این را از افغانستان آورده ام.

[ حکمت ] فوراَ قلم را برداشت، به سرعت نوشت که: جلد اول کتاب تفسیر زهراوین با مقدمه تا آخر و کامل و مکمّل با خطّ ثلث زیبا مال آقای خلیلی و از افغانستان به من سپرده شده است، و من تعهّد می کنم، به همین قرآن سوگند است که من می روم طبع می کنم با دیگر مجلّداتش و نامی از این می برم... و شرط دیگر اینکه به مجرّدی که از طبع خلاص شد، من کتاب خلیلی را واپس برایش می فرستم.

گفتم: خوب، حالا جای دیگر را هم به شما سراغ می دهم. یک قسمت از مجلّدات این در گازرگاه شریف ...نزد جناب میر غلام حیدرخان متولی مزار مبارک خواجه عبدالله انصاریست... گفت: حتماً گازرگاه رفتنی هستم. برای اینکار آمده ام. گفتم: من به شما نامه یی می دهم، به جناب میرصاحب تقدیم کنید....

یک سالی گذشت از میانه. من خیال کردم کتاب من گم شد! آن کتاب مرا، جلد اول تفسیر کشف الاسرار را به من فرستاد و دیدم که در مقدّمه امانت را نگاه کرده بود و نوشته بود که این کتاب از فلان کس است و تمام شرایط را نوشته بود. ...


استاد محمد آصف فکرت

از کتابخانۀ:

استاد محمد آصف فکرت

نویسنده:

استاد خلیل الله خلیلی











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us