څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

درد جدايى




_ درد جدایی:
يك و نيم سال از ازدواج ما گذشته بود كه ميلاد پسركم تولد شد .در همان شب و روز رحمان هم در يكي از رياست هاي دولتي به حيث مامور مقرر شده بود.
ديروز وارى بياد دارم ، ماه سرطان بود. هوا گرم و درجه حرارت روز تا روز بلند ميرفت . اتاقك ما تنگ و تاريك بود و يك پنجره مربع شكل يك متر در يك متر داشت . شيشه هاي ان شكسته بود و در چوكات شكسته ان پلاستيك كوكه كرده بوديم . رحمان مثل هميشه أهنگ دوست داشتني ام را ( اي جان من فدايت .... عمرم به اخر امد . از احمد ظاهر فقيد ) را سوت ميزد . آنقدر زيبا با دهن سوت و اشپلاق مي نواخت كه روح آدم را نوازش ميكرد . بر روانم تإثير عجيبي ميكرد و اين سرود تا مغز استخوانم ميرسيد و آنرا با قلبم احساس ميكردم. هنگام عصر كه رحمان از وظیفه می آمد و از پله هاي زينه بالا مي شد به شنيدن سوت هايش در هر كار كه ميبودم چون پرنده اي سبكبال در پرواز ميامدم و سر راهش مي دويدم و هر دو عاشقانه يكديگر را بغل ميزديم.
هر صبح كه از خواب بر مي خاست ، همين آهنگ را سوت ميزد و چاي جوش را بالاي اجاق گازي ميگذاشت . كمي ورزش ميكرد ، در ترموز چاي دم مي نمود ، خود را آماده ساخته من و ميلاد را ميبوسيد و به وظيفه مي رفت.
عصر باز همان أهنگ را سوت ميزد و از پله ها بالا مي آمد. ياد أن روز ها بخير چه دنياي مملو از محبت داشتيم.
گرمي به شدت تمام بر سنگ و شجر ميكوبيد ،مجبور شدم كلكين را كه در يك چپراس أويزان بود باز كنم ، همان شب از دست بنگس پشه دربيخ گوش ما تا سحر نخوابيديم ، همينكه چشمان ما بسته ميشد پشه خود را بر سر و روي ما ميرساند و نيش ميزد.
هنوز خواب نرفته بودیم که دست و پاي ما گر ميگرفت ، مثلكه در بين قوغ أتش داخل شده باشد ميسوخت. پشه با صداي منحوس خواب را بر ما حرام كرده بود.
خوش بودم كه گهواره ميلاد پشه خانه داشت ورنه ، طفلك بي زبان را به عذاب ميكرد .
با وجود همه مشكلات از بأهم بودن خوش بوديم .يكديگر را عاشقانه مي پرستيديم ، تمام مشكلات زندگي را فراموش ميكرديم .
در دومين سالگره عروسي ما توانستم يك ماشين ريش تراشي برقي براي رحمان تحفه بخرم .
از اين تحفه بي حد خوشحال شد و مثل هميشه مرا بغل زد و تشكری كرده قهقه خنديد و گفت : تمنا عزيزم اين تحفه زيبا ترين و قيمتي ترين تحفه اي است كه در عمرم دريافت كرده ام . ( عزيزان خواننده شايد براي شما خنده آور باشد ، اما براي ما مردم غريب كه با معاش بخور و نمير ماموريت يكماه را به سختي ميگذرانيم و از أن كرايه خانه هم ميدهيم اين تحفه خيلي قيمتي و با ارزش بود.).
ما مردمي هستيم كه غير از تحصيل و دانش ديگر چيزي نداريم . بلي چيزي داريم كه در اين أشفته بازار امروزی كشور ما كار امد و خريدار ندارد.
من و رحمان هردو از پوهنتون كابل در سال ١٣٨٩ فارغ شديم ، تمام دوائر دولتي را و هر در ی را كوبيديم ، همه يك جمله را تكرار ميكردند ، سابقه كاري نداريد.
حال آنكه صاحبان زر و زيور اسناد فاكولته ها را مي خريدند و در بلند ترين پوست هاي دولتي مقرر مي شد ند، اما مردم غريب ديپلوم بدست در پي كار سرگردان بودند و جوانان دیپلوم بدست در جاده هاي شهر به دست فروشي مي پرداختند.
رحمان هر صبح که بيدار ميشد ، نغمه هاي دلنشين را سوت ميزد روح ام را تازه و جسمم را قوت و انرژي مي بخشيد.
ديگر عادت داشتم كه صبح ها از صداي سوت و ماشين ريش تراشي اش بيدار شوم . اصلأ اين دو صدا با هم همأهنگ شده و شنيدنش برايم به يك امر حتمي مبدل شده بود ، با اين صدا ها موجوديت يگانه عشقم را در نزديكم احساس ميكردم.
رحمان مثل هميشه با همان سوت ما را مي بوسيد و با لب خندان از خانه بدر شده ، بسوي جاده روان مي شد تا در سرويس مامورين به محل كار خويش برود.
يك صبح شايد بيش از بيست دقيقه از رفتنش گذشته بود كه يك صداي مهيب خانه گك ما را لرزاند خاك و گرد از سقف بر سر و روي من و ميلاد باريدن گرفت ، سراپايم را وحشت فرا گرفت . من با دست پا چگي میلاد را بغل زدم و از پله ها پا ئين رفتم . مثل هميشه خود را دو لا قات كردم از دروازه گك حويلي بيرون شدم و بسوي جاده به دويدن شدم . سر و صدا ، ناله و شيون زنان و كودكان به گوش ميرسيد . بير و بار و ازدحام مردم زياد بود .آژير موتر هاي پوليس و امبولانس فضا ی شهر کهنه کابل را رعب آور ساخته بود . بوي مرگ و تباهي به مشام ميرسيد، به خود نمي فهميدم جيغ ميزدم و از ميان مردم خود را بداخل جمعيت رساندم. أه ! خدايا زن و مرد و كودكان همه غرق در خون توته هاي گوشت دست و پا در همه جا پخش شده بود . گفتند ؛ انتحاری در سرویس مامورین خود را انفجار داد .
يك دست در زير پايم شده بود وارخطا پايم را كه غرق در خون بود دور كردم . آستينش مانند پيراهن رحمان بود . پا هايم سست شد ديگر به خود نفهميدم.
صداي گريه ميلاد به گوشه ام رسيد ، به زحمت چشم هايم را باز كردم ، به عجله ميلاد را گرفتم و در گوشه اي نشتم خواستم چادرم را بروي سينه ام كشيده و ميلاد را شير بدهم ، متوجه شدم ، در سر چادر و در پا بوت ندارم ، حتمأ چون ديوانه ها سر و پاي لچ از خانه بدر و بسوي جاده روان شده بودم.
تلو تلو خوران ، با قدم هاي لرزان از ميان جمعيت مردم كه همه مصروف جمع أوري توته هاي بدن إنسانها بودند ، راه برای بیرون رفت باز کردم و خود را به زحمت به خانه رساندم ، از اينكه همه عابرين در خيابان مرا نگاه ميكردند ، خيلي شرمنده و خجالت شده بودم.
از دروازه چوبي كوچك خود را دو لا كردم و داخل حويلي شدم ، همانجا بروی زمين چون مرده دراز كشيدم ، و ميلاد پي هم ميگريست و خاموش نميشد ، زير قولم انداختم تا شير بخورد ، خودم بيهوش شدم
ظهر بود از شدت گرمي از سر و رویم عرق میریخت كه به هوش آمدم.
صداي گريه ميلاد بگوشم رسید . به عجله برخاستم و اطرافم را نگاه کردم طفلک لخچک کرده خود را به سایه دیوار رسانده بود.
نمیدانستم چرا در روی حویلی هستيم مثل اينكه خواب ديده باشم ، كم كم ازدحام مردم جاده مثل یک سایه در نظرم مجسم شد . هرقدر كوشش كردم ديگر چيزي را بياد نياوردم
ديگر رحمان عزيزم را نديدم ، هميشه چشمم بدر است كه رحمان عزيزم كي از در در آيد.
روز ها به رخت شويي در خانه هاي محل مصروف هستم ، شب هنگام كه مانده و ذله بخواب ميروم صداي سوت رحمان ؛ اي جان من اسيرت ، عمرم به أخر آ مد ... را ميشنوم و از خواب مي پرم ، اطرافم را جستجو ميكنم ، اما از يار و عزيزم خبري نيست ، اشك هايم در اختيارم نيست تا صبح از ديدگانم ميريزد . وقتي چشمم پُت ميشود كابوس مي بينم . رحمان با چهره مغموم ، گرفته و خيلي نا راحت گله أميز ميگه عزيزم ؛ از من همان يك دست باقي مانده بود، بايد دفن ميكردي.
هر وقت برايم دلتنگ ميشدي بر سر تُربتم مي آمدي . خير ؛ حالا هر لحظه در كنارت هستم.
وحشت زده بيدار ميشوم و تا سحر ديگر خواب ندارم و از شدت گریه چشمانم میسوزد
گاه گا هي صداي ماشين ريش تراشي از حمام بگوشم ميرسد .با نوك پنجه آرا م آرام پشت درب حمام ميروم ، صدا بلند تَر ميشود ، با ترس و لرز آهسته دروازه حمام را باز ميكنم ، سويج برق را ميزنم با نگاه هاي مملو از یآس متوجه میشوم که از رحمانم خبري نيست ، همان جا زار زار گريه ميكنم و بر طالع خود نفرين مي فرستم.
صالحه ( محک )یادگار
سويدن
صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محك يادگار











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us