څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

سيال از سيال پس باند گوش و بينىش از بريدن است



سیال از سیال پس باند گوش و بینیش از بریدن است

خورشید در نوک کوههای پغمان در حال پهنان شدن بود ، ماه گل در تخت بام استاده درآسمان غرق تماشای غروب ، اما افکارش در بالاي قله ها در پرواز بود زمزمه كنان گفت آخرش چه خواهند شد … .

در خزان سال 1366 هجری شمسی ؛ ماه گل ، دختر زیبا ، رعنا و خوش سیما هنوز پا به هفده سالگی نگذاشته بود که پدر و مادرش به خواستگاری والدین عبدالله لبیک گفتند . و بعد از مراحل خواستگاری ، بزودی محفل شیرین خوری برگذار شد. در روز شیرینی خوری برای اولین بار عبدالله را دید . از اینکه جوان زیبا و قد بلند بود خرسند به نظر میرسید. بعد از چند ماه محفل عروسی در هوتل لکی فایف[555] در شهر نو کابل برگذار شد. در آنزمان مردم کابل با کلتور و فرهنگ عالی بودند ، عمومآ در کارت ها دو نفر دعوت میشدند . خانواده ها هم از بردن اطفال شان در محفل خود داری میکردند.

خانه پدری عبدالله در کارته چهار بود دکان و دستگاه بوت دوزی اش در مقابل سینما زینب در شهرنو موقعیت داشت . کار و بارش رونق فروان و مشتری زیاد داشت ، زندگی خوب و عاری از آلام و رنج داشتند .

دارای چهار پسر زیبا و نازنین به اسم شکور ، بصیر، فقیر و کبیر بودند. که بزرگترین پنج ساله و کوچکترین 2 ساله بود .

این خوشی و راحتی شان دیر دوام نکردر سال 1372 در جنگهای کابل پدر و مادر عبدالله شهید شدند . مجبورآ با خانم و اطفال قد و نیم قد بسوی پاکستان مهاجر شدند ؛ مدتی در پشاور زندگی کردند از آن جا با چند فامیل هموطن بطرف شهر راولپندی در منطقه بنگیش کالونی ، بدر کالونی و کتاریه پل در خانه های کرایی مسکن گزین شدند. مدت چند سال را با هزار مشقت و در بدری با توهین و تحقیر پولیس پاکستان شب و روز را با تلخی و رنج سپری کردند. از اینکه توان پرداخت فیس مکتب فرزندان را نداشتند خیلی رنج میبردند. و پدر هر شب در خانه که می امد با فرزندان خویش درس میخواند تلاش داشت که باسواد شوند.

هوای گرم و سوزان پاکستان برای افغانها بخصوص برای مردم کابل طاقت فرسا بود،ماه گل روز ها میگریست و میگفت ؛ خدایا چرا ما را زنده زنده در دوزخ انداخته ای.

تا اینکه در سال1381 بعد از سقوط طالبان ؛ عبدالله با چند فامیل افغان به امید اینکه دیگر جنگ ختم شده و کبوتر صلح در آسمان افغانستان در حال پرواز است ؛ بسوی دیار آبائی خویش در حرکت شدند .

زمانیکه بکابل رسیدند از دیدن شهر ویرانه و خاموش متعجب شدند ؛ مکروریانها همه شکسته و دود زده بی در و دروازه ، خانه های کارته نو و شاشهید ، شهر کهنه و جاده میوند ، چنداول و مراد خانی ، افشار و خوشحال خان ، دارالامان و چهلستون ، کوتی سنگی ، کارته سخی ، کارته سه و کارته چهار همه مخروبه و هموار بر سطع زمین شده بودند.

از خانه و دکان فقط یگان دیوار ریخته و شکسته باقی مانده بود.عبدالله شب و روز با کودکان خود خشت زدند و دیوار یکی دو اتاق را و دیوار های دکان را ساختند ، همه چیز را از نو و از صفر اغازکردند .

ماه گل یگانه چوری طلا را تا حال نفروخته و برای گور و کفن خود نگهداشته بود بدست عبدالله داد که بفروشد وبرای دکان یگان وسایل بخرد و بکار اغاز کند

عبدالله با پسرانش شروع بکار کرد کم کم مشتری پیدا شد و شب و روز مصروف بوت دوزی بودند . عبدالله با پسرانش شب و روز کارمیکردند روز تا روز مشتری زیاد شد از سرتا سر ولایات افغانستان بوت فرمایش میداند کار و بار دکان رونق یافته بود در کابل هر چهار فرزند خویش را بعد از سپری امتحان سویه شامل صنف 5 و 4 مکتب شدند.

هنوز چند سالی نگذشته بود که یک روز چند نفر به دکان عبدالله امدند و برایش گفتند که خانه را بزودی تخلیه کنید . زیرا قباله خانه بنام قوماندان …. است.

عبدالله از شنیدن این حرف نزدیک بود سکته کند بار بار تکرا کرد چه چه …؟ گفتید …؟

رنگش چون گچ سفید شده بود . بعد از چند دقیقه به خود امد گلویش خشکی میکرد ؛ گفت: از برای خدا شما چه می گویید ؟ مه چه میشنوم ؟. این خانه از پدر پدرم است . پدرم در همین خانه بزرگ تا آخرین نفس هایش ، در همین خانه شهید شد. من هم در همین خانه تولد و بزرگ شدم .

عبدالله عریضه کرد به هر مقام که گفتند رفت و داد و بيداد کرد . اما کسی صدایش را نشنید. روز محکمه فرا رسید فیصله شد که این خانه قباله دارد بنام فلان قوماندان ….

در همان هفته اول بادی گارد های قوماندان امدند ، به عبدالله اخطار دادند که تا چند روز گور خود را گم کنند ورنه … .

غم و اندوه دامنگیر عبدالله و خانواده شان شده بود . به ناچار در دامنه کوه دهمزنگ یک خانه شکسته و ریخته را که کرایه ان کمی ارزان بود گرفتند.

یگانه دلخوشی عبدالله و خانواده اش همان دکان بوت دوزی بود . از بخت بد با سرا زیر شدن اموال پاکستانی و چنایی همه دستگاه ها و صنایع دستی نو ساز وطن یکبار دیگر سقوط کرد و هزاران كارگر و کسبه کار بروی جاده ها برای پیدا کردن روزی حلال اواره و سرگردان شدند .

ماه گل همیشه از شوهرش یاد میکرد که عبدالله مرد كاركن و با غيرت بود. براي أسايس فرزندانش شب و روز در دكان بوت دوزي كار ميكرد.

زندگي خوب و با سعادت داشتیم ، با آه و افسوس آن روز ها را ياد مي كرد با گوشه چادر سياه رنگش أشك هايش را پاك ميكرد و ميگفت ، خدا ؛ خير نته تاجران را . که مال هاي پاكستانى و چينايي را وارد بازار كردند، دكان و دستگاه بوت دوزي مارا سقوط دادند، لقمه نان حلا ل اولاد هايم را از ما گرفتند .

پدر اولاد ها چندماهي به دست فروشي بروي جاده ها لقمه ناني براي ما پيدا نمود ، اما از دست پوليس هاي حوزه روز نداشت، با وجوديكه هروز حق ميگرفتند . باز هم گاه و بيگاه هرزمان دلشان ميخواست كراچي دستي مملو از تركاري ، پدر شکور و ديگر دستفروشان را چپه و پايمال ميكردند.

عبدالله شبي با چهره مغموم و گرفته گفت ؛ مادر شکور در اين ملك ديگر كار نميشه امروز ؛ امر حوزه با پوليس ها يكجا در جأده ها برآمدند همه دست فروشان را با كراچي ها به حوزه بردند بر علاوه كه ما را جريمه نقدي كرد توهين و تهديد هم كردند . من ديگر توان شنيدن توهين و پرداخت جريمه را ندارم ، من باجمعي ديگر تصميم گرفتيم براي كار به كشور ايران برويم ، در غير ان فرزندانم از گرسنگي خواهند مُرد . أشك در چشمانش موج ميزد، سرش را بلند كرد به سقف نگاه كرد ، دانستم مردانگي اش اجازه نمي داد أشك بريزد ،

فضاي اتاق انباشته از اندوه و غم بود، هردو خاموش بوديم در دل ميگفتم: رفتن بدست خودت و امدن بدست خداوند ،

شکور ، بصير ،قدير و كبير كه در روي حويلي مصروف توپ بازي بودند ؛ از دنيا بي خبر جست و خيز كنان، با شور نشآد داخل اتاق شدند ، زود متوجه فضاي غم انگيز شدند ، خاموشانه به پدر نگاه ميكردند.

پدر با لطف و مهرباني كودكانش را مورد تفقد قرار داد و گفت فرزاندانم من چند مدتي براي كار به كشور همسايه ميروم ، شما بايد بدرس هايتان توجه بيشتر كنيد ، در كار ها با مادر جان كمك كنيد ، همه به يكصدا گفتند چشم پدر جان .

عبدالله صبح وقت بکس دستي قهویی رنگ خود را گرفت . ماه گل سه بار او را از زير قران كريم عبور داد ، شکور با كلمه خداحافظ به عجله روان شد ، نميخواست أشك هايش را خانمش ببيند

ماه گل تا بيرون دروازه او را بدرقه كرد جام آب را درقفايش پرتاب كرد وگفت سفر بخير .

مدت سه ماه گذشت اما أحوال و خبر از عبدالله نشد ، شب و روز را با گريه سر كرد ، تا اينكه روزي پوسته رسان نامه أورد؛ ماه گل پشت و روي نأمه را ديد اه سوزان كشيد؛ با خود نجواكنان گفت : اگر پدر خدا بيارزم مرا ميماند كه مكتب ميرفتم حالا اين چنين نا بینا وكور نمي بودم ٬ خداوند برايم چشم داده ؛ سواد كه ندارم از نا بینا بدتر هستم ، بايد بروم، اگر شير لآلايم خانه بود نامه را بخواند.

از كوچه و پس كوچه های د همزنگ بطرف بالا کوه نوآباد روان شد٬ تا خانه برادرش رسيد ، بعد از احوالپرسي نامه را به برادرش داد . سرا پا گوش بود . برادرش نامه را خواند . كه دو ماه قبل نوشته شده بود ، از رسيدنش به ايران اطمئنان داده بود، و نوشته بود که با زحمات زیاد به رهنمائی قاچاقبر از کوره راهها به کشور همسایه رسیدند .

از برادر تشکر کرد وبا سپاس و دعای خیر در حقش٬ بسوی خانه روان شد . حالش كمي بهتر شد و نور اميد در دلش جوانه زد ، هنگامیکه پسرانش از مکتب امد به همه چشم روشنی گفت و نامه پدر را برای شان داد تا بخوانند.

هر سه وچهار ماه بعد پوسته رسان برایش نامه می آورد و سال یکی دو بار عبدالله بدست دوستان و اشنایان برایشان پول میفرستاد. ماه گل هم در ابتدا پول کرایه خانه را جدا میکرد و انرا در بقچه در صندق فلزی پنهان میکرد ٬ با خود میگفت چاره شکم میشه اما کرایه خانه .زیر لب غُم عُم کنان گفت:

« راست گفتند نان گدا باشی و جای گدا نه » بقیه پول را برای مصارف خرج و خوراک به زحمت پوره میکرد اکثرآ نان و چای میخوردند هفته یکبار کچالو میپزید.

چند سال از رفتن عبدالله گذشت فرزندان و مادر همه از دوری او دلتنگ شده بودند بار بار خط نوشتند و فرستادند که یکبار بیاید .

فرزندان هم به ترتیب صنف دهم نهم هشتم و هفتم درس میخواندند و هم بعد از وقت کار میکردند از فروش خریطه پلاستیکی ٬ بوت پالش ٬ موتر شوئی و اسپندی پول و مخارج خانه را تهیه میکردند .

ماه گل روز به روز لأغر و رنگ و رخش زرد و زار میشد ٬ از طعنه و نیش زبان خانم برادر، اقوام و خیشاوندان رنج میبرد . شبها خواب نداشت ٬ با خود میگفت : تا نباشد گپک مردم نگوید گپها ؛ حتمآ زن گرفته که ما را فراموش کرده است .

به غير از دو سه سال دیگر پول هم نفرستاد خط هم نفرستاد بعد از پنج سال یکبار خط خشک و خالی روان کرد . یکبار نپرسید که چه میخورید ؟ شکر خداوند که بچه گگ هایم بود طفلک ها نیم روز مکتب میروند و نصف روز کار میکنند. در همین فکر ها شبها را تا سحر میگفت و میگریست .

طالع که نباشد مرد خوب با غیرتم رفت و بر نگشت ٬ دشمن ها را سرم خوش ساخت … . در آئینهء چشمانش درد و رنج فراوان دیده میشد .

گوشه گیر شده بود. همیشه با خود حرف میزد و از بخت بد مینالید.

روز تا بیگاه چشم بدر دوخته بود در دل دعا میکرد که عبدالله از در درائید . یگانه ارزویش در زندگی ؛ امدن شوهرش دو باره به خانه و كاشانه بود .

سالها گذشت ٬ دیگر امیدی به برگشت اش نداشت . پسرانش هرکدام از مکتب فارغ شدند . با سعی و کوشش با نمرات عالی ٬ در دانشگاه دلخواه خود کامیاب شدند . درس خواندند و زحمت فراوان کشیدند . از مزدور کاری در روی جاده ها شرم و عار نداشتند . هرکدام شان با یک جوره لباس کهنه اما پاک و تمیز چهار سال دانشگاه را با موفقیت و نمرات عالی به پایان رساندند .

پسر بزرگ كه شکور نام داشت ؛ از رشته دیپلوماسی و روابط بین الملل فارغ شد٬ با خوشی زایدالوصف اسناد وفراغت و دیپلوم خویش را در دوسیه جابجا کرده ٬ بسوی وزرات خارجه روان شد .

در راه با همصنفی خود طارق روبرو شد بعد از احوالپرسی، با گردن برافراشته تبسم کنان گفت : مه شکر خدا ؛ در پوست رياست مقرر شدم .

شکور زمزمه کنان گفت ؛ چقدر تنبل و گریز پای بود در چه پوست مهم ! … به دروازه وزارات خارجه رسید ديد كه مردم صف كشيده و خيلي مزدحم است . در بالای دروازه با خط درشت نوشته بودند ، فارغان دانشگاه عریضه و فتوکاپی اسناد تحصيلي خويش را در غرفه مربوطه سپرده در تاریخ ۱۵ ماه حوت به امتحان حاضر شوند .

ورقه درخواستی را با فتوکاپی اسکرپت نمرات و دیپلوم به غرفه مذکور سپرد .

در افکار مخشوش غرق بود با خود ميگفت : عجب زمانه ، طارق تنبل در چه پوست مهم مقرر شد ه ! . هرلحظه بر تعجبش افزوده میشد. با خود گفت خیر او خو بچه … است. پدرش هم از خون ملت صاحب جاه و جلال شده است .

مهم نیست من از امتحانش ترس ندارم . در زیر لب گفت انشالله من هم در یک پوست عالی مقرر میشوم.

امتحان را سپری کرد . بعد از ماهها انتظار بالاخره نتیجه اعلام شد ، نمرات شما عالی بود مگر حق اولیت به اشخاص که تجربه کاری داشت داده شد.

سالها گذشت هرروز دربدر پی کار میگشت . دروازه هر وزارت و دفتر را دق الباب کرد اما کار نیافت فقط یک جواب ، شما تجربه کاری ندارید.

خیلی مایوس شده بود . همه آرزو ها و خواب هایش برباد رفته بود . برای خود یک کراچی تهیه کرد و برای فروش ترکاری در کوچه ها و جاده ها در زیر برف ، باران زمستان و افتاب سوزان تابستان سرگردان بود .

برادر دومی از رشته ریاضی و فزیک فراغ شد . سومی هم رشته اقتصاد و چهارمی هم از رشته هایدرو تخنیک [ بند و نهر] پل تخنیک فارغ شد . از اینکه تجربه کاری نداشتند ٬ در روی جاده ها به دستفروشی مصروف شدند .

مادر از درد و رنج فروان در بستر مریضی افتاد . پسران دوا و تداوی زیاد کردند اما داکتران دردش را اعلاج نتوانستند .روز به روز لاغر و زرد و زار شده میرفت . تا اینکه در یک صبح وقت داعیه اجل را لبیک گفته ، جان به جان افرین سپرد.

چند ماه از فوت مادر گذشته بود که مرد موقر با لباس ژنده و موهای ژولیده دروازه خانه را کوبید ،برادر آخری دروازه را کشود و با تعجب بروی نگاه میکرد . مرد با دستان لرزان و چشمان اشکبار خواست او را به اغوش گیرد . كبير با شدت خود را کنار کشید و برادران بزرگتر را صدا زد ! همه بدروازه رسیدند . با نگاه های پرسشگرانه به او دیدند . مرد که صدایش میلرزید در میان اشک و اه میگفت شکور. بصیر كبير فقیر من هستم پدرتان … .

همه با چشمان از حدقه برامده و با وحشت براو نگاه میکردند و زبانشان بند امده بود بیاد می اوردند ؛ پدر را که جوان زیبا و خوش سیما با قد برافراشته و این مرد ژولیده با قد خمیده بعید مینمود که پدر شان باشد .

شکور که از همه بزرگتر بود بیاد ‍آورد که پدر در دست چپ یک خال دارد . به عجله دستان مرد را در دست گرفت و بادیدن خال دیگر طاقت نیاورد به صدای بلند فریاد زد پدر جان او را در اغوش گرفته به داخل خانه برد . برادرانش هنوز هم شک داشتند.

پدر را غذا دادند، او را حمام بردند و لباس پاک خودرا پوشاندند . و پدر اهسته اهسته صبحت میکرد . فردا او را جهت تداوی به شفاخانه معتادین بردند . در انجا مریض داران شکایت داشتند که مریض شان صحت یاب شده بود اما در همین شفاخانه هم اشخاص خاین پیدا شده که دو باره همه را مواد داده و معتاد ساخته . پدر بعد از ماهها صحت یاب شد دو باره بخانه اوردند .

پدر برایشان قصه کرد که کار فرمایانشان انها را به مواد مخدر معتاد ساخت و در مقابل مواد تا توان داشتیم برایشان مفت کار کردیم ، وقتی توان جسمی خود را از دست دادیم ما را بدور انداختند.میگفت و اشک میریخت و برای خانمش درود میفرستاد و خود را مسئول مرگ او میدانست.

پدر یک سال زنده بود اما بسیار خسته و زار کم حوصله بار بار خواسته بود که دوباره به اعتیات رو اورد ، اما پسرانش وی را تحت مدوای دومدار قرار داده بودند .

روزی از روز ها خود را کمی بهتر احساس کرد . آهسته آهسته از دامنه کوه دهمزنگ بطرف سرک عمومی روان بود که ناگهان موتر شیشه سیاه به سرعت بسویش آ مد واو را زیر گرفت ؛ چشمانش نیمه باز بود سر خود را بلند کرد و دنیاه را سیاه یافت و تاریک .

مردم همه بسوی او دویدند . موتر سیاه بدون نمبر پلیت با همان سرعت فرار کرد . مرد بیچاره ساعت ها در روی جاده خون ضایع کرد . به امبولانس زنگ زندند ؛ اما جاده دهمزنگ مسدود بود ، خط سیر و راه بندان بود یکی از مقامات دولتی به پارلمان تشریف می اورد، پسر جوان سرش را خم کرد گوشش را بروی سینه پیر مرد گذاشت . لحظه بعد صدا زد هنوز زنده است . مردم با تاثر گفتند خدا کند امبولانس برسد ، بعد از ساعت ها انتظار جسد بیجان او را به شفاخانه بردند .

شب شد پسران همه خسته و ذله به خانه آمدند از اینکه پدر را در خانه نیافتند همه متعجب شده و با حال پریشان هرکدام به عچله جویای احوال پدر شدند . دست و پای شان را گم کرده بودند حیران بودند به کجا روند و از کی سراغ پدر بیمار را بگیرند . شکور دروازه همسیایه روبرو را کوبید حلق و گلویش خشکی میکرد . لحظه بعد بچه همسایه در میان در نمایان شد . با تعجب پرسید ، خیرت است کاکا شکور؟

شکور با صدای لرزان پرسید امروز پدرم را ندیدی؟ پسرک به عجله گفت : دیدم که از خانه بیرون رفت .

شکور با عجله برادران را صدا زده گفت زود هرکدام باید در جستجو شویم . یکی باید به مدیریت ترافیک دهمزنگ برویم .دیکری باید شفاخانه ها را جستجو کند و دو برادر دیگر گفتند خانه دوستان و اشنایان می رویم .

خلاصه همه با عجله روان شدند . شکور به مدیریت ترافیک رفت یک پیره دار از سر دیوار صدا زد خیرتی است او بیادر !

شکور با عجز گفت پدرم بیچاره پیر و مریض است امروز از خانه برامده نمیدانم کدام حادثه ترافیکی نشده باشد .

پیره دار با تعجب گفت او بیادر ؛ کابل کلان است ؛ از اینجا تا پروان و کودامن تا پغمان ، بت خاک، چهار آسیا و خاک جبارهمه شهر کابل هستند . روزانه صدها حادثه میشه کی بیکار است که در این وقت شب برایت بگوید ، همه میدانند که مامورین روز کار میکنند و ساعت 3و 30 دقیقه بعد از ظهر مثل باد پرواز کرده میروند خانه . فردا صبح بیا اگر دل کدام کس سرت بسوزد و لست حادثات دیروز را برایت نشان بدهد. .

کبیر شفاخانه های دولتی را جستجو کرد همه جواب رد گفتند. قدیرو بصیر به خانه دوستان و همسایگان رفتند . همه اظهار بی خبری کردند . هر چهار برادر شب را با هزاران کابوس و وحشت به صبح رساندند.

صبح باز همه به جستجو آغاز نمودند . به حوزه امنیتی رفتند شعبات مربوط گفت یک ورق عریضه رسمی خریده و شهرت پدرت را بنویس ما جستجو خواهیم کرد.

شکور هنوز از حوزه بیرون نرفته بود ، یکنفر صدا زد او بیادر پیسه تحویل کو یک اعلان مفقودی هم بتی .

شکور از صبح تا نیمه روز شعبه به شعبه سرگردان بود تا اینکه اعلان مفقودی داده شد . از سر و رویش خستگی و پریشانی میبارید، با خود میگفت این کار هم شد ،اخر چه خواهد شد .

برادر دیگر از شفاخانه های دولتی مایوس شد در شفاخانه های شخصی به جستجو پرداخت گاهی سوار به تکسی و گاهی هم سوار به بایسکل تک تک شفاخانه ها را پالید ؛ خفتن شد خسته و مایوس میخواست بطرف خانه برود ، یکی از دوستانش ادرس شفاخانه … داد . توان راه رفتن نداشت به زحمت خود را به انجا رسانید؛

بعد از ساعت ها پرس و پال تا شخص موظف شفاخانه را پیدا کرد ؛ نشانی پدر را برایش گفت و جویای احوال شد .

چه نسبت به جسد دارید ؟ منبع عاید تان چه و چقدر است ؟ باید پول مصارف شفاخانه را تحویل داده جسد را ببرید.کبیر بیچاره برادان را خبر داد و گفت باید پول را تهیه کنیم ورنه جسد را نمیدهند .

رۀیس شفاخانه برایشان گفت ؛ باید پول عملیات را بپردازید . شکور و برادرانش حیران حیران بیکدیگر نگاه میکردند . و متعجب بودند . که قصه از چه قرار است . تااینکه داکتر موظف امد و برایشان گفت شخصی به شفاخانه زنگ زد ، ما موتر امبولانس فرستادیم . پدرت که در حادثه ترافیکی شدیدآ مجروح شده بود . ما بعد از چند عملیات سعی و کوشش زیاد کردیم . چون زیاد خون ضایع کرده بود . به حق پیوست.

پسران با دل ریش و پریشان مبلغ گزاف پرداختند و جنازه پدر را به خانه اوردند . دوستان و اقوام که سال ها ندیده بودند، بنام بچه کاکا ، ماما ، عمه و خاله پدر؛ درج فاتحه نامه و اعلان فوتی شدند . . زنان و دختران جوان ایشان دست و استین بر زده به مراسم فاتحه داری و فرمایشات لست طویل برنج ، گوشت ، پالک ،خلال زردک ، نارنج ، خسته ، پسته ماغوت ،فرنی ، یخنی گوشت گوسفند ؛ چند بوجی برنج وچند پیپ دو سیره روغن را نوشتند و شکور شان خریداری کردند. . خلاصه 40 شب و روز خانه شان مزدحم ، رفت و امد همه مردم پیر و برنا ؛ صغیر و کبیر در مراسم فاتحه داری اشتراک ورزیدند . از دست پخت آشپز تمجید و دعا نمودند که ارواح متوافی نیک بود ، غذا ها مزه دار و مرده داریش به شان و شوکت انجام شد .بعد از اینکه روز چهلم را به هدایت شاه بو بو جان و حاجی صاحب جلندر خان بسیار مجلل با انواع و اقسام غذا ها و میوجات برگذار نمودند ، اشخاص سر شناس دوستان و اشنایان خود را دعوت کردند و چند کارت برای دوستان و اقارب فرستادند تا دوستان و اشنایان خویش را دعوت کنند. « از کیسه خلیفه بخشیدن ».

دختران جوان هریک با کار و پذیرایی مهمانان در فاتحه خدا بیامرز ؛ خود را در دل و چشم شکور و برادرانش شیرین نمودند .

فضای خانه موقر شکور شان پر از شور و هلهله شده بود و خانواده دختر دار از شکور و برادرانش تمجید و توصیف میکردند.

این چهار برادر شبها و هفته ها به نام غم کاسه آشک ، بولانی و منتو نوش جان کردند و چند فامیل که میخواستند شکور و برادرانش داماد آینده شان باشند . با لطف فروان همیشه رفت و امد میکردند.

خلاصه شکور نامزد شد به تعقیب ان بصیر و فقیر و کبیر یک بعد دیگر نامزد شدند .

در اوایل همه چیز خوب پیش میرفت .

ـآهسته آهسته توقعات نامزد ها و خانواده های شان دو چندان شد ، هرلحظه حرف از رسم و رواج سیال و شریک زده میشد.

هر قدر شکوربرای نامزد، خشو و خسر خود از وضع بد اقتصادی صبحت میکرد به همان پیمانه جانب مقابل از رسم و رواج سیال شریک میگفتند.

سال نوشد شکور به فرمایش خشو و خسر چند سیر ماهی ، جلبی و کلچه نوروزی با تخفه های گرانبها و جوره های لباس همه را در سبد ها با دیزاین های زیبا با ساز و سرود به خانه نامزد فرستاد. خشو همه خیش و قوم سیال و شریک را دعوت کرده بود تا ببیند که … .

شکور به امید اینکه بعد از نوروز محفل عروسی برگذار شود تا باشد که بیشتر قرضدار دوست و اشنا نشود.

با تاسف چنین نشد . نامزد و خشو ، شب و روز از رسم و رواج و سیال و شریک صبحت میکردند. و میگفتند انسان یکبار عروسی میکند باید مجلل باشد

این رشته و نامزدی مدتی طول کشید هر بار با بردن عیدی ، براتی و نوروزی شکورقرضدار و پریشان با رنگ زرد و حالت زار بعد از تلاش فروان نامزد و فامیلش را متقاعد ساخت. تا محفل عروسی با 500 نفر مدعوین برگذار شود . روز ها سر مسله انتخاب زیبا ترین و بهترین هوتل ، طلا و لباس های قمتی پیراهن سفید و سبز برای نکاح جر و بحث داشتند.

خلاصه در شب عروسی 500 نفر دعوت شدند و هر فامیل که در کارت دو نفر دعوت شده بودند . با اطفال خورد و بزرگ و یگان نفر مسن که طفل نداشتند با نواسه ها و یگان طفلک های دوست و اشنایان خویش محفل را به یک پارک تفریحی مبدل ساخته بودند .

هرقدر که متصدی هوتل بار بار اعلان نمود که لطفآ اطفال را در کنار خویش نگهداری کنید . هیچ کس توجه نکرد.

خلاصه اطفال بار بار سر میزی ها را کش کرده میوه دانی و گلدانها را شکستند . اصلآ خانواده ها بی تفاوت نشسته و مصروف خود بودند از دیدن مسابقه دوش اطفالشان راض بنظر میرسیدند…

تا اینگه وقتی آهینه مصاف طفلک ها از شوق دیدار عروس و داماد بر سر تخت حجوم بردند جک و گیلاس شربت عروس را و هم کیک سه منزله عروس و داماد را سرنگون کردند .

از آن روز تاریخی؛ چند ماه گذشت اما خانواده عروس بالای داماد غُم غُم میکرد که مردم بی کلتور و نادیده شما مراسم عروسی را برهم زدند .

داماد بیچاره هرقدر میگفت که ما چهار برادر نه کس داشتیم نه کوی هرکس بود از خود شما بود .

سر این مسله سر و صدا بلند شد تا اینکه اقوام نزدیک جمع شدند تا ثابت کنند که ملامت کدام طرف بود؛ داما خیل و یا عروس خیل ؛ تا اینکه یک افصحه قال پیدا شد گفت ؛ باید کست ویدیوی محفل عروسی دیده شود و بعد قضاوت کنید که اطفال شوخ ؛ شاه خیل است یا عروس خیل با لاخره با دیدن کست ویدیوی عروسی ثابت شد . که اطفال مقصر از همسایه عروس خیل بوده .

بعد از عروسی پایوازی از طرف داماد باید تمام اقوام نزدیک عروس خیل دعوت شوند و برای مرد ها کلاه و دستار و برای زنهای شان چادر گاچ ابرشیمی و برای بزرگسالان شال هندی تحفه داده شود .

خلاصه هر انچه که خسران شکور یاد داشت بالای شکور تطبیق کردند . و خسران بصیر و فقیر و کبیر همچنان همان رسم و رواج های پوسیده را مو به مو تطبیق کردند . هر لحظه مگفتند ؛ « سیال از سیال پس باند گوش و بینی اش از بریدن است».

نوت : عزيزان خواننده تمام داستانهاي كه من نوشته ام مخاطب خاص ندارد .

فقط برويت واقعيت هاي عينى جامعه ما نوشته ام .

با حرمت صالحه . م.یادگار

2016 * 4 * 20

صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محك ياد گار











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us