څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

اشرار عروسم را بردند


اشرار عروسم را برد
زنان و دختران در پارك پيشروي سالون فاتحه خوانى شهر نو بدور هم حلقه زده و با چهره مغموم و گرفته به سخنان خاله ضيا گل گوش فرا داده بودند :
خاله ضيا گل خانم مسن و خوش قیافه اى بود که گرمی و سردی روزگار را با عالمی از غم و اندوه به ناچار متحمل شده بود . چشمان زیبا و گود رفته اش را که از گریه سرخ شده بود با پشت دست سترد و چنین ادامه داد :
بلا از بلا نمی ترسد. توبه کنید .از خداوند میخواهم که این همه بر بادی و بی اتفاقی ، کشتار و انتحاری را از وطن ما دور سازد و یک صلح دائمی را جايگزين آن کند.
چشم هایش را تنگتر ساخت و به فکر فرو رفت ، فقط که از یاد آوری خاطرات گذشته و بیان آن متردد بود . اشک هایش را که از کنج چشمان بر رخسارش می چکید ، با گوشه چادر سیاه رنگی که بر سر داشت پاک نموده، با وجودیکه از شدت غم و اندوه صدایش میلرزید گفت:
زمانیکه جوان بودم مردان کابل خیلی مهربان ، دلسوز ، با فرهنگ و با تربیت عالی بودند. مثل حال مردان و پسران باعث اذیت وآزار دختران و خانم ها نمی شدند. هرکس پی کار خویش بود .کسی را با کسی کاری نبود . در جاده های کابل دختران با جورا ب و چادر ها ی کم عرض ( شاید نیم چارک نمیشد) به مکتب می رفتند. معلمان با سر بدون چادر و جوراب های نازک ملبس بودند.دختران با پسران در یک فاکولته و یک صنف با لباس های فیشنی و مودرن در کنار هم چون خواهر و برادر درس میخواندند . آنقدر حیا و وجدان داشتند که کسی بطرف خواهر و مادر کس چپ نگاه نمی کرد وهرکس به ناموس دیگران بدیده قدر میدید .
کسی بالای خانم خود ظلم نمیکرد حتی در دور ترین نقاط افغانستان چنین ظلم و ستم که امروز بالای زن و سیاه سر خود می کنند نمیکردند.توبه از این زمانه نزدیک است دیوانه شوم . هر صبح و شام با شنیدن قصه های بی عفتی و بی عزتی که بر زنان ، دختران و کودکان این وطن صورت میگیرد ، هوش از سرم میرود. شب ها تا سحر بدربار خداوند گریه و زاری و التجأ میکنم که خداوند متعال این مصیبت ها را از جامعه ما برچیند و بحال مردم زجر کشیده این سرزمین رحم کند.
گرچه از آن روز که عروس نازنین ، با عفت و با عزتم را دزدان مسلح با خود بردند دم خوش نزدم و اشک چشمانم خشک نشده ، اما توبه میکنم . بزرگان گفته اند که (از بد بدتر ش توبه) . به چشمان گنهگار خو د دیدم که... .
گریه مجال سخن را از او گرفت . با چادر آب بینی و چشمانش را سترد بعد از آه سوزان چنین آغاز گر شد:
سی سال قبل از امروز در یکی از روز های سرد زمستان آتش چری را زیر و رو کردم وعروس هایم را صدا زدم . گلناز جان ! مریم جان ! همو دیگ بخاره بیارید، بالای چری بگذارید که آهسته آهسته تا آمدن قاسم و هاشم پخته شود .
آفتاب غروب کرده بود و شب پرده سیاهش را بر شهر و ده کابل هموار نموده بود که تک تک دروازه شنیده شد. نواسه گگ هایم که هرکدام 5 و 6 ساله بودند دوان دوان درب حویلی را باز نمودند . هر کدام دست پدر را گرفته خوش و خندان ، داخل خانه شدند هردو پسرم سلام کردند و دستانم را بوسیدند .
قاسم کمی شکمبو بود با خنده صدا زد واه واه ! چه بوی خوش و مزه دار مادر جانم باز کله و پاچه گوسفند پخته . هاشم خنده کنان گفت : چتو خداوند مراد شکمت را میدهد . هردو خنده کنان به اطاق های شان رفتند سر و صورت خود را تازه کردند لباس هایشان را تبدیل نمودند ، دو باره نزد من آمد نزدیک چری نشستند و دستان شانرا در پشت چری گرفتند . نیمرخ نگاه شان کرده گفتم عزیز های دل ، سرد تان شده ؟ هردو خنده کنان صدا زدند نه .مادرجان زیاد خنک نبود . گفتم خنک خو است ، خیر چای سیاه دم کرده ام برای تان می آورم .
هنوز از جایم تکان نخورده بودم که گلناز پطنوس پیاله ها ومریم دشلمه ( شیرینی ) را آوردند.عروسم به بسیار محبت از چاینک در گیلاس ها چای ریخته برای شان تعارف نمود ، در دلم از محبت عروسانم در حق پسرانم خشنود میشدم و هردوی شانرا دعا میکردم.
عروس بزرگم گلناز پرسید ؛ مادر جان برای شما هم چای بریزم ؟ با تبسم و مهربانی گفتم نه ، جان ماد ر ، بعد از نان برایم چای سبز هیل دار دم کنید . هاشم و قاسم هردو خندیدند، مادر جانم نمی خواهد اشتهایش بسوزد، امشب شوربا مزه دار ( کله و پاچه ) میخوریم . بطرف شان نگاه نمودم و گفتم نه ، جان مادر خیلی مانده و ذله هستم ؛ هردو یک جا صدا زدند چرا ، چه کردی که مانده شدی ؟ مه بیمرم برایشان ، خبر نداشتند که آن شب آخرین خوشبختی ما بود . از آن شب دیگر به بعد دم خوش نزدیم... .
به جواب شان گفتم هاشم جان و قاسم جان امروز رفتم مواد کوپون هردو ى شما را گرفتم . کراچی وان میدوید من هم از عقب او دوان دوان روان بودم تا به خانه دویدم . همه خندیدیم . هردویشان مانده نباشی گفتند.
قربان آن روز ها . دوران داکتر نجیب الله برای مامور، معلم ، اجیر، معیوبین و فامیل های شهداُ ؛ آرد ، روغن ، چای ، بوره ، شیر ، لوبیا ، نخود و دهها قلم اموال امدادی میداد . ما مردم قدرش را ندانستیم.
آنشب را که فرزندانم با خانواده ایشان بدورم جمع بودند هرگز فراموش نمی کنم .اشک هایش قطره قطره میچکید ومیگفت آخرین خوشی های زندگیم بود تا نا وقت های شب خندیدم و قصه گفتیم ... .
صبح وقت من سر نماز بودم که کوچه ما آهسته آهسته تک تک شد . هنوز سلام نگشتانده بودم که تک تک دروازه شدید تر شد . قاسم مادر مرده به عجله بسوی دروازه رفت ؛ بعد از سلام و علیک گفت بفرمائيد .
دلم خیلی نا آرام شد . نماز را ختم نموده به کنار کلکین رفتم ، سر و کله چند تن از دوستان ما که خود را مجاهد میگفتند نمایان شد. از دیدن آنها در این وقت صبح خیلی پریشان شدم ، دلم گواهی بد میداد .
بعد از ساعتى قصه و صبحت دوباره رفتند . گلناز و مریم هردو آماده گى چای صبح را گرفتند. در هنگام صرف چای قاسم و هاشم هردو پریشان و اندوهگين بنظر میرسیدند . نیم رخ بصورتشان نگاه نموده گفتم پسرانم چه شده؟ در این اول صبح از سر و روی تان ماتم میبارد خیرت باشد ؟
قاسم و هاشم مادر مرده هر دويشان با چهره گرفته و غمگین خاموشانه به چهره اولاد های شان نگاه نمودند .گفتند قوماندان(...) ما را به جهاد دعوت کرد ما هم قبول کردیم .
فریاد زدم جهاد چه ؟ برای چه؟ برای کی ؟ گفتند علیه دولت ، علیه ......
گریه کردم، زاری کردم برای شان گفتم به لحاظ خدا فریب آنها را نخورید . زن و فرزندان خود را ترک نکنید ، بزرگان گفته اند : رفتن بدست خودما و آمدن بدست خداست . هر دو خاموشانه و بی صدا فرزندان خویش را با اندوه ودرد که از چشمان شان هویدا بود نگاه کردند .
بعد از ساعتی بکس های دستی خود را گرفتند، دستانم را و فرزندان شانرا بوسیده خدا حافظ گفتند و رفتند . از آن زمان تا الحال منتظرم و اشک هایم جاریست ...
روز ها و شبها بچه گگ سه ساله قاسم و طفلک یک و نیم ساله هاشم گریه و فریاد میکردند . هرروز عصر بچه گگ قاسم بطرف دروازه کوچه میرفت صدا میزد که پدرم میاید، ساعت ها گریه و ناله میکرد .
و طفلک بی زبان هاشم زار زار میگریست میدانستیم که پدرش را میخواهد روز های دردناک بود ....
چون دیوانه ها به هر کوه و دمن رفتم، پیش هر مجاهد عذر و زاری کردم و احوال جگر گوشه هایم را گرفتم ، هیچ کدامشان حرف درست نگفتند . یکی میگفت که به پاکستان رفتند سلاح میآورند .دیگری میگفت که به عربستان رفته .
آبله پاههایم ترکیده بود و از آن خون جاری بود .خلاصه شب و روزم به گریه و زاری سپری شد و از دلبندانم خبری نشنیدم .
خدا نا تر سها ،هردو دلبندم را بردند و برای همیشه من و خانم هایشان را با نواسه هایم در غم نشاندند . خداوند جزای شانرا بدهد.
همان هائیکه ما را در بدر و خاک بر سر نمودند اکنون صاحب جاه و جلال هستند . بعد از اینکه مجاهدین بکابل آمدند و قدرت را گرفتند نور امید بر دلم چنگ زد .
با دریغ و درد ، تا الحال هیچکدامشان حاضر نشدکه از گم شده هایم ، از دلبندانم برایم جواب بدهد ، همه آرزو هایم به یأس تبدیل شد . خانه ما را خراب کردند . از خداوند میخواهم خانه شان خراب شود و دلشان به مانند دل من بسوزد و کباب شود.اشک هایش جاری شده و با چادرش پاک میکرد و فق میزد ... .
عزیزان خواننده : شاید برای شما کمی درد آور باشد و از خواندن آن متأثر شوید، مگر من برابرش گریستم و دردش را با گوشت و پوست تا مغز استخوانم حس کردم. سالهای سال برایشان گریسته ام و درد کشیده ام.
خاله بعد از گریستن زیاد با صدای گرفته و غم آلود ادامه داد ؛ الهی تباه و برباد شوند .خانه و کاشانه هزاران افغان را تباه و برباد کردند .
به همه شما عزیزانم هویدا و معلوم است که: درکوچه کوچه کابل در ( سالهای 1371 تا 1375 )خون جاری بود هر گروه با راکت و خمپاره خانه های مردم را سوختاندند ، دختران و زنان شانرا با خود ربودند و بی عفت نمودند ، تاریخ بشریت هرگز فراموش نمیکند آن همه جفا و ظلم را كه توسط یک عده رهزن، جانی ، قاتل و خود فروخته بالاى مردم تحميل شد و از آدرس دین ؛ هرنوع ظلم و تألم را بر مردمان کابل و مردم افغانستان روا داشتند و سالهای سیاه وبربادی ،بی عفتی بی ناموسی آنها را در مقابل مردمان مظلوم و بی دفاع کابل هرگز فراموش نمیشود.
شهر کابل در تاریکی و سیاهی فرو رفته بود ، از در و دیوار این شهر کهن که سال های دراز شاهد بربادی دشمنان خویش بود . با تأسف بدست خصم بی فرهنگ پارچه پارچه شد و فضای شهراز بوی خون و باروت انباشته شده بود . این شهر زیبا از نعمت برق و هرنوع خدمات شهرى محروم ساخته شده بود.
باران راکت و خمپاره ها بر مردمان مظلوم و بیچاره و بی دفاع باریدن گرفته بود .مدت پنچ سال تمام کابل را به ویرانه و خرابه تبديل كردند . تا الحال انفجار ، انتحار ، اختطاف ، ترور ، قاچاق موادمخدر و قاچاق انسان بخصوص کودکان و زنان ،فروش اعضای بدن ، تجاوز جنسی از کودک سه ساله تا خانم هفتاد ساله، سوختاندن زنان و دختران ،بریدن گوش و بینی ، کشیدن ناخن ، تجاوز دسته جمعی ، و...تا کشتن ، زدن و سوزاندن فرخننده شهید ،این همه بربادی و نابودی از برکت همین قشر بی فرهنگ و ... .


بعد از سال 1375 مصيبت ديگر دامن گير مردم مظلوم و بيچاره ما گرديد ، با آمدن طالب دوره سياه و تاريك ديگرى أغاز شد و دروازه هاي مكاتب بروى قشر إناث بسته شد و صدها مصيبت ديگر تا الحال دامن گير مردم مظلوم ما گرديده است .عزیزان خواننده با معذرت از موضوع دور شدم .
بلی خاله ضياگل به گفته هایش چنین ادامه داد ، با آمدن جلادادن سیاه دل بکابل جنگ های تنظیمی شروع شد . خانه ها را سوختاند و مردمان آنرا قتل عام کردند.
خانه ما در کوچه عاشقان و عارفان ( شهر کهنه کابل ) بود . از شدت جنگها همه مردم منطقه فرار کردند ما هم در کارته نو مهاجر شدیم . در یکی از شبهای تاریک صدای دق الباب ، فضای کلبه ام را به لرزه در آورد .همه هراسان از خواب بیدار شدیم .چراغک را روشن نمودم عروس و نواسه هایم چون بید میلرزیدند. من حیران بودم چه کنم ؟ جرأت اینکه بسوی دروازه کوچه بروم نداشتم. آهسته آهسته با قدم های لرزان و مملو از بیم و هراس بسوی دروازه کوچه روان شدم ، هنوز چندقدمی نرفته بودم که صدای شکستن دروازه شنیده شد.از دیدن چند نفر مسلح با مو های ژولیده که ازسر و صورت شان وحشت و خیانت می بارید، داخل خانه شدند، سراپایم را تشنج فرا گرفت. مات و مبهوت بودم .چراغ دستی شان فضای تاریک را روشن کرد. هرکدام در جستجوی چیزی بودند. صدایم از ترس می لرزید با صدای پُر تشنج گفتم : بچیم ما غریب و بیچاره هستیم ، چیزی از مال دنیا نداریم ، صدای رعب آور و وحشتانک در خانه طنین انداخت ، چرا نداری خاله ؟ با عجز گفتم هر آنچه داشتیم فروختم و از یتیم های بچیم سرپرستی کردم . صدای قهقۀ وحشتناک چون ناقوس مرگ فضای اطاق را پُر ساخت .عروسم ( گلناز) که قصه های زیادی از بی ناموسی و بی عفتی این جانیان شنیده بود ، با صدای شکستن درب منزل در گوشهُ پنهان شده بود. و عروسم (مریم ) در ابتدای آمدن این ظلمان به شهر کابل ، با خانواده پدری خود به کشور های همسایه مهاجر شده بود.
لحظۀ از جستجوی تفنگداران نگذشته بود که صدای چیغ گلناز بگوشم رسید . که میگفت به لحاظ خدا بمن دست نزنید . دیدم که گلناز را کشان کشان به اطاق آوردند.
چون برگ درختان طوفان زده می لرزیدم. با قدم های لرزان از تاقچه قرآن کریم را گرفته برای شان پیش کرده گفتم بروی همین قرآن به عروسم کاری نداشته باشید . که سر پرست یتیم های خود است .
صدای قهقه شان چون ناقوس مرگ هنوز در گوش هایم طنین انداز است .
-اشک هایش جاری بود . با صدای بلند میگریست . گریه و ناله هایش تا دور دست ها میرسید. ما همه همرایش گریه میکردیم. بعد از لحظه ای کمی آرام شد و ادامه داد: به گریه و زاری ما و کودکان اهمیت ندادند، من خود را به پاهای ناپاک شان انداختم ،عذر و زاری کردم . با لگد ضربه های پیهم حواله بر فرقم کردند. خون از سر و رویم جاری بود . نواسه گگ هایم چیغ میزدند ، به حال طفلک ها هم رحم نکردند .
هرکدام قهقه میخنندید . یکی شان که سمت آمر بر دیگران را داشت دست عروسم را محکم گرفته بود .
دیگران را صدا زد بیاید که برویم خوب چیز را به چنگ آوردیم . گلناز عذر و زاری میکرد؛ شما هم اولاد دارید مرا از اولادهایم جدا نکنید . کسی نشنید و دست ها و پا ها و دهانش را بستند و باخود بردند .
من و نواسه هایم تا دم دم صبح گریه و ناله کرديم . تا روشنی روز بر شب سیاه چیره شد . با نواسه هایم به در مسجد رفتیم . بر سر و صورتم زدم گریه کردم ، ملا امام و یک عده محدود مردان پیر که در محله زنده مانده بودند با چشمان اندوهگین و اشکبار به طرفم نگاه نمودند . و از ترس آن ظلمان چیزی نگفتند ... .
دو دخترک و یک پسرک گلناز هردم مادر خود را میخواستند و گریه میکردند . برایشان دلداری میدادم که خیر باشد مادرت میآید . در حالیکه خودم میدانستم که هرگز هرگز ... .
خدا میداند که عروسم زنده است یا نه ! هزاران گپ در دلم ... شاید او را خارج از مرز ها بفروش رسانده باشند ، و یا شاید مثل هزاران زن و دختر دیگر او را هم کشته باشند . (سینما بریکوت که در سه راهی دهمزنگ واقع بود از اعضای بدن إنسانها مملو بود.)
دخترک نو جوانی که اشک هایش جاری بود با صدای بغض گرفته پرسید بی بی جان ؛ خودت تنها با نواسه گگ هایت چطور زندگی کردی؟
خاله اشک هایش را با گوشه چادرش پاک کرده آهی کشید وگفت هیچ مثل هزاران شهروند کابل دربدر از یک کوچه بکوچه ای و ازیک خانه به خانه ای و از یک دکان به دکان دیگر برای لقمه نان برای یتیم هایم ( نواسه هایم ) سرگردان و در بدر هستم .
او به سخنان خویش چنین ادامه داد:
نواسه گگ هایم ( نسرین ، نسیم و بنفشه ) را گرفته با صدها تن از شهریان کابل که چون من بیچاره شده بودند ، از شاه شهید و کارته نو که راکت و آتش چون باران می بارید فرار کردیم و دهها خانواده جسد اعضای خانواده شانرا بر جا ماندند. بسوی مکروریان ها رفتیم . خانه هایکه صاحبانشان مهاجر شده بودند و تفنگسالاران دروازه ها و کلکین های انرا کشیده با اموال شان ،در کنار جاده مارکیت مکرویان سوم بفروش میرساندند . ما مردم در خانه های بی در و دروازه شان زندگی کردیم .
مردم قلعه بختیار ، چارقلعه چهاردهی ،ده دانا و چهلستون هم كه از جنگ ها فرار کرده و بطرف مکرویان ها آمده بودند ، در لیسه دوستی ( الفتح ) ، لیسه فردوسی ، لیسه عبدالهادی داوی و کودکستان ها جابجا شدند . دیری نگذشت که دامن جنگ گسترده شد ، با شدت خیلی قوی فضای مکروریانها با باران مرمی هاى هاوان ، راکت و خمپاره ها به جهنم تبدیل شد و زندگی را بر مردم مکروریانها تیره و تار ساخت . از هر گوشه و کنار صدای ناله و ضجه زنان و کودکان به آسمانها رسیده بود ودرهر قدمی زیر بلاک ها یک جسد افتاده بود .جنگ چندین هفته بدون وقفه ادامه داشت. عده فرار کردند و تعدادی هم در تهکو های بلاک ها خود را پنهان کرده بودند .
یک مدت کوتاه جنگ متوقف شده که مردم از تهکو ها خارج شدند ، تعدادی برای دفن و جابجا ساختن اجساد وابستگان شان به عجله در هرگوشه و کنار حتی در زیر بلاک ها دفن کردند و عدۀ به عجله خود را از این منطقه کشیده بسوی خیرخانه مهاجر شدند . خلاصه مردم کابل سرگردان و در بدر شده بودند.
در یکی از روزها که آفتاب کمرنگ شده و در حال غروب در پشت کوهها بود فضای مکروریانها کمی آرام شده بود و مردم هرکدام به عجله برای تهیه ضروریات خود سرگردان بودند.
از چار آسیا راکت ها پی در پی فیر شد، بخار خانه مکروریان را با ذخیره تیل آن منفجر ساخت . خدا آن روز را نشانتان ندهد ، صحرای محشر بود . چند شب و روز آتش سوزی دوام کرد . همان شب تا سحر زنان و کودکان از بلاک های مکروریان چارم و سوم که نزدیک بخار خانه بودند فرار کردند . هر کدام با گریه و ناله با پای پیاده در هوای سرد بسوی خیر خانه روان بودند .
دخترک های عزیزم ! گفتن و شنیدن آسان است وای بر مردم مظلوم و بیچارۀ کابل که چه درد ها و ستم ها را از دست این مردمان بی دین و بی فرهنگ متقبل شدند. خداوند جزای شانرا بدهد...
من هم با نواسه گگ هایم بطرف خیرخانه رفتم پای های ما از رفتار مانده بود ،آبله آن ترکیده از آنها خون جاری بود .نواسه گگ هایم گریه میکردند... در لب جر خیرخانه در یک اطاقک که در و دیوار آن همه از فیر هاوان و راکت ویران شده بود زندگی میکردیم. ظالمان سیاه دل هروقت و ناوقت که دلشان میخواست راکت و هاوان فیر میکردند و خانه ها را با مردمانش از بین می بردند .یک شب راکت چندین خانه را در نزدیکی ما خراب کرد ، همه مردم از زندگی خسته شده بودند با قلب های درد کشیده و جسم کوفته و پارچه پارچه بدربار خدا دعا میکردیم ... .
یک روز سر نماز پیشین بودم ، یک صدای مهیب بگوشم رسید ، خانه تاریک شد . چیزی معلوم نمیشد همه جا سیاه شده،فضا خانه از خاک و دود انباشته شده بود . هر چه کوشش کردم از جایم برخیزم نتوانستم . دیگر نفهمیدم ، وقتی بهوش آمدم که سر و صدا زیاد بود . همسایه ها در رفت و آمد بودند.
به زحمت صدایم را بلند کردم ، چه گپ است ؟ دختر خانمی با دستان لرزان برایم آب آورد گفت بنوش که کمی سر حال شوی،بعد از نوشیدن آب حالم بهتر شد ، پرسیدم که چه شده ، یکی صدا زد راکت خورد.
به چار طرفم نظر انداختم که همه چیز ریخته و شکسته ، با تعجب دست و پایم را لمس کردم ، دیدم سالم اند . مثل که از خواب بیدار شوم ، چیغ کشیدم نواسه هایم کجاست ؟ چند خانمی که در کنارم بودند به وارخطائی و دست پاچگی گفتند . خوب هستند ... .
از جایم بر خاسه صدا زدم ، از برای خدا باز چه خاک بر سرم شد ... همسایگان بدورم جمع شده گریه میکردند که نسرین و بنفشه شهید شدند. دنیا بسرم شب شد . بر سر و صورت خویش زدم گریه و ناله کردم گفتم بگوئید کجاهستند ؟ نسیم جان کجاهست ؟ گفتند همه را به کلینیک سره میاشت پنجصد فامیلی بردیم .نسیم جان زنده است . باورم نمیشد سر و پای کنده و بدون چادر با موی های پریشان و ژولیده بطرف سرک دویدم . نفهمیدم از لب جر تا پنچصد فامیلی چه طوررفتم .همسایه ها را خداوند خیر بدهد، مراهمراهی کردند .
گریه مجالش نمی داد فق فق میزد . ما همه با اویکجا می گریستیم .بعد از لحظه ای ادامه داد: دیدم که نسیم جان در بستر افتاده و بیهوش است و در اطاق دیگر چندین جسد که شهید شده بودند بنظر میرسید. بالای سر هریک رفتم از دیدن چهرۀ خون آلود نسرین و بنفشه از حال رفتم .
-چشمان سرخ و اشک آلود خود را پاک نموده با صدای بغض گرفته و درد آلود ادامه داد:
همسایگان اجساد را دفن کردند و داکتران پای نسیم را قطع کردند .
بلی ! من باغم های بیکران تک و تنها ماندم .دیگر نسیم نواسه گگ معلولم که چارده ساله شده بود امید فردا هایم بود. اما افسوس که درعین جوانی شاخ جوانیش را شکستاندند و گل های امید او را پر پر کردند . او وقتىيكه طفل بود همیشه برای پدر و مادر خود میگفت : من درس میخوانم ، در آینده داکتر میشوم . من خنده کنان میگفتم ،باز بی بی خود را تدادوی میکند... .
-همه غرق اندوه و غم شده بودیم و دل ما برای خاله بیچاره واقعاً می سوخت که چقدر غمدیده و مظلوم است.
یکی صدا زد خاله جان باز چه شد ؟ با اشک های جاری گفت : من ونسیم جان بسیار روز های بد را دیدیم ،با نسیم یکجا در کنار سرک به گدائی مصروف هستیم .
این همه گدا و بیچاره را می بینید، روزی چومن صاحب خانه و کاشانه بوده اند ،صاحب عزت و حرمت بوده اند . از دست این ظالمان و خائن ها که از چور و چپاول خانه های شهر کابل واز دزدی سرمایه های ملی،از چور و چپاول موزیم ها و وزرارت خانه ها صاحب جاه و جلال شده اند و از فروش ملت و مردم افغانستان به سرمایه های فرعونی دست یافته اند و از خون یتیم و بیوه، معلول و معیوب قصر ها ساختند. و… .
اشک هایش جاری بود و از چین و چروک رخسارش به سوی یخنش ره کشیده بود

صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محك يادگار











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us