څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US

ظاهر هویدا


شنیدم از این جا سفر می کنی
تو آهنگ شهر دگر می کنی

ظاهر هویدا در سال ۱۳۲۳ خورشیدی چشم به جهان گشود. پدرش اسماعیل مایل اهل شعر و فرهنگ و صاحب ذوق بود. در مزار شریف مصرف وظیفه دولتی بود. پدر کلانش محمد اکبر چندوالی در کابل بسر می برد. ظاهر پنج ساله بود پدرش معلمی را دعوت کرد که پسرانش را هارمونیه بیآموزد. ظاهر هفت ساله بود که پدرش در شهر مزارشریف درگذشت. مرگ پدر آغاز روز ها و سال های دشوار زندگی بر خانواده کوچک آن ها بود. بعد از سپری شدن مدتی مادر با سه کودک یتیم، ظاهر، کبیر و منیر راهی کابل شدند. در کوچه کتاب فروشی دو تا اتاق محقر و فقیرانه را این خانواده چهار نفری به کرایه گرفتند. صغریٰ مادرش برای چرخاندن چرخ سنگین زندگی در مؤسسه نسوان به خیاطی پرداخت. از دو اتاقی که زندگی می کردند فقط یکی از آن برق داشت که با همسایه ها مشترک بود. بعد ها توانستند که یک رادیو هم بخرند، پس از آن همسایه ها برق را از طرف روز قطع می کردند که مبادا رادیوی آن ها مصرف برق را بلند ببرد. ظاهر در هفت سالگی با مادر خود بازو داده شروع کرد به کار کردن کسی که باید شاگرد مکتب می بود. شاگرد بوت دوز، شاگرد حکیم جی، تکت فروش، دربان سینما، شاگرد مستری، شاگرد آهن گر این ها لست نامکمل از کار های ست که در چند سال کودکی و نو جوانی به آن پرداخته است. تا جای که چشم کار می کرد فقر و تنگدستی محیط او را احاطه کرده بود. همین تنگدستی نگذاشت زودتر شامل مکتب شود. همان بود که در ۹ سالگی شامل مکتب استقلال شد و تا صنف نهم ادامه داد با این که اول نمره عمومی بود. فضای مکتب برایش خسته کن و دلگیر می نمود. صنف پنجم بود که یکی از هم صنفی هایش یک هارمونیکا به آن ها بخشید، در همان سال صاحب یک نی شد تازه آغاز کرد که حکایت و شکایت روزگار را از نی و با نی قصه کند و شرح درد اشتیاق گوید که همسایگان اعتراض کردند. به ارغوان زار خواجه صفا پناه برد. آنجا می نواخت و به موسیقی نزدیک تر می شد. گام بعدی وی بدست آوردن ماندولین بود که از دوستانش از سفر شوروی آن وقت آورده بود به او تحفه داد. توانایی به صدا آوردن ماندولین پای او را به کنسرت های مکتب استقلال که تا آن روز گار شاگرد صنف هفتم بود باز کرد. بدین ترتیب شانزده سال داشت که شروع کرد به آواز خواندن، آهسته آهسته مانند چند جوان دیگر در کنسرت های مکتب درخشیده بودند به رادیو روی آورد. نخستین آهنگ را زیر نظر جلیل زلاند با ارکستر کلیوالی ثبت کرد. بعد با عزیز آشنا که با مفکوره ساختن آرکستر آماتور به رادیو آمده بود معرفی شد و بدین ترتیب در سال ۱۳۴۲ خورشیدی اساس آرکستر آماتور با شش نفر گذاشته شد. آن ها همه اهل مکتب و قلم بودند و با نوع دید روشنفکرانه به زندگی نگاه می کردند. آماتوران برای نخستین بار موسیقی را در میان خانواده های روشنفکر کابل وارد کردند و آغاز فصل جدیدی در تاریخ موسیقی معاصر افغانستان شد، که در ایجاد موسیقی پاپ افغانی نقش بسزایی داشت.
در سال ۱۳۴۵ خورشیدی برای تحصیل موسیقی به ماسکو رفت و پس از آموختن زبان روسی شامل هنرستان عالی موسیقی شد. پس از سه سال به کابل برگشت و در رادیو کابل مشغول کار شد.
در سال ۱۳۵۱ خورشیدی برای تحصیل موسیقی به ایران رفت و در برنامه تلویزیونی فریدون فرخ زاد « سلام همسایه » ترانه " کمر باریک من " را اجرا کرد، سپس بسیاری از خواننده های ایرانی و تاجیک آن را اجرا کردند. در سال ۱۳۵۴ خورشیدی با وحیده ازدواج کرد. حاصل زندگی مشترک شان، ژاله، آرش، علی، لیلی و مسیح است. آرش و ژاله مانند پدر موسیقی را برگزیده اند.
ظاهر هویدا در طول حیات خود حدود ۳۰۰ آهنگ را ثبت کرده است. در دهه ۶۰ خورشیدی گروه باران را ایجاد کرد.
در سال ۱۳۶۹ خورشیدی به آلمان پناهده شد و مدت ۱۷ سال را در کشور آلمان گذراند و در آن دیار به کار های هنری خود ادامه داد. او دارای شیوه مخصوص در آواز بود علاوه بر هنر آواز خوانی، از گردانندگان نامدار برنامه های تلویزیون افغانستان به شمار می رفت.
زندگی او از دایکندی، مزارشریف، کابل، ماسکو، تهران، دهلی شروع و در هامبورگ به نقطه پایانی رسید.
هویدا در اواخر عمر از بیماریی که درگیرش شده بود رنج می برد بتاریخ ۱۵ حوت ۱۳۹۰ خورشیدی در شهر هامبورگ آلمان به سن ۶۷ سالگی در گذشت.
روحش شاد یادش همیشگی باد.
منبع: ویکی پدیا و جامعه و فرهنگ.
نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکند
بشکند دستی که بازوی ضعیفان بشکند
پنبه را هر دختری شاید کند در زیر پا
دارد آن پا قدر که او خار مغیلان بشکند
شیشه بشکستن نباشد افتخار سنگ سخت
سنگ اگر سخت است جای شیشه سندان بشکند
خانه ی درویش را هر کس توان کردن خراب
زور آن نازم که درب قصر سلطان بشکند

« همدیگر را حمایت کنیم و دوست داشته باشیم ».
حبیب عثمان

از کتابخانۀ:

حبیب عثمان

نویسنده:

حبیب عثمان











| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us