څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

زندگى شيرين را تلخ


زندگی شیرین را تلخ ساختند


من هم در جمع زنان و دخترانی نشستم که از چهرۀ های شان درد و غم میبارید . دختر جوانی که بر سر و صورتش آثار خراش و داغ ها ی زیاد دیده میشد با چهرۀ زرد و افسرده اشک هایش را با گوشۀ چادری فولادی رنگش پاک میکرد . خانمی که شاید در حدود 35 یا 40 سال داشت او را دلداری داده میگفت : خداوند مهربان است من دستمال نذر کردم انشالله به زور ابوالفضل طفلکت را بتو میدهند.
خانم جوان ،که اسمش شیرین بود در میان اشک و آه میگفت :نی خاله جان، زور آنها را کسی ندارد.آنها قوماندانان و تفنگسالار هستند .سرش را برشانه خاله اش گذاشته زار زار گریست .
از دیدن این صحنه قلباً ناراحت شدم ودر دل گفتم خدایا این چه حال و روز است که زنان مظلوم و بیچارۀ هموطنم گرفتار هزاران بلا شده اند.
معذرت خواسته سؤال کردم چه شده خواهر جان ؟ او چشمان سیاه و زیبایش را که از آن اشک جاری بود پاک نموده با صدای گرفته گفت ؛ طالع ندارم ، بغض مانع حرف زدنش شد. خاله اش مداخله نموده گفت؛ یکی از خویشاوندان دورمااز ولایتی دور دستی آمد، به بسیار عذر و زاری خواهر زاده گکم راخواستگاری کرد، بعد از مدتی عروسی کرده و با خود بردند.
خواهرم و پدر شیرین خیلی خوش بودند و میگفتند: خیلی فامیل بزرگ و مهربان است . چنین خانواده آرزوی ما بود.
شیرین چهار ننو،سه ایور و خانم های ایور با خسرو خشوداشت که ظاهراً خیلی مردم نجیب و شریف معلوم میشدند. امااز همان روز های اول شیرین نو عروس مثل کنیز زر خریداز صبح تا شام تمام کار های خانه را انجام میداد و با وجود آن اززبان نیشدار و کنایه های شان در امان نبود وهرکدام پدر گفته او را دشنام میدادند . خواهر زاده گکم ، دو چشمانش در گریان شب و روز را سپری میکرد. بزرگان ما راست گفته اند: (فریب ظاهر و حرف های شیرین کسی را نخورید. ) کاش فامیل مادرش نزدیک میبود.
خشو به همیاری دخترانش هر نوع ظلم و ستم را در حقش روأ می داشت. شب که خسر و شوهرش از وظیفه می آمدند با گپ های نا حق وتهمت زدن بر شیرین مظلوم ، آنها را عصبانی نموده شوهر، خسر وایور هرکدام بنوبه خود اورا لت و کوب میکردند .دختر بیکس با دهن بسته صدای خود را نمیکشد چون دختر سیال بود.
تا اینکه بچه گکش تولد شد. من همراه مادرش با تحفه و سوغات ها، هی میدان و طی میدان ساعت ها منزل زده برای تبریکی به خانه شان رفتیم .
خواهرک های عزیز ؛ توبه از مردم دو روی ومنافق. در پیش روی ما جان و قربان و دختر شیرینم میگفتند. با خود گفتم چه زن مهربان و شیرین زبان خداوند هرکس را چنین خشو نصیب کند .
خدا که شر ماندیشان .همان شب از خواب بیدار شدم از اطاق بیرون رفتم تا وضو تازه نموده دو رکعت نماز شکرانه بخوانم. شنیدم که خشوی خدا نا ترسش چیزی که یاد داشت را جع به ما و مداخله ما ،در زندگی شیرین برای پسرش به بسیار مکر و شیرین زبانی بیان میکرد. به گو شهای خود شنیدم که میگفت؛خاله و مادرش شیرین را گپ های بد میاموزانند. سرتا پایم را لرزه گرفته بود. حیران مانده بودم که چه کنم .در حالیکه ، بخدا قسم که من و مادرش یک لحظه این دختر(شیرین) رابیکار ندیدیم تا به تنهایی با او صبحت کنیم. ولی شوهرش با شنیدن سخنان مادر از کوره بدررفته هر چه در دهنش آ مد نثار ما کرد. اگر مادرش مانع او نمیشد ، در همان شب تاریک ما را از خانه بیرون می کرد.خداوند جزای این چنین زنها را بدهد که باعث تباهی زندگی دو جوان میشوند.
خانمی که سر تا پا گوش بود ، در میان حرف هایش دویده گفت نگفتید : چرا خشویش چنین ظلم را در حق شیرین روا میداشت . شیرین بیچاره با پشت دست اشکهایش را سترد و گفت : یک روز در اوایل که تازه عروسی کرده بودیم مسعود به بسیار خوشی و مهربانی از زیبائی ام تعریف کرده گفت مادر مه بسیار خوشبخت هستم که خانم زیبا دارم .
از همان لحظه خشویم و چهار ننویم و سه زن ایورم که خواهر زاده های خشویم میشدند در مقابلم به کنایه وتوطئه شروع کردند . در روز های اول مسعود از من دفاع میکرد.نمیدانم خشویم چه بدو رد از مه برایش گفت. آهسته آهسته دلش از مه سرد شد بنا بر هدایت خشویم بستر خوابش را جدا نمود که بیخواب میشود.
پسرم که تولد شد ، شوهرم ( مسعود ) تا خواست او را در آغوش بگیرد،خواهرانش صدا زدند ، وی وی چقدر بد است ! پدرم تا یک سال طفلش را بغل نمیکرد. و میگفت که مه ( زنچو ) نیستم .
من خیلی تعجب میکنم که چرا زنان و مادران باعث بدبختی فرزندان خویش و خانم های شان میشوند.گفتم خاله جان باز چه گپ شد؟ بیچاره با چهرۀ افسرده ادامه داد خواهرک خدا روز بد نشانتان ندهد . فردای آنروز مادر شیرین بی خبر از حرفهای که دیشب بگوشم شنیده بودم و او از آن بی خبر بود ، زیرا من برایش نگفته بودم که پریشان نشود .صبح در هنگام صرف چای به بسیار احترام برای خسرشرین گفت: اگر اجازه تان باشد ، امروز شیرین را گرفته بخیر بطرف کابل میرویم .
خشو به بسیار تظاهر و محبت صدا زد. قربانتان شوم از راه دور آمده اید یک چند شب خو باشید دم پایتان هنوز نه برآمده ، به این زودی گپ رفتن را میزنید .
همه اعضای خانه گپ خشو را تأیید نمودند که چند شب دیگر هم باشیم . من که حرفهای زن مکار را دیشب نا خواسته شنیده بودم خیلی نگران بودم ،ودردل گفتم؛ لاحول ولله ، چه زن مکار کاملاً شیطان است .
مادر شیرین بیچاره بی خبر از گپ ها، دعوت را قبول نمود که یک شب دیگر هم می باشیم .دلم خیلی گواهی بد میداد شب تا سحر خوابم نبرد.نا وقت های شب بود ، برای رفع حاجت بیرون برآمدم. صدای پچ پچ بگوشم رسید خیلی کنجکاو شده بودم . گنهگار نشوم به طرف صدا نزدیک شدم که باز خشو در باره ما با شوهر و پسرانش بدگویی و تهمت دارد . سرا پایم را لرزه گرفته بود ،به عجله برگشتم در بسترم استراحت کردم . خداوند شاهد است که تا سحر نخوابیدم .
در دلم بر چنین زن که در ظاهر فرشته و در باطن یک شیطان است نفرین فرستادم.
خواهرکها ! چه درد سر بدهم شما را،هنگام صرف چای صبح باز خشو شیرین زبانی میکرد ، و مردان خانواده اعصاب شان خراب ، چرتی و سودائی به نظر می رسیدند ، به طرف خواهرم مادر شیرین دیدم که چه خوب بیخبر چای مینوشد. دردل گفتم کاش من هم حرفهای شان را نشنیده بودم ، حالا مثل خواهرم به شیرین زبانی این زن شیطان صفت فریب خورده و راحت می بودم .
بعد از اینکه دستر خوان جمع شد ، خواهرم شروع کرد به تشکر و سپاس گذاری از ایشان و اجازه خواست که دخترم شیرین را پای وازی و چله گریز می برم به کابل. شما همه اعضای خانواده از طرف پدر شیرین جان دعوت... حرف بیچاره گگ تمام نشده بود که خسر به فحش و ناسزا گفتن شروع کرد.که شما حق ندارید شیرین را بکابل ببرید. تا اجازه شخص خودم نباشد ... خواهرم بیچاره وارخطا شده چ و چ کرد ه حیران حیران بطرفشان نگاه میکرد.که شیرین با صدای بغض گرفته گفت ؛ من باید بروم یک سال است که روی پدر ، برادرو خواهرانم را ندیده ام. هنوز حرفش تمام نشده بود که مسعود جوانمرگ چاینک نیکلی پُر از چای را بر فرق شیرین وار نموده سر و روی نازکش در همان لحظه آبله پُر شد. خواهرک ها من و خواهرم دست و پاچه شده میلرزیدیم .
من بر سر و پایم زدم که به لحاظ خدا زود شیرین را به شفاخانه ببرید. خشو صدا زد لازم نیست خوب میشه. صدای چیغ های شیرین بلند و بلند تر میشد که میگفت وای سوختم ! برسر و رویش آب سرد ریختیم و کچالو را میده کرده بر سر و رویش بسته نمودیم .
ننو و زن ایورش صدا زد بروید شما مردم بد قدم و نحس هستید ، از روزیکه دختر تان در خانه ما آمده، ما دم خوش نزدیم . خشو به بسیار خونسردی مثل که آب از آب تکان نخورده باشد به طرفشان نگاه کرده گفت : دختر هایم این چه حرف است که شما میگوئید.
بروید به کارهای خانه برسید که امروز شیرین سوخته فردا باز خودش کار های خود را میکند.
دود ازدماغم برآمد و به این زن شیطان صفت لعنت فرستادم . به خواهرم گفتم برویم بخیر اگر یک روز دیگر باشیم میترسم که دختر را ... حرفم تمام نشده بود که خواهرم تا آخر به گپ رسید با چشمان پر ازاشک خدا حافظی نموده در موتر سرویس 303 آن ولایت را بقصد کابل ترک کردیم .خدا میداند که این راه طولانی را مادر شیرین و من چگونه سفر کردیم .خدا به دشمن سر تان نشان ندهد .
پدر بیچاره شیرین ، خواهر و برادرش منتظر دیدار شیرین بودند. هردو با پریشانی که داشتیم حاشا نموده گفتیم بخیر چند روز بعد با مسعود می آید.
پدر با نگاه عمیق و متفکرانه بسوی ما نگاه نمود و چیزی نگفت ، بعداً که تنها شدیم گفت؛ چه خبر است ،شیرین خوب است ؟ خواهرم م مم کرد من مداخله نموده گفتم ،شیرآغا جان خیر خیرتی است شیرین شکر خوش و خوشحال است. بخیر چند روز بعد می آیند. من خدا حافظ گفته رفتم به خانه خود، دیگه نمیدانم چه شد.
خود شیرین قصه کند چه سرش گذشته همه به طرف شیرین که زانوی غم در آغوش نموده بود نگاه نمودیم٬
صدا زدیم شیرین جان حوصله داری ؟ سرش را بلند نمود، چشمان اشک آلود و سرخ شده اش را با گوشه چادر پاک نموده گفت: هنوز آبله های روی و دستانم خوب نشده بود که به تحریک خشویم و ننو هایم خسرم تا توانست مرا زیر مشت ولگد گرفت،هرچه عذر میکردم که گناهم چیست زیادتر و شدید تر مرا لت و کوب میکرد و خشویم صدا میزد ، وی وی چطور دختر زبان باز توبه خدایا توبه. هرروز بالایم بهانه میگرفتند که مادرت و خاله ات برای مداخله و تحریک تو آمده بودند. حالا که با خود فکر میکنم بخاطری مرا لت می کردند تا مانع آمدن اعضای فامیلم شوم. حتی سال یک بار هم نباید به خانه ما بیایند شب وروزم با درد و رنج سپری میشد . از فامیلم احوال
نداشتم وقتی فامیلم در مبایل زنگ میزد، من همان جا نشسته خشویم در جواب شان میگفت شیرین جان خیلی خسته شده بود همراه مسعود جان روان شان کردم به شهر بروند کمی گردش نموده یگان جوره کالا و تحفه برایش بخرد که دق نیارد طفلک از فامیل دور است .
یک شب طفلکم زیاد گریه میکرد مثلکه شکمش درد داشت خشویم آمد به بسیار توهین و بد و رد مرا به اطاق نشیمن برده گفت : مادرت تنها شوهردادن را یاد داشت! برایت یاد نداده که شوهرت بی خواب میشود . وقتی طفل تان مریض بود گریه میکرد باید در اطاق دیگر بروی که شوهرت ناراحت نشود . تا بالاخره به شوهرم گفت: بچیم بی خواب میشوی. پدرت همیشه در اطاق دیگر می خوابید شوهرم سر از فردا شب ، اطاق خود را جدا نمود .
من ماندم و تنهائی ،من ماندم و غمها . شب ها تا سحر گریه میکردم با خود حرف میزدم حیران بودم که چرا،همرایم چه دشمنی دارند. تا بالاخره یک روز خشویم به شوهرم قصه میکرد که پدرت را بار بار گفتم که برود برادر زاده ام را برایت بگیرد که از خودم است بدردم میخورد به حرفم گوش نکرد .
مسعود هم مثل که جادو شده باشد هیچ چیز نمیگفت ، خاموشانه مادرش را نگاه میکرد یک روز برای یک لحظه موقع میسر شد ، برای شوهرم گریه کرده گفتم گناه من چیست ؟ چرا همرایم اینطور میکنید؟ سر خود را خم انداخته گفت: ما هرگز در مقابل حرف مادرم چیزی گفته نمیتوانیم .هر چه مادرم بخواهد همان میشود . با گریه و زاری گفتم پس چرا همرای من ازدواج کردی ؟ چشمانش اشک آلود شده خاموشانه بطرفم نگاه کرده رفت ... .
همیشه میگفتم خدایا این چه تقدیر است که من دارم شب و روز م به گریه و زاری سپری میشود . از بام تا شام کار میکردم و آنها همیشه مرا توهین میکردند ،به این هم بسنده نکردند .در یکی از شب های تابستان شوهرم نا وقت به خانه آمد پدرش همراهش جنگ کرد او را از منزل بیرون کرده دروازه کوچه را بست .من هم از
ترس جان چیزی نگفتم و اگر میگفتم هم کدام فایده نداشت، شب را با گریه به سحررساندم . خسرم چندین نوع سلاح داشت واین هم برایم ترس آور بود . از ترس صدایم را بیرون نمیکردم. آنها در عقب حویلی یک مهمانخانه داشتند که همواره مهمانان زیادی در آنجا در رفت و آمد بودند.
فردای آن روز شوهرم به خانه آمد خیلی پریشان بود ازاوعلت را پرسیدم چیزی نگفت. روز ها با برادرانش بیرون می رفت و شام می آمد. یک شب باز خسرم شوهرم را در اطاق خود خواسته سر و صدایشان بلند و بلند تر میشد همین قدر دانستم که میگفت : پول های مواد را کم می آوری و خود مواد را هم .
از شنیدن این حرف زنگ خطر برایم به صدا در آمد، چندماه گذشت شوهرم روز به روز لاغر و پریشان به نظر میرسید. مدت زیادی سپری شده بود . یک شب خسرم با مشت و لگد او را از خانه بیرون نموده با اعصاب خراب گفت : تو هیروینی شدی دیگر در بین ما جای نداری ، اگر رئیس صاحب خبر شود برایم آبرو نمی ماند ومن اعتبار خود را از دست میدهم. مسعود رفت. من ماندم وعالمی از اندوه وغم . گرچه کدام رابطۀ بین ما نبود ، اما باز هم نامش بود که شوهر دارم. خسرم به بسیار عصبانیت آمدنش را به خانه قدغن کرده واخطار کرده بود که کسی به وی کمک نکند . گاهگاهی از طرف روز می آمد مادر و خواهرانش او را اهمیت نمیداند .
هر روز که می آمد سرو وضع اش ژولیده و خراب میبود. دیگر به منزل نیامد. خشویم هر روز مرا به باد دشنام و ناسزا میگرفت که پای قدمت شوم بود . در دل میگفتم نخیر ؛ مداخله خودت در زندگی ما از زن و فرزند واطاق خوابش اورا جدا ساخت و فشار غم ها و زمینه فروش هروئین از طرف پدر . . . .
خشویم هرروز بیخ گوش خسرم گپ میزد که گویا من شوم و بد قدم هستم . سر انجام خسرم طفلک یک ساله ام را گرفت،مرا از خانه بیرون انداخت وبه یکی از نزدیکانش وظیفه داد که مرا به کابل خانه
پدرم تسلیم بدهد خیلی گریه و زاری نمودم که کنیز تان میباشم مرا از بچه ام جدا نسازید ، قبول نکردند.
بیچاره شیرین از گریه و ناله زیاد رخسارش استخوانی و چشمانش گود رفته زرد و زار و پریشان شده بود که هر بیننده از قیافه ظاهری اش میدانست که چه غم و اندوه بزرگی دارد.

در گوشه ای نشسته اشکهایش چون سیل بررخسارش جاری بود. خاله اش گفت : در قهر خدا شوند. شب و روز خواهرم ، شوهرش
و خواهر زاده هایم با رنج و آلام میگذرد . ما حیران ماندیم به در بار خدا که چه خواهد شد؟سینه گگ های شیرین چند بار زخم و دانه شد تا شیرش خشک شد ... .

صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محك يادگار











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us