څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US
facebook

نمونه هایی از ادب شیوه ی هزاره گی زبان دری ۱


شیوه هزاره گی یک از لهجه های متعدد زبان دریست که با دیگر لهجات این زبان تفاوت های آشکاری دارد. شکستن واژه های دری و ادای آن به تون یا لحن ویژه ی هزاره گی و کاربرد مقداری از کلمات ترکی ـ مغولی است که این شیوه را از سایر لهجه ها متمایز می گرداند.

گویش هزاره گی که درمناطق مرکزی کشور در بین اهالی بیست و شش حکومتی و علاقه داری رایج است، در شهرهای بزرگ افغانستان چون کابل، هرات و مزارشریف نیز گوینده گانی دارد که لهجه ی اینها زیر تأثیر شیوه های زبانی شهری به لهجه ی معیاری نزدیک تر می باشد تا لهجه ی مناطق مرکزی.

این شیوه، مانند سایر لهجه های زبان دری، ادبیات شفاهی غنی و رنگینی دارد که شامل همان نمودهای عام و قراردادی ادب شفاهی دری بوده، افزون برآن یکی، دو نمود مخصوص به خود را نیز دارا می باشد؛ مانند مخته یا مرثیه که در سایر لهجات کمتر به نظر می رسد. ولی ادبیات نوشتاری این لهجه مختص به برخی از اشعاری است که توسط سخنوران هزاره و غیر هزاره گاهگاهی به رسم تفنن سروده شده است. در غیر آن ادبیات زبان معیاری دری، ادب تمام شیوه های آن زبان است که توسط گوینده گان همه لهجات آفریده شده است. چنانچه در سالیان اخیر به ویژه پس از شکست اتحاد شوروی و سقوط رژیم دست نشانده اش، ظهور چهره های برجسته ی جوانان هزاره را در عرصه های فرهنگی به خصوص در ساحه ی شعر، داستان و پژوهش به روشنی دیده می توانیم.

انواع ادب شفاهی هزاره گی شامل دو بخش نظم و نثر است که بخش نخستین شامل سرود، ترانه، مثل های منظوم، داستان های منظوم، چیستان های منظوم و مخته ها می گردد و بخش دوم نیز حکایت، روایت، افسانه، ضرب المثل، چیستان و امثال اینها را در بر دارد. درین نوشته ی مختصر می کوشیم که خواننده ی گرامی را با نمونه های برخی از معروفترین این نمود ها آشنا سازیم. در آغاز افسانه یی را تقدیم می کنیم که به تاریخ پنجم ماه اسد سال ١٣٥٥ خورشیدی توسط این خامه از زبان رمضان علی باشنده ی یکه اولنگ ولایت بامیان به ثبت رسیده است. راوی در هنگام ثبت اثر ٦١ سال عمر داشت، دارای سواد نبود و به پیشه ی دهقانی اشتغال داشت.

اوسانی باچی بی عیلم



بود نبود، بودگار بود

قلوخ نبود، شدیار بود

یک آدم بیکار بود

ده کار کدو بیمار بود

ده خوردو خیلی تیار بود



یک باچی بی عیلم و کم وری دیوونه بود. ای باچه یک روز در پیش بادشاه آمد و گفت که :

ـ ای پادشاهِ قبله ی عالم ! همی دختر خود خو ره دز مه بدی. پادشاه ره بد شی آمد، ده نوکرهای خود خو گفتک ای باچه ره بکشید که دیوونه استه. پادشاه وزیری دشت که بسیار عاقل و دور فیکیر بود. بری پادشاه گفت که :

ـ همی باچه ره نکشید، بخچش بوگویید که بوره اول عیلم یاد بگیره اوخته بر شی میدییم.

هر رقم که شد پادشاه قبول کد و بلدی باچه گفت که برو اول عیلم یاد بگیر ! اوسه بیه که دختر خود خوره بلدی تو بِدییم.

باچی بی عیلم که ای گپه از پادشاه شنیدک، از اونجی بور شد و راه بیابو ره پیش گرفت. اَمَد و اَمَد و اَمَد تا که ده نزدیکی یک کوه رسید. دید که چیرغک از یک غار کوه بور موشه، همو سو رفتک و دیگر ده دونِ غار رسید. دیدک که یک دختر بسیار کلو خوب ده اونجی شیشته بود. دختر که باچه ره دید، گفت که :

ـ پیش بیه !

باچه هم پیش رفت، ده اونجی شیشت. دختر بلدی باچه گفت که :

ـ همینجی قرار قد ازمه بشی ! باچه هم قبول کدک. دختر از زاتِ (زادِ) دیو بود. دختر دیو بودک. گفت که اگه آته ی از مه خبر شوه، توره موخوره. بری ازی که توره تاشه کنم، باید عیلم جادوگری در تو یاد بدم. و او هر روز بلدی باچه عیلم جادوگری ره یاد می داد و باچه هم یاد مِگرفت. باچه در سی، چل روز عیلم جادوگری ره ده پیش دختر پُخته کد.

یه بیگاه بود که دیو اَمَد. همی که ده منی غار دراَمد؛ گفت :

ـ بَه، بَه ! بوی آدمی زاد میه، دختر گفت :

ـ اینجی کسی دیگه خو نیه، بیه مره بخور ! دیو گفت :

ـ اگه توره بوخوروم، کور شوم ! دختر دیو باچه ره ده عیلم جادو ډنډول تیار کده بود. آته ی دختر هم فهمیده بود که که در منی غار آدمی زات استه، اما دختر اوره تاشه کده. دیو ده دختر خو گفتک :

ـ همی ډنډول ها ره بیر که مره یخ کده ! دختر ناچار رفتک، ډنډول ها ره جمع کده اَورد و واره آتیش کدک. اما ډنډولی که باچه بود، همو ره گرفته علیم جادو قتی سیزو تیار کدک، ده جاغی خو زدک. آتی شی دیو، باچه ره پیدا کده نتانیست.

باد از چند روزی بسه دیو اَمَد. بازم گفت که :

ـ بَه، بَه ! بوی آدمی زات میه. دختر شی گفت که :

ـ آدمی زات خو نیه، بیه موره بخور !

دیو گفت :

ـ اگه توره بخورم ، چیمای خوره بخورم ! اما دیو فامید که سیزوی جاغی دختر آدمی زات اس. دزی خاطر گفت :

ـ ده پای مه یک خار خورده، موره یک سیزو بده که هموره بور کنوم. دختر شی فامیده بود که آتی شی پی افتده. ده خو گفت اکو چیز خیل کنوم؟

دختر شی از آتی خو کده ده عیلم جادوگری زور بود و بسیار موفامید. نوگ سیزو ره مونتی کده ده خود گرفت که آتی شی پی نفتاد و دگی شه ده آتی خو دادک. دختر فامید که اکو آتیش باچه ره از می گیره، نوگ سیزو ده جاغی خو تاشه کده، ده آتی خو گفت که :

ـ مه یگ ره ده بورو موروم، زود پس میوم.

دیو که فَمیده بود دختر شی بورو رفت تا باچه ره ایله کنه، او هم از پس دختر شی اَمد. دختر که از غار بور شد، نوگ سیزو ره از جاغی خو بور کده، یک کیفت کدک، نوگ سیزو به صورت آدمی دراَمد و باچه جور شد. دخترِ دیو بلدی باچی گفت که :

ـ اکو برو که آتی از مه توره فمیده، از مه می گیره و موخوره. هر چیز که خود خو جور موکونی زود بکو! و برو که او میه و تور مینگره.

باچه هم خود خوره یک کَوتر تیار کدک، همی که پر زد، دیو اَمَد و اوره دید. آتی دختر درو خود خور یک چرغ تیار کدک، از پی کوتر پر زد. اَمد، اَمَد، قریب بود باچه ره بگیره، که باچه خود خوره سون ریگ چیل انداخت و بسه یک سنگریزه تیار شدک. دیو که خود خور چرغ تیار کده بود، تا شد و ده زمین شیشت. فوراً خود خو ره یک پقیر تیار کدک و شروع به چیندن سنگریزه ها کد. همو دیو که خود خو ره پقیر تیار کده بود، سنگها ره چیندک، چیندک؛ قریب بود که باچه ره پیدا کنه که یگ دفعه باچه خود خوره گنجشک تیار کده، از اوجی پرید. دیو هم خود خوره باز تیار کده از پسی شی پر زد ؛ قریب بود که بگیره گنجشکه، که گنجشک خود خوره ده نزدیکی پاده ی گوو رسندک و ده درون یک گو دراَمَدک. دیو دید که اکو نشد، اینجی خود خو ره یک پقیر تیار کدک. پیش چوپو اَمَده، گفت :

ـ همی گو خو ره دز مه سودا کو ! چوپو گفت :

ـ سودا کده نمیتانم، ای پاده از پادشاه استه ! پقیر گفت :

ـ مو تو ره روپیی کلو میدیوم، تو یک گو دیگه بگیر ! پادشاه پی نموفته. چوپو قبول کدک. پقیر از چوپو تاشه، ریگ ره گرفته جادو کد. به یک کیفت دیو تمام ریگ های دست شی زر شد. او ها ری ده بچی چوپو دادک و گفتک که این قیمت گو تو! تو یکی دیگه بخر!

دیو، گو ره گرفته درو حلال کد و پوستش ری کشید. باچه که گریخته، ده روده ی گو تاشه شده بود، قریب بود که دیو گیرش کنه، درو از اونجی بور شده دوتا کده ده خنی خو اَمَد. ده آجی خو گفت :

ـ اکو مو خود خو ره هر چیز تیار موکونوم، تو موره ده بازار بوبور و سودا کو، لیکن هوشت باشه که شاخبند موره به هیچ کسی ندی. آجه قبول کدک.

روز اول باچه خود خو ره یک قوشقار تیار کدک و آجه او ره اَورده سودا کدک و شاخبند شی ره پس گرفته سون خنی خو امدک و دیگر ده خنه رسیدک، دید که باچه از او کده پیشتر اَمَده. خو باز روز دیگه باچه خود خو ره یک گوِ بسیار کلو جور کدک و دیگه آجه او ره اَورده ده بازار سودا کدک، شاخبند شی را بسه پس گرفته آمدک که بسه باچه ازش پیشتر رسیده. آجه دیگه بسیار پولدار شد.

یک روز دیگه بسه باچه خود خو ره یک اشتر تیار کدک، آجه او ره ده بازار بردک. ده همی وخت بود که همو دیو از پس شی اَمَده بود و خود خو ره پقیر تیار کده بود. دیو بلدی آجه گفت که :

ـ اشتر تو ره ما موخریم و آجه قبول کده ده پقیر سودا کد و گفت :

ـ شاخبند شی ره نمیدیوم. پقیر گفت :

ـ مو تو ره از پیسی اشتر کده به ای شاخبند روپیی کلو میدیوم، آخر آجه قبول کدک. شاخبند ره هم بلدی پقیر سودا کده خودش ده خنی خو پس اَمَد. دیگر که در خنه رسید، دید که باچه نَمَدَه. گفتِ همو باچه ده یاد شی اَمَدک که گفته بود شاخبند شی ره سودا نکنه و ده هیچکس دیگه نده. آجه خیلی پشیمان شد.

دیو که خوده پقیر تیار کده بود، اشتر ره سون همو غار خو اَوردک. ده دنِ غار که رسید، دختر خود خو ره صدا کدک که همو کارده بیر که اشتر ره بکشوم. ده همی واده دختر فمیدک که همو باچه ره اَورده. فوراَ کارد ره گوم اندخت و ډنډول ره هم در داد که دود کنه و بلدی آتی خو گفت که کارد گوم شده. آخر دیو گفت که بیه اشتر ره بگیر که مو خود مو پیدا کنوم. دخترِ دیو بورو اَمَده اشتره گرفت و دیو خود ده منی غار رافت. ده همی وخت دختر درو ده بیخ گوش همو اشتر گفت که :

ـ مو تو ره ایله موکونوم، شاخبند ره از گردنت موکشم و خود ره بیهوش میندزم. تو دوتا کو !

اشتر هم فورا خود خو ره یک مرغ بالدار تیار کدک. پر زد و دیگه به هوا رافت. دیو که کارده گرفته اَمَد، دید که تمام جان دختر شی پر خو شده و بیهوش افتاده. گفت بسه ای باچه دو تا کد. درو خود خو ره یک بورگوج تیار کده از پس شی رافت. رافت، رافت، رافت؛ قریب بود که باچه ره بگیره، دید که او ده حرمسرای پادشاهی رسیده بود. باچه هم خود خو ره یک تاج پادشاهی تیار کدک و ده سر همو پادشاه که ازی شی دختر طلب کده بود، اندخت. از خاطری که پگ کارهای باچه به عیلم جادو بود که از دختر دیو یاد گیرفته بود، پادشاه هیچ پی نفتاد که چیزی ده سرش افتادک.

دیو توخ کد که باچه خود خو ره تاج پادشاهی تیار کدک، او هم خود خو ره باز پقیر تیار کد و ده مینی حرامسرای پادشاهی رافت و درو دمبک و دولک زدنه شروع کد. نفرهای پادشاه اَمَدند، هر قدر که کجکول شی ره از گرد و چیزهای دیگه پور کدن قبول نمی کد. دار دار و غالمغال داشت و موگوفت که تا پادشاه عالم یک ره تاج خو در مو ندیه مه قرار نمی شینوم. پادشاه که از غالمغال پقیر درمنده بود، گفت که :

ـ مه بگیر ! لیکن قرار بشی !!

قریب بود که پقیر تاجه بگیره که همو تاج یک ره از دست پاچا به زمین افتاده گال تیار شد و پک شی ده روی زمین هوار گشت. پادشاه و تمام نوکر هایش حیرو منده بودند که یکره پقیر هم بودنه شد و به چیندن گال شروع کد. ای سه جلد، جلد دانه می چیند که پادشاه و نوکرهایش دن شان واز منده بود. بیخی حیروووو بودند. بودنه تمام گال ها ره چیندک؛ تنها دو دانه گال منده بود : یکی ده سر زانوی پادشاه و یکی دیگه در زیر پای پادشاه بود.

اکو دیگه بودنه حیرو منده، دو دله بود که اول کدوم شی ره بوخره؟ آخر بودنه اول خواست گال ته ی پای پادشاه ره بوخره. ده همی وخت بود که سره خم کد که گاله بچینه، که یک دفعه همو گال سر زانوی پادشاه خود خو ره پشک تیار کدک و سر همو بودنه ټوپ کده سری شی ره مونتی کد.

باچه آرام شد و پادشاه دید که تنه ی یک دیو بسیار کټه ده اونجیس. باچه هم درو خود خو ره به شکل گاینه گی خو جور کدک و یک سلام دامادی ده پیش پادشاه زد و گفت :

ـ ای پادشاه قبله ی عالم ! اکو عیلم موره دیدی یا نی؟

پادشاه قبول کدک که باچه به راستی یک عیلمه یاد گرفته و قبول کدک و دختر خود خو ره بلدی همو باچی بی عیلم که اکو عیلم جادو ره یاد گرفته بود دادک. باچه، دختر پادشاه ره گرفته تا آخیر عمر رحت و آسوده زنده گی کدن.

خدا موراد ازو ها ره داد؛ موراد مو و شمو ره هم بدییه !





شرح لغات محلی :



بودگار = خالق، آفریدگار

کدو = کردن

خوردو = خوردن

باچه = بچه، پسر

عیلم = علم

خود خو ره = خود را

دز مه = برای من

بخچش = برایش

اوسه = آنگاه

اونجی = آنجا

بور = بیرون

چیرغک = کنجشک و همچنان جرقه ی آتش.

بلدی = برای

آته = پدر

تاشه = پنهان

ډنډول = هیزم

سیزو = سوزن

جاغه = تخت سینه، یخن

بسه = باز هم

پی افتده = فهمیده

اکو = اکنون

چیز خیل = چی گونه

مونتی = قطع

کیفت = کف، دم

مینگره = می نگرد، می بیند

کَوتر = کبوتر

چرغ = باشه

ریگ چیل = سنگچل

پقیر = فقیر، گدا

اوجی = آنجا

گوو = گاو ها

چوپو = چوپان

کلو = کلان، بزرگ، زیاد

پی نموفته = نمی داند، آگاه نخواهد شد

درو = فورا، در حال

خنی خو = خانه ی خود

آجه = مادر

شاخبند = رسن، ریسمان، گردنبند حیوانات

موره = ما را

قوشقار = قوچ

روپیی کلو = پول زیاد

خنه = خانه، منزل

نَمَدَه = نیامده

فمیدک = فهمید، دانست

منی = میان، مابین

دوتا = فرار

خو = خون

بورگوج = عقاب

توخ کدو = نگاه کردن، دیدن

گرد = آرد

گال = نوعی از حبوبات شبیه ارزن

پک شی = تمامش

حیرو = حیران

مونتی = قطع

کټه = بزرگ



ادامه دارد....

داکتر اسدالله شعور

از کتابخانۀ:

داکتر اسدالله شعور

نویسنده:

داکتر اسدالله شعور











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us