څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





����������





				
					
خلق جز مکر و بند و پیچ نیند همه را آزمودم ایچ نیند گر همه در برت فرو ریزد مرد عاقل درو نیاویزد گر نه ای همچو مه به نور گرو همچو خورشید باش تنها رو مهر پیوسته یکسواره بود ماه باشد که با ستاره بود هر که تنها روی کند عادت همچو خورشید شب کند غارت مرد را دلشکسته دارد جفت تیر را پای بسته دارد جفت با چنین تیرها و جوشنها دانکه تنها ترا به از تنها ملک عالم به زیر تنهاییست مرد تنها نشان زیباییست با کسان در نگاهداشت بوی با خود آسوده شام و چاشت بوی جفت باشی خدای ندهد بار فرد باشی خدای باشد یار چون تو تنها نشینی از سر و بن با خودت هر چه آرزو می کن چون تو تنها بوی ز نیک و ز بد کم ز تیزی بود نیاری زد چون دلت شد به فرد بودن شاد تیز بی شرم کس به یاری داد گردد توحید گرد با تفرید چه کنی صحبتی که آن تقلید به دمی از تو اندر آویزد پس به بادی هم از تو بگریزد تا همی در تو نیک خود بیند با تو یک دم به رفق بنشیند گر شود والعیاذ بالله بد تا چه بینی ازو به جان و خرد دل نخواهد ترا ز دل بگسل بر بخیلان بخیل بهتر دل در دهان دار تا بود خندان چون گرانی کند بکن دندان هر که ما را نخواهد از همه دل گر همه دل بود از او بگسل چکنی با حریف بی معنی بس ندیم تو شعر چون شعری بس جلیست کتاب با خردت تا نگوید به خلق نیک و بدت عزبی به که جفت کوته بین ماه تنها به از دو صد پروین هر کجا داغ بایدت فرمود چون تو مرهم نهی ندارد سود هرزه دان هم شریف و هم خس را کو یکی کو یکی بود کس را کو در این روزگار یار بیار بر که باشیم استوار بیار اهل این روزگار بی سر و بن از برای نو و ز بهر کهن دوستی از پی درم دارند زهر و پازهر را به هم دارند گرچه خوش بوی و روی و خوش گله اند زود سیرند و تنگ حوصله اند رنج کاران و گنج لاشانند زر نگهدار و راز پاشانند مرد صورت پرست کس نبود هوش او جز سوی هوس نبود روز نیکی چه خوش بود با تو چون بدی دید بد شود با تو چون تو از ابلهان گزینی یار یار غار تو عار باشد عار یار عاقل اگرچه بدساز است چون درای شتر خوش آوازست جمله درد خویش شویی به یار درخورد خویش جویی به نیک و بد دان در این سپنج سرای جفت بد دست یار ناهمتای این یکی نای نی کند به دو دم و آن دگر پای پی ز بهر شکم یار نادان اگر ز روی نیاز هم چو داود برکشد آواز صوت او موت روح احرارست فوت او غوث مردم آزارست شاخ ماذون چو پر گره باشد مرگش از برگ و بار به باشد بیخ نردی که راست شاخ بود سال تنگی دلش فراخ بود هر کرا هست دوستی دم ساز به شهی در جهان دهد آواز من به عالم درون نمی دانم دوستی زان همیشه حیرانم



Last Update: 2014-02-20 21:26:40.0


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us