څوچه پاتي یو افغان وي - تل بدا افغانستان وي   |    تا زنده یک افغان است - جاوید افغانستان است
خبرنامه
NEWSLETTER
ابزار
UTILITIES
ورود به کارگاه
MEMBERS LOGIN
تماس با ما
CONTACT US





����������





				
					
از تو زاری نکوست زور بدست عور زنبور خانه شور بدست زور بگذار و گرد زاری گرد تا ز فرق هوا برآری گرد زانکه داند خدای از سر حدق کز تو زورست زور و زاری صدق چون تو دعوی زور و زر داری دیده را کور و گوش کر داری روی و زر سرخ و جامه رنگارنگ نام تو ننگ جوی و صلح تو جنگ بر در حق به گرد زاری گرد که به زاری شوی درین در فرد این نه از وام توختن باشد بی نیازی فروختن باشد قدرتش را به چشم عجز مبین خواجه آزاد کن مباش چنین تا به خود قایمی بپوش و بخور ور بدو دایمی بدوز و مدر هر چه هست ای عزیز هست از وی بود تو چون بهانه یاوه مگوی بی تو گل مسجدست و با تو کنشت با تو دل دوزخ است و بی تو بهشت بی تو خود کارها همه کرده است با تو چون کره نه پرورده است تو تویی مهر و کین از آن آمد تو تویی کفر و دین از آن آمد بنده ای باش بی نصیبه و چیر که فرشته نه گرسنه ست و نه سیر از تو بیم و امید دولت راند چون تو رفتی امید و بیم نماند بوم چون گرد کاخ شه گردد شوم و بدروز و پر گنه گردد چون قناعت کند به ویران جای پر او به بود که فر همای ز آب و آتش زیان پذیرد مشک نافه مشک را چه تر و چه خشک چه مسلمان چه گبر بر در او چه کنشت و چه صومعه بر او گبر و ترسا و نیکو و معیوب همگان طالبند و او مطلوب نیست علت پذیر ذات خدای تو به علت کنون چه جویی جای مهر دین برنیاید از تلقین مه فرو شد چو تافت نور یقین پارسا گر به است او را به پادشا گر بدست ما را چه تو نکوکار باش تا برهی با قضا و قدر چرا ستهی اندرین منزلی که یک هفته ست بوده تابوده آمده رفته ست لفظ یسعی بخوان که اندر نشر طرقوا گوی مؤمن است به حشر مصطفی گفت خه از آن مه شد دست موسی خلیل اوه شد واو اوه وفای دینش داد رتبت و قربت یقینش داد پس چو واو از میان اوه رفت مانده آه مجرد اینت شگفت آه ماندست یادگاری ازو ملت او نبود کاری ازو پیش تا صور در دهد آواز خویشتن را بکش به تیغ نیاز گر پذیرند گشتی آسوده ورنه انگار بوده نابوده بر در بی نیازی از که و مه گر تو باشی وگرنه او را چه روز بهر خروس کی پاید چون شود وقت خور برون آید چه وجودت به نزد او چه عدم مثل تو بر درش نیاید کم چون برون تاخت چشمه روشن حاجتی نایدش به مقرعه زن این همه طمطراق آب و گلست ورنه آنجا که محض جان و دلست چه کند طرقوی مشتی خس طرقو گوی نور خویشش بس آن چراغ ترا به تست امید خود برآید به تافتن خورشید صرصر این شمع را بننشاند جان او نیم عطسه بستاند پس در این کوچه نیست راه شما راه اگر هست هست آه شما همه از راه بندگی دورید چون خزان سال و ماه مغرورید چون تو گه نیک باشی و گه بد ترست از خود بود امید به خود پس چو شد روی عقل و شرم سپید روی تو یکسان شمار بیم و امید



Last Update: 2014-02-19 03:03:38.0


 
اثبات‌پذیری کامل این پژوه٬ نیازمند به منابع و تحقيقات بیشتر است. ازینرو٬ هرگونه تغيير و تحول و یا حتی٬ حذف مطالب را انتظار داشته باشید.


This section may requires more references or sources. The research in this section, may vary, change or even could be removed from the page.
Please be advised.


| حفظ اطلاعات شخصی| | ما کی استیم؟ | | آرایشگر وبسایت | | شرایط استفاده | | تماس با ما |
Privacy Policy About us WebMaster Terms of Use Contact us