څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





����������





				
					
آن شنیدی که زاهدی آزاد رفت روزی به جانب بغداد تا سوی خانه خدای شود زانکه بود او به پند دادن راد گفت هر کس سداد و سیرت او و آن ورع و آن نکو سریرت او گفت مأمون که این چنین دیندار دید باید مرا همی ناچار حاجب خاص را همان ساعت بفرستاد از پی دعوت کرد هر کس به مرد دین ابرام تا بر میر در شود به سلام رفت زاهد بر خلیفه فراز میر مأمون نکرد قصه دراز گفت شاد آمدی ایا زاهد مرحبا مرحبا ایا عابد گفت زاهد نیم خطا گفتی نیست در طبع من چنین زفتی دان که زاهد یقین تویی نه منم بشنو و یادگیر تو سخنم تو به زاهد مرا خطاب مکن خانه دین من خراب مکن گفت مأمون که شرح گوی این را حاجت است این حدیث تعیین را گفت زاهد تو این نمی دانی چون به بیهوده زاهدم خوانی عرضه کردند بر من این دنیی بر سری داد خلد با عقبی مر مرا جمله در کنار نهاد یک زمان دنیی ام نیامد یاد می نخواهم نیم بدان مایل کرده ام حب آن ز دل زایل نیست یک ذره پیش من کونین کرده ام فارغ از همه عینین بیش از این هر دو من همی طلبم از پی جست اوست این طربم زاهدی مر ترا مسلم گشت که به دنیا دل تو بی غم گشت شادمانی بدین قدر دنیی یاد ناری ز جنت و عقبی که بدین قدر تو ز خرسندی به امانی بمانده در بندی گشت مأمون خجل از این گفتار داد بر عجز خویشتن اقرار هر که او بنده گشت دنیی را صید شد مر بلا و بلوی را دین به دنیی مده که درمانی صید را چون سگان کهدانی



Last Update: 2014-02-20 23:57:57.0


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us