څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

نانوايى زنانه


نانوایی زنانه

خانمی مقبول با چشمان میشی و ابروهای سیاه و زیبایش بالای تنور نشسته نان می پزید واز دود و حرارت آتش اشک هایش جاری بود و چشمانش چون دو قوغ آتش سرخ شده بود .

با دستان سفید که آثار سیاهی دود چوب بر آن هویدا بود با مهارت خاص ذغاله خمیر را هموار و خوب کش داده به دیوار تنور میزد و با گوشه چادر آب چشمان و بینی اش را می سترد .

خانم های زیادی کاسه های بزرگ خمیر بر سر و یا بر دوش گرفته داخل نانوایی می آمدند . همه با لباس های تمیز و پاک و بعضی شان یگان سیت طلا، چوری و انگشتر نیز بر دست و گردن داشتند.معلوم میشد که این خانم ها باهم دوست بودند و دو یا سه نفر شان باهم خواهر خوانده بودند و بهترین جای قصه و راز دل براشان همین نانوایی بود .

هرکدام راز های دل ( قصه های شوهر ، ایور ، خسر و….) با همراز شان خاموشانه و آهسته میگفتند.وقتی کمی دلشان خالی میشد باز از حال و احوال ، شرایط و زندگی مشقت بار ملت و مردم بلند بلند قصه میکردند . همه قصه های شان از درد و رنج مردم مظلوم و بیچاره کشور ما بود و خانم نان پز مصروف کارش بود.

یکی از خانم ها قصه میکرد که در کارته نو طفلک سه ساله را اختطاف کرده و بعداً او را بشکل فجیع به قتل رساندند و از پدر و مادرش قصه کردند که چطور گریه و ناله میکردند و دولت مردان را دعای بد می نمودند که پرسان غریب و بیچاره را نمیکنند.

دیگری با چشمان اشکبار از اختطاف برادر زاده هایش میگفت و میگریست.

برادر زاده گگ هایم نادر و قادر توته دلم بودند . خداوند هیچ کس زنده جدا نسازد . دو شب قبل خانه ما بودند تا نصف های شب همرایشان درس خواندم ؛ اماده گی به امتحان سالانه داشتند. صبح بعد از صرف ناشتا هردو دستانم را بوسیدند و بسوی مکتب رفتند . روز بعد شام درب خانه به شدت کوبیده شد ؛

برادرم با عجله پرسید نادر و قادر این جا امدند گفتم نخیر.

برادرم با رنگ پریده گفت هردوی شان مکتب رفتند واپس نیامدند. روز ها جستجو کردیم هر کجا رفتیم و پرسیدیم فدای شان شوم هردو نو جوان بودند صنف دهم درس میخواندند زنده و مرده شان گم شد … . هرکدام از اختطاف خورد وبزرگ این ملت مظلوم میگفتند و گریه میکردند.

متوجه شدم که خانم نانوا هرلحظه چشمانش را با آستینش پاک می کند و خمیر را بدیوار تنور می زند .کم کم حالش خراب شده میرفت . چهره اش درهم رفته وضعش بدتر میشد . از کوزه مقداری آب برایش داده پرسیدم حالت خوب است؟

نیم رخ بطرفم نگاه کرده چیزی نگفت ، دو باره مصروف نان پختن شد . اشکها و بینی اش را هرلحظه پاک میکرد. دانستم که گریه میکند و همه فکر میکردند که چشمانش از سوزش دود و آتش اشکبار است.

نوبت به خمیرم رسید گفتم ؛هنوز نرسیده پسانتر پخته کو . صدا زد خمیر هرکس آماده ا ست بیارید.دو سه نفری که باقی مانده بود گفتند که هنوز خمیر شان نرسیده.

دستهایش را شست و مشتی آب برویش زده ، بر دیوار تکیه کرد هردو دستش را بر زانو هایش حلقه کرد و غرق چرت و سودا شد. همه بطرفش نگاه میکردیم مگر او متوجه ما نبود . از گوشه چشمانش اشک جاری بود . با مهربانی از او پرسیدم ؛ خواهرجان چرا گریه می کنی ؟ انقدر غرق افکار پریشانش بود که اصلآ متوجه نشد؛ من هم خاموشانه نگاهش میکردم . بعد از لحظۀ اشک هایش را با گوشه دامنش سترد. چایجوش سیاه را بر سر تنور گذاشته بود صدای قل قل جوشیدن آب بلند شد از کنج و کنار ان اب جوش بنای ریختن داشت ؛ به عجله با نوک انگشت هایش سرپوش را دور کرد تا مانع ریختن آن شود .

گوشه چادرش را به زحمت با دندان هاییش باز نمود مقدار چای سبز که در آن گره زده بود بر کف دستش ریخت ،آنرا درچایجوش انداخت و چایچوش را دوباره بالای تنور گذاشت بعد از یک جوش آنرا از سر آتش دور کرده درگیلاسش چای ریخته به ملایمی صدا زد شما چای مینوشید. مکرراً به مهربانی گفتم ؛ خواهرک پیشتر گریه میکردی ؟ میخواهی بگویی چرا ؟ گیلاس را در کف دستان سفیدش با ودود تنور الوده و سیاه رنگ شده بود محکم گرفته یک آه پر سوز کشید و زار زار گریست . تا مدتی حرف زده نتوانست . در میان هق هق گفت : زودتر از کدام دردم و از کدام بدبختییم برایتان بگویم . فقط که سال ها انتظار چنین لحظه یی را می کشید که با کسی راز دل کند . همراه با گریه با صدای بغض آلود چنین ادامه داد:

من در چاریکار مرکز پروان با شوهر، پسران و دخترکم زندگی خوش و شادی داشتم ، شوهرم افسر بود. در یکی از روز های تابستان من با پسرم ادریس جان که تازه پشت لب سیاه کرده بود در باغ مصروف چیدن انگور بودیم که یک مرمی دهشکه آمد و ادریس جان نا مراد را جای به جای کرد . دیگر حرف زده نتوانست. به صدای بلند زار زار گریست لحظات غم انگیز بود همه با او همنوا شدیم برابر گریستیم ؛ با صدای بغض آلود ادامه داد ؛ هنوز چهل ادریس جان پوره نشده بود که یک روز در انفجار ماین کنار جاده ، موتر تونس منفجر شد دهها نفر شهید شد ند که در آنجمله پدر ادریس جان هم بود. دیگر حرف زده نتوانست گوشۀ چادر سیاه و دود زده اش را بر رویش گرفت زار زار گریست و به بخت بد خود نفرین میفرستاد.

چشمان زیبایش چون قوغ آتش سرخ شده بود . زنان با چشمان اشکبار منتظر بودند که دیگرچه شد.همانطوریکه چشم بما دوخته بود ادامه داد؛

هنوز چهل شوهرم پوره نشده بود که ایورهایم برایم خط و نشان کشیدند که باید با یکی شان ازدواج کنم در غیر آن از باغ و خانه برایم چیزی نمی رسد . غم مرگ پسر و شوهرم کم نشده بود . که غم ها و بلا های دیگری برای من و فرزندانم دهان کشوده بود. شبها و روز ها برای ایورهایم و خانم های شان گریه و زاری کردم . که به لحاظ خدا هنوز خاک برادرتان تازه است . چطور و به کدام وجدان به خود اجازه میدهید و چنین حرف را می زنید . ایور هایم بادی به غب غب انداخته به بسیار افتخار گفتند ما اجازه نمی دهیم کسی به طرف بیوه ما نگاه کند ما از خود ننگ و غیرت داریم .

هرکدام مرا بباد فحش و ناسزا گرفتند و گفتند هر چه زودتر تصمیم بگیر . روز ها و هفته گریه کردم به کلان قوم شان عذر و زاری کردم ، ولی همه حرفم را ناشنیده گرفتند. بالاخره ایور هایم به زور لت و کوب خواستند که همرای یکی شان ازدواج کنم .از کنج و کنار شنیدم که دختر ۹ساله ام را در بدل عروسی بچه ایورم به کسی نکاح میکنند . دنیا بر سرم شب تار شد.بدربار خدا دعا میکردم که خدایا چه کنم . نه دوست دارم ونه دلسوز . پدر و مادرم با برادرانم بیچاره شده اند. در جنگ ها خانه و باغ شان همه سوخت . دربدر و خانه بدوش ازیک گوشه به گوشه دیگر آواره شده بودند. با خود تصمیم گرفتم که باید همراه هرسه اولادم فرار کنم . میدانستم که درد ایور هایم همان رقابت و همچشمی زن و فرزنداشان است که میخواهند ما را نوکر خویش سازند. و مهمتر از همه چشم شان به مال و میراث ما بود.از همه مال و منال خانه دست کشیده یک روز قبل از طلوع آفتاب اطفالم را بیدارکردم، به آرامی و بدون صدا دروازه کوچه را باز نمودم و بسوی بازار روان شدیم. یک موتر که از صندوقهای میوه پُر بود صدا میزد کابل رو کابل رو … ما چهار نفر سوار شدیم و موتر حرکت کرد . خیلی پریشان بودم .

حیران بودم که چه خواهد شد .در سرکوتل خیرخانه پول کرایه را داده به سوی حصه اول خیرخانه پیاده روان شدیم که موتر های کاستر صدا میزد لیسه مریم رو بالا شو. ما هم سوار شدیم گفتم بیادر جان ،در لیسه مریم پایان میشویم . نمیدانم چند ایستگاه رفته بود، که صدا زد خاله پائین شو.

بازار لیسه مریم خیلی بزرگ و مزدحم بود. فکر کردم که همه مردم کابل در همین جا آمده و خرید میکنند. مغازه های بزرگ ومفشن را بار اول دیدم وصد ها نفر برای خرید و فروش امول در رفت و آمد بودند.

سرکها وجاده خیلی مزدحم وحتی در پیاده روها به زحمت رفت وآمد میشد . سرتاسر پیاده رو ها از دست فروشان پرُ بود . رستورانها در یک قطار و به تعداد زیاد در کنار پیاده رو ها ساخته شده بود . صدای پسر بچه ها شنیده میشد که بیائید پلو ، چلو، کباب ،کرایی … چای سیاه و چای سبز هیل دار،شیریخ ، ژاله … .

پری جان دخترکم گفت :بوبو جان مه گرسنه شدیم بطرف متین و تمیم نگاه کردم که لبان شان داغ زده چیزی نمی گویند .

در کنار پیاده رو نشستم ، گوشه چادرم را که کور گره خورده بود همراه دندان هایم به زحمت باز کردم ۵۰ افغانی داشتم . مجبوراً وارد رستورانت شدیم. گارسون صدا زد خاله جان عقب همو پرده برو جای زنانه است .

داخل شدیم که تعدادی زیاد از دخترها و خانم ها مصروف خوردن غذا هستند. ما هم دور یک میز خالی نشستیم ، از اینکه پولم کم بود حیران بودم چه بخوریم ؟ که اولاد ها سیر شوند . گارسون با پیش بند سفید و پاک با لست غذا آمده پرسید خاله جان ،مه نام غذا را میگم شما انتخاب کنید .من با عجله گفتم نی پسرم ،دو نان و دو چای بیار . صدایم را پخش کردم که کسی نشنود. گفتم از ۵۰ افغانی زیاد نشود. گارسون از این حرفم چین بر جبین انداخت ، چشمانش راه کشید و رفت . دیری نگذشت که با یک غوری برنج ، قورمه وکمی ترکاری برگشت.

خنده کنان گفت خاله جان امروز مهمان من هستید. با چهره پریشان و اندوهگین تشکر کردم .

فرزندانم با عجله و بدون وقفه غذا میخوردند . اشک هایم جاری بود . با خود گفتم دیگر خلاص شد ،همه چیز تمام شد . خانه ، باغ ، نان و دسترخوان با غذا های متنوع و… .

اشکهایش چون مروارید بر چهره زیبا واندوگینش میریخت.

ما همه منتظر بودیم که بعد چه شد؟ چشمان پف شده اش را پاک نموده گفت : روز های خوش زندگیم با مرگ عزیزانم ختم شد و ادامه داد؛همان پسرک گارسون ما را به خانه خود برد. خداوند همراه شان خوبی کند، خیلی مردم خوب بودند .

دریک اطاق شان چهار ماه زندگی کردیم . برای متین و تمیم ترموز آ ب خرید و هردوی شانرا با خود میبرد . واز پول فروش آب زندگی میکردیم . تا اینکه یک روز یکی از دوستان شان در گراج خانه خودهمین نانوایی را ساخته بود . مرا با خود به منزل شان آورد و من از آن روز نان پزی میکنم. هر سه طفلم را شامل مکتب کردم . تا که میروند و پس می آیند از دلم خدا خبر است . هزاران گپ در دلم میگردد که خدا ناخواسته اختطاف نشوند و یا در انتحاری …

ویا کدام روز بدست کاکا هایش نیفتند و … شما میدانید که همه مردم که از خانه بسوی کار، وظیفه ویا مکتب میروند ؛ امید دوباره آمدن به خانه را ندارند.

او قصه میکرد و ما گریه میکردیم و از این همه بدبختی زنان و کودکان مظلوم سخت اندوهگین شده بودیم . شام شد همه با دلهای غمبار و چشمان اشکبار راهی خانه های خویش شدیم.

صالحه «محک» (یادگار)

صالحه محک يادگار

از کتابخانۀ:

صالحه محک يادگار

نویسنده:

صالحه محك يادگار











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us