څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

حسن بنجاره فروش


پسرک بنجاره فروش


شاه گل با قامت خميده و دو تا ى خويش مصروف دوختن لحاف قورمه ای بود . همسایه منزل دوم خیاط بود ، لباس های زنان محل را میدوخت .
بابه ريش سفيد حسن با دستان باريك و قامت لاغر و ضعيف خويش از دشت و دامنه های کوهسار جاروب جمع كرده و در خانه دسته دسته بسته میکرد .
پیر مرد جاروب ها را در تخته پشت ناتوان خود می بست و به شهر میبرد وقتى فروخته میشد از پول ناچیز ان یکی و دو قرص نان میخرید و با پاهای لرزان و دل بی شيمه به خانه می امد .
شبها توته نانى با چای تلخ میخوردند . طفلک از پدر بوره خواسته بود . اما پدر جاروب بیشتر نفروخته بود که بوره هم بخرد....
خانم همسايه (خياط) هر روز عصر كه خانه و تخت بام را جاروب میکرد ، توته های اضافى تکه را با جاروب بروی حویلی میریخت .
مادر حسن تمام توته ها ى تكه را جمع میکرد ، بعد از شستشو همه را در تناب می آویخت .
بعدآ همه را بشکل های زیبا قيچي و دیزاین میکرد و آنها را با دست با هم میدوخت و از آن لحاف های قورمه ای زیبا میساخت .
زنان قریه همه به نزد مادرحسن می امدند و می اموختند که چطور باید تکه ها را با هم ترتیب داده كه رنگها با هم همخوانى داشته و زيبا معلوم شود.
شبی طوفانی و تاریک بود. باران به شدت میبارید و برشیشه های پنجره ها میکوبید. از صداى هیبتناک و روشنی رعد و برق ترس و رعب در دلها خانه میکرد.
حسن پا به چهارده سالگى گذاشته بود كه مادر از كورى و كمبودى خود مقدار پول پس انداز كرده را براى حسن داد و گفت حالا مرد شو پدر و مادر پير خود را نان بتى و آبروى مرده و زنده ما شو ، همان بود كه پدر پير پيش و حسن از قفايش راهى شهر شدند از دكانى به دكانى رفتند و مقدار تار و سوزن ، چورى و انگشتر و شانه و أئينه خريدند و به خانه برگشتند .
مادر حسن با دستان لرزان وسائل خود را از بكس فلزى رنگ و رو رفته را بيرون كرد و گفت بابه حسن سامان و ألات بنجاره، حسن را در همين بكس بگذار .
صبحدم حسن از خواب برخاست بكس را بر دوش گذاشت و راهى كار و بار شد . از دره هاى سبز و خرم گذشت تا به نزديكترين قریه رسيد .
در عقب هر در صدا میزد ؛ سرمه ، سرخی ، تار و سوزن ، انگشتر ، چوری و … داريم ميخريييييييييييي يد .
یگان زن می امد و بعد از چانه زدن زیاد یکی دو جنس میخرید .حسن دست مزد خود را به مادر میداد و به خوشی شب و روز میگذراندند.
در یکی از روز ها هنگام فروش أموال به يكى اززنان قريه . چشمش به کلکین بالاخانه اى افتاد که دختر زیبا روی در كنار كلكين نشسته و سرش خم است معلوم ميشد كه مصروف كارى است ، حسن دستش بکار و چشمش به دخترک بود .
دخترک نا خود آگاه قد راست در کنار كلیکن ايستاده شد و نگاهی به حسن انداخت ، لحظه اى نگاه كرد و به سرعت از پله های چوبی پائین شد و خود را به حسن رساند . درمقابلش نشست و پرسید ، انگشتر نقره داری ؟
حسن که محو جمال بیگم شده بود ، زبانش بند افتاد . مه گه ته … کرد و خاموشانه به چشم های بادامی بیگم نگاه میکرد.
حسن در چشمان بیگم چون مستغرقى در بحرعشق غرق شده بود. در ائینه چشمان بيگم دنياي از عشق و محبت را ديد .
بيگم هم در شعله هاى عشق حسن بناى سوختن گرفت. تمام بدنش مور مور کرد و قلبش به شدت در تپیدن شد .
انگشتر خود را از كلكش کشید بدست حسن داد و گفت : اینطور یک انگشتر میخواهم .
انگشتر در دست حسن ماند و زبانش در دهانش قفل شد . چشمانش محو تماشاى جمال بیگم شده بود . براى لحظه اى خود را فراموش كرد. در بحر عشق يار دست و پا ميزد .
بیگم هم كه غرق در عشق حسن شده بود دیگر طاقت نیاورد خود را غرق شده احساس کرد به سرعت بسوی خانه دويد .
حسن چون مجسمه ساکت و بی حرکت بیگم را نگاه میکرد...
شاید نیم ساعت حسن همانطور نگاه میکرد . کسی نبود فقط حسن در خیالات خود غرق شده بود.
صدای پارس سگ ها او را از دنیای خیالات بیدار کرد . صندوق بنجاره خود را در پشت انداخت با پا های لرزان به سوی قشلاق خود روان شد. شام بود كه به خانه رسید . چرتی و سودایی بود .
مادر که متوجه پسر شده بود ، بعد از هر چند گاهى می پرسید . خیرت است بچیم ، ترا چه شده ؟
حسن دست و پای خود را گم کرده بود . خاموشانه نگاه میکرد و چیزی نمیگفت .
شب تا سحر در خواب گپ زد و مادر بیچاره پریشان حال حسن بود .
صبحدم حسن چای نا خورده وسایل خود را گرفته ، از كوره راهها وارد دره شاداب شد . از بلندى هاى کوهها و کمرها گذشت و بدیار یار شتافت.
هرقدر در ده تا و بالا گشت خریدار نیافت . به بهانه فروش اجناس بار بار به ده می امد و به همان کلکین نگاه میکرد .
بعد از یک هفته توانست بیگم را ببیند . بيگم برای خرید تار و سوزن امد . هردو خاموشانه یکدیگر را نگاه میکردند و حال حرف زدن را نداشتند . تنها از چشمان شان شعله های عشق زبانه میکشید .
حسن هر صبح به عجله خانه را بسوی دیار یار ترک میکرد . اما دیدار یار میسر نمیشد.
در مقابل دهکده شان در سر صخره بزرگ مى نشست و بیاد یار محبوب خود توله میزد .
و در سر صخره بزرگ روی بدل میخوابید و در زیر لب با یار و دلبند خود حال دل میگفت و گهی تخته به پشت دراز میکشد و به یاد روی دلبر شعر و ترانه میخواند.
یک چنگ خرید و نغمه های دردناکى که از قلب خونین عاشق تراوش میکرد مینواخت و اشک می ریخت .
ماهها در جستجوی یار و عزیزش بود. شب و روز در تب میسوخت .
مادرش سپند و بوربو دود میکرد و اشک میریخت که پسرکم را کدام ظالم جادو کرده .سر به بالین بيمارى نهاده است ، مثل سابق نمی خندد و نان نمى خورد.چرتى و سودایی شده .
حسن هر روز صبح وقت از خانه بیرون میشد و شام به خانه می آمد و در کنج عزلت پناه میبرد .
با ر بار بياد عزيزش به دهكده رفت ، فقط كه بيگم يك قطره آب شده و در زمين فرو رفته باشد .
حسن ديگر پاي خود را گرفت و با خود گفت : شايد بيگم از ترس مردم دهكده خود را پنهان ميكند كه بد نام نشود .
شايد ميخواهد والدينم به خواستگاريش بروند ؛ او چه ميداند كه پدر و مادر م جرّأت خواستگارى را ندارد . آنها كه در زمين بوريا و در آسمان ستاره ندارند ، به كدام دلخوشى برأى من زن بگيرند .
روز ها و ماهها بر همان صخره بلند مقابل دهكده بيگم شان مي نشست و از دور خانه يار و عزيز خود را نظاره ميكرد .
در يكى از روز هاى تابستان از سر همان سنگ دید که دود و غبار و گرد و خاک از سوی دیار یار به آسمان میرود .دلش گواهی بد ميداد. خود را به سرعت به دهكده رساند . صدای ساز و دول و سرنا بگوش ميرسید. دوان دوان خود را نزدیک جمعيت مردم رساند ، قلبش چون مرغ بسمل می تپيد.
از ديدن اسپ سفید گلپوش متعجب شد كه يك عروس با شال سبز بر آن سوار و در کنار اسپ مرد پیر شاید در حدود 60 یا 70 ساله که چند دانه ریش و بروت بروی چملکش معلوم میشد و با حنا انرا سرخ کرده بود روان است.
در میان گرد و خاک چند پسر جوان دستمال های سرخ و سبز در دست می رقصند.
به عجله خود را به قافله عروس و داماد رساندم . پسرک خورد که على نام داشت وهمسایه خانه بيگم شان بود بسوى حسن دويد .
على برأى اولين بار در بدل يك ساجق برأى حسن گفته بود كه اسم آن دختر بيگم است .
از همان روز على همیشه حسن را سلام میداد و منتظر مي بود که باز برایش انعام بدهد . آنها با هم دوست شده بودند . حسن به اشاره سر او را نزديك خود خواست . على دوان دوان از ميان جمعيت براى خود راه باز كرد و به نزد حسن امد و سلام کرد .پرسید لالا جان برایم شیرنی آوردی ؟.حسن گفت بلى ! بگو عروسی کی است؟
على خندیده گفت عروسی بیگم است . حسن دیگر به خود نفهمید . چشم هایش سیاهی کرد و پاهايش سست شد و به زمین خم شد. در گوشه ای نشست اشک هایش جاری بود . رفتن یار را تماشا میکرد. شاید هم در دریای غم های خود غرق شده بود. شام با پای لرزان به خانه رفت و شب تا سحر گریست . ارام از بستر برخاست و بر سر چاه رفت خود و را در چاه انداخت .
مادر تا شام منتظر ماند با خود فکر کرد كه حسن حتمآ به کار و سودا رفته . شام شد از نوردیده خبری نشد . به کمک همسایه ها در جستجو شدند .
مرد مسن و عاقل پرسید ، ایا وسایل کار را با خود برده بود ؟ مادر با چند تن در جستجو شدند دیدند که وسایل حسن در پسخانه است .
مرد مسن گفت بکار نرفته، همین چهار اطراف را نگاه کنید.بعد از جستجو زياد جسد بی جانش را از چاه کشیدند.
پدر و مادر پير شب تا سحر گريستند و بار بار ضعف كردند .
به كمك دوستان و اقار ب فرداى آنروز حسن را در حضيره دهکده دفن کردند. بزودى خبر مرگ على در دهكده و قريه هاى دور و نزديك پخش شد . بیگم بعد از چند روز خبر شد که يگانه عشقش (حسن ) خود را در چاه غرق کرده .او هم خود را در چاه غرق کرد و در نزدیکی حسن دفن شد.
کسی ندانست فقط آن دو از آئینه چشمان هم عشق را درک و لمس کردند .

١٣٦٠/٢/٥

صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محك يادگار











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us